۱۳۹۰ آبان ۲۴, سه‌شنبه


به مناسبت نود و چهارمین سالگرد انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر

متن سخنرانی رفیق برزو در جلسۀ کمیتۀ میز کتاب آمستردام و پاسخ به چند سؤال



به مناسبت نود و چهارمین سالگرد انقلاب اکتبر و تحولات ملل عرب جلسهﺍﯼ به ابتکار رفقای کمیتۀ میز کتاب آمستردام  در روزیکشنبه 16 اکتبر برگزار گردید.رفیق برزو به عنوان یکی از شرکت کنندگان در این جلسه در مورد انقلاب اکتبر سخنرانی کرد و سپس به سؤالات شرکت کنندگان پاسخ داد. سؤالاتی که از طرف علاقمندان طرح گردید نشان از آن بود که در مورد بسیاری از مفاهیم و مقولات سیاسی تئوریک ناروشنائیﻫﺎﯼ فراوانی وجود دارد و نمی توان در یک نشست به همۀ آنها پاسخ داد.مسائلی چون امکان انقلاب سوسیالیستی در یک کشور، ماهیت قدرت سیاسی حاکمیت شوروی پس از انقلاب اکتبر، حزبیت و رابطۀ حزب و شورا، انقلاب فرهنگی در شوروی، طبقات و مبارزۀ طبقاتی در شوروی، شیوۀ تولید سوسیالیستی و تفاوتش با کارکرد و شیوۀ تولید سرمایهﺪاری و آیا این که اساساً سوسیالیسم در شوروی مستقر گردید و یا نه و.از جمله مسائل مهمی بودند که از طرف رفقا طرح گردید و رفیق سخنران با توجه به وقت محدود به طور مختصر به برخی از آنها پاسخ داد. ما در این گزارش  به خاطر اهمیت و جنبۀ آموزشی موضوعات به دو مسئله که بیشتر مورد نظر رفقا بود می پردازیم به این امید که در تنویر افکار و پاکیزه گی مارکسیسم لنینیسم  گامی ولو کوچک برداشته باشیم.



****

حزب و شورا

امروز در مورد مقولۀ شورا بسیار پر رنگ سخن می رود که گویا اگر خود کارگران بدون رهبری حزب بر سرنوشتشان در شوروی حاکم بودند جامعه به عقب بر نمی گشت، اوضاع طور دیگری بود. این رفقا در مورد حزبیت و حزب کمونیست پرولتاریا و در بارۀ دیکتاتوری پرولتاریا همان نظرات "مخالفین کارگری"  در زمان  لنین و حکومت شوروی که با شعار واگذاری ادارۀ همۀ اقتصاد ملی به "کنگرۀ تولید کنندگان روسیه" و با واگذاری قدرت دولتی به شوراها را طرح می کردند٬ تکرار کرده و اعتبار دیکتاتوری پرولتاریا را در کاهش نقش حزب در رهبری پرولتاریا و نفی اتوریتۀ آن دانسته و به جای آن اتوریتۀ شوراها را قرار می دهند. رفیقی با بیان این که "نطفۀ انحرافات شوروی از زمان لنین بسته شد و از همان زمان او بود که کارگران به حاشیه رانده شدند"، به نقش رهبری استالین در دوران ساختمان سوسیالیسم می پردازد و به نتایجی می رسد که چیزی جز نفی سوسیالیسم و دیکتاتوری پرولتاریا نیست. لنین در رد این نظریۀ انحرافی که شورا همه چیز و حزب هیچی به روشنی بیان داشت که :



» ما خیال پرور نیستیم. ما می دانیم که اولین کارگر ساده و یا اولین زن آشپزی که از راه برسد نمی تواند بلافاصله در مدیریت دولت شرکت کند. «

در تعاریف مارکسیستی٬ حزب به مٽابۀ عالی ترین سازمان سیاسی پرولتاریا و بیان ارادۀ آگاه پرولتاریاست که تمامی سازمانﻫﺎﯼ سیاسی دیگر تابع آن و تحت هدایت و رهبری آن قرار دارند. سازمانﻫﺎئی نظیر اتحادیهﻫﺎﯼ کارگری٬ اتحادیهﻫﺎﯼ جوانان٬ زنان٬ شوراها و غیره "تسمهﻫﺎﯼ گرداننده" و یا "اهرمﻫﺎﯼ" سیستم دیکتاتوری پرولتاریائیﺍند. حزب از طریق این سازمانﻫﺎ قادر است که با تودهﻫﺎﯼ وسیع غیر حزبی پیوند برقرار کرده و سیاست خود را از طریق آنها به درون تودهﻫﺎ برده و عملی سازد. به این عبارت، شوراها مظهر دیکتاتوری پرولتاریا بوده و نمی توان آن را از حزب جدا دانست. لنین در این مورد می گوید:



» عملی کردن دیکتاتوری بدون وجود تسمهﻫﺎئی چند که پیش آهنگ را به تودۀ طبقۀ پیشرو٬ آن را به تودۀ زحمتکشان اتصال دهد٬ غیر ممکن است. «

استالین نیز در تعریف دیکتاتوری پرولتاریا خاطر نشان می سازد که:



» دیکتاتوری پرولتاریا عبارت است از دستورات رهبری کنندۀ حزب به اضافۀ اجرای آن دستورات به وسیلۀ سازمانﻫﺎﯼ تودهﺍﯼ پرولتاریا و به اضافۀ عملی کردن آن در زندگی روزمره از طرف اهالی کشور «



اگر رهبری حزب انقلابی از شوراها و یا اتحادیهﻫﺎ و هر ارگان تودهﺍﯼ دیگر حذف گردد آن ارگان از محتوای انقلابی خود خالی شده و راهی جز پذیرش رهبری احزاب غیر پرولتری باقی نمی ماند. حتی یک نمونه در جهان وجود ندارد که شوراها و یا هر ارگان دیگری توانسته باشد که بدون رهبری به حیات خود ادامه دهد. طرح حذف رهبری حزب بر این ارگانﻫﺎ در حقیقت همان شعار معروف "بی حزبی" بورژوازی است که بی حزبی را برای پرولتاریا تبلیغ می کند٬ نه برای خود و حذف رهبری حزب بر این ارگانﻫﺎ را نیز به معنی حذف رهبری حزب خود نمی داند. تجربۀ قیام کارگران و ملوانان کرونشتاد (١٩٢١) و شوراهای آن نمونۀ قابل توجهﺍﯼ است.این شورش که توسط منشویکﻫﺎ و اس ارها و بر زمینۀ کمبودها و گرسنگی تحمیلی متأٽر از سالیان متمادی جنگ به وجود آمد٬ توانست بخشی از کارگران را که تحت تأٽیر محیط خرده بورژوازی ــ قرار داشتند٬ علیۀ بلشویکﻫﺎ و رژیم شوروی بشورانند تا "شوراهای بدون کمونیستﻫﺎ" در روسیه مستقر گردد. شعار این شورش که بورژوازی بینﺍلمللی آن را "انقلاب خلق" و کرونشتاد را "دژ تسخیر ناپذیر کارگران"می نامید٬ "حاکمیت به شوراها٬ نه به احزاب" بود ــ همان بیانی که اغلب ضد لنینیستﻫﺎ از "زاویۀ چپ" در تجزیه و تحلیل انقلاب روسیه و علل شکست به کار می برند ــ  تا دولت دیکتاتوری پرولتاریا را سرنگون کنند. اما لنین با درایت و منطق قوی به اپوزیسیون کارگری و آنارکو سندیکالیستﻫﺎ که شعار "کارگری" می دادند و با حزب مخالفت می کردند و حتی خواهان سرنگونی حکومت شوروی بودند به مقابله برخاست، ماهیت انحرافی آنها را افشاء ساخت و بی توجه به عناصر کارگری شرکت کننده در این دام بورژوازی٬ دستور سرکوب و تصرف این "دژ تسخیر ناپذیر" را صادر نمود. امروزه متأسفانه به خاطر خیانت رویزیونیستﻫﺎ و شکست و از هم پاشیدگی کشور شوراها که آغازش کنگرۀ 20 حزب کمونیست شوروی بود تمام مبانی و اصول کمونیستی به زیر علامت سؤال رفته حتی به مارکس نیز می تازند که چرا نام مانیفست را مانیفست حزب کمونیست گذارد و  نه مانیفست کارگران!! گویا نطفۀ انحراف، آغازش خود مارکس بود!

پس معلوم می شود که رفقای کمونیست و چپ ما، "سوسیالیسمی" می خواهند شورائی که در آن حزب کمونیست  فاقد نقش رهبری و تابع شوراهای کارگران غیر حزبی و توسط عناصر کارگر غیر کمونیست هدایت شود. این در عمل یعنی واگذاری شوراها به بورژوازی. شورا اگر شکلی از دیکتاتوری پرولتاریا است بدون رهبری حزب ٬ یعنی شیر بی یال و دُم وا شکم!!

تمام آموزش مارکسیسم لنینیسم تأکید بر نقش رهبری حزب دارد و دیکتاتوری پرولتاریا تنها از طریق اعمال این رهبری در سازمانﻫﺎﯼ تودهﺍﯼ توضیح داده می شود. لنین صراحتاً در این باره می نویسد:



» روی هم رفته با یک دستگاه کشدار٬نسبتاً وسیع و بسیار نیرومند پرولتری سر و کار داریم که رسماً کمونیستی نیست ولی حزب به وسیلۀ این دستگاه با طبقه و توده ارتباط کامل دارد و به وسیلۀ آن دیکتاتوری طبقه، زیر رهبری حزب عملی می گردد. «



از رهبری حزبی این نتیجه را نمی توان گرفت که به جای دیکتاتوری پرولتاریا دیکتاتوری حزب و یا دیکتاتوری کمیتۀ مرکزی و در ادامۀ آن دیکتاتوری فردی حزب قرار دارد و بدین ترتیب رهبری حزب را در نقطۀ مقابل دیکتاتوری پرولتاریا گذاشت. حزب رهبر٬ پیشوا و معلم طبقۀ کارگر است و بیان روشن و صریح خواستﻫﺎﯼ طبقۀ کارگر است و ارادۀ آنها را منعکس می سازد. لنین می گوید:



» به خودی خود چگونگی طرح مسئلۀ دیکتاتوری طبقه؟ دیکتاتوری حزب٬ پیشوایان با دیکتاتوری (حزب) تودهﻫﺎ؟ دلیلی بر پریشانی و بن بست عجیب فکری است..... همه می دانند که تودۀ مردم به طبقات تقسیم می شوند..... و طبقات معمولاً و در اکٽر موارد و اقلاً در کشورهای متمدن کنونی از طرف احزاب سیاسی رهبری می شوند! و احزاب سیاسی بر حسب قاعدۀ معمول از طرف گروهﻫﺎﯼ کم و بیش ٽابت از اشخاصی که صالح تر و صاحب نفوذتر و مجرب تر هستند و برای کارهای مسئولیت دار انتخاب شده و رهبر خوانده می شوند٬ اداره می گردند... ولی اگر بخواهیم در این بحٽ به جائی برسیم... که به طور کلی دیکتاتوری تودهﻫﺎ را با دیکتاتوری پیشوایان در مقابل یکدیگر قرار دهیم سفاهت و مفتگوئی خنده آوری است. «



تنها رهبری حزب طبقۀ کارگر قادر است که انرژی بی پایان تودهﻫﺎ را برای پیکار عظیم و دورانساز کنونی رها ساخته و به تخریب دنیای ستم بکشاند. انگلس نیز حاکمیت حزب را از حاکمیت طبقۀ کارگر جدا نمی داند و در مورد حزب آلمان می نویسد:



» حزب طبقۀ کارگری سوسیال دموکراتیک آلمان از آنجا که حزب طبقۀ کارگر است٬ لزوماً "سیاست طبقاتی" سیاست طبقۀ کارگر را اعمال می کند و چون هر حزب کارگری از این مبداء برمی خیزد که حاکمیت را در دولت تصرف کند٬ حزب کارگری سوسیال دموکراتیک آلمان نیز خواستار حاکمیت خود٬ حاکمیت طبقۀ کارگر و بدین قسم حاکمیت طبقه است. « (دربارۀ مسکن)



(ح. ک. ا) از آنجا که قادر به درک شرایط خاص روسیه نیست و می خواهد سوسیالیسم را تنها در ذهن خود بنا کند٬ قادر به درک تصمیم تاریخی حزب بلشویک (کنگرۀ ١١) نبوده و ممنوعیت فعالیت سیاسی در روسیه را خود کامگی غیر کمونیستی می داند. در روسیه خرده بورژوازی که در محاصرۀ جهان سرمایهﺪاری قرار داشت و با توجه به شکست انقلابات اروپا٬ ساختمان سوسیالیسم تنها مشروط به وحدت حزب٬ یکپارچگی٬ استواری ایدئولوژیک و انضباط آهنین صفوف آن بود که نه تنها تزلزلات اپورتونیستی و فراکسیونﻫﺎ را در صفوف خود تحمل نمی کرد٬ بلکه با مبارزهﺍﯼ همه جانبه علیۀ بورژوازی٬ نمایندگان آنها را از تمامی حقوق دموکراتیک محروم می ساخت

گروهائی از چپﻫﺎﯼ "کارگری" با طرح این مسئله که رهبری حزب در شوروی از همان آغاز کسب قدرت به کسانی تبدیل شدند که فعالیت سیاسی را ممنوع کردند و در روسیه، دیکتاتوری دبیر اول حزب به جای دیکتاتوری پرولتاریا نشست و "کارگران قیم نمی خواهند"... می خواهند به مسائل  سوسیالیسم که رهبری آگاه و برنامۀ هدفمند و با نقشه می طلبد، پاسخ دهند و راه احیای سرمایهﺪاری را ببندند.. گویا اگر کارگران بی حزب در رأس جامعه باشند، جامعه به عقب برنمی گردد و واکسینه می شود!! در اینجا با کارگر زدگی خاصی که از صفات روشنفکران خرده بورژوازیست در مقابل هر تقاضائی که از زبان کارگران بیرون می آید٬ کرنش کرده و ممانعت از "اعمال ارادۀ کارگران" را ممانعت از "تحقق دیکتاتوری پرولتاریا" می داند. آمال و آرزوی این رفقا از دیکتاتوری پرولتاریا نمونۀ کمون پاریس است. حال آن که ضعف کمون پاریس در واقع عدم اجرای دیکتاتوری پرولتاریا بود. شوراها تنها مکانیزم اعمال دیکتاتوریﺍند که با غیبت رهبری حزب واقعی طبقۀ کارگر٬ به شوراهای اسلامی کارخانجات و یا شوراهای کارگران کارخانجات سرمایهﺪاری در برخی از کشورهای اروپائی بدل خواهد شد.



