۱۳۸۸ بهمن ۱۶, جمعه
۱۳۸۸ بهمن ۱۵, پنجشنبه
تجمع و راهپیمایی کارگران معترض در اراک
ندای سبز آزادی : کارگران شرکت آونگان اراک صبح چهارشنبه سر کار خود حاضر نشدند و در اعتراض به اینکه شش ماه حقوق نگرفته اند، در خیابان های اصلی شهر اراک تجمع کرده و مقابل فرمانداری این شهر تجمع کردند.
یک خبرنگار خبرگزاری مهر که در محل حاضر بوده، تعداد کارگران معترض را ۴۰۰ نفر تخمین زده و نوشته که آنها خواستار رسیدگی مسئولان به وضعیتشان و برخورد قانونی با مالکان این شرکت بوده اند.
در اینترنت چند کلیپ ویدئویی هم منتشر شده که ظاهرا مربوط به اعتراض کارگری امروز اراک است. در یکی از این کلیپ ها کارگران معترض در حال راهپیمایی شعار می دهند «یا حجت ابن الحسن عسگری/ وقت ظهور است اگر بنگری» و در کلیپ دیگر صدای شعار «ننگ ما ننگ ما/صدا و سیمای ما» به گوش می رسد.
آنگونه که خبرنگار مهر گزارش کرده، همزمان با تجمع کارگران در خیابان های اراک، «یگان های نیروی انتظامی حضور موثر داشته» و ترافیک سنگینی هم در خیابان های منتهی به محل تجمع به وجود آمده بوده است.
کارگران کارخانه آونگان اراک شش ماه است که حقوق نگرفته اند و می گویند مسئولان استان مرکزی هنوز کاری برای رفع مشکلات آنها نکرده اند و هیچیک از تعهداتشان جرا نشده است.
این در حالی است که فرماندار اراک می گوید حل مشکلات شرکت آونگان از اختیار استان مرکزی خارج است. این مقام مسوول مدیران این شرکت را به ناتوانی در اداره آن متهم کرده.
یک کارگر معترض به خبرنگار مهر گفته است که کارگران می خواهند مطالبات قانونیشان را از مسیر قانونی پیگیری کنند ولی فشارهای شدید ناشی از شش ماه کار بدون حقوق دیگر برایشان قابل تحمل نیست.
ندای سبز آزادی : کارگران شرکت آونگان اراک صبح چهارشنبه سر کار خود حاضر نشدند و در اعتراض به اینکه شش ماه حقوق نگرفته اند، در خیابان های اصلی شهر اراک تجمع کرده و مقابل فرمانداری این شهر تجمع کردند.
یک خبرنگار خبرگزاری مهر که در محل حاضر بوده، تعداد کارگران معترض را ۴۰۰ نفر تخمین زده و نوشته که آنها خواستار رسیدگی مسئولان به وضعیتشان و برخورد قانونی با مالکان این شرکت بوده اند.
در اینترنت چند کلیپ ویدئویی هم منتشر شده که ظاهرا مربوط به اعتراض کارگری امروز اراک است. در یکی از این کلیپ ها کارگران معترض در حال راهپیمایی شعار می دهند «یا حجت ابن الحسن عسگری/ وقت ظهور است اگر بنگری» و در کلیپ دیگر صدای شعار «ننگ ما ننگ ما/صدا و سیمای ما» به گوش می رسد.
آنگونه که خبرنگار مهر گزارش کرده، همزمان با تجمع کارگران در خیابان های اراک، «یگان های نیروی انتظامی حضور موثر داشته» و ترافیک سنگینی هم در خیابان های منتهی به محل تجمع به وجود آمده بوده است.
کارگران کارخانه آونگان اراک شش ماه است که حقوق نگرفته اند و می گویند مسئولان استان مرکزی هنوز کاری برای رفع مشکلات آنها نکرده اند و هیچیک از تعهداتشان جرا نشده است.
این در حالی است که فرماندار اراک می گوید حل مشکلات شرکت آونگان از اختیار استان مرکزی خارج است. این مقام مسوول مدیران این شرکت را به ناتوانی در اداره آن متهم کرده.
یک کارگر معترض به خبرنگار مهر گفته است که کارگران می خواهند مطالبات قانونیشان را از مسیر قانونی پیگیری کنند ولی فشارهای شدید ناشی از شش ماه کار بدون حقوق دیگر برایشان قابل تحمل نیست.
۱۳۸۸ بهمن ۱۳, سهشنبه
طبقۀ کارگر چیزی جز زنجیرهای پایش را از دست نخواهد داد
تعمیق بحران اقتصادی که ناشی از سیاستﻫﺎﻯ نئولیبرالیستی رژیم جمهوری اسلامی و تأثیرات بحران سرمایهﺪاری جهانی و تحریمﻫﺎﻯ اقتصادی و هم چنین فساد گستردۀ مالیِ مافیای تجاری ــ نظامی است؛ باعث گسترش بیکاری و نابودی امنیت شغلی و گسترش فقر در بین کارگران و زحمتکشان شده است.
مختصات اقتصاد ایران را می توان با ورشکستگی صنایع و تولیدات داخلی، گسترش واردات، فرار سرمایۀ داخلی، کاهش سرمایه گذاری خارجی و غارت و چپاول ثروت ملی توسط باندهای مافیائی خواص و نیروهای نظامی و امنیتی نزدیک به قدرت خلاصه کرد.
وضعیت صنایع و بیکاری
خبرگزاری ایلنا از رشد 19 درصدی بیکاری در سال جاری نسبت به سال گذشته خبر می دهد و می افزاید: از ابتدای سال 88، اخراج کارگران در واحدهای مختلف تولیدی آغاز شد. کارگران کارخانۀ سامان نخستین گروه بودند. پس از آن نوبت به کارگران مراکز مخابراتی سقز رسید سپس روند اخراج دامان کارگران آذربایجان شرقی، کرمانشاه، ایران صدرای بوشهر، لوله سازی اهواز، ایران تفال ساوه، کشت و صنعت شمال، توزین گر، پایا، هوایار، روژن آزمون، زیبا ماندگار و صدها کارگاه ریز و درشت دیگر را گرفت . حتی واحدهای بزرگی هم چون ایرالکو، ملی سرب و روی، واگن سازی پارس و... نیز از این بلایا در امان نبودهﺍند. چند ماه پیش مدیر کل صنایع برق، الکترونیک و فناوری اطلاعات وزارت صنایع از کاهش 60 در صدی ظرفیت تولیدی لوازم خانگی در کشور خبر داد. او گفت هم اکنون ظرفیت تولید برخی از کارخانهﻫﺎﻯ تولید لوازم خانگی به صفر رسیده است.
روزنامۀ اقتصاد و آمار گزارش می دهد: فقط در سال گذشته بیش از 400 واحد تولیدی تعطیل و 200هزار نفر بیکار شدهﺍند. مجتمعﻫﺎ و کارخانهﻫﺎﻯ بزرگی هم چون صنایع خودروسازی و زیر مجموعهﻫﺎﻯ آن، ذوب آهن، پولاد مبارکه، آلومینیوم اراک، نیشکر هفت تپه، تراکتور سازی تبریز و دهﻫﺎ کارخانه و مؤسسۀ دیگر در بحران عمیق به سر می برند.
عیسی محمد کمالی از مسئولین خانۀ کارگر بوشهر به ایلنا می گوید: در چهار سال گذشته تعداد شاغلان در عسلویه از 60 هزار نفر به هشت هزار نفر کاهش پیدا کرده است. وی کاهش نزدیک به 90 درصدی تعداد شاغلان عسلویه را نتیجۀ تعطیلی کارخانهﻫﺎ و بحران صنایع می داند.
چندی پیش سرتیپ رستم قاسمی، فرماندۀ قرارگاه سازندگی خاتمﺍلانبیاء خبر از بیکاری 6 هزار کارگر در فازهای 15 و 16 پارس جنوبی داد.
نهاوندیان رئیس اتاق بازرگانی می گوید: 50 درصد از کل واحدهای تولیدی ایران ورشکست و تعطیل شدهﺍند و 50 در صد باقی مانده با 30 درصد ظرفیت کار می کنند.
اخیراً محمد عباسی، وزیر تعاون دولت دهم، اقرار کرد که حدود 4 میلیون نفر بیکار هستند که بر اساس گزارش مرکز آمار ایران که جمعیت فعال ایران را 22 میلیون و 600 هزار نفر اعلام کرده، نرخ بیکاری به 18 درصد رسیده است. البته این آمار براساس شاخص جدیدی است که افرادی که یک ساعت در هفته کار کنند را شاغل محسوب می کند .
گسترش واردات
ایلنا در مطلبی تحت عنوان "ایران تنها جای دنیاست که شرایط وارد کنندگان بهتر از تولیدکنندگان است." می نویسد: اقتصاد ایران بدون شک در چند سال گذشته بزرگ ترین پرش را در میدان واردات داشته است؛ و در مورد واردات فولاد می نویسد: واردات بی رویۀ فولاد در اثر کاهش تعرفۀ گمرکی فولاد خام و محصولات آن به صفر، باعث شده تولید کنندگان داخلی فولاد با ظرفیت 35 در صد خود کار کنند و روز به روز از ظرفیت آنها کاسته شود.
دبیر انجمن صنفی کارفرمایان چرمسازان خراسان رضوی می گوید: واردات کفشﻫﺎﻯ چینی و تایلندی منجر به تعطیلی کارگاهﻫﺎﻯ کفش و چرم شده است. او اضافه می کند که در مشهد حدود 65 کارخانۀ چرمسازی بود که در حال حاضر به 20 کارخانه رسیده و مابقی تعطیل شده است.
نایب رئیس صنایع بازیافت ایران می گوید: به علت واردات، 90 در صد از واحدهای فعال در این عرصه به مرز تعطیل کشیده شدهﺍند . رئیس اتحادیۀ تولیدکنندگان کفش در اصفهان خبر از تعطیل 50 تا 60 درصد از هزار کارگاه کفاشی در اثر واردات کفشﻫﺎﻯ چینی و تایلندی و ویتنامی می دهد.
فرار سرمایهﻫﺎﻯ داخلی و کاهش سرمایه گذاری خارجی
طبق گزارش ایلنا از 18 بانک کشور، 13 بانک با کاهش سپردهﻫﺎﻯ مردم روبرو هستند. با گسترش بحران و افزایش ریسک اقتصادی و هم چنین بحران سیاسی و ترس ناشی از عدم امنیت سرمایه، خروج سرمایه از کشور شتاب گرفته است. خبرگزاریﻫﺎ خبر از شایعۀ ورشکستگی بانکﻫﺎﻯ ملت و ملی و هجوم سپرده گذاران به این دو بانک برای گرفتن سپردهﻫﺎﻯ خود می دهند. بدهی 48000 میلیارد تومانی 6700 واحد صنعتی به بانکﻫﺎ، سیستم بانکی را با کمبود نقدینگی مواجه کرده است.
سرمایه گذاری خارجی که در سال 1386 بیش از 12 میلیارد دلار بود به 822 میلیون دلار رسیده است که البته ناشی از بی ثباتی وضعیت سیاسی می باشد.
فساد اقتصادی
سازمان شفافیت بین المللی در آخرین گزارش خود اعلام کرد که ایران در زمینۀ فساد و عدم شفافیت به رتبۀ 168 در میان 180 کشور جهان تنزل یافته است.
واگذاری سرمایهﻫﺎﻯ ملی به آقازادهﻫﺎ و خواص و نیروهای نظامی و شبه نظامی و امنیتی تحت عنوان خصوصی سازی، غارت و چپاول علنی و رسمی است که به صورت عرف درآمده است.دلالی و لابی گری و قاچاق و انحصار واردات کالاهای خاص به افراد خاص، پرداخت وامﻫﺎﻯ میلیاردی بی بازگشت به خودیﻫﺎ تمامی سیستم اقتصادی را به فساد کشانده است.
رئیس کمیسیون صنایع مجلس میزان واردات قاچاق را دست کم 17 میلیارد دلار می داند.
تنها در تهران در عرض هشت ماه 13000میلیارد تومان چک بانکی برگشت خورده است.
روزنامۀ خبر جنوب می نویسد: در حالی که ارائۀ وام به اقشار کم درآمد به هفت خوان رستم شبیه است 35 نفر، 1000میلیارد تومان تسهیلات دریافتی از بانک را پس نمی دهند.
گسترش فقر
در حالی که علی عسگری معاون اقتصادی معاونت برنامه ریزی احمدی نژاد به دروغ اعلام می کند که بر اساس شاخص اقتصادی، 15 میلیون ایرانی زیر خط فقر بسر می برند، مرکز آمار ایران اعلام کرد 47 میلیون ایرانی در فقر بسر می برند.
بر اساس اظهارات رئیس مرکز آمار ایران: در آمد خانوادهﻫﺎﻯ شش نفری در خوشۀ یک ، کمتر از 473 هزار تومان است . خانوادۀ شش نفری که درآمدش بین 473 هزار تومان تا 788 هزار تومان است در خوشه دو قرار می گیرد . در خوشه نخست حدود سی میلیون نفر قرار دارند. در خوشۀ دوم هم 17 میلیون و ششصد هزار نفر قرار دارند. به بیانی دیگر سی میلیون نفر درآمد روزانهﺍﻯ کمتر از 263 تومان معادل 30 سنت دارند که با آن می توانند یک نان سنگک بخرند.
به دنبال تصویب لایحۀ هدفمند سازی یارانهﻫﺎ که اجرائی شدن آن از اول سال 89 خواهد بود با افزایش قیمت نفت و گازوئیل و بنزین و گاز و برق و آب و بذر و کود و نهال شروع و به تدریج شامل حذف یارانهﻫﺎﻯ گندم و برنج و روغن و شیر و شکر و دارو و خدمات پستی و خدمات ریلی خواهد شد، شاهد افزایش تورم و کاهش هر چه بیشتر قدرت خرید کارگران و زحمتکشان و به فلاکت کشانده شدن هر چه بیشتر آنها خواهیم بود .
حال در نظر داشته باشید که بر اساس آمار رسمی 4 میلیون بیکار و 47 میلیون فقیر و برنامۀ شوک تراپی افزایش قیمتﻫﺎ در شرایطی که حداقل دستمزد یک سوم خط فقر است و پرداخت آن هم بین سه تا پنجاه ماه به تأخیر می افتد و گسترش و تعمیق بحران اقتصادی و افزایش بیکاری در سال جدید بر بستر شرایطی انفجاری شاهد موج گستردهﺍﻯ از مبارزات خود جوش کارگری خواهیم بود که متأسفانه ضعف عمدۀ آن تا به حال پراکندگی و عدم سازمان یافتگی آن بوده است.
واقعیت این است که بالاتر از سیاهی رنگی نیست. طبقۀ کارگر که تا به حال در موضعی تدافعی مبارزه کرده است باید توجه کند که بهترین دفاع، تهاجم است. به میدان آمدن متشکل کارگران و اعتصاب عمومی و پیوستن جنبش دمکراتیک زنان و دانشجویان و جوانان و روشنفکران و سایر اقشار اجتماعی به این اعتصاب است که می تواند نظام سرمایه داری جمهوری اسلامی را فلج ساخته و با تعرض و از موضع برتر وی را به عقب نشینی وادار کند. شرایط فروپاشی جمهوری اسلامی از همین جا آغاز می شود.
پخش مناظرهﻫﺎﻯ سیاسی در صدا و سیما در مورد اوضاع و احوال کنونی نیرنگی نو برای فریب و انفعال مردم است.
چه شده به یکباره کودتاچیان به فکر مناظره و باز هم داغ کردن فضای سیاسی ایران افتادند. این ژست دمکراسی و مدنی خواهی و پخش مناظرۀ زنده میان دو دسته از ارتجاع اصلاح طلب و اصول گرا در شرایطی صورت می گیرد که هزاران نفر درزندانﻫﺎﻯ مخوف اسلامی به سر می برند، صدها نفر در همین چند ماه اخیر به وحشیانه ترین شکلی شکنجه و به قتل رسیدند، حتا شماری از رهبران و یاران نزدیک اصلاح طلب که تمام هم وغمشان فعالیت در چهارچوب قانون اساسی ارتجاعی جمهوری اسلامی است در زندان اسیرند و با شلاق وشکنجه و تهدید به مرگ مجبور به توبه شدند و با چهرهﻫﺎئی درهم شکسته در صفحۀ تلویزیون ظاهر شدند و از"رأفت اسلامی و توطئۀ انقلاب مخملی" سخن گفتند و از رهبر کودتا تقاضای عفو و بخشش نمودند. پس این نمایش مسخره نه برای دخالت مردم در سرنوشت خویش و نه برای آزادی بیان و عقیده بلکه در اوضاع و احوالی مطرح شده است که مردم در طول هشت ماه اخیر به مناسبتﻫﺎﻯ مختلف خیابانﻫﺎ را به همت پیکار متحد و فداکاریشان تحت کنترل خویش گرفتند و برای به دست آوردن آزادی و حق بیان و عقیده با گرازهای آدمخوار اسلامی جنگیدند و هم چنان می جنگند و برای چنین حقوق دمکراتیکی صدها قربانی دادند.
محتوای برنامه "روبه فردای" صدا و سیما به واقع برنامهﺍﻯ پشت به فردا و تلاشی بس عبث برای آرام کردن مردم و کشاندن آنها از خیابان به خانه و گفتمانی پوچ و بی اساس است. بر کسی پنهان نیست که کابوس برگزاری تظاهرات 22 بهمن به مناسبت سی و یکمین سالگرد انقلاب، خواب از چشمان ارتجاع ربوده و آنها را به تکاپو انداخته است. باید کاری کرد کارستان تا شرکت گستردۀ مردم معترض در این تظاهرات مهار شود و جنگ خیابانی و خلع سلاح نیروهای بسیجی و پاسدار هم چون تظاهرات روزعاشورا تکرار نگردد.
از این رو چنین برنامهﺍﻯ فقط در چهارچوب اهداف ارتجاعی نظام، زد و بند و چانه زنی بین جناحﻫﺎ و فرونشاندن شعلۀ خشم مردم است. این مناظرهﻫﺎ فقط بین خودیﻫﺎ، امتیازاتی به جناح مقابل و تنها برای فریب مردم است. از طرفی رژیم که در بین افکارعمومی منزوی شده و در محاصرۀ شبکهﻫﺎﻯ خبری بی بی سی و صدای آمریکا و دهﻫﺎ شبکهﻫﺎﻯ دیگرقرار گرفته است و در مقابل افشاگری و خبررسانی مردم کشورما در تظاهراتﻫﺎﻯ خیابانی خود را ضعیف می بیند سیاست به اصطلاح رونق بخشیدن به رسانهﻫﺎﻯ داخلی در قالب مناظرهﻫﺎ را اتخاذ کرده تا این محاصره را "درهم شکند". در همین رابطه مصطفی کواکبیان، دبیر کل حزب مردم سالاری در مورد رونق بخشیدن به شبکهﻫﺎﻯ جمهوری اسلامی و مقابله با بی بی سی و صدای آمریکا بیان داشته است که "این مناظرهﻫﺎ بازار شبکهﻫﺎﻯ خبری بی بی سی و صدای آمریکا را بی رونق می کند و هدف مناظره باید برای منفعت کشور باشد..."
اما این آقای اصلاح طلب که خود را به نفهمی می زند و به خود فریبی مشغول است توضیح نمی دهد که علت رونق یافتن رسانهﻫﺎﻯ خارجی در بین مردم چیست و ریشهﻫﺎﻯ آن کدام است. چرا در اوایل انقلاب مردم کشور ما هیچ علاقهﺍﻯ به رسانهﻫﺎﻯ برون مرزی نشان نمی دادند و این رسانهﻫﺎ اساساً هیچ رونقی نداشتند.... در همین رابطه در توفان ارگان مرکری حزب کارایران مقالهﺍﻯ تحت نام توسعۀ جهل، پنداری سفیهانه برای بقاء رژیم در آذرماه 88 انتشار یافته که به طور برجستهﺍﻯ دلایل نفوذ شبکهﻫﺎﻯ خارجی در ایران را مورد نقد و بررسی قرار داد و جمهوری اسلامی را مسبب اصلی نفوذ شبکهﻫﺎﻯ خارجی در ایران تحلیل کرد.
ما به خاطر اهمیت این موضوع تلخیص مقاله را در زیر می آوریم.
.»...وقتی آخوندها مستقر شدند و برای استقرار خویش دستﻫﺎﻯ قمه به دست را از زیر عبای خویش به در آوردند و تا زانوی اسب امام زمان خون ریختند و جنازۀ دموکراسی و آزادی را با فریادهای ﷲ اکبر به بهشت زهرا بردند آن وقت سخنان بیگانگان در ایران گوش شنوا یافت. ملاها که رادیو و تلویزیون را غصب کرده بودند به اشاعۀ دروغ و فریب مشغول شدند. همۀ آن دروغگویانی که تا دیروز دشمن خدا محسوب می شدند حال مصلحت دروغ را برای بقاء خویش شرعی و حلال می کردند.
در فردای تشییع جنازۀ دموکراسی و آزادی، در فردای قتل عام حقوق دموکراتیک و مدنی مردم، زبان انتقاد امپریالیستﻫﺎ باز شد و بذر آنها در ایران زمینۀ رشد یافت. آخوندها برای ایجاد رعب در جامعه، در کودکستانﻫﺎ موسیقی برنامهﻫﺎﻯ رادیوهای بیگانه را پخش می کردند و نظارت و دقت می کردند کدام یک از کودکان با آن موسیقی همراهی می کند و یا نسبت به آن ابراز آشنائی می نماید. آنها با این تدبیر غیر انسانی فوراً برای خانوادۀ آنها مزاحمت فراهم کرده و در صورت نیاز سر به نیستشان می کردند.
ولی آیا این روش آخوندها توانست جلوی مبارزۀ مردم را بگیرد؟ هرگز!
آیا این روش آخوندها توانست مردم را از تلاش برای آگاهی و کسب اخبار واقعی باز دارد؟ هرگز!
آیا با آدمکشی، با زندان و شکنجه و تبعید و سانسور و دروغ می شود از حرکت اجتماع جلوگیری کرد و مردم را به قهقرا کشید؟ هرگز! اگر چنین بود کلیسای قرون وسطائی در دنیا حکومت می کرد و در ایران "آریامهر" هنوز بر سر کار بود و این همه جنبش اعتراضی در ایران پدید نمی آمد.
وقتی پیشرفت علوم ادامه یافت و فن آوری شبکۀ اینترنت، پست الکترونیکی، اختراع رایانه (کمپیوترــ توفان)، پرتاب ماهواره ... پدید آمد و نیاز زمان، ملاها را مجبور می کرد به این ضرورت زمان تن در دهند آن وقت زمینهﻫﺎﻯ جدید برای کسب اخبار واقعی پدید آمد. نخست مردم به تلویزیونﻫﺎﻯ ممالک همسایه نگاه می کردند و به تدریج توسط آنتنﻫﺎﻯ بشقابی به برنامهﻫﺎﻯ بیگانه دست پیدا کردند که راست و دروغ را بخورد مردم می داد.
رژیم جمهوری اسلامی به جای این که از این تجربۀ شکست خوردۀ تاریخ درس بگیرد مانند همۀ بزدلﻫﺎﻯ مستبد تاریخ به خشونت و ارعاب متوسل شد به حریم خانهﻫﺎﻯ مردم بدون حکم دادستان، برخلاف قانون اساسی جمهوری اسلامی به صورت خودسرانه و باندهای مافیائی تجاوز کرد، امنیت مردم را به خطر انداخت آنتنﻫﺎﻯ بشقابی را ضبط کرده، پنهانی فروخت و یا تخریب نموده و صاحبان آنها را به پرداخت بهای گزاف مجبور نمود تا نگذارد اخبار مضر به حال آنها در رسانهﻫﺎﻯ خارجی نشان داده شده و به چشم و گوش مردم برسد.
آیا رژیم ملاها با این تهدید و ارعاب و دزدی و اقدامات غیر قانونی و وحشیانه موفق شد مردم را از تلاش برای کسب اخبار و اطلاعات حقیقی باز دارد؟ هرگز!