****

نگاه استالین به مبارزۀ طبقاتی در دوران سوسیالیسم

سؤال بعدی و مهمی که طرح گردید نقش طبقات در شوروی و مبارزۀ طبقاتی است که گویا "طبقات متخاصم به صورت طبقه در دوران شوروی سوسیالیستی حضور داشتند و بر همین اساس استثمار نیز وجود داشت و می بایست با آنها مبارزه می شد نه این که پایان طبقات را اعلام می داشتند".

چنین سؤالی محدود به چند نفر نیست بلکه شامل حال اکثریت جریانات چپ ایران است که متأسفانه درک صحیحی درمورد تحولات شوروی و ساختمان سوسیالیسم ندارند. گفته می شود که:

استالین به مبارزۀ طبقاتی در دوران سوسیالیسم اعتقادی نداشت. وی تصور می کرد با استقرار سوسیالیسم مبارزۀ طبقاتی به پایان رسیده است!!.....

اکنون به این سؤال می پردازیم که حذف طبقۀ بورژوازی در تولید و اقتصاد کشور به چه مفهوم است. آیا با درهم شکستن سرمایهﺩاری و حذف آن از قدرت سیاسی و اقتصادی، مبارزۀ طبقاتی پایان می یابد؟ تضادهای آشتی ناپذیر در سوسیالیسم کدامند؟ منظور رفیق استالین از حذف طبقات در شوروی چیست؟.

اشکال مبارزۀ طبقاتی و جایگاه و نقش تضادهای آشتی ناپذیر در جامعۀ سوسیالیستی مبحث بسیار مهمی در فلسفۀ مارکسیسم است که رویزیونیسم خروشچفی با ایجاد اغتشاش در این مبحث ضربات مؤثری به دیکتاتوری پرولتاریا زده و شوروی سوسیالیستی را به جادۀ سرمایهﺩاری کشانده است. کسانی که در برخورد به مسئلۀ بروز رویزیونیسم در شوروی از اختلافات سیاسی، ایدئولوژی، فلسفی و اقتصادی رویزیونیستﻫﺎ با استالین آشنائی ندارند لاجرم باید این نتیجۀ نادرست را اخذ نمایند که رویزیونیسم  با درگذشت استالین یک شبه چطور توانست به قدرت برسد؟! از آنجا که قطع مبارزۀ طبقاتی یا آشتی طبقاتی در سوسیالیسم یکی از مهم ترین عوامل احیاء سرمایهﺩاری در روسیه بوده است، به توضیح بیشتر این مطلب می پردازیم. استالین بر این عقیده بود که:



»"مبارزۀ طبقاتی به موازات احراز موفقیت در ساختمان سوسیالیسم ناگزیر حدت خواهد یافت.« (1937)

اما خروشچف با نفی وجود تضادهای آشتی ناپذیر در سوسیالیسم به دلیل از میان رفتن طبقات آشتی ناپذیر، مبارزۀ طبقاتی در سوسیالیسم را امری سپری شده و مربوط به گذشتهﻫﺎ اعلان داشته  با این بهانه دیکتاتوری پرولتاریا را غیر ضروری دانسته و تئوری ضد لنینی دیکتاتوری "همۀ خلق" را جایگزین آن کرد.

برخورد مارکسیستی لنینیستی و یا رویزیونیستی به مبارزۀ طبقاتی در سوسیالیسم در ارتباط با تفسیری است که از دونوع تضاد آشتی ناپذیر و آشتی پذیر درجامعۀ سوسیالیستی در حال گذار به عمل می آید. هر دونوع تضاد، آشتی ناپذیر و آشتی پذیر در سوسیالیسم وجود دارند. لیکن تضاد آشتی پذیر از خصوصیات جامعۀ سوسیالیستی است. این وِیژگی آشتی پذیری تضادها از ماهیت نظام سوسیالیستی سرچشمه می گیرد. زیرا که این نظام بر مالکیت مشترک ابزارهای تولیدی و بر وحدت عمده ترین منافع اقتصادی و سیاسی طبقۀ کارگرو دهقانان تعاونیﻫﺎ و روشنفکران و مردمی که به دور حزب مارکسیستی لنینیستی متحد شدهﺍند، تکیه دارد. ولی در عین حال با نابودی طبقات استثمارگر تضادهای آشتی ناپذیر ازمیان نمی روند. این تضادها از روابط سوسیالیستی در تولید ناشی نمی شوند بلکه محصول آثار جامعۀ کهنه بورژوائی، ازداخل و فشارها و محاصرۀ سرمایهﺩاری ازخارجﺍند که در کنار تضادهای آشتی پذیر به هستی خود ادامه می دهند.

نظریۀ نفی تضادهای آشتی ناپذیر در سوسیالیسم پس از نابودی مالکیت خصوصی و برقراری مناسبات سوسیالیستی در شوروی مطرح گردید. پس از گزارش تاریخی رفیق استالین به کنگره هشتم شوراها دربارۀ طرح "قانون اساسی نوین" که پایان استثمار فرد از فرد و استقرار مالکیت سوسیالیستی را اعلان داشت، نظریۀ رویزیونیستی "زوال مبارزۀ طبقاتی به موازات پیشروی سوسیالیسم" مطرح گردید. جالب است که عدهﺍﻯ این تئوری انحرافی را به استالین نسبت داده و می دهند و او را به بی اعتنائی نسبت به مبارزۀ طبقاتی متهم نموده و این طور تبلیغ می کنند که حزب بلشویک از آن پس بیشتر دشمنان خارجی را عمده کرده بود. بی شک نمی توان این نظریۀ را درست دانست چرا که علاوه بر مبارزات استالین در نفی این نظر، اتهامات رویزیونیستﻫﺎ به استالین نیز با این نظر همخوانی ندارد.

"سوسلوف" تئوریسین مشهور رویزیونیستﻫﺎ در گزارش به کمیتۀ مرکزی حزب کمونیست شوروی (1964)، صریحاً اعتراف می کند که استالین بر این نظر بوده است که:



» مبارزۀ طبقاتی به موازات احراز موفقیت در ساختمان سوسیالیسم ناگزیر حدت خواهد یافت. «



و نیز فلاسفۀ دیگر رویزیونیست نظیر رویزیونیستﻫﺎﻯ مجارستان درحمله به استالین نوشتند:



» استالین مهم ترین قانون دیالکتیک را در دو جهت تحریف می کرد، از یک طرف وحدت و مبارزۀ ضدین را از یکدیگر تفکیک می کرد و به طور یک جانبه فقط روی مبارزه تکیه می کرد و عامل وحدت و ارتباط متقابل ضدین را نادیده می گرفت و این برخورد ناشی از تئوری بی پایه و بسیار زیان بخش بود که به موجب آن مبارزۀ طبقاتی پس از ساختمان سوسیالیسم نیز دائماً حدت می یابد. « (ب. رسی و آویرت "مجله مسائل بینﺍلمللی شماره 1 ــ 1342)



رفیق استالین در مقالۀ خود به نام "دربارۀ کمبودهای کارحزبی و اقدامات جهت نابودی تروتسکیستﻫﺎ و سایر دورویان" که در سال 1937 یعنی یک سال پس از اعلان محو طبقات آشتی ناپذیر در روسیه نوشته است، می گوید:



» ضروری است که این تز پوسیده را داغان نمود و به کناری گذارد، که گویا باید مبارزۀ طبقاتی ما با هر قدم پیشروی مان رفته رفته زوال یابد که گویا دشمن طبقاتی با پیروزیﻫﺎئی که ما به دست می آوریم همواره رام تر می شود. این نه فقط یک تز پوسیده است، بلکه تزی خطرناک نیز می باشد. چرا که افراد ما را به خواب برده و به طرف تله می کشاند، در حالی که به دشمن طبقاتی این امکان را می دهد برای مبارزه برضد قدرت شوروی نیروهای خود را جمع کند. برعکس، هر قدر که ما پیشرفت نمائیم و هر قدر ما پیروزی به دست آوریم، خشم بقایای طبقۀ استثمارگر داغ شده، بیشترمی شود و آنها به اشکال شدیدتر مبارزه متوسل می شوند. مذبوحانه تر علیۀ حکومت شوراها به حرکت در می آیند و دست به هر کوششی می زنند زیرا که آنها محکوم به نابودی هستند. «



وقایع بعدی در شوروی درستی اظهارات استالین را آنجائی ثابت نمود که دارودستۀ خروشچف از بطن جامعهﺍﻯ به پاخاستند که دیگران مبارزه با آنها رانفی می کردند. جوهر افکار نادرست انکار مبارزۀ طبقاتی، میدان دادن به لیبرالیسم در همۀ زمینهﻫﺎست که خود فشرده ترین بیان اپورتونیسم سیاسی و ایدئولوژیکی می باشد که از طریق دست کشیدن از مبارزۀ طبقاتی و نشاندن هم زیستی مسالمت آمیز با ایدئولوژیﻫﺎﻯ دشمن به جای آن، می کوشید حزب و دولت سوسیالیستی شوروی را به انحطاط بکشاند که عاقبت پس از درگذشت رفیق استالین و پیروزی این عناصر کمین کرده در حزب این توفیق را برای بورژوازی فراهم نمود. رفیق استالین همواره با هوشیاری کامل مبارزۀ طبقاتی را در تمامی جهات در نظر داشته و انقلابیون کمونیست را نیز به همین سان آموزش می داد. او درسال 1948 طی نامهﺍﻯ به کمیتۀ مرکزی حزب کمونیست یوگسلاوی که در انحطاط پیش می رفتند، در این مورد نوشت:



» هیچ کس طبیعت سوسیالیستی در شوروی را که بعد از انقلاب اکتبر به وجود آمده، انکار نخواهد کرد. این موضوع حزب کمونیست اتحاد شوروی را به این نتیجه گیری نکشانده که گویا مبارزۀ طبقاتی در کشورما تضعیف می گردد، که گویا خطر تقویت عناصر سرمایهﺩاری وجودندارد. «"



درسوسیالیسم مبارزۀ طبقاتی به طور همه جانبه و در سه جبهۀ عمدۀ خود یعنی در جبهۀ سیاسی، اقتصادی و ایدئولوژیکی رشد می کند. بدین ترتیب این نظر اپورتونیستی که با نابودی طبقات استثمارگر مبارزۀ طبقاتی تنها و یا وعمدتا  در جبهۀ ایدئولوژیکی جریان می یابد نیز انحرافی است. تجربه نشان داده است که در مرحلۀ سوسیالیستی مبارزه در جبهۀ سیاسی اهمیت تعیین کننده داشته و در مرکز مبارزۀ طبقاتی قراردارد زیرا مبارزۀ سیاسی مبارزهﺍﻯ است بر سرقدرت و بر سر این مسئله که آیا دیکتاتوری پرولتاریا باید حفظ و تحکیم شود و یا این که به سوی انحطاط و نابودی رود؟ لیکن پیروزی انقلاب در زمینۀ سیاسی و اقتصادی را بدون پیروزی در زمینۀ ایدئولوژیکی نیز نمی توان تضمین شده دانست. رشد موفقیت آمیز این مبارزه اهمیتی تعیین کننده دارد، زیراکه نهایتاً به این مسئله مربوط می شود که آیا سوسیالیسم و کمونیسم را باید بنا نمود و از احیای سرمایهﺩاری پیش گیری کرده و یا این که درها را به روی ایدئولوژیﻫﺎﻯ بورژوائی رویزیونیستی گشود و بازگشت به سرمایهﺩاری را ممکن ساخت. نظریه پردازان رویزیونیست حتی هنگامی که مجبور می شوند از ضرورت مبارزۀ ایدئولوژیکی سخن بگویند، آن را به طور آکادمیک و یک جانبه بررسی می کنند. به صورت مبارزهﺍﻯ که تنها در درون خلق و علیۀ برخی باقیماندهﻫﺎﻯ بی اهمیت ایدولوژیﻫﺎﻯ بیگانه که برای سوسیالیسم خطری ندارند، پیش برده می شوند. اما کم بهاء دادن به مبارزۀ ایدئولوژیکی پیامدهای فاجعه آمیزی به بار آورده و زمینۀ انحطاط حزب را فراهم خواهد آورد. مبارزۀ ایدئولوژیکی وسیع ترین و کامل ترین جبهۀ مبارزۀ طبقاتی است زیرا هم در زمینۀ سیاسی، هم برعلیۀ دشمنان و هم درون خلق، هم در میان طبقۀ کارگر و هم در درون حزب آن جریان می یابد. رویزیونیسم قاعدتاً از زمینۀ ایدئولوژیکی آغاز می شود و در ادامه و گسترش خود به سرنگونی دیکتاتوری پرولتاریا و انحطاط کل نظام سوسیالیستی می رسد. طبیعی است که در دوران گذار از سرمایهﺩاری به کمونیسم جنگ آشتی ناپذیری بین این دو راه وجود دارد. این جنگ در کل دورۀ گذار جریان داشته و هیچ کمونیستی نمی تواند در این راه از پیروزی قطعی سوسیالیسم سخن بگوید. محو طبقات استثمارگر و سوسیالیستی شدن تمام شاخهﻫﺎﻯ تولید تنها شرایط عینی پیروزی قطعی سوسیالیسم را فراهم می کند و به تنهائی به مفهوم پیروزی قطعی سوسیالیسم نیست. تضاد عمدۀ آشتی ناپذیر میان سوسیالیسم و سرمایهﺩاری در مراحل مختلف رشد انقلاب و مبارزۀ طبقاتی، اشکال مخصوص به خود و شیوهﻫﺎﻯ حل مخصوص به خود دارد. در میان اشکال مختلف بروز تضاد میان سوسیالیسم و سرمایهﺩاری در زمینهﻫﺎﻯ مزبور پیوند درونی ارگانیک وجود دارد که انعکاس قوانین رشد انقلاب و ساختمان سوسیالیسم است. در شناخت تضاد عمدۀ آشتی ناپذیر در این یا آن مرحله باید این پیوند را همیشه در نظر داشته باشیم. بدین ترتیب قانونمندی رشد انقلاب در آغاز تضاد در زمینۀ سیاسی را به عنوان تضادی عمده مطرح می سازد که بدون حل آن نمی توان تضادهای دیگر را حل نمود ولی پس از این که طبقۀ کارگر به رهبری حزب قدرتمند خود، قدرت را به دست گرفت، ضرورت دارد که حکومت جدید بر زیر بنای اقتصادی خود تکیه داشته باشد.

از این رو تضاد در زمینۀ ایدئولوژیک، تضاد عمدۀ این مرحله است. با حل هر کدام از این تضادهای عمده در مراحل مشخص خود تضاد آشتی ناپذیر عمده میان سوسیالیسم و سرمایهﺩاری نیز به تدریج حل می شود.

تضادهای عمدۀ مراحل مختلف نه تنها میان خود پیوند ارگانیک دارند بلکه به یک دیگر مشروط هستند و تا وقتی که تضادعمده در زمینۀ ایدئولوژیکی حل نشده باشد، تضاد عمده در زمینۀ سیاسی و اقتصادی نیز کاملاًً و نهایتاً حل نشده است. تنها با درک تضادهای عمده در اشکال مشخص بروز خود و در پیوند و وابستگی متقابل تعیین وظایف مربوط به مراحل مختلف انقلاب سوسیالیستی و نیز دشمن عمده که باید لبۀ تیز مبارزۀ نیروهای محرکه و هم پیمانان این مرحله متوجه آن باشد، ممکن می گردد.

جریانات انحرافی دیگری تضادهای آشتی ناپذیر در سوسیالیسم را ناشی از وجود بورژوازی به عنوان طبقه حتی پس از دگرگونیﻫﺎﻯ سوسیالیستی در زمینۀ مالکیت می دانند. اینان که این روزها به جبهۀ ضد استالین پیوستند با استناد به نظرات مائو در زمینۀ تضادها ادعا می کنند که گویا برای اولین باردر تاریخ، رشد مارکسیسم لنینیسم را کشف کردهﺍند که تضادها، طبقات و مبارزۀ طبقاتی حتی پس از دگرگونیﻫﺎﻯ سوسیالیستی ریشهﺍﻯ در مالکیت بر ابزار تولید، هم چنان وجود دارند زیرا طبقات متضاد یعنی پرولتاریا و بورژوازی در تمام دوران گذارهستی خود ادامه می دهند. این استدلال بر این نظریه تکیه دارد که پس از ساختمان زیربنای اقتصادی سوسیالیسم نیز طبقات متضاد هم چنان وجود دارند.

البته این که پس از ساختمان زیر بنای اقتصادی سوسیالیسم طبقات هنوز وجود دارند، تزی است که توسط کلاسیکﻫﺎﻯ مارکسیسم لنینیسم فرمولبندی شده و جای شکی نیست لیکن بحث بر سر زمینۀ گسترش تضادهای آشتی ناپذیر در سوسیالیسم است. مسئلهﺍﻯ که به درک عمیق نیروهای محرک جامعۀ سوسیالیستی کمک می نماید ، توضیح درست این امر است. مارکسیسم لنینیسم ضمن تحلیل از تضادهای آشتی ناپذیر و آشتی پذیر در سوسیالیسم می آموزد که این تضادها برخلاف ادعای این جریانات که این روزها مائو را درمقابل استالین پرچم کرده و به آشفته فکری دامن می زنند، دائمی نبوده بلکه باید و می توان ازآنها فراگذشت و بدین ترتیب جامعه را به پیش برد. درک و توضیح درست و علمی جای تضادهای آشتی ناپذیر در جامعۀ سوسیالیستی با یک مسئلۀ مهم دیگر یعنی نقش آنها در پیوند است. هنگامی که صحبت برسر رابطۀ تضادها با سوسیالیسم است، نمی توان تضادهای آشتی ناپذیر را با تضادهای آشتی پذیر در یک سطح قرار داد.

جامعۀ سوسیالیستی که مالکیت خصوصی و طبقات استثمارگر در آن از بین رفتهﺍند، آشتی ناپذیری منافع اساسی طبقات را در ماهیت خود ندارد و به این مفهوم لنین خاطر نشان ساخت که در سوسیالیسم آشتی ناپذیری محو می شود.

تضادهای آشتی ناپذیر همان طور که در سطور بالا توضیح دادهﺍیم در ماهیت سوسیالیسم  نیستند و سوسیالیسم عوامل بروز تضادهائی از این نوع را در خود ندارد. این تضادها از جوهر مناسبات سوسیالیستی در تولید که مناسبات همکاری و کمک متقابل میان طبقات دوست، طبقۀ کارگرو دهقانان تعاونی هستند، ناشی نمی شود. تضادهای آشتی ناپذیر به خاطر سرشت خود با سوسیالیسم بیگانهﺍند، سوسیالیسم این تضادها را به ارث می برد.

مبارزۀ طبقاتی حتی در صفوف حزب پرولتاریائی نیز وجود دارد. در حزب به عنوان یک ارگانیسم زندۀ سیاسی وحدت، اصل است و منبع نیرو و شکست ناپذیری آن می باشد. لیکن بدون مبارزه برای فراگذشتن از تضادهائی که در درون آن بروز می کنند، نه وحدت و رشد واقعی انقلابی حزب می تواند وجود داشته باشد و نه تربیت واقعاً انقلابی کمونیستﻫﺎ. ازاین منظر مبارزۀ طبقاتی در درون حزب برای حفظ و تقویت وحدت نه تنها پدیدهﻫﺎﻯ عینی و اجتناب ناپذیر است، بلکه حتی برای موجودیت نقش رهبری و انقلابی کردن، پیوسته نیز امری ضروری است. حزب اتحادیهﺍﻯ با شرکت پرولتاریا و بورژوازی نیست. ستاد پرولتاریا و ستاد بورژوازی نیست و در آن دومشی موجودیت ندارند. این نظر نیز با مارکسیسم بیگانه است. حزب پرولتاریا که از خصوصیات آن وحدت پولادین اندیشه وعمل است  نباید و نمی تواند مشی دیگری به جز مشی مارکسیستی لنینیستی داشته باشد.

نتیجه:

رفیق استالین به زیر کشیدن بورژوازی از قدرت سیاسی و سپس از توانائیﻫﺎﯼ اقتصادی را هرگز به عنوان پایان مبارزۀ طبقاتی تعریف نکرد. وی معتقد است که طبقات در دوران سوسیالیسم با دوران سرمایه داری تفاوت دارند و از جایگاه یکسانی برخوردار نیستند. وضعیت دو دورۀ تاریخی متفاوت را نمی شود با هم قیاس مکانیکی کرد. ولی این به مفهوم پایان مبارزۀ طبقاتی نیست. مبارزۀ طبقاتی مرکز ثقلش را به مبارزۀ فرهنگی و ایدئولوژیک منتقل می کند. مبارزۀ بورژوازی سرنگون شده در عرصۀ سیاست و اقتصاد تنها حکم خرابکاری و اقدامات تروریستی به خود خواهد گرفت و نه یک حرکت و یا جنبش طبقاتی. توانائی بورژوازی سرنگون شده در نیروی ایدئولوژیک وی است و باید در این عرصه نیز بر افکار دشمنان طبقاتی غالب آمد ولی دشمنان خلق را باید سرکوب کرد.



******



اینک متن سخنرانی به مناسبت نود و چهارمین سالگرد انقلاب کبیر اکتبر شوروی از نظر رفقا می گذرد



رفقای عزیز

نود و چهار سال از انقلاب کبیر و دورانساز اکتبر روسیه می گذرد. در نود وچهار سال پیش در 17 اکتبر 1917 برای اولین بار بشریت توانست دنیائی را پی ریزی کند که تا به آن روز تحقق آن به مغزکسی نیز خطور نمی کرد. در نود وچهار سال پیش بورژواها با تمسخر و کنایه، کمونیستﻫﺎ را خوش خیالانی به حساب می آوردند که در عالم رویا زندگی می کنند. می گفتند و تبلیغ می کردند و همان طور که امروز نیز چنین می گویند که جامعۀ آرمانی آنها تخیلی و غیر واقعی است. تاریخ همین بوده که هست و کسی را یارای تغییر سرنوشت محتوم بشری نیست. آنها کمونیستﻫﺎ را بی خدا خوانده و مسخره می کردند که این بی دینﻫﺎ می خواهند نقش خالق را بازی کنند و جامعهﺍﯼ خلق کنند که تا کنون در تاریخ وجود نداشته است. ضد کمونیستﻫﺎ حتی امروز نیز همان توهمات را ایجاد کرده و به مسخرۀ کمونیسم و سوسیالیسم می پردازند. دشمنان کمونیسم هرگز از مبارزه با کمونیسم و مارکسیسم لنینیسم دست نکشیدهﺍند و هر روز چون آفتاب پرستﻫﺎ به رنگی در می آیند تا بتوانند به بهترین وجهی با مارکسیسم لنینیسم مبارزه کنند. روزی از جانب راست می آیند، روزی لباس "چپ" به تن می کنند، روزی کارشناس و پژوهشگر آثار مارکسیستی شده و باستان شناسانه در پی تفسیرهای معیوب و ضد انقلابی و بی خطر برای سرمایهﺪاری در مجموعۀ آثار کمونیستی بر می آیند و از این جهت مورد لطف بورژواها هستند که آنها را "دانشمند" و "پژوهشگر" خطاب کنند.فقط کافیست نگاهی به رسانهﻫﺎﯼ خبری و سیاسی، بی بی سی و صدای آمریکا، دویچه وله و فرانسه و...بیاندازید تا پی ببرید که چپﻫﺎﯼ دعوت شده به میز مناظره در مورد مارکسیسم چه کسانی هستند. آنها فیلسوفان چپ ضد مارکسیسم لنینیسم و ضد دیکتاتوری پرولتاریا، خرده بورژواها و توابانی هستند که با صدای بلند می گویند"اونی که بودیم نیستیم، سوسیالیسم  نقشه مند نمی خواهیم، حزب پیشرو و لنینیستی نمی خواهیم، ما پلورالیسم سیاسی و جامعۀ مدنی و آزادی بی قید وشرط می خواهیم، ما مخالف خشونتیم و شعار لغو اعدام پرچم ماست."...



روزی کمونیستﻫﺎ را "جنایتکار" جلوه داده و اسنادی جعلی از دروغ و دغل نظیر همان اسنادی که برای تجاوز به افغانستان، لیبی، عراق  و سقوط مصدق و نظایر آنها جعل کردند در مورد استالین منتشر می کنند تا سوسیالیسم را بی اعتبار کنند. همۀ اینها دال بر وجود مبارزۀ طبقاتی و دشمنان رنگارنگ کمونیسم است که در جبهۀ ارتجاع حتی با نقابﻫﺎﯼ "مارکسیستی" سینه می زنند و خدماتشان به کمونیسم منحصر به جستجو در مورد "جنایات استالین و خطاهای وی در مورد نابودی سوسیالیسم است". در نود وچهار سال پیش سوسیالیسم تنها بر متن کاغذ نوشته بود و بورژواها مسخره می کردند که ممکن نیست گفتهﻫﺎﯼ مارکس و انگلس را بتوان متحقق ساخت. آنها تخیل است، تراوشات مغزهای متوهم و در بهترین حالت محصول احساسات انسانﻫﺎﯼ خوش قلب است. خود ستمکشان نیز در اثر تحمل این بار بی عدالتی، شرایط غیر انسانی، گرسنگی، پابرهنگی، آواره گی و در یک دوران طولانی تاریخ و نسل اندر نسل، باور نداشتند که نظم کهن یک نظم غیر طبیعی و ساختۀ بشر است، باور نداشتند که این نظم جاودانی نیست و می تواند با دست توانمند بشریت مضمحل شود. باور نداشتند که این ارثیۀ قرون اسارت را می شود به دور ریخت و بر ویرانهﻫﺎﯼ آن جامعهﺍﯼ انسانی و آرمانی بنا نهاد. برای آنها نیز نظم کهن مقدس و غیر قابل تغییر بود. برای آنها نیز نظم کهن غیر قابل جایگزینی به حساب می آمد، آنها دیگر به نظم کهن خو گرفته بودند، به آن عادت داشتند، نظم کهن را سرنوشت خویش تلقی می کردند و می پنداشتند چون تا کنون وضع جهان چنین بوده وضعیت جهان در آینده نیز چنین خواهد بود و خواهد ماند و باید بماند. مذهب و نیروهای زنگار گرفتۀ کهن نیز این تلقیّات را به آنها تلقین می کردند. تمام قدرتﻫﺎﯼ کهن، خویش را برای مبارزه با ایدۀ کمونیسم آرایش کرده بودند و عمال خویش را به درون جنبش کمونیستی می فرستادند تا این جنبش را منحرف کنند. رویزیونیسم پدیدۀ جدید نیست همزاد مارکسیسم است. از همان زمان مارکس و انگلس پدید آمد. رویزیونیستﻫﺎ می خواستند در نظریۀ مارکسیسم تجدید نظر کنند و ماهیت آن را به نفع طبقات حاکمه و به نفع ضد انقلاب تفسیر نموده و دگرگون سازند. آنها مارکس جوان را در مقابل مارکس پیر می گذاشتند. کائوتسکی مرتد و همدست سوسیال دموکراسی را در مقابل لنین و انقلاب اکتبر علم می کردند، تروتسکی خائن و جاسوس با ریش بزی و عینک پنسی را مقابل شخصیتی تاریخی و رهبر بزرگی نظیر استالین می نشاندند، مبارزه میان انقلاب و ضد انقلاب، رویزیونیسم و مارکسیسم  از همان بدو پیدایش مارکسیسم پدید آمد و این خود محصول مبارزۀ طبقاتی در عرصۀ ایدئولوژی بود و تا به امروز نیز ادامه دارد.