در کنار رسانهﻫﺎﻯ گروهی بیگانگان که در اساس خویش از طریق سازمانﻫﺎﻯ امنیتی امپریالیستﻫﺎ و صهیونیستﻫﺎ تغذیه می شوند تلاش برای انجام انقلاب مخملی در ایران نیز آغاز شد. دشمنان ایران که رنگ دموکراسی به خود گرفتهﺍند با شناخت از نقاط ضعف یک رژیم مستبد و فاشیستی و سلسله مراتب مافیائی آن، زمینه را برای سازمان دادن اعتراضات بر حق مردم و تکیه بر حقوق عادلانۀ آنها مناسب دیدند و خواستند که بر این موج اعتراضی بالقوه که زمینۀ مادی آن از همان اوایل انقلاب در ایران وجود داشت سوار شوند و مقاصد خویش را به کرسی بنشانند. مردم معترض و جان به لب رسیده در شبکۀ اینترنت فعال شدند، مردم در اعتراض به رژیم ملایان با ارسال پیامک توسط تلفنﻫﺎﻯ همراه که خود یک اختراع تازه بود و جهانگیر شده بود نه تنها ملاها و مذهب را مسخره می کردند بلکه راهی یافته بودند که تماسﻫﺎﻯ فوری و سرّی گرفته و از این فن در جهت سازماندهی و پخش اخبار و حتی شایعات استفاده کنند. رژیم جمهوری اسلامی که تا دیروز نامهﻫﺎﻯ ارسالی از خارج را بر خلاف قانون اساسی جمهوری اسلامی باز می کرد و مرکزی برای نظارت بر این امر در باغشاه ایجاد کرده بود حال با هجوم پستﻫﺎﻯ الکترونیکی روبرو شده بود. مردم ایران مراکز سانسور رژیم جمهوری اسلامی را دور زده بودند. در حالی که مأمورین رژیم مطبوعات ایران را از درج اخبار واقعی برحذر می داشتند و آنها را شدیداً تحت کنترل داشته خبرنگاران را یا می خریدند و یا اخراج می کردند و به امان خدا رها می ساختند تا از گرسنگی بمیرند، مردم با دوربینﻫﺎﻯ تلفن همراه صحنهﻫﺎﻯ تکان دهندهﺍﻯ از کشتار مردم را به جهان مخابره می کردند. هر ایرانی وطنپرست برای خود یک خبرنگار شده بود. دنیا در مقابل قدرت تودهﻫﺎﻯ مردم در ایران، درجۀ بالای از خودگذشتگی و شهامت آنها سر تعظیم فرود آورد. رژیم مستبد و دروغگوی جمهوری اسلامی که به وجود آتش جهنم برای خود اعتقادی ندارد و آن را برای مردم توصیه می کند در مقابل این موج بی انتها سراسیمه شد و روحاً درهم شکست. در این جنگ روانی رژیم جمهوری اسلامی به شدت باخت و در سراسر جهان و ایران بی اعتبار شد. ترس سراپای عمال رژیم را در بر گرفته است زیرا تازه می فهمند که چه سیل خشم عظیمی، دارد متراکم می شود که در آیندۀ نزدیک هرگز نمی توان مانع سرریز شدن و خروشیدن آن شد. پایهﻫﺎﻯ رژیم جمهوری اسلامی در 22 خرداد لرزید و تضادهای حاکمیت را تشدید نمود. گرچه مبارزۀ مردم فروکش کرده و از دامنۀ آن کاسته شده است ولی این تنفسی برای کسب مجدد قوا و تنفسی در فاصلۀ جنگ نخست و آخرین نبرد است. رژیم جمهوری اسلامی به جای این که بفهمد که دروغگوئی در دنیای کنونی، در شرایطی که میلیونﻫﺎ ایرانی در خارج از کشورند و با خانوادهﻫﺎیشان در ایران تماس دارند و اخبار را می برند و می آورند و بخشﻫﺎﻯ مثبت فرهنگ پیشرفتۀ غرب را می آموزند و به ایران می آورند و آن را در مقابل خرافات و سنت قرون وسطائی آخوندی افراشته می کنند، فایدهﺍﻯ ندارد، به جای آن که بیاموزد مردم را نمی شود در قرن بیست و یکم در بی اطلاعی نگاه داشت و خرافات را تبلیغ کرد و به مردم نمی شود بی احترامی نمود و مدعی شد رأی مردم فاقد ارزش است. مردم را نمی شود گلهﻫﺎﻯ گوسفند فرض کرد که نظر نداشته باشند و تنها نظر ولی فقیه درست بوده و تنها وی است که حق اظهار نظر دارد، ترجیح می دهد که از واقعیت فرار کند و مانند همۀ مستبدین تاریخ که گوش شنوائی برای نظریات مردم نداشتند دارودستهﻫﺎﻯ مافیائی خویش را مسلح کند. آنها پاسداران را مسلح کردهﺍند، بسیجیﻫﺎ را مسلح کردهﺍند، لباس شخصیﻫﺎ را مسلح کردهﺍند، آخوندهای خودی را مسلح کردهﺍند، گروهﻫﺎﻯ تروریستی خودی را که اعضای حزب مؤتلفۀ اسلامی و فدائیان اسلام و حزبﺍلله هستند مسلح کردهﺍند، هرندیﻫﺎ از خانوادۀ تروریستﻫﺎئی که نخست وزیر حسنعلی منصور را به قتل رساندند بر سر کار آوردهﺍند و... به امید این که موج مقاومت میلیونی مردم را درهم شکنند.
آخوندها می خواهند به هر قیمت مانند یک قوای اشغالگر در ایران عمل کنند و بر سر کار بمانند. آنها برای خویش "طبقۀ جدید" خلق می کنند تا پایگاه اجتماعی آنها قرار گیرد. گدا پروری به بهانه حمایت از کم درآمدها و کوخ نشینان، تقویت لومپن پرولتاریا، سرازیر کردن در آمد نفت به جیب قشر معینی از جامعه و ایجاد اقلیت کاخ نشین خودی بوروکرات، خرافات پروری و مرید جمع کنی و بذل و بخشش عناوین دکتر و مهندس به قشر معینی که مطابق با آن در مقامات معینی نصب شده و از بودجۀ کشور زالووار بدون کوچک ترین منفعت اقتصادی ارتزاق می کنند، از ویژه گیﻫﺎﻯ دیگر آخوندهاست. مثلاً بیکارهﻫﺎ و مفتخورها می توانند لیسانس و دکترای قرائت قرآن از حفظ را دریافت کنند و وزارت علوم اسلامی دکترای از حفظ خواندن قرآن را هم وزن دکترای فیزیک اتمی از دانشگاهﻫﺎﻯ معتبر اروپا و آمریکا ارزیابی می کنند. اشتباه نکنید سخن بر سر از حفظ کردن قرآن است و نه آموختن زبان عربی. بسیاری از این دکترها و دکتر زادهﻫﺎ بر وزن آقازادهﻫﺎ معنی سورهﻫﺎ و آیهﻫﺎئی را که حفظ کردهﺍند، نمی دانند. این حافظین قرآن سپس با این دانش جزئی استخدام دولت می شوند و از بودجۀ نفت و مالیات عمومی زالووار استفاده نموده و همیشه برای دستگاه مافیائی احمدی نژاد سینه می زنند. احمدی نژاد در کنار دستگاه آخوندی، دستگاه غیر آخوندی مشترکﺍلمنافع دیگری خلق می کند تا رژیم بتواند دو پای خویش را بر دو گرده قرار دهد و پایگاه اجتماعی خویش را گسترش دهد. ولی آیا این تشبثات رژیم کاری خواهد بود؟ هرگز زیرا از این "عقلﻫﺎﻯ کل" همۀ جوامع استبدادی به خود دیده است و راسپوتینﻫﺎ را به سزای اعمالشان رسانده است. چنین دستگاهﻫﺎئی در درجۀ اول در درون خود دشمنان خویش را پرورش می دهند، آنها در درون خود مارهائی را می پرورانند که برای چپاول بیشتر بر ضد خودشان دسیسه می چینند و از خوردن خون خودشان لذت می برند. احمدی نژادها دشمن پرورند زیرا نمی توانند به مردم میهنشان تکیه کنند. اخیراً برای مبارزه با اشتیاق مردم به دانائی، دستگاهﻫﺎﻯ پارازیت ساز وارد کردهﺍند تا مانع شوند که مردم با گوش دادن به رسانهﻫﺎﻯ گروهی اجنبی از آن چه در ایران می گذرد با خبر شوند. اکثریت قریب به اتفاق مردم اخبار را از رسانهﻫﺎﻯ خارجی به دست می آورند زیرا می دادند که رسانهﻫﺎﻯ تحت کنترل داخلی دروغ می گویند. خطرات ایجاد این پارازیتﻫﺎ برای سلامتی آن طور که گفته می شود به قدری زیاد است که صدای خود ملاها نیز در آمده است. چون امواج رادیوئی پارازیتﻫﺎ، دیگر موافق و مخالف رژیم نمی شناسد و همه را آن گونه که می گویند به بیماری "سرطان" مبتلا می کند. آخوندها از ترس این که خودشان سرطان نگیرند (گور پدر ملت ایران ــ توفان) به انتقاد از نصب این آنتنﻫﺎ دست زدهﺍند و خواهان آنند که آنها را برچینند و یا ترتیبی دهند که فقط "ضد انقلاب" سرطان بگیرد. آخوند سرطانی تمایلی به بقاء حکومت اسلامی ندارد زیرا آنها به مصداق بعد از مرگ من چه دریا چه سراب زندگی می کنند.
در مطبوعات ایران تأثیرات خفقان را به صورت روشن می بینیم که می نویسند:
"میزان روی آوردن مردم به ماهواره نسبت به سال قبل دوبرابر شده است"
متن خبر:
» قائممقام سازمان صدا و سیما با اشاره به این كه 40 درصد مردم به ماهواره روی آوردهاند گفت: روند گسترش ماهواره در جامعه بسیار نگران كننده است. دارابی هم چنین از رشد روزافزون حضور ماهواره در میان خانوادههای ایرانی خبر داد و این روند را نگران كننده دانست و افزود میزان روی آوردن مردم به ماهواره نسبت به سال قبل دوبرابر شده است.
مسعود پزشكیان نمایندۀ تبریز و عضو كمیسیون بهداشت و درمان مجلس شورای اسلامی خواهان بررسی جدی تأثیرات مخرب پارازیتهای ماهوارهای در سلامت و روان انسان شد و گفت: از نهادی كه مسئول پخش پارازیت برای مختل كردن ماهوارهها در شهر تهران است خواهش میكنیم به عواقب جدی این امواج مخرب بر سلامت شهروندان تهرانی توجه داشته باشد.
نمایندۀ تبریز خاطرنشان كرد: متأسفانه پخش پارازیت به صورت كاملاً بی ضابطهای صورت میگیرد و در این خصوص به تنها چیزی كه توجه نمیشود سلامت شهروندان است.
نمایندۀ تبریز با اشاره به نقش نظارتی مجلس در دفاع از حقوق شهروندان گفت: مجلس در این مورد باید به صورت جدی وارد شود و از سلامت مردم دفاع كند. «
متوجه می شوید که نگرانی نمایندگان شورای نگهبان "بی ضابطه" بودن این اقدامات است و نه این که با این کار آزادی بیان نقض می شود و تیغ سانسور به کهکشانﻫﺎ نیز می رسد.
راه چاره را رژیم سرمایهﺪاری مافیائی جمهوری اسلامی در این دیده است که به در خانۀ هر کس که تلویزیون دارد نامۀ تهدید آمیزی ارسال دارد و "مشترک عزیز" را از عواقب دیدن برنامهﻫﺎﻯ رسانهﻫﺎﻯ اجنبی به هراساند. مأمورین رژیم مردم را تهدید می کنند که به موجب قانون هر کس در حریم خانۀ خود برنامهﻫﺎئی را در تلویزیون تماشا کند که از نظر رژیم جمهوری اسلامی مجاز نیست، وی را مجازات کرده و پوستش را می کنند. صرفنظر از این که این تهدید توخالی است و چنین امری عملی نیست و این کار نشانۀ درماندگی کامل رژیم است روشن است که ادامۀ این سیاست سانسور، تهدید، شکنجه، تعقیب، زندان و اعدام به آنجا منجر خواهد شد که همراه فروش هر تلویزیون یک مأمور امنیتی نیز اعزام کنند تا شب و روز در کنار تلویزیون مواظب باشد مردم چه برنامهﻫﺎئی را مشاهده می کنند. شکست این سیاستﻫﺎ از هم اکنون روشن است. رژیمﻫﺎئی که برای مردم کشورشان و برای انسانﻫﺎ ارزشی قائل نیستند، سرانجام محکوم به نابودی هستند. تجربۀ 30 سال مبارزه با علم و دانش، تجربۀ 30 سال تبلیغ جهل و خرافات، تجربۀ 30 سال مبارزۀ مردم در افشاء این رژیم دروغگو و ریاکار چشمان آخوندها را نگشوده است که با این روش، طناب دار را به گردن خود می اندازند. مردم برای خدا و پیغمبر نیز تره هم خرد نمی کنند دارو دستۀ خامنهﺍﻯ، احمدی نژاد که جای خود دارند... «
مناظرهﻫﺎﻯ اخیر در صدا وسیما رونقی نخواهد داشت و فقط برای فریب مردم است و بس. فرجام رژیم جمهوری اسلامی جز سرنگونی نیست.
بمناسبت هشتاد و ششمین سالگرد درگذشت لنین
21 ژانویه 1924، لنین رهبر انقلاب کبیر اکتبر شوروی و آموزگار کارگران و زحمتکشان جهان درگذشت.
لنین بر اساس تجزیه و تحلیل علمی تکامل اجتماعی روسیه، براساسی تجزیه و تحلیل علمی اوضاع بین المللی، به این نتیجه رسید که یگانه راه برون شدن از از اوضاع، پیروزی سوسیالیسم در روسیه است. این استنتاج برای بسیاری از مردان عالم آن زمان کاملاً غیرمنتظره بود. پلخانف که یکی از برجستگان علم بود در آن موقع لنین را تحقیر می کرد و می گفت که "هذیان می گوید". دیگر مردان علم که اشتهارشان کمترنبود اظهار می کردند که "لنین عقلش کم شده است" و باید او را هرچه ممکن است دور ساخت. آن موقع انواع و اقسام مردان علم علیۀ لنین که او را یک شخص مخرب علم می دانستند، زوزه راه انداخته بودند. ولی لنین هراسی نداشت از این که برخلاف جریان شنا کند و با کهنه پرستی به مبارزه برخیزد. و لنین پیروز شد. اکنون در هشتاد و ششمین سالگرد درگذشت لنین جهان در اضاع و احوال دیگری است.غلبۀ رویزیونیسم بر کشور شوراها و احیای سرمایهﺪاری، هجوم امپریالیسم به دستآوردهای تاریخی پرولتاریا و زحمتکشان، تهاجم ایدئولوژیک علیۀ مارکسیسم لنینیسم و پراکندن میکروب لیبرالیسم و انفراد منشی و نفی حزبیت و نفی لنینیسم ... شرایطی آفریده که بسیاری از روشنفکران متأسفانه مرعوب این تهاجم افسارگسیخته و شکست موقتی جنبش جهانی کمونیستی گشته و به جای درس آموزی از شکستﻫﺎ و به جای این که شجاعانه برخلاف جریان شنا کنند، با نفی لنینیسم به لیبرالیسم و اپورتونیسم درغلتیدند. اگر تا دیروز حمله به استالین مد روز بود و عده ای خود را منتقد استالین اما "مدافع لنین" جلوه می دادند، اکنون پردهﻫﺎ را کنار زده، بی پروا به لنین و لنینیسم و دیکتاتوری پرولتاریا پارس می کنند. این مردان علم که اشتهارشان کمتر از پلخانفﻫﺎ و کارل کائوتسکیستﻫﺎ نیست مدافعین لنینیسم را کهنه پرست و مخرب علم می دانند و همانند پدران دانشمندشان علیۀ لنین و لنینیسم زوزه راه انداختهﺍند. اما همان طور که لنین را هراسی نبود که برخلاف جریان آب شنا کند ما نیز در این اوضاع و احوال آشفته و دود اندود شده هراسی نداریم که بی پروا از لنینیسم به مثابۀ مارکسیسم عصر امپریالیسم دفاع کنیم و در مقابل خیل عظیم خورده بورژواهای رنگارنگ که پرچم ارتداد و سفید را به اهتزاز درآورده اند محکم و استوار بایستیم .
به جا دانستیم به مناسبت هشتاد و ششمین سالگرد درگذشت لنین مصاحبۀ رفیق استالین با هئیت نمایندگی کارگران آمریکائی در سپتامبر1927را انتشاردهیم. این مصاحبه فشردهﺍی ازآموزشﻫﺎﻯ لنینی و لنینیسم است و خواندن آن را به همۀ رهروان طبقۀ کارگر توصیه میکنیم.
افتخار جاویدان برلنین کبیر
هئیت تحریریه
پرسش یکم: چه اصول جدیدی به توسط لنین و حزب کمونیست عملاً به مارکسیسم اضافه گردید؟ آیا صحیح است اگر گفته شود که لنین به "انقلاب خلاق" ایمان داشت، در حالی که مارکس بیشتر مایل بود منتظر شود تا نیروهای اقتصادی به حد اعلای تکامل خود برسند؟
پاسخ: ..... لنین هیچ "اصول جدیدی" به مارکسیسم "اضافه نکرده است"، همان طور که هیچ یک از اصول "قدیمی" مارکسیسم را هم لغو نکرده است. لنین شاگرد کاملاً وفادار و پیگیر مارکس و انگلس بود و می باشد و کاملاً و تماماً متکی به اصول مارکسیسم است.
لیکن لنین فقط یک مجری آموزش مارکس ــ انگلس نبود. او در عین حال ادامه دهندهﻯ آموزش مارکس ــ انگلس بود.
این یعنی چه؟
یعنی او آموزش مارکس ــ انگلس را مطابق با شرایط جدیدتکامل، مطابق با مرحلهﻯ جدید سرمایهﺪاری، مطابق با شرایط امپریالیسم بسط و نکامل داد. معنای این آنست که لنین، با بسط و تکمیل آموزش مارکس در شرایط جدید مبارزهﻯ طبقاتی، چیز تازهﺍﻯ نسبت به آن چه که توسط مارکس و انگلس داده شده بود و نسبت به آن چه که ممکن بود در دورهﻯ سرمایهﺪاری ماقبل امپریالیسم داده شود به گنجینهﻯ عمومی مارکسیسم وارد کرد، در حالی که این چیز تازهﺍﻯ که به توسط لنین به گنجینهﻯ مارکسیسم وارد شده است کاملاً و تماماً مبتنی بر اصولی است که به توسط مارکس و انگلس بیان شده است.
از همین لحاظ هم هست که ما می گوئیم لنینیسم، مارکسیسم عصر امپریالیسم و انقلابﻫﺎﻯ پرولتاریائی است.
اینک مسائلی چند که لنین ضمن بسط و تکمیل آموزش مارکس، در رشتهﻯ آنها چیزهای تازهﺍﻯ آورده است.
اولا، مسئلهﻯ سرمایهﺪاری انحصاری و مسئلهﻯ امپریالیسم که مرحلهﻯ جدید سرمایهﺪاری است.
مارکس و انگلس در "کاپیتال" اصول سرمایهﺪاری را تشریح کردهﺍند. ولی مارکس و انگلس در دورهﻯ سیادت سرمایهﺪاری ماقبل انحصار، در دورهﻯ تکامل تدریجی و موزون سرمایهﺪاری و بسط "مسالمت آمیز" آن در سراسر کره زمین زندگی می کردند.
این مرحلهﻯ قدیمی در حدود اواخر سدهﻯ نوزدهم و آغاز قرن بیستم، هنگامی که مارکس و انگلس دیگر حیات نداشتند، به پایان رسید. بدیهی است مارکس و انگلس فقط دربارهﻯ آن شرایط نوین تکامل سرمایهﺪاری می توانستند حدس بزنند که به مناسبت مرحلهﻯ جدید سرمایهﺪاری که جانشین مرحلهﻯ قدیم گردیده بود و به مناسبت مرحلهﻯ تکامل امپریالیستی فرا رسید، و در آن تکامل تدریجی و موزون سرمایهﺪاری جای خود را به تکامل جهشی و فلاکتﺁور سرمایهﺪاری داده بود، ناموزونی تکامل و تضادهای سرمایهﺪاری با نیروی خاصی عرض وجود کرده بود و مبارزه برای تحصیل بازار فروش و صدور سرمایه، در شرایط حد اعلای ناموزونی تکامل، جنگﻫﺎﻯ متناوب امپریالیستی را به منظور تقسیم متناوب جهان و مناطق نفوذ، اجتناب ناپذیر کرده بود.
خدمت لنین و بنابراین آن چیز تازهﺍﻯ که لنین در این مورد آورده است عبارت از این است که او، با اتکاء به اصول اساسی "کاپیتال"، امپریالیسم را به مثابهﻯ آخرین مرحلهﻯ سرمایهﺪاری مورد تجزیه و تحلیل مبرهن و مارکسیستی قرار داد و جراحات و شریط فنای حتمی آن را تشریح نمود. بر اساس این تجزیه و تحلیل بود که اصل مشهور لنین دربارهﻯ این که در شرایط امپریالیسم پیروزی سوسیالیسم در کشورهای واحد و جداگانهﻯ سرمایهﺪاری امکان پذیر است، به وجود آمد.
ثانیاً، مسئلهﻯ دیکتاتوری پرولتاریا.
اندیشهﻯ اصلی دیکتاتوری پرولتاریا را به مثابهﻯ سیادت سیاسی پرولتاریا و به مثابهﻯ اسلوب سرنگون ساختن اقتدار سرمایه از طریق جبر و زور، مارکس و انگلس به دست دادهﺍند.
چیز تازهﺍﻯ که لنین در این رشته آورده است، عبارت است از این که:
الف ــ او قدرت حاکمهﻯ شوروی را به عنوان بهترین شکل دولتی دیکتاتوری پرولتاریا کشف کرد و در این مورد از تجربهﻯ کمون پاریس و انقلاب روس استفاده نمود؛
ب ــ او در فرمول دیکتاتوری پرولتاریا پرانتزی از نقطه نظر مسئلهﻯ متفقین پرولتاریا باز کرد و دیکتاتوری پرولتاریا را به مثابهﻯ شکل خاص اتحاد طبقاتی پرولتاریا، که رهبر است، با تودهﻫﺎﻯ استثمار شوندهﻯ طبقات پرولتاریائی (دهقانان و غیره)، که رهبری شونده هستند، تشریح نمود؛
ج ــ او با نیروی خاصی این حقیقت را خاطر نشان ساخت که دیکتاتوری پرولتاریا عالی ترین نوع دموکراسی در جامعهﻯ طبقاتی و آن شکل دموکراسی پرولتاریائی است که منعکس کنندهﻯ منافع اکثریت (استثمار شوندگان) است، ــ برخلاف دموکراسی سرمایهﺪاری که منعکس کنندهﻯ منافع اقلیت (استثمار کنندگان) است.
ثالثاً، مسئلهﻯ اشکال و طرق ساختمان موفقیتﺁمیز سوسیالیسم در دورهﻯ دیکتاتوری پرولتاریا یعنی در دورهﻯ انتقال از سرمایهﺪاری به سوسیالیسم، در کشوریست که در احاطهﻯ دول سرمایهﺪاری قرار دارد.
مارکس و انگلس دوران دیکتاتوری پرولتاریا را دورانی کم و بیش طولانی و پر از زد و خوردهای انقلابی و جنگﻫﺎﻯ داخلی می دانستند که پرولتاریا در خلال آن قدرت حاکمه را در دست دارد و تدابیری اتخاذ می نماید که جنبهﻯ اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و تشکیلاتی دارد و برای برپا کردن جامعهﻯ نوین سوسیالیستی، جامعهﻯ بدون طبقات و جامعهﻯ بدون دولت به جای جامعهﻯ قدیم سرمایهﺪاری ضروری است. لنین تمام و کمال از این اصول اساسی مارکس و انگلس پیروی میکرد.
چیز تازهﺍﻯ که لنین در این زمینه آورده است، عبارت است از این که:
الف ــ او امکان ساختمان یک جامعهﻯ کامل سوسیالیستی را در کشور دیکتاتوری پرولتاریا که در احاطهﻯ دول امپریالیست است، به شرطی که این کشور در اثر مداخلات نظامی کشورهای احاطه کنندهﻯ سرمایهﺪاری دچار اختناق نگردد، مستدل ساخت؛
ب ــ او طرق مشخص سیاست اقتصادی ("سیاست اقتصادی نوین") را که به کمک آن پرولتاریا، با در دست داشتن مواضع مسلط در رشتهﻫﺎﻯ حیاتی اقتصادی (صنایع، زمین، حمل و نقل، بانک و غیره)، صنایع سوسیالیستی شده را پیوند می دهند ("پیوند صناعت با اقتصاد دهقانی") و بدین طریق تمام اقتصاد ملی را به جانب سوسیالیسم هدایت میکند، طرح نمود؛
ج ــ او طرق مشخص سوق تدریجی و انداختن تودهﻫﺎﻯ اصلی دهقانان به مجرای ساختمان سوسیالیستی را از طریق کئوپراسیون که بزرگ ترین وسیلهﺍیست که دیکتاتوری پرولتاریا میتواند به کمک آن اقتصاد کوچک دهقانی را تغییر سازمان داده و تودهﻫﺎﻯ اصلی دهقانان را با روح سوسیالیسم تربیت نماید، طرح نمود.
رابعاً، مسئلهﻯ هژمونی پرولتاریا در انقلاب است، در هر نوع انقلاب تودهﺍﻯ خواه در انقلاب علیهﻯ تزاریسم و خواه در انقلاب علیهﻯ سرمایهﺪاری.
مارکس و انگلس طرحﻫﺎﻯ اساسی نظریهﻯ هژمونی پرولتاریا را به دست داده بودند. چیز تازهﺍﻯ که لنین در این مورد آورده آن است که این طرحﻫﺎﻯ اولیه را باز هم گسترش و بسط داد و آن را به سیستم موزون هژمونی پرولتاریا، به سیستم موزون رهبری پرولتاریا بر تودهﻫﺎﻯ زحمتکش شهر و ده که نه فقط در امر سرنگونی تزاریسم و سرمایهﺪاری بلکه در امر ساختمان سوسیالیستی هنگام دیکتاتوری پرولتاریا نیز وجودخواهد داشت، بدل نمود.
به طوری که می دانیم نظریهﻯ هژمونی پرولتاریااز پرتو لنین و حزب او به طور استادانهﺍﻯ در روسیه جامه عمل به خود پوشید. ضمناً این واقعیت که انقلاب در روسیه پرولتاریا را به حکومت رساند از اینجا ناشی میشود.
در سابق معمولاً کار بدین منوال بود که کارگران هنگام انقلاب در سنگرها زد و خورد می کردند، خون می ریختند، رژیم قدیم را سرنگون می ساختند، لیکن حکومت به دست بورژواها می افتاد و آنان بعداً کارگران را مورد ظلم و استثمار قرار می دادند. در انگلستان و فرانسه وضع از این قرار بود. در آلمان وضع نیز از این قرار بود. ولی در اینجا یعنی در روسیه وضعیت صورت دیگری به خود گرفت. در اینجا کارگران فقط نیروی ضربهﻯ انقلاب نبودند. پرلتاریای روسیه، در عین حال که نیروی ضربهﻯ انقلاب بود، می کوشید که صاحب هژمونی و رهبر سیاسی تمام تودهﻫﺎﻯ استثمار شوندهﻯ شهر و ده باشد و آنان را گرد خود جمع نموده،علاقه و پیوند آنان را با بورژوازی قطع و بورژوازی را از لحاظ سیاسی منفرد سازد. پرولتاریای روسیه، در عین این که به تودهﻫﺎﻯ استثمار شونده مسلط بود، همیشه مبارزه میکرد تا حکومت را به دست خود بگیرد و آن را برای منافع خود علیهﻯ بورژوازی، علیهﻯ سرمایهﺪاری مورد استفاده قرار دهد. به همین دلیل هم هست که هر جنبش نیرومند انقلابی در روسیه، چه در اکتبر سال 1905 و چه در فوریه سال 1917، شوراهای نمایندگان کارگران را که نطفهﻯ دستگاه جدید حکومت و مأمور سرکوب بورژوازی می باشد، وارد صحنه نمود ــ برعکس پارلمان بورژوازی که دستگاه کهنهﻯ حاکمیت است و نقشش سرکوب پرولتاریا است.