لنینیسم چیزی جز تفسیر انقلابی و تحول مارکسیسم در عصر زوال امپریالیسم نیست. لنینیسم ایدهﻫﺎﯼ اساسی مارکسیسم را که دشمنان وی آن را تحریف می کردند و به طاق نسیان می سپردند از منجلاب اپورتونیسم و سازش طبقاتی بیرون کشید آن را جلا داد و به همه نشان داد که مارکسیستﻫﺎﯼ واقعی چه کسانی هستند. رفیق استالین بود که پیروان لنین را مارکسیست لنینیست نامید و تنها تفسیر طبقاتی و انقلابی از مارکسیسم را پذیرفت. وی بود که نشان داد یا همراه با کمونیستﻫﺎ برای ساختمان جامعۀ سوسیالیستی در کشور واحد و یا همراه امپریالیستﻫﺎ و بورژواها با ندبه و زاری برای عقب نشینی و تقاضای بخشش از دشمن طبقاتی. وی بود که نشان داد تنها لنینیستﻫﺎ هستند که می توانند سوسیالیسم را متحقق کنند. انقلاب اکتبر ناقوس مرگ سرمایهﺪاری بود. کسانی که تا دیروز از دروغ بزرگ مارکس، توهم وی سخن می راندند و طبقۀ کارگر را به خو گرفتن و تن دادن به نظم موجود تشویق می کردند به ناگهان با تکانی از خواب بیدار شدند که به ده روزی که دنیا را تکان داد شهرت یافت. بلشویکﻫﺎ به یک خانه تکانی بزرگ در جهان دست زدند و از روسیۀ استبدادی و عقب مانده آغاز نمودند. آنها در راهی گام گذاردند که هیچ بشری قبل از آنها از این راه ناشناخته و نپیموده نرفته بود. آنها به راهی می رفتند که در گامﻫﺎﯼ نخست نقشهﺍﯼ از آن در دست نداشته و بر دانش تئوریک و تجربۀ شخصی خویش متکی بودند. کار آنها کاری بود کارستان. گامی بود کوچک برای تغییراتی بزرگ در جهان. آنها می رفتند تا جهانی بسازند که ساختمان آن تا به آن روز برای کسی قابل تصور نبود. عظمت کار بلشویکﻫﺎئی نظیر لنین و استالین در این نکته نهفته است که شنیدهﻫﺎ و ندیدهﻫﺎ را به تجسم در آورند. استالین باید بعد از درگذشت لنین با الهام از لنینیسم به معمار بزرگ این نخستین تجربۀ تاریخ بشریت بدل می شد. بار عظیم این ساختمان انسانی در آن شرایط دشوار به دوش استالین افتاد. حقا که با سربلندی از این تجربۀ نخستین تاریخ بشری بدر آمد. خرده بورژواها، آنها که هیچگاه کمونیسم برایشان جدی نبوده است، آنها که تنها روشنفکرانه گپ و غر می زنند، آنها که اوج استعدادشان در ایرادگیری و پچ و پچﻫﺎﯼ درگوشی و منفی بافی است، آنها که در دریائی از اشتباهات سیاسی و ایدئولوژیک و خطاهای خصوصی و زنجیرعقب ماندگیﻫﺎﯼ فکری در ساده ترین گامﻫﺎﯼ زندگی گرفتار بودهﺍند و هستند با پُرمدعائی خیال پردازانهﺍﯼ به دنبال دست آوردهای بی عیب و نقص و انسانﻫﺎﯼ خطا ناپذیر افسانهﺍﯼ می گردند. جامعۀ آرمانی این خطا ناپذیران حقیقتاً که جامعهﺍﯼ رویائی با انسانﻫﺎﯼ رویائی و افسانهﺍﯼ است. آنها به علت کوری سیاسی از عظمت کاری که صورت گرفته است بی خبرند. مغز آنها محدود بوده و بیش از حیطۀ ایرادگیریﻫﺎﯼ بنی اسرائیلی توان تفکر گسترده تری را ندارند. آنها هرگز قادر نخواهند بود سوسیالیسم را بسازند.  

انقلاب اکتبر مشعل فروزانی بود که بر سر راه زحمتکشان و خلقﻫﺎﯼ تحت ستم جهان قرار گرفت. از آن تاریخ نهضتﻫﺎﯼ آزادیبخش از زیر نفوذ جریانﻫﺎﯼ مذهبی و بورژوائی به در آمد و جنبشﻫﺎﯼ ملی به متحد بالقوۀ مبارزات پرولتاریائی بدل شد. تضادهای جهان با تضاد میان نخستین کشور سوسیالیستی و محاصرۀ سرمایهﺪاری تکمیل گردید. خصلت جهان کنونی تغییر کرد و تأثیرات عمیقی در جنبشﻫﺎﯼ اجتماعی به جای گذارد.

لنین نتوانست نتایج انقلاب اکتبر را به چشم ببیند و این استالین با اراده قدرتمند و دانش عظیم کمونیستی خویش بود که تحقق این امر مهم و استثنائی را به عهده گرفت. اقدامات استثنائی به رهبران استثنائی نیاز داشت. وی باید وظیفۀ ساختمان سوسیالیسم را به دوش می کشید. ساختمانی که نمونۀ آن تا به آن روز وجود نداشت. کسی نمی دانست آن را چگونه باید ساخت و چگونه باید حفظ کرد. دشواری کار به حدی بود که رفیقان نیمه راه پیدا شدند و به ندبه و زاری دست زده از کار خود پشیمان گشته پیشنهاد تسلیم و عقب نشینی کردند. آنها برای عقب نشینی و خیانت خویش به تئوری سازی پرداختند و هر روز بیشتر به دامان ضد انقلاب و ضد لنینیسم غلتیدند. استالین معمار این ساختمان شد. وی با رهبری مدبرانه و فداکاری رفقای بلشویک حزبی و تودۀ عظیم زحمتکشان به بنای این کار عظیم تاریخ دست زد. کاری که هیچ رهبری قبل از وی قادر به خلق آن نشده بود. این کار کارستان در میان دریائی از اخلال دشمنان صورت می گرفت تا ثابت کنند سوسیالیسم قابل تحقق نیست. بدون مالکیت مقدس خصوصی نمی شود چرخ اقتصاد را به گردش در آورد. آنها می گفتند مگر می شود بدون ارباب زمین را کاشت و بدون سرمایهﺪار و رئیس کارخانه، کارخانه را به گردش در آورد. کارگران برای آن که کار کنند به آقا بالا سر نیاز دارند. استالین باید با این تبلیغات و حتی توهمات تودهﻫﺎ مبارزه می کرد. خطر دشمن خارجی، خطر توطئهﻫﺎﯼ داخلی، خطر یأس و سراسیمگی، خطر فرار از مشکلات و ترس از دشمن طبقاتی و ممارست، تجارب و توانائیﻫﺎﯼ وی چون سایۀ سیاه و شومی بر شوروی سایه انداخته بودند و بر آنها تنها با تکیه بر حزبیت و نیروی فداکاری خلقﻫﺎﯼ شوروی و در درجۀ اول طبقۀ کارگر و شور و شوق وی می شد غلبه کرد. استالین به این امر مهم موفق شد. در دوران سی سال دیکتاتوری پرولتاریا در شوروی، جهان ناظر پیشرفتﻫﺎﯼ عظیم و شگفت انگیز شوروی شد. نه تنها چرخ تولید به گردش در آمد، سطح زندگی زحمتکشان شوروی ترقی کرد، بهداشت رایگان، آموزش رایگان، کار عظیم فرهنگی و هنری و ورزشی، ساختمانی و علمی از شوروی کشوری نمونه ساخت و به زحمتکشان جهان نشان داد که سوسیالیسم توهم نیست، تخیل نیست می تواند به واقعیت بدل شود. تولید بدون سرمایهﺪار بسیار سریع تر انجام می گیرد. انگلﻫﺎﯼ اجتماعی که کار نمی کنند ولی در تجملات زندگی می کنند برچیده شدند و به صف دشمنان سوسیالیسم افکنده شدند.

رفقا!

در نود وچهار سال پیش نظم نوینی در جهان پدید آمد. نظمی که از نظر اقتصادی به استثمار انسان از انسان پایان می داد و از نظر سیاسی، طبقاتی را به قدرت می رسانید که مورد بهره کشی قرار گرفته و در زمرۀ ستمکشان بودند. در نود وچهارسال پیش تاریخ به مرتجعین که زندگی در تجملات خویش را از بدیهیات می دانستند فرمان ایست داد و به زحمتکشان اعلام کرد توقف ممنوع! دیگر نمی شود به سبک و سیاق سابق مردم را به اسارت در آورد، مالکیت خصوصی را تقدیس کرد و با جنگﻫﺎﯼ خانمانسوز میلیونﻫﺎ انسان را آواره و بیچاره نمود. در نود وچهار سال پیش بلشویکﻫﺎ در روسیه قدرت سیاسی را به کف آوردند و تنها به این اعتبار که قدرت سیاسی اساس هر انقلاب و تحولی است، انقلابی که در روسیه صورت گرفت یک انقلاب سوسیالیستی بود.

قبل از پیروزی انقلاب سوسیالیستی در روسیه عدهﺍﯼ که خود را مارکسیست جا زده بودند و تفسیری غیر انقلابی و غیر طبقاتی از مارکسیسم ارائه می دادند بر این نظر بودند که باید از طریق پارلمانی قدرت سیاسی را به کف آورد و به نظم پارلمانتاریسم بورژوائی گردن نهاد. آنها با استقرار دیکتاتوری پرولتاریا به عنوان شرط هر تحول سوسیالیستی در کشور مخالف بودند و از این نظریۀ مارکس و انگلس دفاع نمی کردند. آنها مارکسیسمی می خواستند که به دهان بورژوازی مزه بدهد. لنین مارکسیسم را نجات داد و برای نخستین بار در مقابل چشمان حیرت زدۀ جهانیان نشان داد که پابرهنگان، بی چیزان، ستمکشان، انسانﻫﺎئی که هرگزبه حساب نمی آمدند، هیچ بودگان به یکباره همه چیز شدهﺍند. مکتبی در جهان به پیروزی رسیده است که انسانیت را بر اساس پول و سرمایه و تمکن محک نمی زند.

این است نقش تاریخی انقلاب دورانساز و کبیر اکتبر. دشمنان انقلاب که نتوانستند در مقابل قدرت انقلاب مقاومت کنند بعد از آن به تحریف دستآوردهای انقلاب پرداخته و سعی کردند آن را بی اعتبار کنند. مبارزۀ خروشچف با "کیش شخصیت استالین" و دروغﻫﺎﯼ وی در مورد بنیانگذار ساختمان سوسیالیسم در شوروی در حقیقت به زیر پرسش بردن جامعۀ سوسیالیستی بود. استالین فرد نبود مظهر دیکتاتوری پرولتاریا و معمار ساختمان سوسیالیسم در طی سی سال بود. استالین بود که قوانین اقتصاد سوسیالیستی را در شوروی با توجه به تجربۀ دیکتاتوری پرولتاریا تدوین کرد و تحت عنوان "مسایل اقتصاد سوسیالیستی"  منتشر نمود. حمله به استالین حمله به سوسیالیسم، حمله به انقلاب اکتبر، حمله به مارکسیسم لنینیسم بود و هست. این است که رویزیونیستﻫﺎ که در همدستی با خروشچف لنینیسم را به دور افکندند و شمشیر خویش را برای "زدودن کیش شخصیت استالین" از غلاف بیرون کشیدند مشروعیت آن را ندارند که از انقلاب اکتبر دفاع کنند. دفاع رویزیونیستﻫﺎ از انقلاب اکتبر صرفاً جنبۀ ظاهری و برای خاک پاشیدن به چشم فریب خوردگان است. بدون برخورد به دستآوردهای سی سالۀ دوران دیکتاتوری پرولتاریا در روسیه، بدون برخورد به جریانﻫﺎﯼ ضد انقلابی تروتسکیستی و زینویفیستی و بوخارینیستی، بدون برخورد به نظریات ضد انقلابی خروشچف و اصلاحات اقتصادی کاسیگین و برژنف ادعا در مورد حمایت از انقلاب اکتبر و تجلیل از نود وچهار سالگی آن حرف پوچی است. تجلیل از انقلاب اکتبر آموزش از دستآوردهای آن و علل شکست آن و بسیج کمونیستﻫﺎ برای مبارزه با رویزیونیستﻫﺎﯼ آشکار و پنهان است. بدون این مبارزۀ ضد رویزیونیستی تجلیل از انقلاب اکتبر عبارت پردازی بی محتوی برای رفع تکلیف است.





 زنده باد  نود و چهارمین سالگرد انقلاب کبیر سوسیالیستی اکتبر

مرده باد رویزیونیسم، ارتجاع، سرمایهﺪاری و امپریالیسم

زنده باد مارکسیسم لنینیسم

اکتبر 2011

سیزده آبان، حماسه شنبه سرخ، روز دانش آموز گرامی باد



 13 آبان، روزدانش آموزبزودی فرا میرسد. این روز یاد آور حماسه خونین هزاران دانش آموزی است که در 1357 به حمایت از اعتصاب آموزگاران، به حمایت از اعتصاب هزاران نفر ار کارگران نفت خوزستان، کارگران و کارمندان شرکت ملی گاز ایران، اعتصاب کارگران و کارمندان دخانیات، اعتصاب کادرپزشکی بیمارستانها، اعتصاب کارکنان آب تهران و به حمایت و همبستگی از تظاهراتهای پر شکوه مردم در سراسر ایران یکپارچه به میدان آمدند و با پیوستن به دانشجویان انقلابی درمقابل دانشگاه تهران با نیروی گارد شاهنشاهی رژیم منفور پهلوی قهرمانانه دست به نبرد زدند. دراثریورش وحشیانه نیروی سرکوبگر،دهها تن از دانش آموزان بخون درغلطیدند. دراین روز تاریخی، جوانان انقلابی میهن ما با توده های رنج و کار پیمان خونین خویش را هرچه مستحکمتر ساختند. فریاد رسای جوانان که توفید:

دانشگاه سنگر ازادی است نه لانه جاسوسان، رژیم سرسپرده شاه را به لرزه درآورد. پی آمد حماسه شنبه سرخ جوانان انقلابی مجسمه شاه را درصحن دانشگاه تهران به خاک کشیدند. شعله های خشم توده ها ی ستمدیده جوانان از فراز دانشگاه هرچه مشتعل تر به آسمان زبانه کشید. عکس درباریان طعمه آتش گشت و شور انقلابی به اوج رسید. تا سرانجام برغم تمامی توطئه ها، سرنیزه ها، حبس و شکنجه و اعدام مخالفین و مبارزین انقلابی و کمونیست، شاه با تاج و تخت فرسوده سلطنت به مزبله تاریخ راهی گشت.

 باروی کارآمدن رژیم ارتجاعی جمهوری اسلامی، 13 آبان، حماسه شنبه سرخ، به " حماسه مبارزه علیه استکبار جهانی، روز دانشجویان خط امام، روز تسخیر سفارت آمریکا و روز تبعید خمینی بت شکن به ترکیه"، تبدیل گشت. رژیم سرمایه داری ولایت فقیه اسلامی هر ساله تلاش نمود صد ها هزارنفر را به بهانه این روز به میدان آورد تا پایه های حکومت استبدادی خویش را مستحکم نماید. رژیم که هیچ نقشی برای توده ها جز رمه گوسفند قائل نیست برای تفرقه و شستشوی مغزی جوانان و تداوم حکومت خویش به ریسمان مذهب چنگ زد و با فریب و نیرنگ بخشی از جوانان نا آگاه را به عمله سرکوبی و خبر چینی تبدیل ساخت. با این همه دیری نپائید  که بازارفریبکاری رژیم پس مانده اسلامی کساد شد و کفگیر سیاستهای اغواگرانه  وهاله نور احمدی نژادها به ته دیگ خورد و اکنون بعد  ازبیش ازسه دهه کشتار و سرکوب خونین مردم ، تجاوز و شکنجه های وحشیانه ،  فقر و فساد و دزدی و تبعیض و دروغ و تقلب و ریا و شکاف و چند دستگی درون حکومتی، او خود رادرمحاصره مردم می بیند ودرآستانه برگزاری انتخابات کذایی  مجلس دوره نهم  به عزا نشسته است.  درآستانه فرارسیدن شنبه سرخ، 13 آبان روز دانش آموز، یاد جانباختگان  دانش آموزان مبارز و انقلابی که توسط رژیم سفاک ونوکر صفت پهلوی بخاک افتادند را گرامی میداریم.همینطوریاد دهها تن از اعضای اتحادیه انقلابی دانش آموزان ایران، شنبه سرخ  و هزاران دانش آموز و نوجوان میهن را که توسط رژیم ددمنش سرمایه داری جمهوری اسلامی تیرباران شدند گرامی و راه سرخشان را تا نیل به سرنگونی رژیم  و استقرار ایرانی آباد و آزاد و شکوفان و مستقل ادامه میدهیم.



سخن هفته

 

حزب کارایران(توفان)

سیزده آبان 1390
www.toufan.org

درنقد یک شعار ارتجاعی

نه غزه نه لبنان "جانم" فدای ایران

در سوریه توسط اپوزیسیون مشکوک تصاویری از احمدی نژاد، بشار اسد و حزب اله لبنان، در کنار هم به عنوان جبهه شیعه در مقابل جبهه سنی پخش و در رسانه های گروهی غرب نشان داده می شود. مطبوعات اپوزیسیون سوریه که بیشتر از عربستان سعودی و اسرائیل، توسط فرستنده های الجزیره و العربیه، سیراب می شوند، مقالاتی بر ضد هجوم عجم ها(ایرانی ها) که ضد عرب هستند به خاک سوریه و عراق و..، در داخل سوریه پخش می کنند و مضحک اینکه آنها در مقالات خویش تکیه بر این می نمایند، که خمینی رهبر و مرجع تقلید شیعیان ایران، اصلیت هندی دارد و پدرش هندی و مادرش ایرانی بوده است و می خواهد دنیای اسلام را نابود گرداند. یک جنبش ضد ایرانی و ضد شیعه در میان اپوزیسیون مشکوک سوریه در حال شکل گیری است، تا مبارزه مردم منطقه بر ضد امپریالیسم و صهیونیسم را به مبارزه میان شیعه و سنی بدل کند. اپوزیسیون فعال سوریه نشان می دهد که دست دراز شده عربستان سعودی و آمریکا و فرانسه در منطقه است. این اپوزیسیون  می خواهد مانند احمد چلبی عراقی، کنگره ملی مخالفین سوری را تشکیل دهد که مرکزش باید در آنکارا باشد. باین جهت است در سوریه با یاری عربستان سعودی، آمریکا، اسرائیل، ترکیه و دارو دسته حریری در لبنان، جوی ضد ایرانی با شعارهای ضد شیعی تبلیغ می شود. این سیاست نخست با دروغهائی نظیر اینکه سپاه پاسداران مستقیما در سرکوب مردم سوریه دست دارد، آغاز شد و توسط رسانه های صهیونیستی در سراسر جهان و در میان مشتی ایرانی بی اراده و دنباله رو در خارج از کشور، که با مغز سازمانهای امنیتی می اندیشند تا با مغز خود، تبلیغ و رواج داده شد. تجربه نشان داد، دولت بشار اسد با توپ و تانکی که در اختیار دارد، نیازی به چاقوکشهای لباس شخصی ایران نداشته است. این تبلیغات ضد ایرانی زمانی صورت می گرفت، که گروههای مسلح مشکوک در سوریه به مبارزه مسلحانه علیه قوای انتظامی و ارتش دست زده بودند و این حقایق از جانب رسانه های دروغپرداز غرب کتمان می شد. شعار نه ایران، نه لبنان، نه سوریه بیشتر خویشاوندگی با شعار نه غزه، نه لبنان "جانم" فدای ایران دارد. هر دو شعار از یک منبع ناپاک بیرون می آیند و هدف واحدی را دنبال می کنند. حزب ما از همان روز نخست با این شعار انحرافی و مشکوک مبارزه کرد و این مبارزه را ادامه می دهد.

اپوزیسیون خود فروخته سوریه در سایتهای اینترنتی با جعل اخبار و ویدئوهای ضد انقلابی و جعلی بر ضد ایران و لبنان بسیار فعال است و این فعالیت با سفر غیر مجاز سفیر آمریکا و فرانسه به مناطق درگیر در داخل خاک سوریه، بخوبی نشان داده شده است. بی شرمی امپریالیستها در دخالت در امور داخلی کشورها حد و مرزی ندارد. تصمیمات تنها بر اساس زور و قلدری گرفته می شود، آنهم بر این مصداق که "اگر زورت می رسد جلوی ما را بگیر".

هم اکنون سخن بر سر آن است که با تجهیز و آموزش فراریان در ترکیه حداقل یکی از دهات نزدیک مرز ترکیه را اشغال کرده و ادعای دولت آزاد سوریه را بنمایند، تا بشود سیل کمکهای "بلاعوض" را رسما برای این اپوزیسیون سرازیر کرد. اپوزیسیون ارتجاعی سوریه که می داند بسیاری از مخالفین دولت بشار اسد مخالف تجاوز به خاک سوریه هستند، جرات آنرا ندارند که رسما از تجاوز و تحریم امپریالیسم و صهیونیسم دفاع کنند، ولی مرتب از امپریالیستها می طلبند که به آنها یاری رسانند. تحریکات علیه ایران و لبنان بخشی از این سیاست راهبردی است و این سیاست مکمل سیاستی است که پاره ای عمال خود فروخته که سرشان به منابع امپریالیستی چسبیده است، با مکاری و استفاده از فساد دستگاه رژیم جنایتکار جمهوری اسلامی در میان جنبش دموکراتیک مردم ایران مطرح ساختند که در موج اول با شکست روبرو شد. آنها در تلاشند همان سیاست ضد عرب و ضد لبنان و ضد فلسطین را در موج دوم بر جنبش مردم سوار کنند و با نفی ماهیت امپریالیسم و صهیونیسم و آرایش چهره امپریالیسم راه تجاوز به ایران و نفی حمایت مردم منطقه از مردم ایران را موجب شوند. باین جهت حزب ما بار دیگر ماهیت ارتجاعی این شعار به ظاهرا میهندوستانه را افشاء می کند.     

این شعار کاملا گزینشی و سیاسی، ناسیونال شونیستی و نژادپرستانه بر خلاف ظاهر فریبنده اش، یک شعار سراپا ارتجاعی است. این شعار ا زنظر تئوریک نادرست و از نظر عملی در خدمت جنایات و مصالح صهیونیسم و امپریالیسم در منطقه است. نه صهیونیستها و نه امپریالیستها دلشان برای کشور ایران و نوار غزه و مردم لبنان نسوخته است، ولی دلشان از این می سوزد، که ملت فلسطین از حمایت اکثریت مردم ایران و حتی دولت ایران با هر انگیزه ای، برخوردار است. امپریالیستها با همبستگی ملی و قدرت ملتها، که می توانند در مقابل آنها قد علم کنند، بیمناکند و ترجیح می دهند به تجزیه کشورها بپردازند، تا بتوانند با تسلط بر هر یک از این ممالک جداگانه و مالا ضعیف، شیره جان مردم و منابع اولیه این ممالک را بمکند و غارت کنند. امپریالیستهای اروپا، در عین اینکه اتحادیه اروپا را ایجاد کرده، تا خودشان در اثر وحدت و قدرت، توانائی غارت و رقابت با امپریالیستهای چین و روسیه و آمریکا را داشته باشند، برای تجزیه یوگسلاوی، روسیه، ایران، سودان، لیبی، سومالی، نیجریه و... بشدت فعالند.

شرم آور نیست که مشتی اقلیت ناچیز، سرکوب و نابودی سایر ملتها را، وثیقه آزادی ملت خودشان قرار دهند؟ طبیعی است که در اینجا، حتی بر خلاف ظاهر این شعار، دفاع از ملت خود نیز مطرح نیست، زیرا آزادی مردم ایران با آزادی مردم منطقه همسرنوشتی دارد. به تونس و مصر و سوریه و بحرین و.. نگاه کنید تا تاثیرات متقابل این جنبشها را بر روی یکدیگر ببینید. آزادی ملت ایران در گرو مبارزه ملت ایران برای سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی و قطع دستهای امپریالیستها و صهیونیستها از منطقه است و نه تنها از لبنان و فلسطین. امپریالیستها برای سرکوب و غارت ایران، تمام منطقه خلیج فارس را به پایگاههای نظامی خویش بدل کرده اند، جمهوری آذربایجان و گرجستان و ترکیه و کردستان عراق و افغانستان و بسیاری ممالک آسیای میانه مَقَر پایگاههای آنها علیه ایران است. و نه تنها ایران آخوندی، بلکه ایران آزاد و دموکراتیک و انقلابی فردا نیز از این پایگاهها مورد تهدید و خطر قرار خواهد گرفت. این واقعیتها ربطی به غزه و لبنان ندارد. این عوامفریبی و خاک پاشیدن به چشم مردم ایران است، اگر مدعی شویم مشکلاتی که امپریالیستها در منطقه ایجاد کرده اند، ناشی از حمایت مصلحتی رژیم جمهوری اسلامی از مبارزه مردم فلسطین و لبنان است، آیا اگر رژیم جمهوری اسلامی از این سیاست خویش دست بردارد، بحران منطقه خاتمه می یابد و امپریالیستها به خانه های خویش بر می گردند؟ باید سفیه بود که چنین پندارهای پوچی را پذیرفت و به آن دامن زد.    

رژیم جمهوری سرمایه داری اسلامی که یک رژیم سرکوبگر است، برای خواستهای انسانها ارزش قایل نیست. این انسانها چه ایرانی باشند و چه فلسطینی، لبنانی و یا اهل سوریه. این رژیم، بنا بر منطق اسلامیش، اساسا برای ابناء بشر فقط وظیفه برسمیت می شناسد و نه حقوق، رژیمی که بارها اعلام کرده که منشور حقوق بشر سازمان ملل متحد را که خودش امضاء کرده برسمیت نمی شناسد و حقوق بشر را با منطق مذهبی رنگ آمیزی می کند، تا بتواند مانند قرون وسطی آنرا زیر پا بگذارد، آری چنین رژیم مزوری که مردم کشورش را بیرحمانه سرکوب می کند و شکنجه می دهد و زندانها را از مبارزان راه آزادی مملو می سازد، بیکباره احساسات "انسانیش" جوش می آید و از نقض حقوق بشرِ فلسطینیها در فلسطین و از جنایات اسرائیل که برای انسانها ارزش قایل نیست، سخن می راند. رژیم حاکم می گوید، که صهیونیستها، فلسطینی ها را می ربایند و به گروگان می گیرند و دسته دسته از کودک و بزرگ را به قتل می رسانند. این دوگانگی و بی شرمی، دست کمی از بی شرمی و ریاکاری امپریالیستها و صهیونیستها ندارد. رژیمی که در کشورش، مردمش با مشکل مسکن و تهیه مایحتاج اولیه زندگی روبرو هستند، در بلندگوهای تبلیغاتی خویش می دمد، که به حزب اله لبنان و حماس در فلسطین کمک می رساند. و نه تنها به تبلیغات دست می زند، بلکه در عین حال مردم معترض به افزایش هزینه زندگی را برای افزایش بهای بنزین سرکوب می کند.  طبیعتا با اتخاذ چنین سیاستهائی بی خردانه و نزدیک بینانه و ریاکارانه و پر از تناقض، زمینه مخالفت در ایران را با پذیرش شعار های ارتجاعی و انحرافی فراهم می آورد. شعار "اوباما یا با اونا یا با ما" که شعاری عمیقا ارتجاعی و ساخته و پرداخته دست سازمانهای جاسوسی در ایران است و توسط "یوتوپ" با دستکاری تبلیغ می شود، بر این زمین آلوده رشد می کند.