بورژوازی در کشور ما دو بار تلاش کرد که پارلمان بورژوازی را احیا کند و به حیات شوراها خاتمه دهد: یکی در سپتامبر سال 1917 در زمان پارلمان موقتی پیش از این که بلشویکﻫﺎ قدرت را به دست بگیرند و دیگر در ژانویه سال 1918 در موقع "مجلس مؤسسان" پس از آن که پرولتاریا حکومت را به دست گرفته بود، ــ ولی بورژوازی در هر دو بار با شکست مواجه شد. چرا؟ زیرا بورژوازی دیگر از لحاظ سیاسی منفرد شده بود و میلیونﻫﺎ تن از افراد زحمتکش، پرولتاریا را پیشوای منحصر به فرد انقلاب می دانستند و شوراها هم از طرف تودهﻫﺎ، به مثابهﻯ حکومت کارگری خود آنها، بررسی و آزمایش شده بودند و تعویض چنین حکومتی به پارلمان بورژوازی برای پرولتاریا در حکم خودکشی بود. بدین سبب تعجب آور نیست که پارلمانتاریسم بورژوازی در کشور ما موفق نشد. بدین علت بود که انقلاب در روسیه، پرولتاریا را روی کار آورد.
این است نتایج به مرحلهﻯ عمل گذاردن سیستم لنینی هژمونی پرولتاریا در انقلاب.
خامساً، مسئلهﻯ ملی و مستعمراتی.
مارکس و انگلس که در موقع خود، وقایع ایرلند، هند، چین، کشورهای اروپای مرکزی، لهستان و هنگری را تجزیه و تحلیل کرده بودند، نظریات اصولی و بدوی را در مورد مسئلهﻯ ملی و مستعمراتی به دست دادند. اتکاء لنین در آثارش به این نظریات بود.
چیز تازهﺍﻯ که لنین در این مبحث آورده است، عبارتست از این که:
الف ــ او این نظریات را در یک سیستم موزونی مشتمل بر نظرهای مربوط به انقلابﻫﺎﻯ ملی و مستعمراتی در عصر امپریالیسم جمع کرد؛
ب ــ مسئلهﻯ ملی و مستعمراتی را با مسئلهﻯ واژگون کردن امپریالیسم مرتبط ساخت؛
ج ــ مسئلهﻯ ملی و مستعمراتی را جزئی از مسئلهﻯ عمومی انقلاب جهانی پرولتاریائی اعلام نمود.
سرانجام، مسئلهﻯ مربوط به حزب پرولتاریا.
مارکس و انگلس طرحﻫﺎﻯ اولیه را دربارهﻯ حزب به دست دادند و آن را به مثابهﻯ دستهﻯ پیشﺁهنگ پرولتاریا که بدون آن (بدون حزب) پرولتاریا نه از لحاظ به دست آوردن قدرت و نه از لحاظ تغییر ساختمان جامعهﻯ سرمایهﺪاری نمی تواند به آزادی و استخلاص خود نائل گردد، تشریح نمودند.
چیز تازهﺍﻯ که لنین در این زمینه آورده است، عبارت از اینست که این طرحﻫﺎﻯ اولیه را مطابق با شرایط جدید مبارزهﻯ پرولتاریا در دورهﻯ امپریالیسم، بسط و تکامل داده، نشان داد که:
الف حزب نسبت به شکلﻫﺎﻯ دیگر تشکیلات پرولتاریا (اتحادیهﻫﺎ، کئوپراسیونﻫﺎ و سازمانﻫﺎﻯ دولتی) که کار تعمیم و هدایت آنها به عهدهﻯ وی واگذار شده است، عالی ترین شکل تشکیلات طبقاتی پرولتاریاست؛
ب ــ دیکتاتوری پرولتاریا فقط از طریق حزب که به مثابهﻯ نیروی رهنمون آن میباشد، میتواند عملی گردد؛
ج ــ دیکتاتوری پرولتاریا فقط در موردی می تواند کامل باشد که آن را یک حزب آن هم حزب کمونیستﻫﺎ رهبری نماید که سایر احزاب را در رهبری شرکت نمی دهد و نمی تواند بدهد؛
د ــ بدون یک انضباط آهنین در حزب ممکن نیست وظایف دیکتاتوری پرولتاریا در سرکوبی استثمار کنندگان و تغییر ساختمان جامعهﻯ طبقاتی به جامعهﻯ سوسیالیستی عملی گردد.
اینست آن چیزی که لنین ضمن تصریح و بسط و تکمیل آتی آموزش مارکس، مطابق با شرایط جدید مبارزهﻯ پرولتاریا در دورهﻯ امپریالیسم، در آثار خود آورده است.
به همین جهت هم هست که در حزب ما می گویند لنینیسم، مارکسیسم عصر امپریالیسم و انقلابﻫﺎﻯ پرولتاریائیست.
از اینجا واضح و مبرهن میشود که لنینیسم را نمی شود نه از مارکسیسم جدا کرده و نه به طریق اولی در نقطهﻯ مقابل مارکسیسم گذارد.
در پرسش هیئت نمایندگی بعداً چنین گفته شده است:
» آیا صحیح است اگر گفته شود که لنین به "انقلاب خلاق" ایمان داشت، در حالی که مارکس بیش تر مایل بود منتظر شود تا نیروهای اقتصادی به حد اعلای تکامل خود برسند؟ «
من تصور میکنم چنین اظهاری به کلی غلط است. من تصور میکنم که هر انقلاب تودهﺍﻯ، اگر واقعاً انقلاب تودهﺍﻯ باشد، انقلابیست خلاق، زیرا نظم قدیم را در هم می شکند و نظمی جدید خلق و ایجاد می نماید.
البته در به اصطلاح "انقلابﻫﺎئی" که گاهی در بعضی کشورهای عقب مانده به صورت "قیامﻫﺎﻯ" بازیچهﺍﻯ یک دسته از قبایل علیهﻯ دسته دیگر روی میدهد، هیچ گونه جنبهﻯ خلاقانهﺍﻯ نمی تواند وجود داشته باشد. ولی مارکسیستﻫﺎ هرگز ای قبیل "قیامﻫﺎﻯ" بازیچهﺍﻯ را انقلاب نمی نامند. از قرار معلوم در اینجا سخن بر سر این گونه "قیامﻫﺎ" نیست بلکه بر سر انقلاب تودهﺍﻯ مردم است که طبقات ستمکش را علیه طبقات ستمگر برپا می دارد. چنین انقلابی هم نمی تواند خلاق نباشد. مارکس و لنین همانا طرفدار چنین انقلاب ــ و فقط چنین انقلابی بودند. بدین طریق واضح است که چنین انقلابی نمی تواند در هر شرایطی بروز نماید و فقط در شرایط معین و مساعد اقتصادی و سیاسی بروز آن ممکنست.
فاجعه هائیتی و اشغال آن به بهانه انساندوستی
زلزلۀ فاجعه بار در هائیتی و مرگ و ویرانی عظیم و هولناک در این کشور فقرزده، افکارعمومی و احساسات مردم جهان را به شدت تحت تاثیرقرارداده است. صحنهﻫﺎﻯ دلخراش مجروحین و کشته شدگان در صفحۀ تلویزیون وجدان عمومی مردم جهان را معذب کرده و همبستگی و همدردی مردم با قربانیان این فاجعه نیز تحسین برانگیز است و کمکﻫﺎﻯ مالی و درمانی و خدماتی به هائیتی همچنان ادامه دارد. طبق گزارشات سازمانﻫﺎﻯ کمک رسانی، بیش از یک ونیم میلیون نفر آواره، دویست هزار نفر کشته ودهﻫﺎ هزار نفر مجروح شدهﺍند. لیکن آن چه که از نظرها پنهان مانده است و سخنی از آن نمی رود همانا علل فقر و فلاکت عظیم درهائیتی، استاندارد نبودن 80 درصد ساختمانﻫﺎﻯ عمومی، فقدان سکتورهای خدماتی و شبکهﻫﺎﻯ زیرساختی و عدم برنامه ریزی و تدارکاتی در قبال شهری که همواره در معرض خطر زلزله قرار داشته است، می باشد.
چگونه است نرخ جمعیت شهری که در سال 1952، پنجاه هزارنفر است در سال 2009، به 3 میلیون نفر ترقی کرده است و دولت نیز هرگونه مسئولیتی را درقبال مردم ازخود سلب نموده و جزخدمت به یک طبقۀ کوچک مرفه جامعه و امپریالیسم جهانی دغدغهﺍﻯ نداشته است. دولت، نه نوکر مردم بلکه نوکر امپریالیسم ومجری سیاستﻫﺎﻯ نئولیبرالی است.
مسبب اصلی این فاجعه انسانی در این ابعاد گسترده و حیرت آور، امپریالیستﻫﺎ و اعمال سیاستﻫﺎﻯ نئولیبرالی توسط بانک جهانی و صندوق بینﺍلمللی پول و نفوذ و خرابکاری امپریالیسم آمریکا و مقابله با هرنوع جنبش ترقی خواهانه و استقلال طلبانه برای حق تعیین سرنوشت و سازندگی و پیشرفت در هائیتی بوده است. در مطبوعات و رسانهﻫﺎﻯ خبری از نقش مخرب و ضد انسانی امپریالیسم آمریکا در هائیتی و برانداختن رئیس جمهور منتخب و دمکراتیک این کشور، آریستیده که درسال 2004، توسط سازمان جاسوسی آمریکا ربوده شد، سخن نمی رود. آمریکا آریستیده را با عملیات تروریستی و کودتاگرانه ربود و به خارج تبعید کرد و تا کنون حق بازگشت به وی را به کشورش نداده است. تنها گناه آریستیده که موجب برکناریﺍش گردید، اعلام سیاست کنترل نسبی بر ثروت در جامعه و طرح رفرمﻫﺎﻯ اقتصادی اجتماعی به سود تهیدستان بوده است.
آمریکا بلافاصله پس از وقوع زلزله در هائیتی و در بحبوحۀ کمک رسانی دولتﻫﺎﻯ جهان و سازمانﻫﺎﻯ صلیب سرخ جهانی و دیگر نهادهای مشابه که برای نجات مردم بسیج شده بودند، فرصت را مغتنم شمرده با گسیل بیش از 5000 نیروی نظامی تمام مناطق کلیدی و مهم هائیتی را به بهانۀ مقابله با شورشﻫﺎﻯ احتمالی و حفظ "امنیت" مردم به اشغال خود درآورد تا آن را به مستعمرۀ کامل خود تبدیل کند. عربده کشیﻫﺎﻯ کمک رسانی "انسانی" آمریکا به مردم شوربخت هائیتی حرف مفت است و فقط برای فریب مردم جهان می باشد. کمکﻫﺎﻯ قابل تحسین کشور فقیر و تحت محاصرۀ کوبا به هائیتی داغ ننگی بر پیشانی دولت آمریکاست که به نسبت ثروت عظیم و توانائیﻫﺎﻯ مالی خود، کمک ناچیزی به مردم مصیبت زدۀ هائیتی کرده که آن هم به منظورپوشش تبلیغاتی برای اشغال این کشور بوده است.
حزب ما ضمن همدردی با مردم زجرکشیدۀ هائیتی به مسببین اصلی فقر و فلاکت و ویرانی در این کشور یعنی امپریالیستﻫﺎ و در رأس آن امپریالیسم آمریکا و سازمانﻫﺎﻯ نواستعماری بانک جهانی و صندوق بین المللی پول لعنت می فرستد و هرگونه دخالت نظامی و پیاده کردن سرباز در این کشور را به شدت محکوم می کند. آنچه که مردم هائیتی اکنون بدان نیاز مبرم دارد، دارو و غذا و آب و پوشاک و درمان و پرستار و پزشک است... و نه سربازان متجاوز آمریکائی که ید طولائی در اشغال و غارت و آدمکشی در ممالک ضعیف جهان داشته و هم چنان دارند.
زلزلۀ فاجعه بار در هائیتی و مرگ و ویرانی عظیم و هولناک در این کشور فقرزده، افکارعمومی و احساسات مردم جهان را به شدت تحت تاثیرقرارداده است. صحنهﻫﺎﻯ دلخراش مجروحین و کشته شدگان در صفحۀ تلویزیون وجدان عمومی مردم جهان را معذب کرده و همبستگی و همدردی مردم با قربانیان این فاجعه نیز تحسین برانگیز است و کمکﻫﺎﻯ مالی و درمانی و خدماتی به هائیتی همچنان ادامه دارد. طبق گزارشات سازمانﻫﺎﻯ کمک رسانی، بیش از یک ونیم میلیون نفر آواره، دویست هزار نفر کشته ودهﻫﺎ هزار نفر مجروح شدهﺍند. لیکن آن چه که از نظرها پنهان مانده است و سخنی از آن نمی رود همانا علل فقر و فلاکت عظیم درهائیتی، استاندارد نبودن 80 درصد ساختمانﻫﺎﻯ عمومی، فقدان سکتورهای خدماتی و شبکهﻫﺎﻯ زیرساختی و عدم برنامه ریزی و تدارکاتی در قبال شهری که همواره در معرض خطر زلزله قرار داشته است، می باشد.
چگونه است نرخ جمعیت شهری که در سال 1952، پنجاه هزارنفر است در سال 2009، به 3 میلیون نفر ترقی کرده است و دولت نیز هرگونه مسئولیتی را درقبال مردم ازخود سلب نموده و جزخدمت به یک طبقۀ کوچک مرفه جامعه و امپریالیسم جهانی دغدغهﺍﻯ نداشته است. دولت، نه نوکر مردم بلکه نوکر امپریالیسم ومجری سیاستﻫﺎﻯ نئولیبرالی است.
مسبب اصلی این فاجعه انسانی در این ابعاد گسترده و حیرت آور، امپریالیستﻫﺎ و اعمال سیاستﻫﺎﻯ نئولیبرالی توسط بانک جهانی و صندوق بینﺍلمللی پول و نفوذ و خرابکاری امپریالیسم آمریکا و مقابله با هرنوع جنبش ترقی خواهانه و استقلال طلبانه برای حق تعیین سرنوشت و سازندگی و پیشرفت در هائیتی بوده است. در مطبوعات و رسانهﻫﺎﻯ خبری از نقش مخرب و ضد انسانی امپریالیسم آمریکا در هائیتی و برانداختن رئیس جمهور منتخب و دمکراتیک این کشور، آریستیده که درسال 2004، توسط سازمان جاسوسی آمریکا ربوده شد، سخن نمی رود. آمریکا آریستیده را با عملیات تروریستی و کودتاگرانه ربود و به خارج تبعید کرد و تا کنون حق بازگشت به وی را به کشورش نداده است. تنها گناه آریستیده که موجب برکناریﺍش گردید، اعلام سیاست کنترل نسبی بر ثروت در جامعه و طرح رفرمﻫﺎﻯ اقتصادی اجتماعی به سود تهیدستان بوده است.
آمریکا بلافاصله پس از وقوع زلزله در هائیتی و در بحبوحۀ کمک رسانی دولتﻫﺎﻯ جهان و سازمانﻫﺎﻯ صلیب سرخ جهانی و دیگر نهادهای مشابه که برای نجات مردم بسیج شده بودند، فرصت را مغتنم شمرده با گسیل بیش از 5000 نیروی نظامی تمام مناطق کلیدی و مهم هائیتی را به بهانۀ مقابله با شورشﻫﺎﻯ احتمالی و حفظ "امنیت" مردم به اشغال خود درآورد تا آن را به مستعمرۀ کامل خود تبدیل کند. عربده کشیﻫﺎﻯ کمک رسانی "انسانی" آمریکا به مردم شوربخت هائیتی حرف مفت است و فقط برای فریب مردم جهان می باشد. کمکﻫﺎﻯ قابل تحسین کشور فقیر و تحت محاصرۀ کوبا به هائیتی داغ ننگی بر پیشانی دولت آمریکاست که به نسبت ثروت عظیم و توانائیﻫﺎﻯ مالی خود، کمک ناچیزی به مردم مصیبت زدۀ هائیتی کرده که آن هم به منظورپوشش تبلیغاتی برای اشغال این کشور بوده است.
حزب ما ضمن همدردی با مردم زجرکشیدۀ هائیتی به مسببین اصلی فقر و فلاکت و ویرانی در این کشور یعنی امپریالیستﻫﺎ و در رأس آن امپریالیسم آمریکا و سازمانﻫﺎﻯ نواستعماری بانک جهانی و صندوق بین المللی پول لعنت می فرستد و هرگونه دخالت نظامی و پیاده کردن سرباز در این کشور را به شدت محکوم می کند. آنچه که مردم هائیتی اکنون بدان نیاز مبرم دارد، دارو و غذا و آب و پوشاک و درمان و پرستار و پزشک است... و نه سربازان متجاوز آمریکائی که ید طولائی در اشغال و غارت و آدمکشی در ممالک ضعیف جهان داشته و هم چنان دارند.
اعدامﻫﺎﻯ بربرمنشانه خشم مقدس تودهﻫﺎ را بر می انگیزد
روز پنجشنبه 8 بهمن ماه 1388، رسانهﻫﺎﻯ رسمی جمهوری اسلامی خبر اعدام محمد رضاعلی زمانی، 37 ساله و آرش رحمانی پور 19 ساله درزندان اوین را به نقل از دادسرای عمومی و ضد انقلاب تهران گزارش دادند. طبق همین گزارش یازده نفر به اتهام "اغتشاشات و اقدامات ساختارشکنانه" در ماهﻫﺎﻯ اخیر به خصوص در روز عاشورا، به اعدام محکوم شدند که حکم دو نفر از این یازده تن در سحرگاه روز پنجشنبه اجرا شد.
اعدامﻫﺎﻯ وحشیانۀ جوانان و از طرفی عربده کشیﻫﺎﻯ احمد جنتی، امام جمعه موقت تهران، دبیر شورای نگهبان در مراسم نماز جمعه 8 بهمن ماه خطاب به رئیس قوۀ قضائیه مبنی بر « برای رضای خدا همان طور که دو نفر را اعدام کردید و دستتان درد نکند، بایستید، دیگر جای رأفت نیست، بلکه جای غلطت است...» ناشی از هراس رژیم ضدبشری جمهوری اسلامی از جنبش رو به رشد و سرنگونی طلبانۀ مردم ایران است که در خلال هشت ماه اخیر دمار از روزگار دستاربندان دزد و خونریز و جنایتکار نظام ولایت فقیه درآورده و همۀ آنها را دچارسراسیمگی و وحشت کرده است. اعدام مخفیانۀ آرش رحمانی و علی زمانی و محاکمات اخیر هدفی جز تشدید فضای ترس و ارعاب جهت مقابله با مردم آزادیخواه ایران در تظاهرات سی و یکمین سالگرد انقلاب 22 بهمن ندارد. رژیم جمهوری اسلامی ابلهانه می پندارد با فشار و ترور و اختناق برون از حد، با اعدام مخالفان می تواند محیط امن و آرامی برای مافیای جنایتکار و غارتگر حاکم فراهم آورد. غافل از این که هر یک از جوانانی که در خون می غلتند، اگر چه به آرمان خود دست نیافته در خاک مدفون می شوند، لیکن آرمان آنها به دیگران الهام می بخشد و مرگ آنها خشم مقدس تودهﻫﺎ را بر می انگیزد. حوادث اخیر در ایران به ویژه در تظاهرات روز عاشورا شاهد گویائی بر این امر است. مردم دیگر ترسی از رژیم پس مانده و کثیف جمهوری اسلامی ندارد و این رژیم است که از مردم و حتا ازخودیﻫﺎﻯ درون خود می ترسد و به هر سوئی شلیک می کند و به همه کس بدبین است. جمهوری اسلامی محکوم به فروپاشی است و جز این نیز نخواهد بود.
حزب کارایران (توفان) اعدام وحشیانۀ محمد رضا علی زمانی و آرش رحمانی را قویاً محکوم می کند و از همۀ سازمانﻫﺎ، احزاب، شخصیتﻫﺎ و نهادهای انساندوست و مترقی بینﺍلمللی می خواهد به این اقدامات وحشیانۀ رژیِم اسلامی اعتراض کنند و جمهوری اسلامی را به خاطر نقض ابتدائی ترین حقوق انسانی و مدنی مردم ایران محکوم نمایند.
سرنگون باد رژیم فاشیستی سرمایهﺪاری جمهوری اسلامی!
زنده باد آزادی! زنده باد سوسیالیسم!
حزب کارایران(توفان)
دهم بهمن ماه 1388
www.toufan.org
به مناسبت سی و یکمین سالگرد انقلاب بهمن 57
یادی از رفقا مهدی اقتدارمنش و محمد جواد عرفانیان
رفقا مهدی اقتدارمنش و محمد جواد عرفانیان دو رفیق حزبی که در ٢١ بهمن ١٣٥٧ در راه پیروزی انقلاب جان باختند
موجیم که آسودگی ما عدم ماست
ما زنده از آنیم که آرام نگیریم
تاریخ بشری همواره حاکی از مبارزات زحمتکشان و خلقﻫﺎﻯ ستمدیده می باشد. آنجا که زور هست، مبارزه هست. آنجا که بندی است، تلاشی است برای رهائی از بند. تاریخ میهنمان ایران نیز گواه صادقی بر این حکم می باشد. دیدیم که چگونه تودهﻫﺎﻯ محروم و تحت ستم ارتجاع محمد رضا شاهی را سرنگون نموده و به زباله دانی تاریخ فرستادند. همان ارتجاعی که فرزندان صادق این خاک و بوم را سالﻫﺎ به بند می کشید، شکنجه می نمود و به قتل می رسانید. پیروزی انقلاب و سرنگونی رژیم فاسد و جنایتکار پهلوی به آسانی کسب نشد. تودهﻫﺎﻯ ستمدیده آزادی خویش را در قبال خون خویش خریدند، خون هزاران جوانان جانباخته گواه بر همین امر است. و از این جملهﺍند دو رفیق محمد جواد عرفانیان و مهدی اقتدارمنش که قهرمانانه در راه کسب آزادی و استقلال جنگیدند و با افتخار در راه آزادی طبقۀ کارگر و دیگر زحمتکشان از زنجیرهای استثمار، خون خویش را داده و جان باختند. لوحۀ بلند هزاران جانباختۀ راه آزادی به ما یاد آور می شود که مبارزه با دشمنان بیرحم طبقاتی نظیر رژیمﻫﺎﻯ درندۀ پهلوی و جمهوری اسلامی امری آشتی ناپذیر است. تا زمانی که چنین رژیمﻫﺎئی در ایران حکومت می کنند هیچ قانونی که مردم را از زجر و شکنجه و کشتار مصون بدارد موجود نخواهد بود. یگانه راه رهائی مردم ایران انقلاب و استقرارسوسیالیسم است. جز این راهی برای نجات مردم ایران متصور نیست.
یاد رفقا مهدی اقتدارمنش و محمد جواد عرفانیان و همۀ شهدای راه آزادی را گرامی میداریم!
در راهی که با خون آنها ترسیم شده است به پیش برویم!
یادشان گرامی باد!
یادی از رفقا مهدی اقتدارمنش و محمد جواد عرفانیان
رفقا مهدی اقتدارمنش و محمد جواد عرفانیان دو رفیق حزبی که در ٢١ بهمن ١٣٥٧ در راه پیروزی انقلاب جان باختند
موجیم که آسودگی ما عدم ماست
ما زنده از آنیم که آرام نگیریم
تاریخ بشری همواره حاکی از مبارزات زحمتکشان و خلقﻫﺎﻯ ستمدیده می باشد. آنجا که زور هست، مبارزه هست. آنجا که بندی است، تلاشی است برای رهائی از بند. تاریخ میهنمان ایران نیز گواه صادقی بر این حکم می باشد. دیدیم که چگونه تودهﻫﺎﻯ محروم و تحت ستم ارتجاع محمد رضا شاهی را سرنگون نموده و به زباله دانی تاریخ فرستادند. همان ارتجاعی که فرزندان صادق این خاک و بوم را سالﻫﺎ به بند می کشید، شکنجه می نمود و به قتل می رسانید. پیروزی انقلاب و سرنگونی رژیم فاسد و جنایتکار پهلوی به آسانی کسب نشد. تودهﻫﺎﻯ ستمدیده آزادی خویش را در قبال خون خویش خریدند، خون هزاران جوانان جانباخته گواه بر همین امر است. و از این جملهﺍند دو رفیق محمد جواد عرفانیان و مهدی اقتدارمنش که قهرمانانه در راه کسب آزادی و استقلال جنگیدند و با افتخار در راه آزادی طبقۀ کارگر و دیگر زحمتکشان از زنجیرهای استثمار، خون خویش را داده و جان باختند. لوحۀ بلند هزاران جانباختۀ راه آزادی به ما یاد آور می شود که مبارزه با دشمنان بیرحم طبقاتی نظیر رژیمﻫﺎﻯ درندۀ پهلوی و جمهوری اسلامی امری آشتی ناپذیر است. تا زمانی که چنین رژیمﻫﺎئی در ایران حکومت می کنند هیچ قانونی که مردم را از زجر و شکنجه و کشتار مصون بدارد موجود نخواهد بود. یگانه راه رهائی مردم ایران انقلاب و استقرارسوسیالیسم است. جز این راهی برای نجات مردم ایران متصور نیست.
یاد رفقا مهدی اقتدارمنش و محمد جواد عرفانیان و همۀ شهدای راه آزادی را گرامی میداریم!
در راهی که با خون آنها ترسیم شده است به پیش برویم!
یادشان گرامی باد!
تحریف کنندگان تاریخ- دادگاه مسکو( قسمت ششم)
مسکو 12 مارس 1938، (ده روز بعد از شروع دادگاه).