رژیم جمهوری اسلامی که خودش پرچمدار سرکوب و شکنجه و آزار و پیگرد است، بقدری از مردم خودش واهمه دارد، که حتی تجمع خود جوش مردم برای دفاع از جنبش فلسطین را به شدت سرکوب کرد. برای این رژیم حتی حمایت از حقوق انسانی خلقهای دیگر نیز، باید در مجاری ای جاری شود، که رژیم از قبل آنرا بطور رسمی اعلام کرده است. رژیم جمهوری اسلامی تنها از آنگونه گردهمائی های رسمی حمایت می کند، که مصلحتش ایجاب می کند، ولی شرکت کنندگان در سایر گردهمائی ها باید جلسات خود را در کهریزک برگذار کنند.

رژیمی که روز قدس راه می اندازد تا از حقوق مردم فلسطین دفاع کند، ولی از هرگونه تظاهرات مردم ایران برای دفاع از حقوق خودشان جلوگیری می کند، تزویر خویش را به نمایش می گذارد. رژیمی که از حقوق ملت فلسطین دفاع می کند، باید همان حقوق را برای ملت ایران نیز برسمیت بشناسد. رژیمی که از برگزاری نمایش پشتیبانی غیر رسمی از مبارزات ملت فلسطین جلوگیری می کند، تنها نشان می دهد که از مردم کشورش می ترسد و می خواهد هر تجمع عمومی تحت نظارت و هدایت خودش باشد. این رژیم طبیعتا ضد مردمی است.

مردم ایران احمق نیستند و این تناقضات را می بینند. آنها حتی به اصالت حمایت رژیم از مبارزه مردم فلسطین شک می کنند. آنها شاهد بوده اند که این رژیم از مبارزه ملی مردم فلسطین حمایت نمی کرد، بلکه از "امت مسلمان" حمایت می کرد. آنها خواهان ایجاد یک فلسطین اسلامی در کشور فلسطین بودند. این سیاست تفرقه افکنانه در فلسطین با شکست کامل روبرو شد.  در حالیکه سازمان حماس از آزادی و رهائی ملی در فلسطین صحبت می کند و همین امر در مورد حزب اله لبنان صادق است که از آزادی و استقلال ملی در مقابل تجاوز اسرائیل اشغالگر سخن می راند و در این رابطه با نیروهای غیر مذهبی و مسیحی همکاری می کند، برای رژیم جمهوری اسلامی راهی نمی ماند و نماند که از سیاست تفرقه افکنانه خویش حتی اگر شده بصورت تاکتیکی، دست بکشد و تابع واقعیت موجود شود.

همین تناقضات و سرکوب مبارزه دموکراتیک مردم ما و در مقابل مخالفت با تجاوز و اشغالگری و نژادپرستی رژیم صهیونیستی اسرائیل، به این جا منجر می شود، که مردم ایران ریاکاری جمهوری اسلامی را نپذیرند و این زمینه را در شرایط فقدان آزادیهای دموکراتیک و فعالیت احزاب مترقی و انقلابی در ایران، طوری فراهم می کند تا عوامل دشمن و خرابکاران و عمال نفوذی تلاش کنند بر ناآگاهی و کینه مردم از رژیم جمهوری اسلامی بناهای ایدئولوژیک و تبلیغاتی خویش را بسازند و شعارهائی نظیر "نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران" و یا "اوباما با اونائی یا با ما" را تبلیغ کنند. این شعارهای ارتجاعی و صهیونیستی که هدفش تفرقه میان ملتها به نفع اسرائیل در منطقه است بر زمینه ای کاشته می شود که مسبب آن رژیم جمهوری اسلامی است. نیروهای مترقی و انقلابی در ایران هرگز نمی توانند دشمنی و بی اعتمادی ملی را در منطقه تبلیغ کنند. شعار سیاسی مترقی باید ایجاد کننده روحیه همبستگی ملی بوده باشد و ما باید با هرگونه تجاوز و اشغالگری مخالفت کنیم و از هر مبارزه ملی برای رهائی ملتها، که به نفع خود ما نیز هست، حمایت کنیم. ما باید از حقوق دموکراتیک همه ملتها و نه تنها در ایران، حمایت کنیم. خواست رهائی ملی یک خواست دموکراتیک در عرصه خارجی است. ما اگر خواهان تحقق دموکراسی در ایران هستیم، باید این خواست را برای مردم فلسطین و لبنان و سوریه و لیبی و سایر مناطق نیر بخواهیم و نمی توانیم همان سیاست مزورانه جمهوری اسلامی را در پیش بگیریم و یا "ایراندوستی" را بهانه ای کنیم تا همبستگی ملتهای منطقه را به زیر پرسش برده و روحیه عرب ستیزی، سنی ستیزی، اسلام ستیزی و یا فلسطین ستیزی را تبلیغ کنیم. این سیاست، سیاست روشن اسرائیل و آمریکا در منطقه است.

ما ایرانیها باید برای نجات میهنمان و استقرار دموکراسی در آن تلاش کنیم و این امر نه در دشمنی با سایر ملتها، بلکه  در همدردی با آنها متحقق خواهد شد. شعار "مبارک، بن علی، نوبت سید علی" بیان روشن خواست مترقی ملت ایران و ابراز همبستگی با ملتهای آزادیخواه منطقه است. نمی شود از ملتها و نیروهای مترقی خواست تا از خواست ملت ایران حمایت کنند و بر ضد نقض حقوق بشر در ایران معترض باشند و از حقوق ملت ایران حمایت کرده به اعدامها و شکنجه ها در ایران اعتراض نمایند، ولی خود ما حاضر نباشیم از حقوق آنها دفاع کنیم. نمی شود خواهان گرسنگی دادن به ملت فلسطین شد و به آن اعتراضی نکرد و تجاوز اسرائیل به لبنان و جنایت ضد بشری آنها را با دیده اغماض نگریست، ولی از آنها خواست به حمایت از ما برخیزند.

ما ایرانیها می دانیم که :

بنی آدم اعضای یکدیگرند

که در آفرینش ز یک گوهرند

چون عضوی بدرد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

تو کز محنت دیگران بی غمی

نشاید که نامت نهمند آدمی.

در حالیکه این شعار بر سر در سازمان ملل نقش بسته است، مشتی ایرانی خود فروخته سفر احمدی نژاد را به اجلاسیه سازمان ملل بهانه کرده اند، تا کینه نژادپرستانه و صهیونیستی خویش را با شعار صهیونیستی "نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران" به نمایش بگذارند. پافشاری بر این شعار توسط عمال خود فروخته و سازمان یافته اجنبی، در حالیکه در داخل ایران هم از آن یاد نمی شود،  نشانه این است که چه دستهای کثیفی در این بازی نقش دارند.

صهیونیسم و امپریالیسم نیز به این وضعیت آگاهند و به این شعارهای انحرافی و تفرقه افکن که با ظاهر ایران دوستی، عملا به نفع اشغالگران است دامن می زنند. نیروهای دمکرات، بشر دوست و انقلابی در ایران، باید ماهیت این شعارها را روشن کنند و به مردم سیاست درست و انقلابی و راه گشا را نشان دهند. مسلما بخشی از آنهائی که در شرایط خفقان با حرکت از عمق کینه قابل فهم و بی پایانشان به رژیم جمهوری اسلامی، بدون تعمق و دوراندیشی، به این شعارهای انحرافی متوسل شده اند، بخود می آیند و صف آنها از صف خودفروختگان ایرانی که در روز قدس در برلن در آلمان فدرال با سازمانهای صهیونیستی، نمایشات ضد روز قدس، که عملا ضد جنبش فلسطین است، برگذار می کنند، جدا می شود. حزب کمونیست کارگری ایران این پیروان منصور حکمت، سمبل چنین حرکتهائی در خارج از کشور هستند و مشتی ساده لوح و نادان سیاسی را برای مبارزه بر ضد ملت فلسطین، با پنهان شدن در پشت جنایات رژیم جمهوری اسلامی به میدان می آورند. توجیه پاره ای از این فریب خوردگان که ما آنها را ناپختگان سیاسی می نامیم این است که می گویند: "فلسطین به ما چه، ما باید به فکر ملت خودمان باشیم". البته این تبری جوئی و بهانه یابی، شکلی بسیار عوامفریبانه دارد. و آنوقت ما به آنها می گوئیم: لطفا شگفت زده نشوید! وقتی نیروهای سیاسی مترقی و ملتهای جهان این منطق شما را نپذیرند و به خواست حمایت از خودتان با سوء ظن بنگرند. حمایت از حقوق بشر و رهائی ملی، مخالفت با اشغالگری، حمایت از حقوق ملتها، خیابان یکطرفه نیست. در این خیابان، هنگامی رژه عمومی مردم جهان قدرتمند است و ایجاد رعب و وحشت در دل نابکاران می کند، که بر اساس همبستگی و اتحاد و احترام متقابل باشد. مبارزه اجتماعی را نباید با کاسبکاری و کلاهبرداری اشتباه کرد. در میان نیروهای کمونیستی، این گونه کاسبکاری جائی ندارد. کمونیستها، بورژواهای بند و بست چی نیستند، که هر روز تحلیلهایشان را، و زیر و بم کردنِ صدایشان را، بر اساس کمکهای مالی تنظیم کنند، که از عبدالناصر و ژنرال البکر و صدام حسین و قذافی می گرفتند و یا حالا از موساد و سیا و سازمان امنیت هلند می گیرند. "نه غزه و نه لبنان جانم، فدای ایران" و یا حمله تبلیغاتی تحریک آمیز به سوریه و...  به دلایل راهبردی در منطقه در بورس سازمانهای امنیتی خاورمیانه خریدار دارد. مستمری مشتی خود فروخته را افزایش می دهد. حوادث سوریه نشان می دهد که چه در ایران و چه در سوریه دستهای واحد ناپاکی برای انحراف مبارزه دموکراتیک مردم کشور ما در کارند. نفی ماهیت امپریالیسم، سکوت در مقابل صهیونیسم، ایجاد تفرقه در جبهه مشترک مبارزات مردم منطقه و برای ایجاد دشمنی و انزوای آنها از سیاستهای راهبردی امپریالیستها و عمالشان در منطقه میان اپوزیسیون ایران و سوریه است.

حزب ما از مبارزه مردم فلسطین و لبنان بر ضد صهیونیستهای اسرائیلی و اشغالگری، از مبارزه آنها برای رهائی ملی در منطقه حمایت می کند، و تنها تبلیغ دوستی و همکاری خلقهای منطقه را شرط پیروزی در مبارزه مشترک آنها می داند. همسرنوشتی مبارزه مردم منطقه، واکنش منطقی و دیالکتیکی در مقابل همدستی مشترک امپریالیستها و صهیونیستها در کنترل و سرکوب مردم منطقه است.

نیروهای اپوزیسیون دموکراتیک و مترقی مردم ایران باید با هشیاری به طرح شعارها برخورد کنند و ماهیت طراحان خودفروخته را که نقاب اپوزیسیون به چهره زده و شعارهای انحرافی پخش می کنند، بشناسند. 

بر گرفته ازتوفان شماره  140 آبان ماه 1390  نوامبر 2011،  ارگان مرکزی حزب کارایران

صفحه حزب کار ایران (توفان) در شبکه جهانی اینترنت. www.toufan.org

نشانی پست الکترونیکی(ایمیل).                                                                                                        toufan@toufan.org

امپریالیستها و صهیونیستها بزرگترین تروریستها و

بزرگترین ناقضین حقوق انسانها در جهان

بهترین نمونه عدم توجه به دموکراسی و حقوق انسانی و سیاست "به من چه، زیرا منافع شخصی من در خطر نیست" مسئله مشخص تجاوز بربرمنشانه ناتو برهبری آمریکا به لیبی است. صحنه های جنایتکارانه کماندوهای ناتو که از راه هوا و زمین در مغایرت کامل با قطعنامه شورای امنیت سازمان ملل، با قلدری و زورگوئی و تحقیر افکار عمومی، به کاروان قذافی حمله کردند و وی را بیرون کشیدند با چاقو از پشت به وی تجاوز کردند، وی را کتک مفصل زدند و سپس به قتل رساندند را، همه دیده اند. وجدانهای بسیاری از این همه وحشیگری بدرد آمد، بجز وجدانهای کسانیکه این فجایع را تدارک دیده بودند و از کشتن قذافی باین وضع اظهار رضایت کردند و بیان کردند که مرگ وی بسیاری مشکلات حقوقی و سیاسی و قضائی آتی را حل کرد. دستگیری زنده وی برای ما مشکل آفرین بود. همه این سخنگویان که سبعیتشان حیرت انگیز است، خود را مدافع دموکراسی و حقوق بشر جا می زنند. خود آنها قبلا در دادگاه دست نشانده کیفری جهانی لاهه که متعلق به خودشان است، حکم جلب قذافی را صادر کرده بودند، و بموجب آن حکم باید ظاهرا علاقمند می بودند که وی زنده دستگیر شده و در مقابل دادگاه قرار گیرد، ولی خود همان "قاضی ها"، دلشان نمی خواست زنده وی به دادگاه کیفری جهانی لاهه، که خود دادگاهی مسخره و دست نشانده است، تحویل داده شود. می بینید آنجا که پای منافع سیاسی در کار است، آنها به احکامشان نیز احترام نمی گذارند و بر اساس منافع سیاسی طبقاتیشان آنرا به زیر پا می گذارند. آیا سفاهت نیست که کمونیستها نیز با آنها هم آوا شوند؟ آیا این همآوائی، حکم قتل خود کمونیستها نیست؟ آیا این نشانه آن نیست که عده ای را قبل از اینکه روی صندلی اتهام بنشانند، روی صندلی ایستانده اند که بی خبر از عاقبت کار خویش برای قاتلهای خود دست بزنند؟

اگر شکنجه کار زشت و نکوهیده ایست، اعمالش در مورد هر کس حتی مخالف من هم نکوهیده است. اگر قبل از اعمال مجازات، باید دادگاه صالحه به جرم رسیدگی کرده باشد، همانقدر باید برای اسامه بن لادن معتبر باشد که برای هویدا و حتی خلخالی. آنها که فکر می کنند این اصول خدشه ناپذیر را می توانند بر اساس ذائقه خویش تعریف کنند گور خود را دارند می کنند و نمی فهمند.