فقط یک سال از آن روز گذشته که در منزل روزنگولتس (یکی از متهمین دادگاه) به نهار دعوت بودیم. در آنجا نیکولای کرستینسکی (یکی دیگر از متهمین دادگاه)، دادستان ویشینسکی، قاضی اولریش، میکویان، روزف و وروشیلف نیز حضور داشتند. من این بار موفق نشدم خطر یک جنگ احتمالی را به آنها توضیح داده و مسئلۀ بدهکاری آنها را به ما مطرح کنم. بخشی از میهمانان که امروز در این دادگاه در ردیف متهمین نشستهﺍند، در واقع آرزوی جنگ را داشتند. ولی نه وروشیلف وعدهﺍﻯ دیگر، این بار یعنی یک سال پیش او موافق پرداختن بدهکاریشان به ایالات متحده بود.
همه می دانند که وروشیلف در واقع نمایندۀ خط استالین بود، خطی که نه تنها خواهان یک جنگ زود رس نبود بلکه سیاست جبهۀ ضد فاشیستی جهت منفرد کردن آلمان جنگ افروز را دنبال می کرد و حتیﺍلامکان سعی در عقب انداختن تاریخ شروع جنگ را داشت. برخلاف متهمین که برای رسیدن به قدرت حاضر بودند حتی میهنشان را به فاشیستﻫﺎ بفروشند. در دادگاه دادستان روی این نکته انگشت گذاشته و از بوخارین جواب می خواهد. در مورد مذاکرات با آلمان بوخارین اعتراف می کند که ترتسکی حاضر بوده اوکرائین را در اختیار آلمانﻫﺎ بگذارد ولی اضافه می کند که او، بوخارین، خود را متعهد به ترتسکی نمی دانست. بوخارین هم چنین افزود که نقشۀ دستگیری استالین و اسوردلف نیز موجود بود.
دادستان- آیا شما موافق این مذاکرات بودید؟
بوخارین- من تکرار می کنم، آقای دادستان، چون با آن مخالفت نکردم، بنابراین از آن پشتیبانی کردم.
دادستان- ولی شما ادعا می کنید که تا قبل از مذاکرات از آن اطلاعی نداشتید.
بوخارین- این ادعای من بهیچ وجه با اظهارات کنونیﺍم در تضاد نیست.
مشاهده می کنید که این آقای بوخارین که بنا بر تبلیغات بورژوازی نه تنها بی تقصیر است بلکه روحیهﺍش در زندان در اثر شکنجه شکسته شده و او را مجیور به اعترافات دروغین کردهﺍند، چگونه دادستان دادگاه را گستاخانه به بازی گرفته است؟! البته دادستان به کار خود ادامه می دهد و شرکت مستقیم شخص بوخارین را در فعالیت جاسوسی به اثبات می رساند. او از ریکف رهبر دیگر گروه سئوال می کند:
» دادستان- آیا تماسﻫﺎﻯ جاسوسی با لهستانیﻫﺎ از طرف بخشی از تشکیلات شما و به دستور شما برقرار می شود.
ریکف- بله.
دادستان- جاسوسی؟
ریکف- بله.
دادستان- آیا بوخارین نیز در این تماسﻫﺎ شرکت داشت؟
ریکف- بله.
دادستان- پس هم شما و هم بوخارین شرکت داشتید؟
ریکف- درست است...
دادستان- آیا خود را در مورد جاسوسی مقصر می دانید؟
ریکف- اگر مسئله بر سر سازماندهی می باشد، من البته در این مورد خودرا مقصر می دانم.
دادستان- متهم بوخارین، آیا شما خود را در رابطه با جاسوسی مقصر می دانید؟
بوخارین- نخیر!
دادستان- حتی بعد از این که ریکف و شارانگوویچ شرکت شما را در جاسوسی تائید کردند؟
بوخارین- من ادعا می کنم که بی تقصیرم!
(منظور دادستان از تائید شارانگوویچ بازجوئیﺍﻯ است که قبلاً به عمل آمده بود. در آنجا دادستان رو به ریکف و بوخارین می گوید):
دادستان- واقعیت این است که شما گروهی مخفی از افرادتان را تحت رهبری گلودد، چریاکف و شارانگوویچ در روسیۀ سفید داشتید. آیا این درست است شارانگوویچ؟
شارانگوویچ- بله درست است.
دادستان- آیا درست است که شما به دستور بوخارین و ریکف و تحت رهبری آنها با سازمان جاسوسی و فرماندهی نظامی لهستان تماس بر قرار کردید؟
شارانگوویچ- بله...
دادستان- بنابراین چه کسانی جاسوسی شما را سازماندهی می کردند؟
شارانگوویچ- ریکف و بوخارین.
بنابراین انکار بوخارین را باید در واقع چنین تفسیر نمود که "من خودم" جاسوسی نمی کردم بلکه جاسوسی دیگران را سازماندهی می کردم. همان طور که قبلاً نیز گفتیم، این تاکتیک دفاعی بوخارین در طول تمام دادگاه بود. یعنی انکار هر جنایت مشخص و فقط تقبل مسئولیت کلی. در مورد ترور رهبران حزب و دولت نیز "دفاع" بوخارین از خود، این مفهوم را پیدا می کند. این شخص بوخارین نبود که بلشویکﻫﺎ را ترور می کرد، او "فقط" گروهﻫﺎﻯ تروریستی را سازماندهی می نمود. البته که او یک رهبر و تئوریسین بود و کارهای عملی را به دیگران واگذار می نمود. بالاخره توطئه گری سازمان یافته نیز تقسیم کار مخصوص خود را دارد. رئیس مافیا هم ممکن است شخصاً مرتکب هیچ جنایت مشخص نشود!
البته در همین رابطه یعنی ترور رهبران حزب، موردی وجود داشت که منحصراً به فرد بوخارین مربوط می شد و ربطی به سایر اعضاء گروه نداشت و آن نقشۀ ترور لنین در سال 1918 بود. دادستان جهت اثبات ادعای خود سه نفر از رهبران سابق اپوزیسیون چپ در آن دوران را به عنوان شاهد آورد که همگی تائید کردند که چنین نقشهﺍﻯ وجود داشت.
محور اصلی این اپوزیسیون را که بوخارین نیز در آن دوران یعنی سال 1918 جزو آن بود، مخالفت با صلح برست لیتووسک تشکیل می داد. اکنون بوخارین در دادگاه با این استدلال از خود دفاع می نمود که گویا برکناری لنین از رهبری حزب آن موقع بهیچوجه جرم محسوب نمی گردید چرا که در اوائل، این اپوزیسیون (یعنی مخالفان صلح برست) با پشتیبانی ترتسکیستﻫﺎ اکثریت داشته ولی بعد که در اقلیت قرار گرفت (منظورش بعد از بحثﻫﺎ و سخنرانیﻫﺎﻯ معروف لنین در دفاع از صلح برست) آنها طبق گفتۀ بوخارین به فکر دستگیری لنین و تشکیل دولت جدیدی افتادند. بوخارین هم چنین افزود که نقشۀ دستگیری استالین و اسوردلف نیز موجود بود.
ملاحظه می کنید این کمونیست سترگ از چه روح دموکراتی برخوردار بود!؟ همین که در اقلیت قرار می گرفت مغز توطئه گرش به کار می افتاد. توطئه گری این مغز در همان اوایل پیروزی انقلاب اکتبر سالﻫﺎﻯ 1917 / 1918 شروع شد و تا آخرین لحظۀ عمرش ادامه داشت. باز، جهت اثبات، از اسناد تاریخی کمک می گیریم. یکی از دبیران کمینترن در سالﻫﺎﻯ 1920 /1930 یک کمونیست سوئیسی بنام ژول هومبرت درور بود که در سال 1943 به مواضع سوسیال دمکراسی غرب گرویده و به دبیری بخش فرانسوی حزب سوسیال دمکرات سوئیس درآمد. این شخص خاطرات مفصلی نوشته که در چندین جلد به چاپ رسیده است. در این خاطرات از ملاقات خود با بوخارین در سال 1929 در مسکو سخن به میان آورده، می نویسد:
" ما ساعتﻫﺎ بی پروا با هم صحبت کردیم. در این گفتگو بوخارین از تماسﻫﺎﻯ خود با فراکسیون زینویف ــ کامنف جهت هماهنگی مبارزه علیۀ قدرت استالین تعریف کرد. من از او پنهان نکردم که با برقراری این نوع ارتباطات بین گروهﻫﺎﻯ اپوزیسیون موافق نیستم. بوخارین هم چنین به من گفت که آنها تصمیم گرفتهﺍند برای خلاص شدن از شر استالین به ترور فردی دست بزنند. هم چنین در این مورد مخالفت خود را ابراز داشتم."
این سند تاریخی ثابت می کند که بوخارین در سال 1929 یعنی 9 سال قبل از تاریخ دادگاه و 8 سال قبل از دستگیریﺍش توطئۀ دبیر کل حزبی را که خود در آن نه تنها عضو بوده بلکه مقام حساسی را نیز در اختیار داشته، می چیده است. مگر استفاده از ترور فردی برای به قول خودشان "خلاص شدن از شر استالین" معنی دیگری دارد؟ منظور از "هماهنگی مبارزه علیۀ قدرت استالین" هم کاملاً روشن است: "یعنی نه تنها تشکیل فراکسیون بلکه ایجاد رابطۀ تشکیلاتی بین فراکسیونﻫﺎﻯ چپ و راست که هر دو ناقض اصل مرکزیت دموکراتیک یعنی اصول تشکیلاتی حزب کمونیست می باشد، حزبی که به قول بوخارین با عضویت خود مرامنامه و اساسنامۀ آن را قبول کرده بود ولی مغز توطئه گر را چه کاری با اصل و اصول و مرام و غیره؟
در این جا سئوال پیش می آید که چگونه افرادی مانند بوخارین که توطئه گری شان از فردای پیروزی انقلاب اکتبر شروع شده بود، سالﻫﺎﻯ سال در حساس ترین مقامات حزب و دولت قرار داشتند، بدون این که کشف شوند و مدتها قبل از سالﻫﺎﻯ 1938 مورد محاکمه قرار گیرند. جواب این سئوال خیلی روشن است؛ اتفاقاً درست به خاطر این که در جامعۀ سوسیالیستی شوروی در دوران استالین شیوهﻫﺎﻯ پلیسی تفتیش عقاید بر جامعه حاکم نبود، آن طور که تبلیغات بورژوازی ادعا می کند. همان طور که می بینیم توطئه گران سالﻫﺎﻯ سال به سازماندهی مخفی خود مشغول بودند و فقط وقتی وارد مرحلۀ عمل شدند و با ترور سرگئی کیروف یکی از همرزمان نزدیک استالین، در سال 1934 موج تروریسم و خرابکاری سراسر شوروی را فرا گرفت، تحقیقات ارگانﻫﺎﻯ امنیتی شبکهﻫﺎﻯ سازمان براندازی آنها را یکی پس از دیگری کشف کرده و مسئولین و اعضای آنها را به دادگاه تحویل دادند. در این که این یک توطئۀ سراسری براندازی خطرناکی که بسیار نزدیک به موفقیت بود، ناظران بینﺍلمللی آن زمان متفقﺍلقول بودند. به عنوان مثال سفیر آمریکا در شوروی (دیویس) که خود حقوقدان بوده و قبل از فعالیت دیپلماتیکﺍش به کار قضائی اشتغال داشته، در خاطرات خود می نویسد:
"مسکو 8 مارس 1938: در هفتۀ گذشته هر روز در دادگاه بوخارین حاضر بودم... این دادگاه از نظر فکری برایم جالب بود چرا که مسئلۀ قدیمی اعتبار شواهد و مشکل تشخیص حقیقت از دروغ را مطرح می کرد، مسئلهﺍﻯ که من بارها با آن، در دورانی که خود، جلسات دادگاهی را اداره می کردم، روبرو بودم. تمامی ضعفﻫﺎﻯ اساسی طبیعت انسان و خود خواهی در بدترین شکل آن در طول جلسات دادگاه آشکار شد. این دادگاه خطوط اصلی توطئهﺍﻯ را فاش نمود که خیلی نزدیک بود، در سرنگونی حکومت شوروی موفق شود."
و در بخش دیگر خاطرات می خوانیم:
"17 مارس 1938: بعد از مشاهدات روزانهﺍم از اوضاع و طرز برخورد متهمین، تائیدات ناآگاهانهﺍﻯ که در گزارشات آنها نهفته بود و جزئیات دیگری که از لحاظ حقوقی قابل توجه بودند، به این نتیجۀ کلی رسیدم که مقصر بودن متهمین سیاسی ثابت شده، آنها نسبت به جنایاتی که در قانون شوروی ذکر شده مجرم شناخته شده و می بایستی به مجازات مندرج در قانون محکوم شوند. دیپلماتﻫﺎئی که دادگاه را مرتب دنبال کردند، در مجموع بر این نظرند که دادستان ثابت نمود که یک اپوزیسیون سیاسی قوی و یک توطئۀ بیش از حد خطرناک وجود داشته و اظهار می دارند که وجود چنین توطئهﺍﻯ بسیاری از نکاتی را که در اوضاع شوروی در شش ماه اخیر برایشان مبهم بوده، روشن می سازد."
در تاریخ 13 مارس 1938 دادگاه رأی خود را اعلام نموده و 18 نفر را به تیرباران و 3 متهم را به حبسﻫﺎﻯ طولانی محکوم نمود و بدین ترتیب بزرگ ترین و آخرین دادگاه از دادگاهﻫﺎﻯ مسکو به پایان رسیده و آخرین و مهم ترین دسته از اعضاء، مسئولین و رهبران بلوک راستﻫﺎ و ترتسکیستﻫﺎ به سزای اعمال خود رسیدند.
یک سال بعد از تاریخ این دادگاه جنگ دوم بینﺍلمللی با حملۀ هیتلر به لهستان شروع شد و 2 سال بعد از شروع جنگ چکمه پوشان نازی بعد از فتح مناطق عمدۀ اروپا و ایجاد یک پشت جبهۀ مطمئن در غرب به سرزمین اولین و تنها کشور سوسیالیستی جهان سرازیر شد و بدین ترتیب به آرزوی دیرینۀ امپریالیسم جهانی جامه عمل پوشاندند. به رابطۀ این جنگ خانمانسوز با دادگاهﻫﺎﻯ مسکو در طول مقاله مختصراً شاره نمودیم ولی از آنجائی که این جنبۀ دادگاهﻫﺎ را مهم تراز همه می دانیم و به واسطۀ این جنبه اهمیت دادگاهﻫﺎ نه تنها برای مردم شوروی و بحث پیرامون دوران حکومت استالین بلکه برای سرنوشت بشریت روشن می شود، ما به جای جمعبندی از خودمان تحلیلی را در این جا می آوریم که سفیر وقت آمریکا بعد از حملۀ آلمان به شوروی تحت عنوان "ستون پنجم در روسیه" دربارۀ رابطۀ دادگاهﻫﺎﻯ مسکو با این حمله نوشته است لازم به توضیح است که این تحلیل بعد از برگشت او به ایالات متحده به رشتۀ تحریر در آمده است.
"وقتی از مراسم جشن دانشگاه قدیمیﺍم برمی گشتم و از شیکاگو گذر می کردم، از من خواستند که برای کلوب دانشگاه و جمعیت ویسکانیسن سخنرانی بکنم. درست 3 روز بود که از حملۀ هیتلر به روسیه می گذشت یکی از حضار سئوال کرد: "راستی ستون پنجم روسیه چه شد ؟".
بدون یک لحظه مکث جواب دادم: وجود ندارند، در این آخرین تجاوز نازیﻫﺎ، صحبتی از"کارداخلی" پشت جبهۀ روسﻫﺎ در تطابق با فرماندهی نظامی آلمان به میان نیامد. وقتی هیتلر در سال 1939 به چکسلاواکی حمله کرد، تشکلﻫﺎﻯ فاشیستی چکسلاواکی موسوم به "هن لاین" با فعالیت آکتیو نظامی خود به کمک او شتافتند. در حمله به نروژ نیز اوضاع همین طور بود ولی در حمله به شوروی از "هن لاینی"ﻫﺎﻯ سودتSudet ، تیسوئیﻫﺎﻯ اسلاواکی، گرلهﻫﺎﻯGrele بلژیکی و کیسلینگﻫﺎﻯ Quislingنروژی خبری نبود (اینها همه ستون پنجمﻫﺎﻯ هیتلر بودند ــ مترجم) وقتی به این مسائل فکر می کردم، متوجه شدم که جریاناتی که در روسیه در طول اقامت من در آنجا اتفاق افتاد، اهمیتی داشتند که آن موقع من به آن واقف نبودم... هیچ کس از ما در روسیۀ سالﻫﺎﻯ 1937 /1938 به چیزی شبیه فعالیت ستون پنجم فکر نمی کرد. این اصطلاح رایج نبود... تازه در طول دوسال اخیر، فعالیت تشکلﻫﺎﻯ آلمانیﻫﺎ در آمریکای شمالی و جنوبی توسط اف.بی.آی فاش شده و عملاً دیدیم که جاسوسان آلمان چگونه در نروژ، چکسلاواکی، و اطریش با همکاری فعال با عناصر خیانتکار از داخل زمینه را برای حملات هیتلر آماده می ساختند.
چنین فعالیتی و چنین روشی در روسیه به عنوان حلقهﺍﻯ در زنجیر نقشۀ آلمانیﻫﺎ به سال 1935 برمی گردد. در سال 1936 هیتلر سخنرانی معروف خود را در نورنبرگ ایراد کرد و در آن آشکارا هدفﻫﺎﻯ خود را نسبت به اکرائین فاش نمود. امروز به نظر می آید که دولت شوروی آن موقع از نقشۀ رهبری نظامی و سیاسی آلمان و هم چنین آماده ساختن زمینه از فعالیتﻫﺎﻯ "داخلی" در روسیه جهت آماده ساختن زمینه برای حملۀ آلمان کاملاً آگاه بوده است... دولت شوروی به طور جدی از این فعالیت نگران بود و تصمیم گرفت آن را ریشه کن کند. وقتی حملۀ آلمان (1941) شروع شد، ستون پنجمی که آلمانیﻫﺎ سازمان داده بودند، متلاشی شده بود.
واقعۀ دیگری که در آن زمان غیر قابل فهم بود ولی اکنون که پروسۀ آن طی شده، مفهوم پیدا می کند، بستن سفارتخانهﻫﺎﻯ آلمان و ژاپن در سالﻫﺎﻯ 1937 / 1938 توسط دولت شوروی بود. این عمل بدون کوچک ترین ملاحظه و با بی تفاوتی شدیدی نسبت به احساسات کشورهای مربوطه انجام گرفت و تنها دلیلی که از طرف دولت شوروی داده شد، این بود که این سفارتخانه ها به فعالیت سیاسی اشتغال داشتهﺍند...
آن چیزی که در دادگاهﻫﺎﻯ سالهای 1937 / 1938 فاش شد، در واقع قضیۀ جنجال آمیز یک فعالیت زیر زمینی ستون پنجم در روسیه بود که ارتباط مخفی با دول آلمان و ژاپن داشت.... این ستون پنجم مستقیماً با این هدف کار می کرد که استالین و مولوتوف را ترور کرده و یک کودتای نظامی علیۀ کرملین به رهبری ژنرال توخاچفسکی که مرد درجه 2 ارتش سرخ بود، انجام دهد...
دولت شوروی انرژی و دقت زیادی را وقف تصفیۀ صفوف خود نمود.
فرماندۀ ارتش سرخ وروشیلف اظهار داشت:
"برای یک دزد خیلی آسان تر است وارد منزل شود، وقتی شرکای جرمی در داخل منزل دارد که در را بروی او باز می کنند. ما کار این شرکای جرم را یکسره کردیم."
ژنرال توخاچفسکی آن طور که قرار بود در مراسم تاجگذاری در لندن شرکت نکرد، بلکه او را جهت اجرای یک مأموریت به منطقۀ ولگا فرستادند. می گویند قبل از این که به هدف برسد او را دستگیر کردند چند هفته بعد، در تاریخ 11 ژوئن بعد از یک دادگاه نظامی پشت درهای بسته همراه با 11 نفر از افسران درجه اول ارتش سرخ تیرباران شد.
تمامی این دستگیریﻫﺎ، تصفیهﻫﺎ و اعدامﻫﺎ که این قدر وحشیانه به نظر می رسیدند و در آن زمان تأثیر عمیقی روی افکار عمومی جهان گذاشتند در واقع نشانهﺍﻯ از عکس العمل شدید و مصممانۀ دولت استالین جهت حفظ خود بودند نه تنها در مقابل یک یورش از داخل بلکه هم چنین در مقابل یک حملۀ از خارج. دولت کار خودرا بسیار جدی انجام داد و کشور را از عناصر خیانتکار آزاد کرد."
(جوزف دیویس مأموریت مسکو) ادامه دارد
مسکو 12 مارس 1938، (ده روز بعد از شروع دادگاه).
فقط یک سال از آن روز گذشته که در منزل روزنگولتس (یکی از متهمین دادگاه) به نهار دعوت بودیم. در آنجا نیکولای کرستینسکی (یکی دیگر از متهمین دادگاه)، دادستان ویشینسکی، قاضی اولریش، میکویان، روزف و وروشیلف نیز حضور داشتند. من این بار موفق نشدم خطر یک جنگ احتمالی را به آنها توضیح داده و مسئلۀ بدهکاری آنها را به ما مطرح کنم. بخشی از میهمانان که امروز در این دادگاه در ردیف متهمین نشستهﺍند، در واقع آرزوی جنگ را داشتند. ولی نه وروشیلف وعدهﺍﻯ دیگر، این بار یعنی یک سال پیش او موافق پرداختن بدهکاریشان به ایالات متحده بود.
همه می دانند که وروشیلف در واقع نمایندۀ خط استالین بود، خطی که نه تنها خواهان یک جنگ زود رس نبود بلکه سیاست جبهۀ ضد فاشیستی جهت منفرد کردن آلمان جنگ افروز را دنبال می کرد و حتیﺍلامکان سعی در عقب انداختن تاریخ شروع جنگ را داشت. برخلاف متهمین که برای رسیدن به قدرت حاضر بودند حتی میهنشان را به فاشیستﻫﺎ بفروشند. در دادگاه دادستان روی این نکته انگشت گذاشته و از بوخارین جواب می خواهد. در مورد مذاکرات با آلمان بوخارین اعتراف می کند که ترتسکی حاضر بوده اوکرائین را در اختیار آلمانﻫﺎ بگذارد ولی اضافه می کند که او، بوخارین، خود را متعهد به ترتسکی نمی دانست. بوخارین هم چنین افزود که نقشۀ دستگیری استالین و اسوردلف نیز موجود بود.
دادستان- آیا شما موافق این مذاکرات بودید؟
بوخارین- من تکرار می کنم، آقای دادستان، چون با آن مخالفت نکردم، بنابراین از آن پشتیبانی کردم.
دادستان- ولی شما ادعا می کنید که تا قبل از مذاکرات از آن اطلاعی نداشتید.
بوخارین- این ادعای من بهیچ وجه با اظهارات کنونیﺍم در تضاد نیست.
مشاهده می کنید که این آقای بوخارین که بنا بر تبلیغات بورژوازی نه تنها بی تقصیر است بلکه روحیهﺍش در زندان در اثر شکنجه شکسته شده و او را مجیور به اعترافات دروغین کردهﺍند، چگونه دادستان دادگاه را گستاخانه به بازی گرفته است؟! البته دادستان به کار خود ادامه می دهد و شرکت مستقیم شخص بوخارین را در فعالیت جاسوسی به اثبات می رساند. او از ریکف رهبر دیگر گروه سئوال می کند:
» دادستان- آیا تماسﻫﺎﻯ جاسوسی با لهستانیﻫﺎ از طرف بخشی از تشکیلات شما و به دستور شما برقرار می شود.
ریکف- بله.
دادستان- جاسوسی؟
ریکف- بله.
دادستان- آیا بوخارین نیز در این تماسﻫﺎ شرکت داشت؟
ریکف- بله.
دادستان- پس هم شما و هم بوخارین شرکت داشتید؟
ریکف- درست است...
دادستان- آیا خود را در مورد جاسوسی مقصر می دانید؟
ریکف- اگر مسئله بر سر سازماندهی می باشد، من البته در این مورد خودرا مقصر می دانم.
دادستان- متهم بوخارین، آیا شما خود را در رابطه با جاسوسی مقصر می دانید؟
بوخارین- نخیر!
دادستان- حتی بعد از این که ریکف و شارانگوویچ شرکت شما را در جاسوسی تائید کردند؟
بوخارین- من ادعا می کنم که بی تقصیرم!
(منظور دادستان از تائید شارانگوویچ بازجوئیﺍﻯ است که قبلاً به عمل آمده بود. در آنجا دادستان رو به ریکف و بوخارین می گوید):
دادستان- واقعیت این است که شما گروهی مخفی از افرادتان را تحت رهبری گلودد، چریاکف و شارانگوویچ در روسیۀ سفید داشتید. آیا این درست است شارانگوویچ؟
شارانگوویچ- بله درست است.
دادستان- آیا درست است که شما به دستور بوخارین و ریکف و تحت رهبری آنها با سازمان جاسوسی و فرماندهی نظامی لهستان تماس بر قرار کردید؟
شارانگوویچ- بله...
دادستان- بنابراین چه کسانی جاسوسی شما را سازماندهی می کردند؟
شارانگوویچ- ریکف و بوخارین.
بنابراین انکار بوخارین را باید در واقع چنین تفسیر نمود که "من خودم" جاسوسی نمی کردم بلکه جاسوسی دیگران را سازماندهی می کردم. همان طور که قبلاً نیز گفتیم، این تاکتیک دفاعی بوخارین در طول تمام دادگاه بود. یعنی انکار هر جنایت مشخص و فقط تقبل مسئولیت کلی. در مورد ترور رهبران حزب و دولت نیز "دفاع" بوخارین از خود، این مفهوم را پیدا می کند. این شخص بوخارین نبود که بلشویکﻫﺎ را ترور می کرد، او "فقط" گروهﻫﺎﻯ تروریستی را سازماندهی می نمود. البته که او یک رهبر و تئوریسین بود و کارهای عملی را به دیگران واگذار می نمود. بالاخره توطئه گری سازمان یافته نیز تقسیم کار مخصوص خود را دارد. رئیس مافیا هم ممکن است شخصاً مرتکب هیچ جنایت مشخص نشود!
البته در همین رابطه یعنی ترور رهبران حزب، موردی وجود داشت که منحصراً به فرد بوخارین مربوط می شد و ربطی به سایر اعضاء گروه نداشت و آن نقشۀ ترور لنین در سال 1918 بود. دادستان جهت اثبات ادعای خود سه نفر از رهبران سابق اپوزیسیون چپ در آن دوران را به عنوان شاهد آورد که همگی تائید کردند که چنین نقشهﺍﻯ وجود داشت.
محور اصلی این اپوزیسیون را که بوخارین نیز در آن دوران یعنی سال 1918 جزو آن بود، مخالفت با صلح برست لیتووسک تشکیل می داد. اکنون بوخارین در دادگاه با این استدلال از خود دفاع می نمود که گویا برکناری لنین از رهبری حزب آن موقع بهیچوجه جرم محسوب نمی گردید چرا که در اوائل، این اپوزیسیون (یعنی مخالفان صلح برست) با پشتیبانی ترتسکیستﻫﺎ اکثریت داشته ولی بعد که در اقلیت قرار گرفت (منظورش بعد از بحثﻫﺎ و سخنرانیﻫﺎﻯ معروف لنین در دفاع از صلح برست) آنها طبق گفتۀ بوخارین به فکر دستگیری لنین و تشکیل دولت جدیدی افتادند. بوخارین هم چنین افزود که نقشۀ دستگیری استالین و اسوردلف نیز موجود بود.
ملاحظه می کنید این کمونیست سترگ از چه روح دموکراتی برخوردار بود!؟ همین که در اقلیت قرار می گرفت مغز توطئه گرش به کار می افتاد. توطئه گری این مغز در همان اوایل پیروزی انقلاب اکتبر سالﻫﺎﻯ 1917 / 1918 شروع شد و تا آخرین لحظۀ عمرش ادامه داشت. باز، جهت اثبات، از اسناد تاریخی کمک می گیریم. یکی از دبیران کمینترن در سالﻫﺎﻯ 1920 /1930 یک کمونیست سوئیسی بنام ژول هومبرت درور بود که در سال 1943 به مواضع سوسیال دمکراسی غرب گرویده و به دبیری بخش فرانسوی حزب سوسیال دمکرات سوئیس درآمد. این شخص خاطرات مفصلی نوشته که در چندین جلد به چاپ رسیده است. در این خاطرات از ملاقات خود با بوخارین در سال 1929 در مسکو سخن به میان آورده، می نویسد:
" ما ساعتﻫﺎ بی پروا با هم صحبت کردیم. در این گفتگو بوخارین از تماسﻫﺎﻯ خود با فراکسیون زینویف ــ کامنف جهت هماهنگی مبارزه علیۀ قدرت استالین تعریف کرد. من از او پنهان نکردم که با برقراری این نوع ارتباطات بین گروهﻫﺎﻯ اپوزیسیون موافق نیستم. بوخارین هم چنین به من گفت که آنها تصمیم گرفتهﺍند برای خلاص شدن از شر استالین به ترور فردی دست بزنند. هم چنین در این مورد مخالفت خود را ابراز داشتم."
این سند تاریخی ثابت می کند که بوخارین در سال 1929 یعنی 9 سال قبل از تاریخ دادگاه و 8 سال قبل از دستگیریﺍش توطئۀ دبیر کل حزبی را که خود در آن نه تنها عضو بوده بلکه مقام حساسی را نیز در اختیار داشته، می چیده است. مگر استفاده از ترور فردی برای به قول خودشان "خلاص شدن از شر استالین" معنی دیگری دارد؟ منظور از "هماهنگی مبارزه علیۀ قدرت استالین" هم کاملاً روشن است: "یعنی نه تنها تشکیل فراکسیون بلکه ایجاد رابطۀ تشکیلاتی بین فراکسیونﻫﺎﻯ چپ و راست که هر دو ناقض اصل مرکزیت دموکراتیک یعنی اصول تشکیلاتی حزب کمونیست می باشد، حزبی که به قول بوخارین با عضویت خود مرامنامه و اساسنامۀ آن را قبول کرده بود ولی مغز توطئه گر را چه کاری با اصل و اصول و مرام و غیره؟
در این جا سئوال پیش می آید که چگونه افرادی مانند بوخارین که توطئه گری شان از فردای پیروزی انقلاب اکتبر شروع شده بود، سالﻫﺎﻯ سال در حساس ترین مقامات حزب و دولت قرار داشتند، بدون این که کشف شوند و مدتها قبل از سالﻫﺎﻯ 1938 مورد محاکمه قرار گیرند. جواب این سئوال خیلی روشن است؛ اتفاقاً درست به خاطر این که در جامعۀ سوسیالیستی شوروی در دوران استالین شیوهﻫﺎﻯ پلیسی تفتیش عقاید بر جامعه حاکم نبود، آن طور که تبلیغات بورژوازی ادعا می کند. همان طور که می بینیم توطئه گران سالﻫﺎﻯ سال به سازماندهی مخفی خود مشغول بودند و فقط وقتی وارد مرحلۀ عمل شدند و با ترور سرگئی کیروف یکی از همرزمان نزدیک استالین، در سال 1934 موج تروریسم و خرابکاری سراسر شوروی را فرا گرفت، تحقیقات ارگانﻫﺎﻯ امنیتی شبکهﻫﺎﻯ سازمان براندازی آنها را یکی پس از دیگری کشف کرده و مسئولین و اعضای آنها را به دادگاه تحویل دادند. در این که این یک توطئۀ سراسری براندازی خطرناکی که بسیار نزدیک به موفقیت بود، ناظران بینﺍلمللی آن زمان متفقﺍلقول بودند. به عنوان مثال سفیر آمریکا در شوروی (دیویس) که خود حقوقدان بوده و قبل از فعالیت دیپلماتیکﺍش به کار قضائی اشتغال داشته، در خاطرات خود می نویسد:
"مسکو 8 مارس 1938: در هفتۀ گذشته هر روز در دادگاه بوخارین حاضر بودم... این دادگاه از نظر فکری برایم جالب بود چرا که مسئلۀ قدیمی اعتبار شواهد و مشکل تشخیص حقیقت از دروغ را مطرح می کرد، مسئلهﺍﻯ که من بارها با آن، در دورانی که خود، جلسات دادگاهی را اداره می کردم، روبرو بودم. تمامی ضعفﻫﺎﻯ اساسی طبیعت انسان و خود خواهی در بدترین شکل آن در طول جلسات دادگاه آشکار شد. این دادگاه خطوط اصلی توطئهﺍﻯ را فاش نمود که خیلی نزدیک بود، در سرنگونی حکومت شوروی موفق شود."
و در بخش دیگر خاطرات می خوانیم:
"17 مارس 1938: بعد از مشاهدات روزانهﺍم از اوضاع و طرز برخورد متهمین، تائیدات ناآگاهانهﺍﻯ که در گزارشات آنها نهفته بود و جزئیات دیگری که از لحاظ حقوقی قابل توجه بودند، به این نتیجۀ کلی رسیدم که مقصر بودن متهمین سیاسی ثابت شده، آنها نسبت به جنایاتی که در قانون شوروی ذکر شده مجرم شناخته شده و می بایستی به مجازات مندرج در قانون محکوم شوند. دیپلماتﻫﺎئی که دادگاه را مرتب دنبال کردند، در مجموع بر این نظرند که دادستان ثابت نمود که یک اپوزیسیون سیاسی قوی و یک توطئۀ بیش از حد خطرناک وجود داشته و اظهار می دارند که وجود چنین توطئهﺍﻯ بسیاری از نکاتی را که در اوضاع شوروی در شش ماه اخیر برایشان مبهم بوده، روشن می سازد."
در تاریخ 13 مارس 1938 دادگاه رأی خود را اعلام نموده و 18 نفر را به تیرباران و 3 متهم را به حبسﻫﺎﻯ طولانی محکوم نمود و بدین ترتیب بزرگ ترین و آخرین دادگاه از دادگاهﻫﺎﻯ مسکو به پایان رسیده و آخرین و مهم ترین دسته از اعضاء، مسئولین و رهبران بلوک راستﻫﺎ و ترتسکیستﻫﺎ به سزای اعمال خود رسیدند.
یک سال بعد از تاریخ این دادگاه جنگ دوم بینﺍلمللی با حملۀ هیتلر به لهستان شروع شد و 2 سال بعد از شروع جنگ چکمه پوشان نازی بعد از فتح مناطق عمدۀ اروپا و ایجاد یک پشت جبهۀ مطمئن در غرب به سرزمین اولین و تنها کشور سوسیالیستی جهان سرازیر شد و بدین ترتیب به آرزوی دیرینۀ امپریالیسم جهانی جامه عمل پوشاندند. به رابطۀ این جنگ خانمانسوز با دادگاهﻫﺎﻯ مسکو در طول مقاله مختصراً شاره نمودیم ولی از آنجائی که این جنبۀ دادگاهﻫﺎ را مهم تراز همه می دانیم و به واسطۀ این جنبه اهمیت دادگاهﻫﺎ نه تنها برای مردم شوروی و بحث پیرامون دوران حکومت استالین بلکه برای سرنوشت بشریت روشن می شود، ما به جای جمعبندی از خودمان تحلیلی را در این جا می آوریم که سفیر وقت آمریکا بعد از حملۀ آلمان به شوروی تحت عنوان "ستون پنجم در روسیه" دربارۀ رابطۀ دادگاهﻫﺎﻯ مسکو با این حمله نوشته است لازم به توضیح است که این تحلیل بعد از برگشت او به ایالات متحده به رشتۀ تحریر در آمده است.
"وقتی از مراسم جشن دانشگاه قدیمیﺍم برمی گشتم و از شیکاگو گذر می کردم، از من خواستند که برای کلوب دانشگاه و جمعیت ویسکانیسن سخنرانی بکنم. درست 3 روز بود که از حملۀ هیتلر به روسیه می گذشت یکی از حضار سئوال کرد: "راستی ستون پنجم روسیه چه شد ؟".
بدون یک لحظه مکث جواب دادم: وجود ندارند، در این آخرین تجاوز نازیﻫﺎ، صحبتی از"کارداخلی" پشت جبهۀ روسﻫﺎ در تطابق با فرماندهی نظامی آلمان به میان نیامد. وقتی هیتلر در سال 1939 به چکسلاواکی حمله کرد، تشکلﻫﺎﻯ فاشیستی چکسلاواکی موسوم به "هن لاین" با فعالیت آکتیو نظامی خود به کمک او شتافتند. در حمله به نروژ نیز اوضاع همین طور بود ولی در حمله به شوروی از "هن لاینی"ﻫﺎﻯ سودتSudet ، تیسوئیﻫﺎﻯ اسلاواکی، گرلهﻫﺎﻯGrele بلژیکی و کیسلینگﻫﺎﻯ Quislingنروژی خبری نبود (اینها همه ستون پنجمﻫﺎﻯ هیتلر بودند ــ مترجم) وقتی به این مسائل فکر می کردم، متوجه شدم که جریاناتی که در روسیه در طول اقامت من در آنجا اتفاق افتاد، اهمیتی داشتند که آن موقع من به آن واقف نبودم... هیچ کس از ما در روسیۀ سالﻫﺎﻯ 1937 /1938 به چیزی شبیه فعالیت ستون پنجم فکر نمی کرد. این اصطلاح رایج نبود... تازه در طول دوسال اخیر، فعالیت تشکلﻫﺎﻯ آلمانیﻫﺎ در آمریکای شمالی و جنوبی توسط اف.بی.آی فاش شده و عملاً دیدیم که جاسوسان آلمان چگونه در نروژ، چکسلاواکی، و اطریش با همکاری فعال با عناصر خیانتکار از داخل زمینه را برای حملات هیتلر آماده می ساختند.
چنین فعالیتی و چنین روشی در روسیه به عنوان حلقهﺍﻯ در زنجیر نقشۀ آلمانیﻫﺎ به سال 1935 برمی گردد. در سال 1936 هیتلر سخنرانی معروف خود را در نورنبرگ ایراد کرد و در آن آشکارا هدفﻫﺎﻯ خود را نسبت به اکرائین فاش نمود. امروز به نظر می آید که دولت شوروی آن موقع از نقشۀ رهبری نظامی و سیاسی آلمان و هم چنین آماده ساختن زمینه از فعالیتﻫﺎﻯ "داخلی" در روسیه جهت آماده ساختن زمینه برای حملۀ آلمان کاملاً آگاه بوده است... دولت شوروی به طور جدی از این فعالیت نگران بود و تصمیم گرفت آن را ریشه کن کند. وقتی حملۀ آلمان (1941) شروع شد، ستون پنجمی که آلمانیﻫﺎ سازمان داده بودند، متلاشی شده بود.
واقعۀ دیگری که در آن زمان غیر قابل فهم بود ولی اکنون که پروسۀ آن طی شده، مفهوم پیدا می کند، بستن سفارتخانهﻫﺎﻯ آلمان و ژاپن در سالﻫﺎﻯ 1937 / 1938 توسط دولت شوروی بود. این عمل بدون کوچک ترین ملاحظه و با بی تفاوتی شدیدی نسبت به احساسات کشورهای مربوطه انجام گرفت و تنها دلیلی که از طرف دولت شوروی داده شد، این بود که این سفارتخانه ها به فعالیت سیاسی اشتغال داشتهﺍند...
آن چیزی که در دادگاهﻫﺎﻯ سالهای 1937 / 1938 فاش شد، در واقع قضیۀ جنجال آمیز یک فعالیت زیر زمینی ستون پنجم در روسیه بود که ارتباط مخفی با دول آلمان و ژاپن داشت.... این ستون پنجم مستقیماً با این هدف کار می کرد که استالین و مولوتوف را ترور کرده و یک کودتای نظامی علیۀ کرملین به رهبری ژنرال توخاچفسکی که مرد درجه 2 ارتش سرخ بود، انجام دهد...
دولت شوروی انرژی و دقت زیادی را وقف تصفیۀ صفوف خود نمود.
فرماندۀ ارتش سرخ وروشیلف اظهار داشت:
"برای یک دزد خیلی آسان تر است وارد منزل شود، وقتی شرکای جرمی در داخل منزل دارد که در را بروی او باز می کنند. ما کار این شرکای جرم را یکسره کردیم."
ژنرال توخاچفسکی آن طور که قرار بود در مراسم تاجگذاری در لندن شرکت نکرد، بلکه او را جهت اجرای یک مأموریت به منطقۀ ولگا فرستادند. می گویند قبل از این که به هدف برسد او را دستگیر کردند چند هفته بعد، در تاریخ 11 ژوئن بعد از یک دادگاه نظامی پشت درهای بسته همراه با 11 نفر از افسران درجه اول ارتش سرخ تیرباران شد.
تمامی این دستگیریﻫﺎ، تصفیهﻫﺎ و اعدامﻫﺎ که این قدر وحشیانه به نظر می رسیدند و در آن زمان تأثیر عمیقی روی افکار عمومی جهان گذاشتند در واقع نشانهﺍﻯ از عکس العمل شدید و مصممانۀ دولت استالین جهت حفظ خود بودند نه تنها در مقابل یک یورش از داخل بلکه هم چنین در مقابل یک حملۀ از خارج. دولت کار خودرا بسیار جدی انجام داد و کشور را از عناصر خیانتکار آزاد کرد."
(جوزف دیویس مأموریت مسکو) ادامه دارد
پیام به کنگره حزب مرکز اتحاد سوسیالیستی هندوستان
با اشتیاق بسیار درودهای انقلابی خود را به مناسبت برگزاری دومین کنگرۀ حزبتان به شما ارسال می داریم. برگزاری موفقیت آمیز کنگرۀ شما دستاورد مهمی است در مبارزه علیۀ امپریالیسم، ارتجاع جهانی، و سیستم استثمار سرمایهﺪاری.
رفقای گرامی،
امپریالسم جهانی به سرکردگی آمریکا و متحدینش جنایات وحشتناکی علیۀ بشریت مرتکب شده است. در ده سال گذشته، امپریالیستﻫﺎ دست به جنگﻫﺎﻯ متعدد و وسیعی در خاورمیانه و بالکان زدهﺍند و دولت صهیونیستی اسرائیل جنگﻫﺎﻯ جنایتکارانه بر علیۀ مردم فلسطین و لبنان به راه انداخت. هم چنین امپریالیستﻫﺎ و صهیونیستﻫﺎ مداوماً مردم ایران را به حمله و تجاوز نظامی تهدید می کنند. در مقابل این جنایات و در شرایط بینﺍلمللی کنونی، همبستگی بین نیروهای کمونیست، انقلابی، و دمکراتیک امری است حیاتی و مبارزۀ هماهنگ ضد امپریالیستی ضربۀ محکمی بر حضور نیروهای جنگ طلب در خاورمیانه و مناطق دیگر وارد می آورد.
رفقای گرامی،
در ایران، جنبش دمکراتیک علیۀ رژیم آدم کش جمهوری اسلامی در حال شتاب گیری است. زحمتکشان ایران که مدت سی سال در زیر استبداد حکومت مذهبی زندگی می کنند حقوق عادلانۀ خود را مطالبه می نمایند. مطالبات مردم ایران برای آزادی و عدالت اجتماعی از طرف همۀ نیروهای مترقی و انقلابی و کمونیست پشتیبانی می شود.
رفقای گرامی،
حزب کار ایران (توفان) بار دیگر برگزاری کنگره تان را تهنیت گفته و برای شما موفقیت بیشتری در مبارزه علیۀ امپریالیسم، صهیونیسم، و استثمار سرمایهﺪاری و برای عدالت اجتماعی، دمکراسی واقعی، و سوسیالیسم آرزو دارد.
گرامی باد کنگرۀ دوم مرکز اتحاد سوسیالیستی هندوستان !
زنده باد همبستگی خلقﻫﺎ !
زنده باد انترناسیونالیسم پرولتری !
زنده باد سوسیالیسم !
حزب کار ایران (توفان)
نوامبر 2009
با اشتیاق بسیار درودهای انقلابی خود را به مناسبت برگزاری دومین کنگرۀ حزبتان به شما ارسال می داریم. برگزاری موفقیت آمیز کنگرۀ شما دستاورد مهمی است در مبارزه علیۀ امپریالیسم، ارتجاع جهانی، و سیستم استثمار سرمایهﺪاری.
رفقای گرامی،
امپریالسم جهانی به سرکردگی آمریکا و متحدینش جنایات وحشتناکی علیۀ بشریت مرتکب شده است. در ده سال گذشته، امپریالیستﻫﺎ دست به جنگﻫﺎﻯ متعدد و وسیعی در خاورمیانه و بالکان زدهﺍند و دولت صهیونیستی اسرائیل جنگﻫﺎﻯ جنایتکارانه بر علیۀ مردم فلسطین و لبنان به راه انداخت. هم چنین امپریالیستﻫﺎ و صهیونیستﻫﺎ مداوماً مردم ایران را به حمله و تجاوز نظامی تهدید می کنند. در مقابل این جنایات و در شرایط بینﺍلمللی کنونی، همبستگی بین نیروهای کمونیست، انقلابی، و دمکراتیک امری است حیاتی و مبارزۀ هماهنگ ضد امپریالیستی ضربۀ محکمی بر حضور نیروهای جنگ طلب در خاورمیانه و مناطق دیگر وارد می آورد.
رفقای گرامی،
در ایران، جنبش دمکراتیک علیۀ رژیم آدم کش جمهوری اسلامی در حال شتاب گیری است. زحمتکشان ایران که مدت سی سال در زیر استبداد حکومت مذهبی زندگی می کنند حقوق عادلانۀ خود را مطالبه می نمایند. مطالبات مردم ایران برای آزادی و عدالت اجتماعی از طرف همۀ نیروهای مترقی و انقلابی و کمونیست پشتیبانی می شود.
رفقای گرامی،
حزب کار ایران (توفان) بار دیگر برگزاری کنگره تان را تهنیت گفته و برای شما موفقیت بیشتری در مبارزه علیۀ امپریالیسم، صهیونیسم، و استثمار سرمایهﺪاری و برای عدالت اجتماعی، دمکراسی واقعی، و سوسیالیسم آرزو دارد.
گرامی باد کنگرۀ دوم مرکز اتحاد سوسیالیستی هندوستان !
زنده باد همبستگی خلقﻫﺎ !
زنده باد انترناسیونالیسم پرولتری !
زنده باد سوسیالیسم !
حزب کار ایران (توفان)
نوامبر 2009
پیام به رفقای حزب کمونیست مارکسیست ــ لنینیست ترکیه/کردستان شمالی، MLCP
درودهای انقلابی خود را به مناسبت برگزاری کنگرۀ چهارم حزبتان ابلاغ می داریم. انجام موفقیت آمیز کنگرۀ چهارم شما گام بزرگی است به پیش در جهت مبارزه علیۀ بورژوازی و برای آزادی تودهﻫﺎ از فلاکتﻫﺎﻯ حاصل از سیستم سرمایهﺪاری.
در 15 سال گذشته، مبارزان حزب کمونیست مارکسیست ــ لنینیست ترکیه/کردستان شمالی شجاعانه علیۀ دیکتاتوری فاشیستی در ترکیه و علیۀ نیروهای سیاه امپریالیسم و صهیونیسم و برای سوسیالیسم و دمکراسی مردمی رزمیدهﺍند. حزب کار ایران (توفان) به رفقای مبارز و جسور MLCP درود فرستاده و آنها را تحسین می کند.
رفقای گرامی!
امپریالیستﻫﺎ و صهیونیستﻫﺎ جنایات بی شمار و وحشتناکی بر علیۀ مردم بالکان و خاورمیانه مرتکب شدهﺍند. هم اکنون امپریالیستﻫﺎﻯ آمریکائی و متحدینشان با بحران شدیدی به ویژه در خاورمیانه مواجهﺍند. همبستگی بین نیروهای کمونیستی و انقلابی منطقه ضربۀ محکمی است بر پیکر امپریالیسم و ارتجاع جهانی. ما می بایست این همبستگی را تقویت نموده و به طور هماهنگ در منطقه مبارزهﺍﻯ قاطع برای آزادی مردم از فقر و جنگ و استثمار برپا داریم.
حزب کار ایران (توفان) موفقیت بیشتری در فعالیتﻫﺎﻯ انقلابی برای شما آرزو دارد.
زنده باد کنگرۀ چهارم حزب کمونیست مارکسیست ــ لنینیست ترکیه/کردستان شمالی !
زنده باد همبستگی بین ملتﻫﺎ !
زنده باد انترناسیونالیسم پرولتری !
زنده باد سوسیالیسم !
حزب کار ایران (توفان)
اکتبر 2009
۱۳۸۸ بهمن ۱۲, دوشنبه
تاراج کودکان هائيتی
ا. م. شيری
اينجانب، بدنبال وقوع فاجعه هائيتی در روز سيزدهم ژانويه سال جاري، در بخشی از نوشتار خود تحت عنوان « سوانح طبيعی و فجايع انساني، نعمت آسمانی برای امپرياليسم ايالات متحده آمريکا»، بتاريخ ۱۷/ ۰۱/ ٢۰۱۰ با تحليل اخبار منتشره نوشتم:
«...گروههای زيادی از آمريکا، انگليس، فرانسه، هلند و ديگر کشورهای غربی تحت پوشش «به فرزندی پذيرفتن کودکان بی سرپرست»، به اين کشور سرازير شدند. هر چند اين مسئله منتفی نيست که در ميان اين خريداران کودکان انسانهائی هستند که واقعا هم می خواهند کودکان بی سرپرست را مثل فرزندان خود بزرگ و تربيت کنند، اما، بی ترديد، اکثريت آنها را کار چاق کنها و دلالان محترم بازارهای سکس و بردگان، تاجران ارگانهای داخلی بدن انسان، مافيای نوپای گدائی و مشاوران نظامی تشکيل می دهند...».
دوستان آمريکا و برخی از باورمندان به انساندوستی امپرياليستي، بر من خرده گرفته و به بدبينی متهم کردند. و لذا، از اين آقايان تقاضا می کنم به خبر زير توجه فرمايند:
«امروز ۱۰ نفر از اتباع ايالات متحده آمريکا که قصد داشتند ٣۰ کودک هائيتيائی را به جمهوری دومنيکن قاچاق کنند، در مرز هائيتی با اين کشور دستگير شدند. گفته می شود اين عده، تاجران اعضای بدن(انسان)هستند که با مقاصد جنائی کودکان هائيتی را خريده بودند...». در ادامه خبر گفته می شود: «در حال حاضر، کودکان خردسال هائيتی به قيمت ۵۰ دلار خريد و فروش می شوند...»(تلويزيون خبری يورو نيوز، ٣۱ ژانويه ٢۰۱۰).
البته، ترديدی نيست که اين خبر کوتاه و خبرهای محدود گزينشی که از فاجعه عظيم و جبران ناپذير هائيتی بواسطه رسانه های تحت کنترل امپرياليسم خبری مخابره می شود، تنها نمونه بسيار کوچکی از ابعاد گسترده تاراج کودکان اين کشور است.
در هر حال، توجه دوستان امپرياليسم آمريکا و برخی از باورمندان به انساندوستی بورژوائی را به خبر فوق جلب نموده و برای آنها کمی حوصله، دقت و انصاف، به خود و همفکران خودم، قدرت هر چه بيشتر در ديدن واقعيات و توضيح علل آنها آرزو می کنم .
٣۱ ژانويه ٢۰۱۰
ا. م. شيری
اينجانب، بدنبال وقوع فاجعه هائيتی در روز سيزدهم ژانويه سال جاري، در بخشی از نوشتار خود تحت عنوان « سوانح طبيعی و فجايع انساني، نعمت آسمانی برای امپرياليسم ايالات متحده آمريکا»، بتاريخ ۱۷/ ۰۱/ ٢۰۱۰ با تحليل اخبار منتشره نوشتم:
«...گروههای زيادی از آمريکا، انگليس، فرانسه، هلند و ديگر کشورهای غربی تحت پوشش «به فرزندی پذيرفتن کودکان بی سرپرست»، به اين کشور سرازير شدند. هر چند اين مسئله منتفی نيست که در ميان اين خريداران کودکان انسانهائی هستند که واقعا هم می خواهند کودکان بی سرپرست را مثل فرزندان خود بزرگ و تربيت کنند، اما، بی ترديد، اکثريت آنها را کار چاق کنها و دلالان محترم بازارهای سکس و بردگان، تاجران ارگانهای داخلی بدن انسان، مافيای نوپای گدائی و مشاوران نظامی تشکيل می دهند...».