باین جهت حزب کار ایران(توفان) رفتار جنایتکارانه اوباش ناتو را نسبت به قذافی که به قتل رسید، ولی تسلیم نشد، محکوم می کند. حزب ما رفتار مزورانه و ریاکارانه امپریالیسم و صهیونیسم در برخورد به حقوق انسانها را محکوم می کند. حزب ما بر آن است که امپریالیستها و صهیونیستها بزرگترین تروریستها، بزرگترین مرتجعین، بزرگترین ریاکاران و دروغگوها، بزرگترین ناقضین حقوق انسانها در جهان هستند. امپریالیسم یعنی ارتجاع سیاه و با این ارتجاع سیاه باید تا نابودی اش مبارزه بی امان کرد، برای آنکه بشریت نجات یابد.

حزب ما بر آن است که مبارزه برای تحقق حقوق بشر بدون مبارزه باامپریالیسم و صهیونیسم سخنان پوچ و عوامفریبانه ای بیش نیست تا دموکراسی مصلحتی و دم بریده و بی محتوی را جا بیندازند.

حزب ما بر آن است که سازمانهای مدعی حمایت از حقوق بشر باید تجاوز به لیبی و رفتار وحشیانه و ضد بشری امپریالیستها و مشوقین آنها، صهیونیستها را محکوم کرده از حقوق انسانی و قانونی مردم لیبی به حمایت برخیزند، در غیر این صورت نشان می دهند که سازمانهای ساخته و پرداخته دست ارتجاع جهانی هستند و مشکلشان حمایت از حقوق بشر نیست. حقوقِ بشرِ گزینشی وجود ندارد. حقوق بشر تجزیه بردار نیست و با نقض آن اگر نخواهیم به ریاکاری متهم شویم، باید در همه جا از فلسطین و ابو غریب و بکرام و تل آویو و واشنگتن گرفته تا ایران مبارزه کنیم.

سخن هفته

 

حزب کارایران(توفان)

 جمعه بیست آبان 1390

www.toufan.org

۱۳۹۰ آبان ۲۲, یکشنبه

ملت ایران یکپارچه و با تمام قوا در مقابل هر تهاجم خارجی مقاومت خواهند کرد




کشور ایران متعلق به همه مردم ایران و سرزمین مشترک همه اقوام ایرانی است که قرنها در کنار یکدیگر در غم و شادی و پیروزی و شکست با هم زندگی کرده اند. مردم ایران در طی تاریخ چند هزار ساله خود نشان داده اند که در مقابل تجاوزات بیگانه متحد و یکپارچه مقاومت کرده و از میهن خود دفاع خواهند کرد. مردم ایران بخوبی می دانند که رژیمها می آیند و می روند ، اما آنچه باقی خواهد ماند وطن آنهاست. وطنی که پدران و مادران آنها هزاران سال برای بقاء و رشد و شکوفائی و تعالی آن کوشیده اند و حتی از جان خود برای وجب به وجب آن گذشته اند. مردم ایران احتیاج به هیچ وکیل و وصی و دایه دلسوز تر از مادر ندارند . آنها خودشان در مورد سرنوشتشان تصمیم می گیرند. ملت ایران ماهیت تجاوزکارانه قدرت های استعماری را به خوبی می شناسند و از آن نفرت دارند و به هیچوجه به متجاوزین خارجی اجازه نخواهند داد تحت عناوین دروغین دمکراسی خواهی و حمایت از حقوق بشر بسرشان بمبهای فسفری و خوشه ای و گلوله هائی با اورانیم ضعیف شده بریزند و نفت و سرمایه های ملیشان را به غارت ببرند و برای آنها ابوغریب و گوانتانامو بسازند. ملت ایران تجارب یوگسلاوی و عراق و افغانستان و لیبی را پیش رو دارند و خاطره کودتای ننگین 28 مرداد علیه دولت ملی زنده یاد دکتر مصدق را از یاد نبرده اند.
ما بار دیگر و با صدائی رسا به همه جنایتکاران امپریالیست و سگ زنجیری آنها در منطقه خاورمیانه صهیونیستهای فاشیست اعلام می کنیم کارگران و زحمتکشان ایران و همه نیروهای ملی و مردمی و مترقی و میهنپرستان کمونیست در کنار جبهه جهانی ضد سرمایه داری و ضد امپریالیستی و ضد صهیونیستی ضمن دفاع از میهن خود در مقابل تجاوز ، ایران را به گورستان آنان مبدل خواهیم کرد.

۱۳۹۰ آبان ۲۱, شنبه

۱۳۹۰ آبان ۱۳, جمعه


شبکه های اجتماعی، عرصه مهمی در نبرد طبقاتی(1)

همه جا صحبت از شبکه های اجتماعی و روی آوری سیل آسای جوانان به این شبکه هاست. میلیونها نفر به این شبکه ها روی آورده اند و آنها در حال گسترش اند. معمولا وقتی به  تبلیغات رسانه ای گروهی گوش می دهید، شبکه های اجتماعی را ابزاری برای مبارزه با سانسور و آزادی افکار و تبادل آراء و عقاید جا می زنند. آیا واقعا چنین است؟ آیا با رفتن به درون شبکه های اجتماعی کار سانسور دیگر تمام شده و از این ببعد مردم می توانند با اراده های آزاد خویش، در مورد سرنوشت خویش تصمیم بگیرند؟ آیا خود این شبکه های اجتماعی نمی تواند ابزاری برای تحمیق و نوعی برقراری سانسور جدید و پنهان شوند؟ چه نیرو و چه فردی قادر است در مقابل این همه تراکم و هجوم اطلاعات درست و نادرست، تحریف شده و دروغ و یا حقایق ناب دوام بیاورد و در زیر چرخهای آن له نشود؟ چه کسی این همه زمان در اختیار دارد، که شب و روز در شبکه های اجتماعی برای دریافت حقیقت به جستجو بپردازد و از نتایج جستجوی خویش مطمئن باشد؟

شبکه های اجتماعی نیز مانند همان گفتگوی سنتی دونفر، انتشار مطبوعات و یا کتب تا به صورت کنونی، تماشای فیلم مستند و یا... می باشد، که تا به امروز ما با آن سر و کار داشته ایم، ولی امروز همان وقایع در سطحی انبوه و متراکم و در دامنه وسیع صورت می پذیرد. اگر کتابی می تواند سراسر دروغ و تحریف باشد، چرا اطلاعاتی که در شبکه اجتماعی بدست می آید مملو از دروغ و تحریف شده نباشد؟  اگر اخبار روزنامه ها تحریف شده و یا پر از سانسور است، چرا در شبکه های اجتماعی نتواند این وضع ادامه داشته باشد؟. طبیعتا در گذشته می شد روزنامه های مخفی منتشر کرد که از سد سانسور بگذرند و بدست مردم در وسعت کمتری برسند. این امر در مورد کتاب و اعلامیه و اخبار هم صادق بود. همان شیوه امروز در شبکه های اجتماعی مورد استفاده است و در سطح وسیعتری صورت می گیرد و علاقمندان بیشتری در دسترس هستند. ولی همین علاقمندان در تیررس اخبار دستکاری شده و دروغ نیز قرار می گیرند. گوشها، چشمها و مغزشان با همین افکار به صورت مستمر، متراکم و انبوه بمباران می شود، چه کسی تضمین می کند که از این مبارزه شتابان، یک انسان متفکر انقلابی بجای یک قربانی مسموم ارتجاع بیرون آید؟

برای پاسخ به این پرسشها باید ساز و کار شبکه ای اجتماعی را شناخت و پوچی دنیای بدون سانسور و تصمیمات متکی بر اراده آزاد را نشان داد.

شبکه های اجتماعی امروز بیکی از مهمترین ابزارِ ایجاد افکار عمومی بدل شده اند. هر جا از جنبش جوانان و اعتراضات اجتماعی سخن به میان می آید، با نام شبکه های اجتماعی و بطور عمده فیس بوک(کتاب چهره، چهره نگار، دفترچه عقاید و..-توفان) روبرو می شویم.

در گذشته رسم بر این بود که برای دعوت افراد به یک تجمع، نیاز بر این بود که محل تجمع را در روزنامه ها، مطبوعات و اعلامیه ها اعلام می کردید، تا افراد مورد خطاب شما در آنجا گرد آیند. اگر این اجتماعات مورد تائید مقامات حاکم نبود، طبیعتا نه محل و روز تجمع را در رسانه ها اعلام می کردند و نه اجازه برگزاری آنرا می دادند و نه اینکه پخش اعلامیه و فراخوانی را مجاز می دانستند. فیس بوک این رابطه سنتی را، که شما باید در خیابان با مردم برقرار کنید، نخست از طریق شبکه مجازی بر قرار می کند و بعد به خیابان کشیده می شود. پلیس و مامورین عادی امنیتی دیگر قادر نیستند، جلوی تجمع، پخش اعلامیه و فراخوان را بگیرند. تدارک نمایشات اعتراضی به خانه ها منتقل شده است. البته این بدان معنی نیست که مامورین امنیتی قادر نیستند از سرکوب مخالفان دست بردارند و تسلیم نظریات آنها می شوند، هرگز. بلکه باین مفهوم است که این مبارزه شکل جدیدی یافته است. عرصه فیس بوک و یا شبکه های اجتماعی، یک عرصه جدید مبارزه طبقاتی است. این مبارزه نخست در زمینه افکار و ساخت افکار عمومی صورت می گیرد، و بهمین جهت نیز مبارزه ای سیاسی و بغرنج است. برای افزایش توانائیها، در عرصه فیس بوک باید تاکتیکهای دوست و دشمن را شناخت و با آن به مبارزه پرداخت.

امکانات فنی ضد انقلاب

ورود به شبکه های اجتماعی بهر صورت از طریق کنسرنهای ارتباطاتی صورت می گیرد که مرکزشان در آمریکاست و یا زیر نفوذ آمریکا هستند. این شرکتها این خدمات را از طریق اتصال تلفن ممکن می گردانند.

 این کنسرنها که با شرکتهای امنیتی و پلیس کار می کنند، می توانند داده ها و اطلاعات شما را در شرایط ضروری در اختیار پلیس و نیروهای امنیتی قرا دهند و یا برای آن ویروس ارسال کرده، کمپیوتر شما را از کار بیندازند و یا ارتباط شما را با شبکه قطع کنند. دشمن طبقاتی آگاه حاکم، البته فورا از این وسیله استفاده نمی کند، ولی هر آن اراده کند،  می تواند این وسیله را به خدمت بگیرد. دشمن طبقاتی از طریق اینترنت و فیس بوک سعی می کند، به داده های مورد نظر خود دست پیدا کند، هویت سیاسی شما را خوب بشناسد، ارتباطات شما را کشف کند و آنچه را که ما در گذشته تفتیش عقاید می نامیدیم، بدون حضور در مقابل شما، از پشت پرده انجام دهد و یک نمایه دقیق از شما ترسیم  نماید. دشمن طبقاتی قادر است که به ارزیابی در عرصه اینترنت و فیس بوک بپردازد و حرکتهائی را که در آنها صورت می گیرد، بررسی و تفسیر نموده و به صورت نمودارها بر صفحه تصویر بازتاب دهد.

با توجه به این که تعداد کاربران از شبکه های مجازی روز به روز در حال افزایش است و رقم آنها به صدها میلیون نفر می رسد، برای مقامات امنیتی و حتی شرکتهای اقتصادی برای سنجش نظر مردم و عقاید آنها مقدور نیست، که یک میلیارد مامور استخدام کنند، تا این افکار را بررسی کرده و جمعبندی نمایند. این کار نه تنها اقتصادی نخواهد بود، از نظر اداری نیزغیر عملی خواهد بود. این است که شرکتهائی وجود دارند، که برنامه هائی برای کنترل افکار و مقوله بندی کاربران شبکه های اجتماعی تدوین می کنند و این برنامه ها، کار همان ماموران امنیتی و یا شرکتهای سنجش افکار و.. را انجام می دهند. برای نگارش این برنامه ها از نظریات گروهی از کارشناسان روانشناسی، مردم شناسان، مامورین امنیتی، کارشناسان زبان، اساتید اقتصاد و سیاست، جغرافیا و فرهنگ و... استفاده می شود. تقسیم مضمونی کاربران شبکه های اجتماعی را، این برنامه ها تنظیم کرده و نخست به صورت گمنام در اختیار مراجع امنیتی قرار می دهند. آنها می توانند در صورت ضرورت به جزئیات بپردازند و افراد را دستگیر و یا سر به نیست کنند.

فرض کنید شخصی در اینترنت با نام و تصویر مستعار فعال است و نظریات و تحلیلهای کمونیستی ارائه می دهد. کارشناسان مربوطه افکار وی و تحلیلهایش را تفسیر می کنند و آنها را درست ارزیابی نموده و برای خود و نظام خطرناک می دانند. در این صورت دنبال اسم و رسم واقعی وی می گردند، شماره تلفن و مکان زندگیش را پیدا می کنند و کسانی را که با وی در تماس هستند شناسائی می نمایند. این نظارت بر شبکه اینترنت نشان می دهد که چه اشخاصی از چه سمتها و جاهائی پست الکترونیک با چه مضمونی دریافت می کنند و تراکم پست الکترونیکی در نزد آنها چگونه است. آیا آنها مراکز کوچک و یا بزرگی برای توزیع اخبار معینی هستند؟ از روی این تراکم و فعالیت این مراکز و تحلیل آنچه توزیع می شود بر اساس برنامه های نرم افزارهای هوشمند می توانند به این افراد در صورت احساس خطر دسترسی پیدا کنند. 