دوستان آمريکا و برخی از باورمندان به انساندوستی امپرياليستي، بر من خرده گرفته و به بدبينی متهم کردند. و لذا، از اين آقايان تقاضا می کنم به خبر زير توجه فرمايند:
«امروز ۱۰ نفر از اتباع ايالات متحده آمريکا که قصد داشتند ٣۰ کودک هائيتيائی را به جمهوری دومنيکن قاچاق کنند، در مرز هائيتی با اين کشور دستگير شدند. گفته می شود اين عده، تاجران اعضای بدن(انسان)هستند که با مقاصد جنائی کودکان هائيتی را خريده بودند...». در ادامه خبر گفته می شود: «در حال حاضر، کودکان خردسال هائيتی به قيمت ۵۰ دلار خريد و فروش می شوند...»(تلويزيون خبری يورو نيوز، ٣۱ ژانويه ٢۰۱۰).
البته، ترديدی نيست که اين خبر کوتاه و خبرهای محدود گزينشی که از فاجعه عظيم و جبران ناپذير هائيتی بواسطه رسانه های تحت کنترل امپرياليسم خبری مخابره می شود، تنها نمونه بسيار کوچکی از ابعاد گسترده تاراج کودکان اين کشور است.
در هر حال، توجه دوستان امپرياليسم آمريکا و برخی از باورمندان به انساندوستی بورژوائی را به خبر فوق جلب نموده و برای آنها کمی حوصله، دقت و انصاف، به خود و همفکران خودم، قدرت هر چه بيشتر در ديدن واقعيات و توضيح علل آنها آرزو می کنم .
٣۱ ژانويه ٢۰۱۰
۱۳۸۸ بهمن ۱۱, یکشنبه
فراخوان به آکسیون اعتراضی علیه اعدام و
همگام با مبارزات مردم ایران در سالروز 22 بهمن
در برابر سفارت رژیم جمهوری اسلامی – بروکسل 10 فوریه
31 سال از به شکست کشاندن انقلاب مردمی سال 57 توسط مرتجعین اسلامی حاکم می گذرد. 31 سال از استقرار رژیم سنگسار و اعدام های خیابانی می گذرد، ولی موج سرکوب و بردگی زنان، کارگران، سرکوب دانشجویان، دستگیری و تبعید فعالین سیاسی همچنان ادامه دارد. اگر تا دیروز نام خاوران و اوین و عادل آباد و ... یادآور جنایات این رژیم بود، امروز کهریزک و پاکدشت را هم باید به سیاهچال های این رژیم اضافه کرد. دیروز بسیاری از فعالین متشکل و انقلابی را به جرم مقاومت در مقابل استقرار یک نظام ارتجاعی مذهبی به جوخه های اعدام و تیرباران سپردند، امروز به بهانه لرزیدن دست و پای رهبر و سایر جناح های رقیب از خیزش مردم، در خیابان مردم را به گلوله می سپارند و در زندانها مورد تجاوز گروهی و البته شرعی قرار می دهند. در حالی به 22 بهمن امسال نزدیک می شویم که از طرفی حافظان و وارثان نظام موجود تیغ سرکوب خود را تیزتر می کنند و از طرف دیگر شعارها و مبارزات مردم ایران مرزها و تابوهای مذهبی و خط قرمزهای رژیم را در نوردیده است.
در حالیکه جناح حاکم با تمام قوا در تدارک سرکوب مردم در 22 بهمن است و جناح اصلاح طلب - بخوانید ترمیم طلب- نیز با تمام قوا به فکر مهار خیزش مردم و ترمیم نظام جمهوری اسلامی است، مردم و نیروهای انقلابی که در ماههای اخیر بارها فریاد زده اند "این رژیم را نمی خواهیم" نیز خود را برای مبارزه در این روز آماده می کنند. امروز دیوارهای شهر تهران نیز با شعار "22 بهمن روز سقوط رهبر" آماده نبرد است.
ما در دفاع و حمایت از مبارزات برحق مردم ایران، برای توقف ماشین سرکوب و اعدام، برای آزادی زندانیان سیاسی، برای حقوق پایه ای و دموکراتیک تمام اقشار و طبقات مردم، برای آزادی واقعی در پرتو رهایی تمام ستمکشان جامعه، ملیت ها و ... و سرنگونی رژیم زن ستیز جمهوری اسلامی در روز 10 فوریه (21 بهمن) از ساعت 17 تا 19 در برابر سفارت رژیم ایران )مقابل دانشگاه (Franklin Rooseveltlaan ULB جمع می شویم.
این مبارزه مربوط به همه مردم ایران است. این مبارزه مربوط به همه نیروهای آزادیخواه و مترقی جهان است. با این فراخوان همه شما انسان های آزادیخواه را دعوت می کنیم تا دست در دست مردم در ایران روز به قدرت رسیدن جنایتکاران اسلامی را به روز تزلزل و سقوط آن بدل کنیم. با حضور انبوه و هماهنگ با سایر شهرهای اروپایی، همبستگی خود را با مبارزات مردم ایران به نمایش گذاریم.
سرنگون باد جمهوری اسلامی!
نه به اعدام!
نه به شکنجه و تجاوز!
نه به سنگسار! نه به حجاب اجباری!
زنده باد مبارزات برحق مردم ایران!
زنده باد آزادی!
کمیته دفاع از مبارزات مردم ایران – بلژیک
Comitemobarezat@gmail.com
0032486 48 43 65
همگام با مبارزات مردم ایران در سالروز 22 بهمن
در برابر سفارت رژیم جمهوری اسلامی – بروکسل 10 فوریه
31 سال از به شکست کشاندن انقلاب مردمی سال 57 توسط مرتجعین اسلامی حاکم می گذرد. 31 سال از استقرار رژیم سنگسار و اعدام های خیابانی می گذرد، ولی موج سرکوب و بردگی زنان، کارگران، سرکوب دانشجویان، دستگیری و تبعید فعالین سیاسی همچنان ادامه دارد. اگر تا دیروز نام خاوران و اوین و عادل آباد و ... یادآور جنایات این رژیم بود، امروز کهریزک و پاکدشت را هم باید به سیاهچال های این رژیم اضافه کرد. دیروز بسیاری از فعالین متشکل و انقلابی را به جرم مقاومت در مقابل استقرار یک نظام ارتجاعی مذهبی به جوخه های اعدام و تیرباران سپردند، امروز به بهانه لرزیدن دست و پای رهبر و سایر جناح های رقیب از خیزش مردم، در خیابان مردم را به گلوله می سپارند و در زندانها مورد تجاوز گروهی و البته شرعی قرار می دهند. در حالی به 22 بهمن امسال نزدیک می شویم که از طرفی حافظان و وارثان نظام موجود تیغ سرکوب خود را تیزتر می کنند و از طرف دیگر شعارها و مبارزات مردم ایران مرزها و تابوهای مذهبی و خط قرمزهای رژیم را در نوردیده است.
در حالیکه جناح حاکم با تمام قوا در تدارک سرکوب مردم در 22 بهمن است و جناح اصلاح طلب - بخوانید ترمیم طلب- نیز با تمام قوا به فکر مهار خیزش مردم و ترمیم نظام جمهوری اسلامی است، مردم و نیروهای انقلابی که در ماههای اخیر بارها فریاد زده اند "این رژیم را نمی خواهیم" نیز خود را برای مبارزه در این روز آماده می کنند. امروز دیوارهای شهر تهران نیز با شعار "22 بهمن روز سقوط رهبر" آماده نبرد است.
ما در دفاع و حمایت از مبارزات برحق مردم ایران، برای توقف ماشین سرکوب و اعدام، برای آزادی زندانیان سیاسی، برای حقوق پایه ای و دموکراتیک تمام اقشار و طبقات مردم، برای آزادی واقعی در پرتو رهایی تمام ستمکشان جامعه، ملیت ها و ... و سرنگونی رژیم زن ستیز جمهوری اسلامی در روز 10 فوریه (21 بهمن) از ساعت 17 تا 19 در برابر سفارت رژیم ایران )مقابل دانشگاه (Franklin Rooseveltlaan ULB جمع می شویم.
این مبارزه مربوط به همه مردم ایران است. این مبارزه مربوط به همه نیروهای آزادیخواه و مترقی جهان است. با این فراخوان همه شما انسان های آزادیخواه را دعوت می کنیم تا دست در دست مردم در ایران روز به قدرت رسیدن جنایتکاران اسلامی را به روز تزلزل و سقوط آن بدل کنیم. با حضور انبوه و هماهنگ با سایر شهرهای اروپایی، همبستگی خود را با مبارزات مردم ایران به نمایش گذاریم.
سرنگون باد جمهوری اسلامی!
نه به اعدام!
نه به شکنجه و تجاوز!
نه به سنگسار! نه به حجاب اجباری!
زنده باد مبارزات برحق مردم ایران!
زنده باد آزادی!
کمیته دفاع از مبارزات مردم ایران – بلژیک
Comitemobarezat@gmail.com
0032486 48 43 65
اعدامهای بربرمنشانه خشم مقدس توده ها را برمی انگیزد
روز پنجشنبه 8 بهمن ماه 1388، رسانه های رسمی جمهوری اسلامی خبر اعدام محمد رضاعلی زمانی، 37 ساله و آرش رحمانی پور 19 ساله درزندان اوین را به نقل از دادسرای عمومی و ضد انقلاب تهران گزارش دادند. طبق همین گزارش یازده نفر به اتهام" اغتشاشات و اقدامات ساختارشکنانه" در ماه های اخیر به خصوص درروز عاشورا،به اعدام محکوم شدند که حکم دونفر ازاین یازده تن درسحرگاه روز پنجشنبه اجراشد.
اعدامهای وحشیانه جوانان و ازطرفی عربده کشی های احمد جنتی، امام جمعه موقت تهران، دبیر شورای نگهبان درمراسم نمازجمعه 8 بهمن ماه خطاب به رئیس قوه قضائیه مبنی بر» برای رضای خدا همانطور که دونفر را اعدام کردید و دستتان درد نکند، بایستید، دیگر جای رافت نیست، بلکه جای غلظت است...» ناشی از هراس رژیم ضدبشری جمهوری اسلامی از جنبش روبه رشد وسرنگونی طلبانه مردم ایران است که درخلال هشت ماه اخیر دمارازروزگار دستاربندان دزد و خونریز وجنایتکار نظام ولایت فقیه درآورده وهمه آنها را دچارسراسیمگی ووحشت کرده است. اعدام مخفیانه آرش رحمانی و علی زمانی و محاکمات اخیر هدفی جزتشدید فضای ترس وارعاب جهت مقابله با مردم آزادیخواه ایران درتظاهرات سی ویکمین سالگرد انقلاب 22 بهمن ندارد. رژیم جمهوری اسلامی ابلهانه می پندارد با فشار و ترور و اختناق برون ازحد، با اعدام مخالفان می تواند محیط امن و آرامی برای مافیای جنایتکار وغارتگر حاکم فراهم آورد. غافل ازاین که هر یک ازجوانانی که درخون می غلتند، اگرچه به آرمان خود دست نیافته درخاک مدفون میشوند، لیکن آرمان آنها بدیگران الهام می بخشد و مرگ آنها خشم مقدس توده ها را بر می انگیزد. حوادث اخیر در ایران بویژه درتظاهرات روز عاشورا شاهد گویائی براین امر است. مردم دیگر ترسی از رژیم پس مانده وکثیف جمهوری اسلامی ندارد و این رژیم است که ازمردم و حتا ازخودیهای درون خود میترسد و به هرسویی شلیک میکند و به همه کس بد بین است. جمهوری اسلامی محکوم به فروپاشی است وجز این نیز نخواهدبود.
حزب کارایران(توفان) اعدام وحشیانه محمد رضا علی زمانی و آرش رحمانی را قویا محکوم میکند و ازهمه سازمانها ،و احزاب شخصیتها و نهاد های انساندوست ومترقی بین المللی می خواهد به این اقدامات وحشیانه رژیِم اسلامی اعتراض کنند وجمهوری اسلامی را بخاطر نقض ابتدایی ترین حقوق انسانی ومدنی مردم ایران محکوم نمایند.
سرنگون باد رژیم فاشیستی سرمایه داری جمهوری اسلامی!
زنده باد آزاد! زنده باد سوسیالیسم!
حزب کارایران(توفان)
دهم بهمن ماه 1388
www.toufan.org
روز پنجشنبه 8 بهمن ماه 1388، رسانه های رسمی جمهوری اسلامی خبر اعدام محمد رضاعلی زمانی، 37 ساله و آرش رحمانی پور 19 ساله درزندان اوین را به نقل از دادسرای عمومی و ضد انقلاب تهران گزارش دادند. طبق همین گزارش یازده نفر به اتهام" اغتشاشات و اقدامات ساختارشکنانه" در ماه های اخیر به خصوص درروز عاشورا،به اعدام محکوم شدند که حکم دونفر ازاین یازده تن درسحرگاه روز پنجشنبه اجراشد.
اعدامهای وحشیانه جوانان و ازطرفی عربده کشی های احمد جنتی، امام جمعه موقت تهران، دبیر شورای نگهبان درمراسم نمازجمعه 8 بهمن ماه خطاب به رئیس قوه قضائیه مبنی بر» برای رضای خدا همانطور که دونفر را اعدام کردید و دستتان درد نکند، بایستید، دیگر جای رافت نیست، بلکه جای غلظت است...» ناشی از هراس رژیم ضدبشری جمهوری اسلامی از جنبش روبه رشد وسرنگونی طلبانه مردم ایران است که درخلال هشت ماه اخیر دمارازروزگار دستاربندان دزد و خونریز وجنایتکار نظام ولایت فقیه درآورده وهمه آنها را دچارسراسیمگی ووحشت کرده است. اعدام مخفیانه آرش رحمانی و علی زمانی و محاکمات اخیر هدفی جزتشدید فضای ترس وارعاب جهت مقابله با مردم آزادیخواه ایران درتظاهرات سی ویکمین سالگرد انقلاب 22 بهمن ندارد. رژیم جمهوری اسلامی ابلهانه می پندارد با فشار و ترور و اختناق برون ازحد، با اعدام مخالفان می تواند محیط امن و آرامی برای مافیای جنایتکار وغارتگر حاکم فراهم آورد. غافل ازاین که هر یک ازجوانانی که درخون می غلتند، اگرچه به آرمان خود دست نیافته درخاک مدفون میشوند، لیکن آرمان آنها بدیگران الهام می بخشد و مرگ آنها خشم مقدس توده ها را بر می انگیزد. حوادث اخیر در ایران بویژه درتظاهرات روز عاشورا شاهد گویائی براین امر است. مردم دیگر ترسی از رژیم پس مانده وکثیف جمهوری اسلامی ندارد و این رژیم است که ازمردم و حتا ازخودیهای درون خود میترسد و به هرسویی شلیک میکند و به همه کس بد بین است. جمهوری اسلامی محکوم به فروپاشی است وجز این نیز نخواهدبود.
حزب کارایران(توفان) اعدام وحشیانه محمد رضا علی زمانی و آرش رحمانی را قویا محکوم میکند و ازهمه سازمانها ،و احزاب شخصیتها و نهاد های انساندوست ومترقی بین المللی می خواهد به این اقدامات وحشیانه رژیِم اسلامی اعتراض کنند وجمهوری اسلامی را بخاطر نقض ابتدایی ترین حقوق انسانی ومدنی مردم ایران محکوم نمایند.
سرنگون باد رژیم فاشیستی سرمایه داری جمهوری اسلامی!
زنده باد آزاد! زنده باد سوسیالیسم!
حزب کارایران(توفان)
دهم بهمن ماه 1388
www.toufan.org
اتحاد مبارزه پیروزی
تجمع اعتراضی بیش از 2000 نفر در مقابل زندان اوین
بنابه گزارشات رسیده به فعالین حقوق بشر و دمکراسی در ایران،بیش از 2 هزار نفر از خانواده های زندانیان سیاسی ،مادران عزادار و مردم در مقابل درب اصلی زندان اوین تجمع کردند و خواستار پایان داد به اعدام و آزادی زندانیان سیاسی هستند.
روز شنبه 10 بهمن ماه از حوالی ساعت 19:00 خانواده های زندانیان سیاسی مادران عزادار و تعداد زیادی از مردم و حتی زندانیان که در روزهای اخیر آزاد شده بودند در مقابل درب اصلی زندان اوین تجمع کردند.این تجمع علیه اعدام 2 زندانی سیاسی و تهدید به اعدام بیشتر دستگیر شدگان و همچنین آزادی بی قید و شرط زندانیان سیاسی صورت گرفته است. جمعیت به حدی زیاد است که از قسمت پایین تا درب اصلی زندان اوین مملو از مردم است. تا ساعت 21:15 بیش 2000 نفر در مقابل زندان اوین تجمع کردند و همچنان بر تعداد آنها افزوده می شود . این تجمع تا نیمه های شب ادامه خواهد یافت.
از طرفی دیگر مادران عزادار که بطور معمول مراسم اعتراضات هفتگی خود را در پارک لاله برگزار می کردند امشب اعتراضات خود را در مقابل زندان اوین برگزار کردند.بعضی از مادران دست نوشته هایی در دست داشتند که بر روی آن نوشته شده بود "پروانه مداح راد آزاد باید گردد"
در تجمع امشب حتی دستگیر شدگانی که درطی روزهای اخیر آزاد شده بودند همراه با خانواده های خود در بین مردم بودند مقاومتها و خاطرات خود را برای دیگران تشریح می کردند و همچنین برخوردهای غیر انسانی واز نقل و انتقالهای مستمر آنها از بندی به بند دیگر می گفتند. یکی از آنها در گفتگوی کوتاهی اعلام کرد تا رسیدن به آزادی هر ریسکی را به جان خواهیم خرید و آرام نخواهیم نشست.
بر اثر اعتراضات گسترده جاری در مقابل زندان اوین به خانواده ها ی دستگیر شدگان گفته شده است که قرار است 23 نفر از دستگیر شدگان امشب آزاد شوند و تا این لحظه تعدادی از آنها آزاد شدند که از جمله آنها یک دختر جوان 23 ساله و یک خانم دیگر بوده است. این دختر جوان ضمن قدر دانی از مردم در یک حرکت نمادین بر زمین خم شد و بر خاک ایران زمین بوسه زد. زندانیان سیاسی که آزاد می شدند با روحیه های بالا و با لبخند بر لب از درب مخوف اوین خارج می شدند. با آزادی هر زندانی مردم برای او دست می زنند و ابراز شادمانی می کردند. سرکوبگران و شکنجه گران زندان اوین هراسناک ازتجمع مردم آنها را تهدید می کردند که اگر دست بزنید و ابراز شادمانی کنیدبقیه را آزاد نخواهیم کرد.
۱۳۸۸ بهمن ۹, جمعه
"پیام جلادان"
دوچه وله : اعدامهای اخیر در ایران در رسانههای آلمانیزبان نیز بازتاب گستردهای یافته است. این رسانهها در تفسیرهای خود با اعلام انزجار از اعدامها، انگیزههای حکومت ایران در به دارآویختن مخالفان را به بحث گرفتهاند.
روزنامه آلمانی "زود دویچه" در شمارهی روز جمعه خود (۲۹ ژانویه) گزارش بلندی دارد در بارهی اعدامهای اخیر در ایران. این گزارش در صفحه اول "زود دویچه" درج شده و عنوان آن چنین است: "پیام جلادان". گزارش با طرح این نکته که در ایران سرکوب داخلی و مناسبات تنشآمیز با جهان خارج به دو روی یک سکه بدل شدهاند، اعترافات آرش رحمانیپور و رضا علیزمانی را «ساختگی و اجباری» میداند و از نسرین ستوده، وکیل آرش رحمانیپور، نقل میکند که چگونه با تهدید به آزار خواهرش، او را مجبور به "اعتراف" کردهاند.
"زود دویچه" در پیوند با بیاساس بودن اتهامات علیه ناصر عبدالحسینی، یکی دیگر از کسانی که دادگاه بدوی در موردش حکم اعدام صادر کرده، حرفهای برادر او، مجتبی عبدالحسینی را نقل کرده است. ناصر عبدالحسینی به انتقال اطلاعات به خارج و همکاری با سازمان مجاهدین خلق متهم شده است. محبتی عبدالحسینی در این رابطه گفته است: « زمانیکه برادرم را بازداشت میکردند، هیچگونه سندی در رابطه با جرمی که میگفتند مرتکب شده، به ما نشان ندادند و هیچ مدرکی نداشتند، از منزل ما هیچ مدرکی پیدا نکردند. برادر من حتا دیپلم هم ندارد، نه کامپیوتر دارد و نه حتا یک آدرس ایمیل، پس چهطور میتوانسته به قول اینها اطلاعات را به خارج از کشور بفرستد؟»
"زود دویچه تسایتونگ" در ادامه گزارش تحلیلی خود، اعدامها را در آستانهی ۲۲ بهمن قابل تأمل میداند. به نوشته این روزنامه، هدف این است که معترضان که در حال برنامهریزی برای تظاهرات اعتراضی خود در این روز هستند، مرعوب شوند و دست از مخالفت بردارند.
"زود دویچه" سپس به این نکته اشاره میکند که وابسته معرفیکردن معترضان و رهبران آنها به کشورهای خارجی یکی دیگر از حربههای حکومت ایران برای منکوب و مرعوبکردن اعتراضهاست. اعلام ابهامآمیز دستگیری دو نفر از وابستگان به سفارت آلمان در جریان تظاهرات عاشورا و نیز طرح اتهام ارتباط یکی از مشاوران میرحسین موسوی با آلمان در همین چارچوب قابل ارزیابی است.
هشدار به معترضان
روزنامه اتریشی "استاندارد" نیز ارزیابی مشابهای دارد. مفسر این روزنامه نوشته است که حکومت با اعدامهای روز پنجشنبه برای معترضان پیام فرستاده است که اگر در تظاهرات اعتراضی روز ۲۲ بهمن شرکت کنید، سرنوشت شما هم پای چوبههای دار رقم خواهد خورد. در تفسیر "استاندارد" سپس میخوانیم: «ترس ایران را در برگرفته است، ولی این تنها معترضان و شهروندان عادی نیستند که نگرانی و ترس دارند، خود حاکمان هم به وحشت افتادهاند و شکاف در درونشان رو به افزایش است. وحشت بخشی از اصولگرایان این است که اعدام و سرکوب نهایتاَ گورکن رژیم شود، ولی بخش تندروی اصولگرایان همچنان هوادار برخوردهای سخت و سرکوبگرانه با معترضان است.»
ترس حاکمان را فراگرفته است
روزنامه آلمانی "دی ولت" نیز اعدامهای اخیر را نشانهی آن میداند که حکومت ایران سرگردان و خشمناک به دور خود میچرخد و راهی برای برونرفت از بحران نمییابد. "دی ولت" مینویسد: «حکومت ایران همهی ابزارهای سرکوب یک رژیم اقتدارگرا را به کار گرفته است: دادگاههای نمایشی، اعدامهای علنی، تهدیدهای مرگآمیز علیه مخالفان و اعضای خانوادهاشان. چرا؟ چون میراثداران آیتالله خمینی با بزرگترین تهدید سی سال اخیر مواجه شدهاند.» "دی ولت" در ادامه به این نکته اشاره میکند که جناح حاکم به شمول آیتالله خامنهای تنها با خشم و اعتراض خیابان روبرو نیستند، بلکه روحانیت شیعه نیز دیگر در پشت آنها نایستاده است. نداهای مخالف روحانیونی مانند آیتالله دستغیب در شیراز یا آیتالله صانعی در قم بازتابی از تشدید مخالفتها در درون روحانیت نسبت به سیاستها و رویکردهای جاری است.
ميزگرد : طرح هدفمند کردن يارانهها و رابطه ی آن با مسايل اجتماعی روز ايران
دکتر فريبرز رييس دانا و دکتر محمد مالجو
- با سلام و تشکر از آقايان، دکتر رييس دانا و دکتر مالجو، که اين وقت را در اختيار ما قرار داده اند تا اين گفت و گو را در زمينه طرح هدفمند کردن يارانهها داشته باشيم. بدون هيچ مقدمهی ديگری به بحث اصلی ميپردازيم. لايحهی هدفمند کردن يارانهها تصويب شده است. ميدانيم که يکی از پيش شرطهای پيوستن به سازمان تجارت جهانی حذف سوبسيدهاست . اينکه سوبسيدها چه هستند واينکه با تجربه ای که ما داريم در شرايط خاص اقتصاد ايران چگونه عملی ميشود، بحث جداگانه ای است. در حال حاضر ميدانيم هر کدام از اين پيش شرطها وقتی بخواهد در ايران اجرا شود شکل و شمايل ايرانی به خودش ميگيرد. از جمله خصوصی سازی که وقتی نگاه کنيم بيشتر اختصاصی سازی است . پس از اين نقطه آغاز ميکنيم که شرايط اقتصادی ايران چگونه است و اين حذف سوبسيدها ميتواند چه تاثيری در آن داشته باشد؟
رييس دانا: يک نوع گذار دارد اتفاق ميافتد. به اين معنا که سرمايهها قدرت اقتصادی ، مديريت منابع مادي، منابع مالی و بانکی و اقتصاد ملی و زيرساختها از دولت و قسمتی از بخش خصوصی در حال انتقال به نهادهای نظامی کشور است. اين سهمی که بخشهای نظامی مستقيم و غيرمستقيم در اقتصاد دارند، تا کنون يکی از بی سابقه ترينها در تمام جهان بوده است. ده سال پيش چنين نبود. از آغاز دهه ،80 دورهی دوم رياست جمهوری خاتمی پرشد. بعد از روی کار آمدن دولت نهم به نظر من اين جريان نهادينه شدو سرعت گرفت و حجم بسيار زيادتری از منابع جابه جا شدند. خيلی چيزهای جانبی ديگر هم اينجا به اين گذاری که اتفاق ميافتد مربوط ميشود.
دو سه اشاره کنم به اين بحث که منشا اصلی (و البته نه تمامی پيکره و بدنهی) وقايع بعد از انتخابات دورهی دهم رياست جمهوری بود. آنکه منجر به بوجود آمدن جريان جنبش سبز شد، مقدار زيادی در ارتباط با همين گذار است. نکتهی ديگر بحثی است که اين روزها در بارهی کودتا پس از انتخابات دورهی دهم ميشود . گمان ميکنم که اين کودتا، اگر نام آن کودتا باشد، حالا اتفاق نيافتاد. کودتا ميتواند لباسهای متفاوتی به تن کند. ميتواند چکمه به پاکند يا گيوه. ميتواند با چهرهی دژم باشد يا با ساز و آواز به ميدان بيايد. می تواند با کارکرد و ابزار نظامی باشد و يا نباشد. کودتا به نظر من زمانی اتفاق افتاد که اين گذار و دست به دست شدن منابع اقتصادی اتفاق افتاد، يعنی در دورهی نهم. در جريان اين گذار موضوع يارانهها اهميت پيدا ميکند و دولتهای قبلي، نه ميخواستند به يارانهها را به اين شکل دست بزنند، نه ميتوانستند و نه صلاح ميديدند. با اينکه دولت خاتمی يک جهت گيری قوی اقتصادی نوليبرالی داشت ، اما در مقابل رعايت خيلی از جنبهها را ميکرد. همين دولت خاتمی نتوانست يا نخواست همهی جنبههای منفی سياست تعديل ساختاری را مهار بزند. از همان زمان هم نشانهها و علايم خيلی جدی وبرجسته ای وجود داشت که در بخش رقيب يعنی سرمايه داری ميليتاريستی در حال شکل گيری وقدرت گيری است. اين سرمايه داری که به قدرت رسيد به چند دليل برنامهی يارانهها را در دستور کار قرار دارد. يک بهانه اين بود که از برنامهی سوم تدراک هدفمند کردن يارانهها و نوعی تثبيت و جابه جايی ديده شده بود. بايد در اينجا ريشههای سياستهای خاص آن دولتها را نيز در نوليبراليسم بشناسيم. اما دليل ديگردولت اين بود که تفسير اصل 44 و نقش اين اصل در خدمت اين دولت قرار گرفت. پشتيبانی بسيار زيادی را دولت نهم از حيث قدرت عالی سياسي، نظامي، روحانيت و ايدئولوژيک بدست آورد . بنابراين امکان را بدست آورد که اين تحول و اين تغيير را انجام دهد . دليل ديگر اين بود که خود دولت احمدی نژاد به شدت مايل به چنين کاری بود. اين توضيح را لازم ميدانم که اين دولت راستگراترين دولتی است که تا کنون ايران به خودش ديده است. بعضی موقعها آدمها اشتباهی طولانی مدت ميکند . چهل سال نهضت آزادی يکی جريان ليبرال خوانده ميشد به نحوی که فکر ميکردی نهضت آزادی نمايندهی ليبرال ترين جريانهای اقتصادی و سياسی ايران است، ولی وقتی شما برنامههايی را که برای توسعهی اقتصادی توصيه ميکنند و ميبينيد که حتا مديرکلشان ، ابراهيم يزدي، هم هرگز به اندازهی برنامههای آقای احمدی نژاد در حوزهی اقتصاد راست گرا نيست. هرگز نيست. به هر جهت اين دولت به شدت سياستهای تعديل ساختاری را پی ميگيرد. به خاطر پوپوليسم و عامه گرايی با برنامه سعی ميکند خودش را زير وجهه چپ و عدالت اجتماعی و اقتصاد مردمگرا هم پنهان بکند. يکی شانسی هم که آورده و آن هم برخوردش و اختلاف سياسياش با امريکا که منجر به نزديک شدن با دولت چاوز و مورالس و ديگران شده است. همهی اينها اين اشتباه را دامن ميزنند. بنابر اين اين دولت در سايهی اين عوام فريبيهاهم جلو ميرود و سياست مربوط به حذف يارانهها را پيش ميبرد. چيزی را که دولتهای قبل جرات نکردند. اما چيزی که باز هم به دولت بيشتر جرات داد، همين مشارکت هشتادو پنج درصدی اعلام شدهی مردم در انتخابات است که وارد بحث ديگری ميشويم. اين آمار درست يا نادرست به نام نظام و دولت او مصادره شد. از بحث تقلب يا عدم تقلب يا صحت آماری فرار نميکنم، ميگذارم برای وقت ديگر. به هر حال اين پشتيبانی را از روزهای اول هم مسولان عالی رتبهی کشور اعلام کردند بدين سان که وقتی ميرويد رای ميدهيد يعنی رای به نظام ما دادهايد. بنابراين اين پشتوانه را هم به نفع خودش برداشت. دست کم در حوزهی يارانهها و پشتوانهی آن گفت کاری که من ميکنم، مردمی است و مردم با ما ميآيند. ديگر نميآيد بگويد که الان در شيراز و اصفهان رفتم استقبال کنندگان پنجاه تا نود درصد کاهش پيدا کرده است. چرا؟ به خاطر اين که اين سرمايه داری ميليتاريستی که دارد جايگزين سرمايه داری گذشته ميشود، ناگزير است از ابزارهای قدرت و انواع ويژهخواری استفاده کند. در اين مورد ما تجربهی خيلی جاها را داريم . در روسيه، چين، هند وقتی نظام سرمايه گسترش يابنده شکل گرفت سرمايه داری مافيايی و گانگستری پيشاهنگان حضور در صحنه بودند.
باری اين سرمايه داری ميليتاريستی در واقع نيازها و ضرورتهای خاص خودش را داشت که يکيشان حذف يارانهها بود. آرزوی سرمايه داری نوليبرال و نومحافظه کار (در آخر الگوی دولت احمدينژاد)حذف يارانههاست. برای اينکه ميخواهد نيروی کار را تبديل به کالا بکند و در بازار رهايش کند. مسووليتی برای حمايت از دستمزدها وسطح زندگی مردم برعهده نگيرد. اين مسئوليتها مانع حضور سرمايههای خارجی ميشود که دولت با ولعی شگفتآور به دنبال آن است. ما در طرحهای عمرانی و مطالعات اقتصادی مشخصا ميبينيم که مرتب توصيه ميکنند کاری بکنيد،حتا شده پول زيادی هم بدهيد که طرحهای شما را يک مشاور خارجی تاييد کند. در موارد زيادی ميدانند که يک مشاور خارجی ده درصد اطلاعات و توان تحليل يک مشاور داخلی را هم ندارد، ولی باز ميگويند تاييد او را بگيريد. برای اينکه ميخواهند راه را برای سرمايهداری خارجی باز کنند. سرمايه داری خارجی اتحاديه و سنديکا دوست ندارد. يارانه دوست ندارد. فقط آمده که بر بنياد کارگر ارزان يک مقدار کارش را جلو ببرد. آمده از بيکاری استفاده کند و حتا به قيمت پايين آمدن دستمزدها.
از اينکه بگويم به هر حال هر کدام از دولتهای قبل اگر در حال حاضر به قدرت ميرسيدند، با يک بحران اقتصادی بزرگ هم روبرو بودند. هزينههای چسبندهی دولتی بسيار بالا رفته است که مقدار زيادی از آنها هزينههای نظامی و خريدهای نظامی است. مقدار زيادی از آن پولی است که دارند پخش و پلا ميکنند برای آن دو سه ميليون نفری را که در حال حاضر به يراق و پا در مرکب موتور در اختيار دارند. در آمد نفتی در فاصلهی يک سال از 60 ميليادر به 30 ميليارد رسيده است. در چنين اقتصاد پرهزينهای اين کاهش درآمد نفتی يعنی فشار بر توان حکومت. بعد هم درست است که بخش خصوصی ايران، بخش خودمونی و خصوصی شده، به شدت قدرتمند شده است. چک ميکشند سی درصد فولاد خوزستان را ميخرند، پنجاه درصد مخابرات را ميخرند، بانک درست ميکنند. اما اين شبکهی قدرت الان نياز به اين دارد که زمينههای کاهش تعهدات دولت کالالی شدن کار را را هر چه بيشتر برای خودش آماده کند. و بخش دولتی هم هنوز با اينکه داراييها را منتقل ميکند، از هزينههايش کم نشده است. در نتيجه تنها جايی که مناسب بوده و ميتوانسته به آن حملهور شود، حقوق مصرفکننده، سطح زندگی کارگران و مردم و طبقهی متوسط عادی و بازنشسته و جوانهايی است که آسيب پذيرند. از يک طرف ده بيستاز آموزش دانشگاهها تا رسانهها سال تبليغ ميکنند که تصديگری دولت بد است، يارانهها چيز بدی است. از طرف ديگر با عوامفريبی می گويد"مردمی هستيم و اگر خصوصی سازی می کنيم مردم يادمان نميرود. آنقدر وجدان کاذب گروه های مختلف ساخته می شود تا نوبت به ضربه ی اصلی برسد.
باری دولت از اين بهانهها استفاده کرد و اين ضربه را ميزند که دامن دولت را از بحران نجات بدهد.معنای ديگر اين است که سرمايهداری نظامی بتواند همواره کار خودش را جلو ببرد و با سرمايههای جهانی به پيوند برسد. حالا ديک چنی در عراق سرمايه دار بزرگ است . من اصلا بعيد نميدانم که مثلا يکی از اين نهادهای نظامی وابسته به دولت برود با ديک چنی برای ساختن مثلا فرودگاه نجف وارد سرمايه گذرای شود. آنها خيلی برايشان اين ايدئولوژيها و برخوردها با امريکا و غيره تابو نيست. آن چه که تابوست پرداختهای يارانهها بود که به نظر من به سمت حذف آن دارند حرکت ميکنند نه هدفمند کردنش.
- آقای دکتر مالجو نظر شما چيست؟ به نظر شما آيا دولتهای قبلی نميخواستند طرح حذف سوبسيدها را اجرا کنند يا نميتوانستند؟ آيا برای روی کار آمدن اين دولت نظامی ضرورتی اين چنينی هست؟ يعنی ميتوانيم اين طور برداشت کنيم که ضرورتی برای پيش بردن همين شروط بانک جهانی و سازمان تجارت جهانی وجود دارد؟ يا نه؟
دکتر مالجو: نهادهای تصميمگيرنده در خصوص طرح هدفمندسازی يارانه ها متنوع هستند، مثلاً مجلس و شورای نگهبان. اما من پاسخ به پرسش شما را صرفاً در چارچوب عزم جزم قوه مجريه برای اجرای اين طرح میدهم. عزمی که در قوۀ مجريه برای اجرای اين طرح وجود دارد محصول توافق بين دو گروه متمايز است. يک گروه عبارت است از بدنهی کارشناسی و تکنوکراتيک دولت که مثلاً اقتصاددانان دانشگاهی يا کارشناسان اقتصادی دولت و مسولان اجرايی رده های ميانی را دربرمیگيرد. گروه دوم نيز مديران ارشد قوهی مجريه هستند که ميتوانيم تحت عنوان هيات دولت شناسايشان کنيم. به نظر من توافقی که هر يک از اين دو گروه برای اجرای اين طرح دارند از دو منبع متفاوت سرچشمه ميگيرد. بايد انگيزهها و عزم جزم هر گروه را برای اجرای اين طرح مستقل از همديگر بررسی کنيم.
من ابتدا به انگيزۀ کارشناسان اقتصادی و بدنهی تکنوکراتيک دولت ميپردازم. در سالهای پس از جنگ به تدريج زمينههای تسلط نوع خاصی از تفکر اقتصادی هم در بدنهی اجرايی دولت و هم در دانشگاهها و رسانهها فراهم آمد و ما شاهد نوعی هژمونی فکری تفکر اقتصادی دست راستی بوديم. به اين معنا که بهترين شيوهی تخصيص منابع را عمدتاً اتکا به نظام بازار می انگاشتند. بر اساس اين باور، قيمتهای بازار آزاد میتواند بهترين نوع تخصيص منابع را در نظام اقتصادی به بار آورد. اين نظر در ميان بخشهای گستردهای از اقتصاددانان، رسانهها و از رهگذر اينها در افکار عمومی مقبوليت پيدا کرده است. من اين جا کاری به درست و غلط بودن و نيز نقدهايی ندارم که ميتوان به اين ايده وارد دانست. اما تسلط اين ايده بر اذهان يک واقعيت تجربی است. در چنين چارچوبی هدفمندسازی يارانهها گامی برای واقعی کردن قيمت يک سری از کالاهای استراتژيک به حساب میآيد، از جمله مثلاً بنزين. استدلال بر اين است که اگر معيشت جامعه به دست قيمتهای واقعی سپرده شود، هم مصرفکننده و هم عرضهکننده در هر زمينهای به تخصيص بهينهی منابع مبادرت می ورزند. از منظر اين ديدگاه، دسترسی به تخصيص بهينهی منابع در گرو اين است که نهادهايی غير بازاری کمترين دخالت را در چرخ معيشت جامعه داشته باشند. بنابراين اگر ميان بخشهای گسترده ای از بدنهی کارشناسي، اجماعی در خصوص حرکت به سمت هدفمند کردن يارانهها وجود دارد، عمدتاً از باور به نوعی ايدئولوژی اقتصادی سرچشمه می گيرد. مجموعهای از کارشناسان اقتصادی نه فقط در دولت کنونی بلکه در دولتهای 16 سالهی پس از جنگ که چنين باوری دارند به تدريج و آهسته آهسته با گسترش اين ايدئولوژی اقتصادی در ايران به اين باور رسيدهاند. اين مجموعه از اقتصاددانان و کارشناسان دولتی از مدتها پيش به زمينههای اجرايی چنين طرحی انديشيده اند و اين طرح را به اين يا آن شکل روی ميز سياستگذاران و تصميم گيرندگان ارشد گذاشتهاند. اما فقط در زمان دولت فعلی است که اجرای اين طرح با مقبوليت تصميم گيرندگان مواجه میشود.
حالا میرسيم به انگيزهی گروه دومی که اشاره کردم، يعنی مديران ارشد در دولت فعلی. انگيزه های توافقی که مديران ارشد دولت فعلی در خصوص اجرای طرح هدفمندسازی يارانه ها به عمل آوردند کاملاً با انگيزه های گروه اول متفاوت است. به دلايلی که محل بحث ما نيست، دولتهای قبلی اجرای اين طرح را به صلاح ندانستند. اما همين طرح در نهايت، مقبول بازيگران اصلی قوهی مجريه و هيات دولت و تصميم گيرندگان سياسی در دولت فعلی قرار گرفت. حالا برای مطالعهی انگيزههای اين گروه اخير بايد به فضای کاملا متفاوتی وارد شويم که ضرورتاً هيچ ربطی به ايدئولوژی اقتصادی ندارد. انگيزۀ دولت فعلی ضرورتاً اين نيست که تخصيص منابع به طرزی بهينه صورت پذيرد. اجازه دهيد بحثم را با يک دورخيز شروع کنم.
ببينيد دقايقی پيش آقای رييس دانا فرمودند که دولت نهم و دهم ليبرال ترين دولتی است که در طول تاريخ اخير ما وجود داشته است. کسانی نيز هستند که خلاف نظر ايشان را دارند. تا همين دو سه سال پيش خيلی ها معتقد بودند که دولت نهم چه در شعار و چه در عمل چپ گرا و خواهان عدالت اجتماعی است. اما من شخصاً با اين هر دو نظر مخالف هستم. به نظر من، مفاهيم سنتی دولت چپگرا و دولت راست گرا برای توضيح دولت نهم اصلاً کفايت نمی کند. برای تبيين و فهم دولت نهم ما به مفاهيم جديدتر و رساتری نياز داريم. در سال دوم حاکميت دولت نهم بود که من مفهوم جديدی را پيشنهاد کردم که اين جا هم در خدمت شما اجمالاً شرحی از آن به دست میدهم.
گرايش نوظهور در دولت نهم و دهم را من گرايش به حک شدگی اقتصاد در سياست می خوانم. اين گرايش يعنی حرکت به سمت نوعی نظام اقتصادی که در آن مناسبات معيشتی و اقتصادی جامعه عمدتاً تحت تأثير الزامات و ملاحظات سياسی بخش کوچکی از طبقۀ سياسی حاکم شکل میگيرد و تحتِ شعاعِ منطق سياسی مورد نظر همان گروه تعيين میشود. يعنی اين دولت به اجرای آن دسته از سياستهای اقتصادی مبادرت میکند که بتوانند در خدمت تحقق اهداف سياسی بخش کوچکی از طبقۀ سياسی حاکم قرار بگيرند. گاه سياست های اقتصادی چپگرايانه به پيشبُرد اهداف سياسی اين گروه کمک میکند و گاه سياستهای اقتصادی راستگرايانه. نه منطق اقتصادی يا منطق اجتماعی بلکه منطق سياسی است که بر سياست گذاریهای دولت فعلی در زندگی اقتصادی حاکميت میکند. برخلافِ منطق اقتصادی و منطق اجتماعی که همواره جهتگيری های مشخصی دارند، جهتگيری منطق سياسی از يک موقعيت به موقعيتی ديگر چه بسا متفاوت باشد. دقيقاً به همين دليل است که دولت فعلی همواره انگار اهدافی معين اما برنامه هايی نامعين داشته است. بنابراين دولت گاه در پوشش اجرای سياستهای دست چپی و گاه در پوشش سياست های دست راستی همواره عمدتاً درصدد تحقق اهداف سياسی بخش بسيار کوچکی از طبقۀ سياسی حاکم بوده است. بسياری از سياستهای اقتصادی دولت در حدوداً پنج سالۀ اخير مصداق اين بحث هستند.
محوری ترين هدف سياسی دولت نهم را میتوان تلاش برای ارتقای طبقاتی بخش کوچکی از طبقه سياسی حاکم دانست که تا پيش از دولت نهم نه در رأس بلکه عمدتاً در ميانۀ هرم قدرت سياسی و ثروت اقتصادی قرار داشتند، نوعی بازآرايی طبقاتی جامعه که به زيان بورژوازی پساانقلابی اما به نفع مجموعۀ کسانی از طبقۀ سياسی حاکم است که همپيمان دولت نهم هستند. اين هدف کلی را میتوان به چند هدف جزئی تر تجزيه کرد. اولين هدف عبارت است از زمينه سازی برای انتقال دارايی های دولتی به نخبگان و توده های وفادار به گروه سياسی مذکور. مثلاً تحولات اخير در خصوص بازخوانی اصل 44 قانون اساسی را به نحوی که در دولت و مجلس پيش میرود از اين زاويه میتوان نگاه کرد. در عين حال، سياست خصوصی سازی بخشی از دارايی های دولتی به پيش شرط های ديگری نيز نياز دارد. مثلاً جرح و تعديل هايی که در پيش نويس اصلاحيۀ قانون کار در وزارت کار دولت نهم مطرح شد از سويی دست کارفرمايان را برای اخراج شتابان کارگران باز می گذارد و از ديگر سو کارگران را کماکان نابرخوردار از حق تأسيس اتحاديه های کارگری مستقل نگه میدارد. اين يکی از لازمه های خصوصی سازی های گسترده ای است که در جريان است. دومين هدف عبارت است از بسيج منابع مالی برای گروه های وابسته به دولت . واگذاری پروژه های اقتصادی بزرگ به برخی ارگانها بدون مناقصه از همين زاويه قابل فهم است. همچنين کاهش نرخ بهرۀ بانکی که منابع مالی گسترده ای را برای وام گيرندگان دانه درشت به ارمغان می آورد در همين راستا معنا می دهد. سومين هدف عبارت است از توزيع منابع مالی ميان آن دسته از شهروندانی که بالقوه می توانند از گروه سياسی مذکور حمايت سياسی به عمل بياورند. مصرف بی رويه از صندوق ذخيرۀ ارزي، سفرهای استانی سابق هيأت دولت، و حتی طراحی سهام عدالت را میتوان از ابزارهای تحقق همين هدف قلمداد کرد. سرانجام چهارمين هدف نيز عبارت است از زمينه سازی برای حفاظت کليت طبقۀ سياسی حاکم از شر تحريم های بين المللی. مثلاً به نظر میرسد سهميه بندی بنزين نه ضرورتاً بر مبنای منطق اقتصادی يا منطق اجتماعي، بلکه بر اساس منطق سياسی به اجرا گذاشته شد تا در شرايط اضطراری به نحوی ناگهانی به جامعه شوک وارد نشود.
اين مثالها عمدتاً نشان میدهند که در دولت های نهم و دهم اين منطق سياسی است که در طراحی و اجرای سياستهای اقتصادی حرف اول را میزند. به اين معنا دولت فعلی همواره کوشيده است تا اقتصاد را در خدمت اهداف سياسی بخش کوچکی از طبقۀ سياسی حاکمه قرار دهد، بدون توجه به منافع ساير گروه ها در طبقۀ سياسی حاکم و بی هيچ عنايتی به منافع تودههای مردم. من اسم اين رويه را حک شدگی سياسی گذاشته ام، يعنی حک شدن اقتصاد در سياست.
با اين مقدمۀ مفصل حال میتوان هدفمند کردن يارانهها را نيز از اين زاويه نگاه کرد. اگر هيأت دولت دربارۀ اجرای طرح هدفمندسازی يارانه ها توافق دارد، مبنای تعهدش به اين طرح با انگيزه های بدنۀ کارشناسی کاملاً متفاوت است. هدف دولت از اجرای اين طرح کاملاً سياسی است. اولاً میخواهد خودش را حتی المقدور از شر هزينه های اجتماعی خلاص کند؛ ثانياً میخواهد زمينه های تسريع انباشت سرمايه به دست بورژوازی نوظهور وابسته به خود را بيش از پيش فراهم بياورد؛ ثالثاً میخواهد در جابجايی هزينههای دولت از سمت هزينه های اجتماعی به سمت هزينه های امنيتی که معطوف به مصرف در ماشين سرکوب است دست بازتری داشته باشد؛ رابعاً میخواهد در بازتوزيع منابع مالی حاصل از طرح هدفمندسازی يارانه ها بيش از پيش بکوشد تا حمايت سياسی گروه های وابسته به خويش را خريداری کند. دولت فعلی میداند که به هيچ وجه حمايت سياسی طبقۀ متوسط را با خود ندارد، لذا بابت از دست دادن آنها و نارضايی های اقتصادی طبقۀ متوسط بيش از اين نگرانی ندارد. همۀ تلاشش درصدد کاناليزه کردن منابع مالی به سمت اقشاری از جامعه است که يا از همپيمانان خودش هستند يا بالقوه محتمل است که حامی سياسی اش باشند.
- برداشت من از صحبتهای آقای مالجو اين است که دولت اين طرح را برای اهداف سياسی شروع کرده است. يعنی يک سری فعاليتهای اقتصادی و کارهای اقتصادی از جمله هدفمند کردن يارانهها برای رسيدن به يک سری اهداف سياسی. آقای رييس دانا ميخواستم بدانم شما نيز با اين برداشت موافقيد يا نه؟ آيا اين راهکارهای اقتصادی تکنوکراتهايی ،که گفته شد نمايندهی ايدئولوژی نوليبرالی ونهادهای سرمايهداری بين المللی در ايران هستند و دارند آن را تبليغ ميکنند، برای پياده شدن اين سياستهاست ؟
رييس دانا: بر اساس صحبتهای خود دکتر مالجو ،می خواهم بگويم که اصليترين انگيزههای طرح هدفمند کردن يارانهها انگيزههای طبقاتی است. البته من از صحبتهای ايشان نشنيدم که بگويد انگيزههای طبقاتی را در اين بحثها کنار بگذاريد. من بيشتر اين را متوجه شدم که ايشان ميگويند برخی از اين پرداختها يا جنبههای اصلی اين سياستها از اصل وفاداری برای يارگيری اجتماعی دارد انجام ميشود. به هر شکل من برای اينکه بحث پيش برود فرض ميکنم که نظر دکتر مالجو اين بوده که تحليل طبقاتی را در تحليل هدفمند کردن يارانهها به کار نبريم. اين را فرض ميکنم تا تاکيد کنم و بگويم بايد به کار ببريم. با توجه به اين که در آخرين گفتهشان، فرمودند: "انباشت سرمايه به دست طبقهی نوظهور." بله هيچ چيز به اندازه اين گفته، موضوع را طبقاتی نميکند. طبقهی نوظهور همان صاحبان انباشت سرمايه و ثروتهای ملی ودولتياند که بيش از اين ثروتهايی که در دست دولت بوده و حالا ميخواهد اينها را به خود، چونان بخشی از سرمايه داری خودی منتقل کند که همان سرمايه داری ميليتاريستی است. ما به اين ميگوييم تحليل طبقاتی. اصلی ترين تحليل اين است. اما اينکه اقشاری را مورد حمايت قرار ميدهد که نه کارگرند و نه سرمايه، در واقع جنبهی عوام فريبانه و پوپوليستی دارد. اين جنبهاش را بايد سياسی بگيريم. برای اينکه ميخواهد به اين وسيله اولا يک لايه دو سه ميليونی را به عنوان نيرويی که حاضرند حق الزحمه بگيرند وبه خيابان بيايند، به طور موظف در خدمت داشته باشند و بعد برای عوام تبليغ کند و بعد هم بحران امروز را به فردا بيفکند.
اما فردا اين پرداختها، يعنی پرداختهای نقدی يارانه ای که ايشان به عمل ميآورد در مقابل تابش آقتاب تموز تورم بخار خواهد شد و تازه آن موقع است که به هر کس که دلشان بخواهند پول ميدهند و اتفاقا آن کسان را برای انباشت سرمايه ميخواهند. من گمان نميکنم که اين انباشت سرمايه را ميخواهد برای عدالت اجتماعی. اگرميخواست نميسپرد به دست افراد وابسته به خودش. اجازه نميداد سالانه 15 ميليارد دلار از کشور فرار کند. اجازه بدهيد يک رقم ديگر خدمتتان عرض کنم. که مشخص شود چقدراين مساله طبقاتی است. ميگويند سالانه ده تا 20 ميليارد دلار با اين طرح صرفه جويی ميشود. يعنی به طور متوسط 15 ميليارد دلار درآمد. اين خودش يعنی نيمی از درآمد نفت و آن وقت صرفهجويی را دارد بازی سياسی ميکند سرنوشت کل آن را بدهند دست خودش. کل ابزارش را بدهند دست خودش و بعد بر آن اساس او بخشی از آن را برای نيروهای خودی خرج کند که چه بشود؟ آيا ميخواهد به آنها عدالت برساند؟! ما که ميدانيم نه. اگر اين کار را ميخواهد بکند اصلا انتقال واحدهای دولتی ، سرمايهها و اين منابع به دست خوديها يا آن طبقات نوظهور يا بخشی از روحانيت و بخشی از بازار از چه روست؟ بنابراين نيروی اصلی آنجا دارد شکل ميگيرد. ممکن است يک نفر بگويد باشد، اين اتفاق دارد ميافتد. انباشت سرمايه به نفع يک بخش خودمانی است اما به هر حال صورت ميگيرد. اين هم مهم نيست. مهم آن پولی است که دارد برای بسيجيها ميدهد.