بر اساس سندی که بر اقدامات پنتاگون مبتنی است، پنتاگون ابزار مبارزه با تبلیغات در شبکه های اجتماعی را می سازد. در این سند می آید: "هفته گذشته آژانس پروژه تحقیقات پیشرفته دفاعی(DARPA)، برنامه مرکز خدمات اطلاعاتی پیامهای کوتاه، مبنی بر نقش شبکه های اجتماعی در وسایل ارتباطی راهبردی را اعلام کرد. این، تلاشی است برای ساختن ابزارهای پیشرفته شناسائی و پیشبرد مبارزه تبلیغاتی در رسانه های اجتماعی. مرکز خدمات اطلاعاتی پیامهای کوتاه، دو هدف را دنبال می کند. پیش از همه، برنامه باید ارتش را برای درک آنچه که در شبکه های اجتماعی در شرایط زمانی واقعی، بخصوص در مناطق استقرار ارتش آمریکا جریان می یابد، کمک کند. همچنین کارشناسان پروژه تحقیقات پیشرفته دفاعی، بدنبال آنند، که مرکز خدمات اطلاعاتی پیامهای کوتاه، برای پیشبرد امر تبلیغات، به آنها کمک نماید.

فن آوری جدید بسیار بزرگتر از آن چیزی است که "تویتر" برای کنترل روندها به کار می گیرد. پنتاگون در صدد درک عمیق پویائی شبکه های اجتماعی، از جمله پیدا کردن راه و روشهای شناسائی و تعقیب "شکل گیری، توسعه و انتشار ایده ها و مفاهیم" در شبکه های اجتماعی می باشد...".

البته می شود برای پنهانکاری در فیس بوک با عکس و نام مستعار حضور یافت، ولی این عکس و نام مستعار شما را از گزند چشم سایر کاربران فیس بوک می پوشاند، ولی نه از گزند چشم مامورین امنیتی.

البته شکار افراد در فیس بوک از نظر سیاست امپریالیستی هرگز منتفی نیست، بویژه اگر این فرد از نظر سیاست عمومی امپریالیستها خطرناک تشخیص داده شود، ولی در حالت عمومی این نوع شکارها خرده کاری و وقت تلف کردن است. امپریالیستها در پی برداشتن گامهای بزرگ و اساسی اند و نه اینکه با هر مخالفی در اینترنت در بیفتند. وقتی مغز انسانها را شستشو دادید و یا جهت  تلاش و حرکت آنها را از قبل پیشگوئی کردید، با سیاست و برنامه ریزی بهتر می توانید، دستآوردهای چندین ساله آنها را برای مدت مدید از بین ببرید و آنها را بی ضرر کنید.

امپریالیستها هم از نظر فنی در پی کنترل هستند و هم از جنبه فیزیکی افراد "خطرناک" را به زیر نظر خواهند داشت.

حضور در فیس بوک با نام و تصویر واقعی خود موجب می شود که خود سانسوری رعایت شود. شما تنها در مورد مسایلی به بحث می پردازید که در بیرون هم در درون تاکسی از بحث در مورد آن پروائی ندارید. شما بحثهائی را طرح می کنید که اگر صاحب کار شما خواست در مورد شما تحقیقات کند و به فیس بوک شما رجوع نمود از این رجوع باکی بدل راه ندهید. شما ناچارید برای اینکه در زمان درخواست روادید برای آمریکا در کارتان اشکالی پیش نباید از بیان حقایق طفره روید. ولی اگر با نام و تصویر مستعار در شبکه اجتماعی باشید و جرات کنید در مورد تروریسم امپریالیسم و یا صهیونیسم سخن برانید فورا نرم افزارهای هوشمند سازمانهای امنیتی بکار می افتند و مکاتبات و مکالمات شما را به صورت خودکار کنترل کرده و ارتباطات شما را ترسیم کرده و سر انجام بعد از یک هفته نتایج آنرا در روی میز طرف مربوطه می گذارند. این فرد امنیتی است که وظیفه تحلیل شخصیت شما و درجه بروز خطر از جانب شما را ارزیابی میکند و متناسب با آن عمل مینماید.

بر گرفته ازتوفان شماره  140 آبان ماه 1390  نوامبر 2011،  ارگان مرکزی حزب کارایران

صفحه حزب کار ایران (توفان) در شبکه جهانی اینترنت. www.toufan.org
نشانی پست الکترونیکی(ایمیل).                                                                                                        toufan@toufan.org

سراسر فلسطین، بازداشتگاه صهیونیستهاست

یک نفر اسیر با هویت و 1027 نفر اسیر بی هویت

رسانه های تبلیغاتی در جهان غرب مرتب از آزادی گیلعاد شالیط در  صبح روز سه شنبه (۱۸ اکتبر/۲۶ مهر) در گذرگاه کرم شالوم که به مقامات مصری تحویل داده شد، سخن می گویند.

در مقابل این سرباز اسیر ارتش صهیونیستی اسرائیل که 60 سال است خاک فلسطین را اشغال کرده است، 1027 نفر فلسطینی آزاد شدند.

ما قصد نداریم در اینجا به جزئیات مذاکرات موفق آمیز سازمان حماس با دولت اسرائیل که منجر به آزادی زندانیان فلسطینی شد، بپردازیم، این جزئیات اهمیتی هم ندارند، ولی ذکر پاره ای مسایل سیاسی و تجربه اندوزی از آنها را لازم می دانیم.

نخست اینکه دولت صهیونیستی اسرائیل تلاش کرد با تجاوز به نوار غزه و محاصره آن و کشتار بیش از 1600 نفر مردم غیر نظامی به رهائی شالیط از قید اسارت موفق شود، که سیاستِ زبان توپش با شکست مفتضحانه روبرو شد. مقاومت مسلحانه سازمانهای حماس و جبهه خلق برای آزادی فلسطین در نوار غزه، صهیونیستها را به تسلیم واداشت و همانطور که نماینده حماس بیان داشت، صهیونیستها تنها زبان گلوله را می فهمند و با آنها تا زمانیکه خاک سرزمین فلسطین را ترک نکرده اند، باید با زبان گلوله سخن گفت. اگر در سرزمین فلسطین مقاومتی وجود نداشت، اگر مردم دست به سلاح برای دفاع از خود نمی بردند و مانع بربریت صهیونیستها نمی شدند، نه تنها زندانیان فلسطینی آزاد نمی گشتند، بلکه حتی در زندانهای اسرائیل تامین جانی نیز نداشتند.

نکته دوم اینکه حماس بر خلاف محمود عباس تنها اعضاء و هواداران خویش را آزاد نساخت و میان مردم فلسطین تفرقه نیانداخت، بلکه از حقوق همه فلسطینیها دفاع کرد. همین اقدام روشن چنان برای آنها محبوبیت ایجاد کرد، که وقتی مردم در ساحل رود اردن با پرچمهای حماس به استقبال اسراء آمدند پلیس محمود عباس که حقوقش را اسرائیل می دهد، جرات نکرد سازمان حماس را که در منطقه نفوذ عباس و اسرائیل غیر قانونی اعلام شده است تحت تعقیب قرار دهد و با مردم ساحل رود اردن درگیر شود. آزادی 1027 نفر اسیر فلسطینی کشیده محکمی به بناگوش محمود عباس بود که سعی می کرد با صحنه سازی خودش را در مسرت مردم سهیم کند.

مخفیگاه شالیط تا آخرین روز از چشم دارو دسته محمود عباس و رئیس سازمان امنیتش که به اسرائیل گریخت، پنهان ماند، وگرنه خبر آنرا به سمع اسرائیلیها می رسانید. حماس موفق شده بود یک چتر ایمنی و مخفی برای خویش ایجاد کند، که برای کشفش برای صهیونیستهای اسرائیل نه تنها مقدور نشد بلکه  بسیار هم گران تمام شد.

تلاش محمود عباس تا از این پیروزی مردم فلسطین کلاهی هم برای خود بسازد بی نتیجه مانده است و در این عرصه ابتکار عمل را بدست حماس داده است که با انگشت اشاره به وی نشان می دهد و می گوید با اسرائیل آنقدر مذاکراه کن و بگذار ترا سر بگردانند تا زیر پایت علف سبز شود. اگر مانند ما مقاومت کنی مبارزه مردم فلسطین به نتیجه می رسد و بهدر نخواهد رفت.

در زندانهای اسرائیل ده ها هزار زندانیان فلسطینی وجود دارند که کسی و مرجعی به وضعیت آنها رسیدگی نمی کند. سربازان ارتش صهیونیستی اسرائیل زنان، کودکان، پیرمردان و جوانان را خود سرانه در خیابانها تنها برای ایجاد ترس دسته دسته دستگیر کرده و به عنوان گروگان به زندانهای اسرائیل برده اند و می برند و سازمانهای رسمی جهانی به این اعمال جنایتکارانه اعتراضی نمی کنند. جرم برخی از آنها سنگ پرانی به سوی سربازان ارتش اشغالگر است. اینکه امروز 1027 نفر را در مقابل یک نفر آزاد کرده اند، تنها جنبه نمادین ندارد، بلکه بیان آن است که ارتش اسرائیل هر آن می تواند صدها نفر دیگر را به گروگان بگیرد و در اسارت نگاه دارد. برای اسرائیل اسارت خودسرانه و ضد بشری فلسطینیها محدودیت و ممنوعیتی ندارد. جاهای خالی را می تواند در عرض چند روز پر کند. نیاز ندارد که به کسی پاسخگو باشد. اسرائیل هم قاضی مرتضوی خودش را دارد. همه ملت فلسطین در اسارتگاه اسرائیل قرار دارند و در اسارت هستند و در محاصره به سر می برند. نوار غزه بزرگترین زندان اسرائیل است. اسرائیل هر آن اراده کند با یک هجوم نظامی مانند گذشته صدها نفر عابر را در خیابانها اسیر کرده و به زندانهای خویش منتقل می کند تا آنها را برای تعویض بعدی آماده کند. انسان  فلسطینی برای اسرائیل ابزار است، انسان نیست. یک صهیونیست نژادپرست جز این نمی تواند فکر کند. اسرائیل در آدمفروشی چه به صورت زنده و چه به صورت فروش اعضای بدن ید تولائی دارد. باید منتظر یورش بعدی برای پر کردن مجدد زندانها بود.

صرفنظر از این، رسانه های امپریالیستی چهره یک جوان 25 ساله را که 5 سال از خانه و کاشانه دور بوده و پدر و مادر و بستگان خویش را ندیده و... با عبارتپردازیهای موذیانه و  صحنه سازیهای تهوع آور برای فریب و شستشوی مغزی مردم جهان بر روی آنتنها می آورند. تو گوئی تنها سرنوشت شالیط است که باید به حساب بیاید و اهمیت دارد. کسی از سرنوشت 1027 نفر فلسطینی که برخی 12 سال در بیغولهای صهیونیستی زندانی بودند و خانواده خویش را دیگر نمی شناسند، سخنی به میان نمی آورد. سرنوشت فلسطینی سرنوشت نیست، ولی سرنوشت شالیط سرنوشت جهانی است. همین یک نمونه ماهیت بشر دوستی امپریالیستی و صهیونیستی را نشان می دهد. کودکان فلسطینی که در زندان به جوانان رشیدی بدل شده اند، همه و همه دارای هویت گمنام اند. تنها یک هویت روشن است، آنهم هویت شالیط است. 1027 نفر دیگر برای رسانه های دموکراتیک غرب بی ارزش اند و سرنوشت آنها بی اهمیت می باشد و تلاشی هم نمی شود که به آنها اشاره ای شود و یا اساس همدردی مردم جهان را نسبت به مردم فلسطین مورد اشاره قرار دهد. همدردی تنها با شالیط است، ولی دردها برای خلق فلسطین. تزویز از سراپای این تبلیغات مشمئز کننده می بارد. در زندانهای اسرائیل ده ها 1027 نفر دیگر زندانی هستند که در فراق خانه و کاشانه اشک می ریزند و دل می سوزانند، ولی بورژواهای امپریالیستی در عرصه شستشوی مغزی ترجیح می دهند برای مردم جهان دروغ را به نمایش بگذارند و بزرگ کنند، تا از تاثیر مبارزه مردم فلسطین برای برسمیت شناخته شدن در سازمان ملل و حمایت معنوی مردم جهان از آنها بکاهند. آزادی شالیط باز وسیله ای شده است تا اشغال و اسارت انسانهای گمنام کتمان شود. برای آزادی همه اسیران در فلسطین باید صهیونیسم را سرنگون کرد و درهای زندانها را باز کرد تا جوانان و زنان و مردان گمنام فلسطینی همه آزاد شوند و بتوانند در سر زمین اباء اجدادی خویش زندگی کنند. زندان آنها اسارتگاه مضاعف است. این وضع چنین نمی ماند و خلق فلسطین صهیونیسم را نابود خواهد ساخت و از حمایت مردم جهان نیز برخوردار است. تنها در فلسطینی رها از دست صهیونیسم و امپریالیسم، در فلسطینی که خلقها خود زندگی کنند و بر سرنوشت خویش حاکم شوند نه نیازی به اسارت مسلمان و مسیحی هست و نه به اسارت یهودی.

بر گرفته ازتوفان شماره  140 آبان ماه 1390  نوامبر 2011،  ارگان مرکزی حزب کارایران

صفحه حزب کار ایران (توفان) در شبکه جهانی اینترنت. www.toufan.org
نشانی پست الکترونیکی(ایمیل).                                                                                                        toufan@toufan.org