خوب فکر نميکنم در تحليل اقتصاد سياسی و تحليل تاريخی بتوانيم اين دومی را عامل تعيين کنندهی اولی به حساب بياوريم. همچنين چيزی را ما متداول نداريم. متداول اين است که قدرت اقتصادی در جايی دارد شکل ميگيرد. اين به صورت انباشت و به صورت توان اقتصادی نيروی نظامی و ترکيب اين دو تا به اضافهی ارادهی سياسی و ايدئولوژيک ، آنها دارند همه چيز را تعيين ميکنند.
آمديم بر سر عملکردهای اين دولت. ببينيد سه تا چهار سياست را دکتر مالجو برشمردند که نعل و ميخی بود. يعنی سياستهای چپ روانه و سياستهای راست روانه . من به عنوان يک اقتصاددان با ايشان، که ميدانم اقتصاد دان توانايی است، صحبت ميکنم. حاصل جمعی کارهای چپ روانه دولت، بيش از 5درصد کل منابعی نيست که برای کارهای راست روانه اش هزينه ميکند. به سياست کاهش نرخ بهره اشاره کرديد. کاهش نرخ بهره بانکي، اتفاقا برای انباشت سرمايهی ميليتاريستی است. بعد هم وقتی نرخ بهره را کاهش داد، سطح اعتبارات برای نيروهای خودی افزايش يافت. يعنی پول ارزان در اختيار نيروی خودی قرار گرفتن. خيلی ساده. چون ميدانستند آن آقا عرضه و لياقت آن سرمايهدار واقعی را نداردکه آنتروپرونو است. بخش خصوصی برای توليد ميخواهند و دعوا بر سر گشايش بازار است. اما به توليدکنندگان واقعی اعتبار نميدهد. به کسانی ميدهد که مشق صف جمع کردهاند، آن بالا نشستهاندو مدعی هم هستند. تصرف زمين ها و ساختمان سازی های بی حساب و کتاب با پول های ارزان شده است که کار نيروهاي اقتصادی نيروهای نظامي، بی توجه به مصالح و منافع مردم. بورژوازی مستغلات با بورژوازی ميليتاريستی قاطی شده است. بله کاهش نرخ بهره به سود اينها دارد انجام ميشود. تمام امتيازهای زمين شهری را به آنها ميدهند و حاصل ارزش افزوده هم که به خارج فرار می کند.
از سياستهای چپ روانهی دولت ميگويند، توجه داشته باشيد گسترش بيمههای روستايی چندان چيزی نبوده است. طرح شهيد رجايی و بيمهی درمانی روستايی و سرنوشت سالمندان روستايی را در اختيار کميتهی امداد، که مال خودشان است، قرار دادهاند. يعنی وابستگان همين لايهی نوظهور که فرموديد. درمورد انتقال منابع شما گفتيد که منابع را به سمت اين و آن منتقل ميکند. بله به سمت نهادهايی منتقل ميکنند که بتوانند از آنها نيرو بگيرند. مثل بنياد مسکن يا مسکن مهر. در واقع اينها مال خودشان است و از ارادهی بودجهی عمومی خارج ميشود. خزانهداری کل يک سند نميتواند از آنها بخواهد يا نمونهی ديگرهمين بنياد مستضعفان است. الان نهادهايی که پاسخگو نيستند،نهادهايی از اين دست هستند که زير حمايت دولت قرار گرفته اند.
دکترچيزی ميتوانستند بگويند که به نفع فرمايش ايشان بود و آن سهام عدالت است. اتفاقا تمام سهم عدالت يک پوشش پوپوليستی داشت. اماچه گير مردم آمد؟ چيزی بود که کاربرد انتخاباتی داشت. اما در زمانی که سهام عدالت را توزيع ميکردند، 15 ميليارد دلار از کشور فرار کرده است. اين سهام عدالت تمام پرداختی اش به يک ميليارد دلار هم نميرسد. برای سال بعد هم متوقف شد. تمام آن لايهی نوظهور ايستاده اند تا يکی يکی تمام سهم عدالت مردم را از چنگشان در آوردند، آن هم به ثمن بخس. بعد ميروند آن کارخانه را از آن خودشان ميکنند. واحدهای توليد را از آن خودشان ميکنند. دولت به دنبال کارهای درست راستی ، پوپوليستی ظاهرسازانه است. من نگفتم اين دولت ليبرالترين دولت بوده است. گفتم دستراستيترين است. راست گراترين حکومت. ليبرالهای قرن نوزدهمی خارج از حوزهی اقتصاد، ميدانيم آنقدر منش دارد که بگذارد من و شما حرفمان را بزنيم و او هم حرفش را بنزد. آن دوران تمام شده است.
حال چند نمونه از کار اين دولت ميآورم. سرکوب سنديکاها، واحدهای کارگری که دست به اعتصاب زده اند به شدت سرکوب شده اند. زندان رفتند. کتک خوردند . پرونده های جنايت های سی سال پيش آنها رو شده است. حالا فقط شرکت واحد بر سر زبانهاست يا نيشکر هفت تپه. ولی ما بيش از يکصد واحد صنعتی داريم که دچار بحران عظيم کارگری است. و همهی آنها به نوعی سرکوب شدهاند. آيا اين چپروی دولت است؟ اما به اتاق بازرگانی از گل نازکتر نگفتهاند. نگذاشتند حتا برگ کل زير پای بزرگان بازار و موتلفه برود. موقع انتخابات در اتحاديه های کارفرمايی با تيتر 24 روزنامههای زرد وسبز و سياه خبر ميزنند. ولی وقتی که روز اول ماه مي که کارگرانی را ميگيرند که صرفا برای بزرگداشت در پارکی جمع شده بودند و آنگونه وحشيانه ميزنند و تعداد زيادی را دستگير و زندانی ميکنند، دولت و اتحاديههای کارگری ميايستند و حمايت ميکنند. واردات به شدت آزاد شده است، همهی خوديها مجوز واردات گرفتهاند. زمان دولت پنجم وششم تا حدی کنترل به ميان آمد. واردات اتومبيل را جلويش را گرفتند، همان زمان بود که سياستهای تعديل اقتصادی به ايران آمد. دولتهای پيشين نتوانستند اين همه پيش بروند که اين دولت دست راستی ميرود.
کشور شده انبار بنجلهای چينی. کشور ايران شده سولهی بزرگ کالاهای چينی و ترک و مازاد انبارهای امارات. تمام کاسبکاران و سرمايهداران جزء شکست خوردهاند. خود و کارگران زير دستشان متلاشی شدهاند. بيکار کردنهای فراوان، نرخ رشد بيکاری به شدت بالا رفته است و دولت اعتنايی نميکند. نکبتی کردن قانون کا ر در زمان اين دولت اتفاق افتاده است.
حالا آمديم بر سر انتقال واحدهای دولتی . تمام آنها را انتقال ميدهند به نيروهای خودی. اين نيروها مثلا چک ميکشند و 51درصد سهام مخابرات را ميخرند. من اگر عضو دولت بودم تا خون در بدن داشتم نميگذاشتم مخابرات، کشتی راني، کشتی سازي، هواپيمايی ملي، يک ملت را بدهند دست بخش خصوصی. آن هم اين گونه خصوصی که شيفته ی سرمايهداران خارجی هم هست. مگر امريکا ميدهد؟ مگر اجازه داد که بندری در لوس آنجلس را حتا يک سهمش را به امارات بدهند؟ مگر شاه را که ميخواست پان امريکن را بخرد، مسخره نکردند.
اما اينها تا مرزچاههای نفت را هم خصوصی کردهاند. آقای جابر ميآيد فولاد خوزستان را ميخرد. بعد پس ميدهد و قوهی قضاييه حکم صادر ميکند که بايد پس بگيرند. بهره برداری ازمجتمع شهيد رجايی که جز و 9 بندر بزرگ دنيا است، فروخته و خصوصی کرده است. کار به جايی رسيده که شش يا هفت سال قبل يکی از اعضای برجستهی اتاق بازرگانی ، که در آن وقت رييس بود، در مصاحبه راديو تلويزيونی تقاضای خصوصيسازی بانک مرکزی را ميکند. اين همان کسی است که چندماه پيش گفته بود هم حالا يک چک می دهم، نمايشگاه تهران مال من(آخر تا حدی هم رقيب سرمايه داران ميليتاريستی است). از کارهای ديگر آقای احمدينژاد آن که تمام تجربهی 55 ساله برنامهريزی را داغان کرده استو عملا گفت برنامه بی برنامه . فقط راست گرايان ميتوانند اين را بگويند. اين راست افراطی است و سياست يارانهای که آن هم در اختيار اوست. به دستور ايشان تمام بدهی بانکهای ورشکسته را پرداخت ميکنند. اين شده که مثل قارچ بانک ميرويد. سامان، سرمايه ،مولی الموحدين، انصار المهدي، و ...
امتياز تفسير اصل 44 به رييس جمهور داده شده است. مساله کنترل و آن نظارتهای دولتی به آن صورت تماما از بين رفته است. آوردن ماليات ارزش افزوده يعنی انداختن بار مالياتی به دوش مصرفکننده (مردم) چيزی که لنين به آن ميگفت ظالمانهترين اختراعات بشر (مالياتهای غيرمستقيم) که تو برای اينکه بتوانی آن را بگيری بايد به مردم فشار بياوری. عضويت در سازمان تجارت جهانی که تند و تند با آن مخالفت شده، جدی ميشود.
اما فراموش کردن حقوق بشر توسط غرب در ايران. موضوع غرب ديگر کمتر از حقوق بشر و آزادی شده است. موضوع اتم و غنيسازی است. و در بحث غنيسازي، پديدهای به نام حقوق بشر و حقوق کارگری بااولويت لازم وجود ندارد. حقوق کارگری در قلب حقوق بشر است و يا در کنار آن بحث آن ديگری در ميان نيست توسعه اعتبارات بانکی به نفع نيروهای خودی. همهی اينها نشان ميدهد که اين دولت به شدت راست گراست. سياست يارانهاي اين دولت بايد پايهای داشته باشد. چرا اين کار را ميکند؟ شما ميگوييد برای اينکه به يک سری وفادارانش چيزهايی برسد و من ميگويم اين جزيی از تصاحب و انباشت است و برای اين امر انجام می شود. برويم ببينيم يارانهها به چه کسانی داده خواهد شد؟
دعوايی که در خيابانها درگرفت، آرزوهای بخشی از طبقهی متوسط و تحصيل کرده بود. البته بسيار هم اثرگذار بود. مردم به خيابانها آمدند. ناراضی بودند از اين که به آنها بياعتنايی ميشود و حقوقشان ناديده گرفته ميشود. از اينکه اعتراض ميکنند به نتيجهی انتخابات اما با ارعاب و قتل و زندان و شکنجه و تهديد روبرو ميشوند. گروههای متفاوت از مردم عميقا ناراضی بودند و هستند. ما نيز از اين حقوق آنان دفاع ميکنيم، گر چه نه از انگيزه ها و محتوای جنگ قدرت درون نظام . حقيقت اين است که تا قبل از 20 خرداد و 21 خرداد چنين حسابهايی در کار نبود. حقيقت اين است يکی از رهبران اين جنبش 20 سال بود از خانه بيرون نيامده بود و حقيقت اين است کههاشمی که آماج حملات اين جناح قدرت بود، هزينهی انتخابات را ميداد و آمده بود جلوی پيشروی رقيب به سمت منافع خود و خوديهايش را بگيرد. آمده بودند در همين نظام قدرت اجرايی را به دست بگيرند. اگر گرفته بودند توانی به مراتب کمتر از خاتمی برای حقوق بشر و آزادی به نمايش می گذاشتند. از همان آغازجنگ اصلي، جنگ موقعيت اقتصادی بود.
باز در اينجا ميگوييم نقش طبقات را ببينيم.. يعنی اگر نبينيم که در منطقه يک و دو و سه شهرداری تهران که البته يک و نيم ميليون جمعيت دارد و جوانها در آن برجسته و زيادند و به ميدان تظاهرات آمدند.، اما ازساکنان منطقه ،18،19،20،17 بسيار اندک در اين تظاهرات شرکت کردند. تحليلمان پس از بررسی حق، ديگر ريشه يابی نميشود. اگر روی لايه بنديهای اقتصادی بحث نکنيم، چه کنيم؟ چرا محرومان شهری به شکل تودهای نيامدند؟ نه اينکه راضی بودند يا همه فريب دولت را خورده بودند. نه چنين نبود. آنها اميدی به جناح مقابل نداشتند. يعنی رهبری پشتپردهی رفسنجانی آنها را تکان نميداد و در اساس به انتخابات بی اعتنايی کردند يا حتا از روی بياعتنايی و لجاج طرف هاشمی به ميدان آمدند. آنان که انتخابات مجلس هشتم را تحريم ميکردند، يک زمانی 55 درصد بودند. حالا شده اند 25درصد و يا به قول رسمی 15درصد. عيبی ندارد. زندگی بالا و پايين دارد. ولی همان 15درصد کم نيست. اين آقايان ميگويند 15 درصد؛ من ميدانم که آمار انتخابات در يک ضريبی ضرب ميشود که ممکن است تا25 درصد هم باشد. خيلی از اين افراد ِآگاه کارگران آگاه و طبقهی متوسط مدرن را از دست دادهاند. اين دولت هم طبقهی متوسط سنتی را دوست دارد و آنها را می خواهد. در بازار و در جاهای ديگر طبقات مدرن را از دست داده است. اگر تحليلهای طبقاتی را به صورت مکانيکی به کار ببريم ممکن است يک نفر بياييد بگويد سرمايه داری اين است و کارگر اين، و نفهمد سرمايه داری تغيير ميکند و وقتی تغيير ميکند، تحليل طبقاتي، نه اين که از بين برود، جلوه و رنگ آن دگرگون ميشود و چه بسا به چشم نميآيد. مدتها طول ميکشد تا شناخته شود. به نظر من در ايران چنين بوده است. ضمن اين که تحليل طبقاتی روی يارانهها روی وقايع بعد از خرداد و ارتباط اينها را به کار ميبريم. معنياش اين نيست که خواستههای فرهنگی ومبارزات سياسی را فراموش ميکنيم. اتفاقا من از اين تحليلهای فرهنگی و مستقل به جای خود دفاع ميکنم. باز دوباره تاييد ميکنم که بله، مقدار زيادی از اين سياستهای يارانهای در واقع برای يارگيری بوده است. برای متشکل کردن حلقهی وفاداران. اما گمان ميکنم بحث به اينجا تمام نميشود. بحث از اينجا آغاز ميشود. يا دست کم لازم است آن بحث ما در کنار بحث شما برجسته شود.
- نکته ای که شما گفتنيد با توجه به صحبتهای آقای مالجو در حقيقت همان وجه ايرانی شدهی اين هدفمند کردن يارانههاست. قرار است سالانه حدود 20 ميليارد دلار از هزينهها صرفهجويی شود. حالا دولت ميخواهد خودش تعيين کند که آن را چگونه توزيع کند و بخش عمدهی آن را به سمت نهادهای سياسی و نظاميای است که از او حمايت ميکنند. انتقال قدرت به نهادهای نظامی از دولت نهم ودهم شروع نشده است. به دورهی تعديل اقتصادی بر ميگردد که نهادهای اطلاعاتی وارد کارهای اقتصادی شدند و گاه گاهی خبرهای آن پخش ميشد. آنچه آقای مالجو به عنوان سياستهای به اصطلاح چپروانه و راستروانه دولت مطرح کردند، تماما شروط سازمان تجارت جهانی است. در اينجا به نظر تضادی در رفتار دولتهای نوليبرال به چشم ميخورد. با وجود اينکه اينها به سرعت دارند به سمت آن ميروند و دربست شروط آنها را اجرا ميکنند، اما در ظاهر نهادهای بينالمللی نوليبرال و دولتهايی مثل امريکا با اين دولت مخالفت ميکنند. اين را چگونه توضيح ميدهيد؟
دکتر مالجو: من ابتدا اشارهای به صحبتهای آقای رييس دانا ميکنم. آقای دکتر به خوبی نشان دادند که سياستهای اقتصادی اين دولت در طول پنج سال گذشته سياستهای دست چپی نبوده است. عرض من هم همين است. فقط از پوشش سياستهای دست چپی استفاده شده است اما هدف اصلی عبارت بوده است از انتقال منابع مالی برای برآمدن يک طبقه ی نوظهور که حالا میتوانيم بورژوازی نظامی نامگذاری اش کنيم. من تأکيد دارم که از قضا به همين معنای سنتی کلمه نيز اين دولت به معنای دقيق چندان نوليبرال نبوده است. برای همين هم هست که عرض کردم مفاهم راست و چپ برای توضيح اقتصاد سياسی اين دولت اصلاً کفاف نمیدهد. دولتهای نوليبرال غالباً با توجه به يک آرايش پيشاپيش موجود طبقاتی در جامعه می کوشند نوعی قاعدهی بازی در حوزۀ اقتصادی را حکمفرما سازند که منافع طبقه ای که از ابزار توليد و سرمايهی انسانی و اقتدار سازمانی به درجات بيشتری برخوردار است بهتر برآورده شود. آزادی اقتصادی به معنای مداخلهی هر چه کمتر نهادهای غيربازاری در اقتصاد از اين زاويه نوعی قاعدهی بازی است که دست طبقات برخوردار را در استثمار طبقات نابرخوردار باز می گذارد. اجرای چنين قواعدی برای بازی معمولاً مهمترين دستور کار دولت های نوليبرال است. حالا حرف من اين است که دولت نهم به اين معنا نوليبرال نبوده است. دستور کارش اين نبوده که فضايی پديد بياورد تا طبقه ای که از ابزار توليد و سرمايهی انسانی و اقتدار سازمانی به بيشترين حد برخوردار است منتقع شود. بلکه کوشيده است اصولاً آرايش طبقاتی جامعه را به هم بزند، آن هم عمدتاً به ضرر بورژوازی برآمده از فرزندان انقلاب و به نفع کسانی که پيشترها نه در رأس بلکه در ميانهی هرم قدرت سياسی و ثروت اقتصادی قرار داشتند. برای اين منظور نيز گاه از پوشش سياستهای اقتصادی چپگرايانه بهره برده و گاه از پوشش سياستهای اقتصادی راستگرايانه. اگر دولت احمدی نژاد عمر کند و اگر هدف اصلی خودش يعنی بازآرايی طبقاتی در جامعه را به حد اعلا بتواند به انجام رساند، بيترديد به يک دولت نوليبرال تمام عيار بدل خواهد شد. اما من به تحقق دو شرطی که الان عرض کردم سخت مشکوکم. تا پيش از تحقق اين دو شرط معتقدم گرايش اين دولت عبارت است از استفاده از سياستهای اقتصادی برای تحقق اهداف سياسی بخش کوچکی از طبقۀ سياسی حاکم.
حالا برگرديم به پرسش شما. با اين مقدمه شايد بتوان گفت اختلاف نظر ميان نهادهای بين المللی سرمايه با دولت فعلی ضرورتاً از نوع سياستهای اقتصادی مورد نظر دولت سرچشمه نمی گيرد بلکه ريشۀ اختلافات را بايد در اهداف سياسی مورد نظر اين دولت جستجو کرد. مشکل نهادهای بينالمللی سرمايه با دولت فعلی سر ايدئولوژی اقتصادی دولت نيست بلکه سر ايدئولوژی سياسی دولت است.
- آقای دکتر رييس دانا شما اگر بخواهيد بحث بحران اقتصادی جهانی را هم در اين رابطه ببينيد، اختلاف نهادهای بينالمللی را با اين دولت چگونه ميبينيد؟ آيا وجود چنين دولتی با اين سياستهای خاص، کمکی به حل بحرانهای جهانی ميکند يا خير؟ يا با نظر آقای مالجو موافقيد؟
رييس دانا: موافقم که تبلور اختلاف در سمت و سوهای سياسی است. اختلافهای اساسی اقتصادی نيست. به ويژه ثابت شده که اين دولت در راستايی حرکت ميکند که اگر فقط انرژی هستهای يا برخی اتهامات مداخله در کشورهای همسايه و شبيه اينها نبود ، درست يا نادرست سابقهی فعاليتهای تروريستی نبود، عملکرد اين دولت، برای تلفيق شدن با نظم نوين جهانی چيزی از دولتهای ترکيه يا مصر کم ندارد که سهل است عملکرد و کارامدی بيشتری دارد. سرعت خصوصی سازی در ايران (طبق نظرسنجيها و سنجشهای انجام شده) رتبهی اول در جهان است. گذشت آن زمانی که 65 تا 70درصد اقتصاد در دست دولت بود. الان 55 درصد تا 60 درصد در دست بخش خصوصی است. فولادمبارکه ، فولاد خوزستان ، باشگاههای فوتبال ، صنايع پتروشيمی ، پيمانکاريهای بزرگ تماما توسط بخش خصوصی صورت ميگيرد. بخش عمده انباشت سرمايه دردست بخش خصوصی است. در کشاورزی سرمايه گذاری دولتی تقريبا وجود ندارد. کشت و صنعتها واگذار شدهاند. 99درصد ساختمانهای مسکونی که ساخته ميشود توسط بخش خصوصی است. تازه خدمات شهری و شهرداری هم خدماتش را به بخش خصوصی منتقل کرده است. منابع شهرداريها منابع ناپايدار هستند برای اينکه فرصت ميدهد که بخش خصوصی سرمايه گذاری کند. بنابراين بخش خصوصی الان خيلی فعال است. طرحهای عمرانی دولت نيز جز به پيمانکاران خصوصی يا به پيمانکاری نهادهای وابسته داده نميشود.
سازمان تجارت جهانی بيش از بيست بار تقاضای ايران را برای شرکت در تجارت جهانی را پس فرستادهاند. ايران آن را به نفع تجارت جهانی و عمدتا غرب تعديل کرد. غرب روی خواستههای خود ايستاد و ايرانيها خواستههای خود راتغيير دادند. تا دراين زمان که بالاخره در سازمان آن هم با شرايط عمدتا تحميلی امريکا به طور مقدماتی پذيرفته شديم. حالا مانده است مذاکرات و امتيازدهيهای بعدی. ولع عجيبی که در اينجا برای آوردن سرمايهداری خصوصی خارجی وجود دارد که در کمتر کشوری ميتواند مشاهده کرد. اما قهر و ناز سرمايه داران خارجي، بی حد و حساب است. ای بابا کمی مناعت طبع هم خوب چيزی است. در ديپلماسی اقتصادی بگذاريد بيايند خواستگاری. خودتان به اين خانه و آن خانه ندويد.
من نظر آقای مالجو را در اين زمينه قبول دارم که ميگويند در مجموعه در خدمت جايگزين کردن يک لايه اقتصادی صورت ميگيرد. بله اين سياست حاکم آن لايه است. اين اصلی ترين است. من يک قدم عقب تر و يا جلوتر صحبت کردم. زياد فرقی نميکند. معتقدم آن لايه بايد با آن انباشت سرمايه مجهز شودو اين مجموعه را ميتوان به نوعی جمع و جور کرد. من ميخواهم بحث تکميلی کنم . موقعی که اتحاد شوروی وجود داشت تقسيم بندی کشورها بر حسب مواضعشان نسبت به غرب ساده بود. يعنی جمال عبدالناصر را درکنار اتحاد شوروی ميگذاشتيم . گرچه او با کمونيستها برخورد سرکوبگرانه کرده بود. عبدالکريم قاسم را در کنار شوروی ميگذاشتيم که با کمونيستها برخورد نکرده بود. قاسم، که خود ديکتاتوری خشنی را بگزيده بود اما هدفش استقلال نسبی در برابر انگلستان بود، کمونيستها را نکشت و به همين جهت هم آماج کودتای عبدالسلام قرار گرفت. به هر حال دولت ها تکليف خود را درسطح جهان ميدانستند. کشورهاي آفريقايی نيز اين گونه بودند. اتيوپی گرايش شرقی داشت سومالی نه . يمن جنوبی گرايش چپ داشت و در ويتنام هم همين طور. پس از فروپاشی شوروي، تک قطبی شدن از يک سو و رقابتی شدن بازارهای جهانی بين قدرتهای بزرگ از ديگر سو و تشخيص مشکل شده است. بايد بدانيم کشوری که مستقل است وعلم مخالفت با امريکا و امپرياليسم را برمی دارد تا چه حد جلو ميرود و با منافع مردم و کارگران و در گسترش دموکراتيسم چه می کند. هم اکنون شما در کشوری حرف ميزنيد که با امريکا بيشترين مخالفت را دارد اما کاربرد کلمهی امپرياليسم و سنديکا ممنوع است. امپرياليسم معنای اقتصادی دارد که مشخص است. من معتقدم امپرياليسم بيشتر از تمام تاريخ اکنون زنده است يا مسالهی زمان حال است. در سطح جهان اگر اتحادی بين مردم است فراتر از طبقات يکی از دلايلی آن بايد استقلال باشد يکی ديگر دموکراسی است. اين وضعيت پيچيده است و در اين پيچيدگی به سادگی نمی شود گفت که بوليوی در کجای کار قرار دارد و ونزوئلا در کجا ايستاده است و ديگر کشورها در امريکا چه ميکنند.
مثال ديگری ميزنم. ايران 94 ماه با عراق در جنگ بود و بعد هم اتفاقهای منطقهای ديگری پيش آمد، امريکا در 1990به جنگ محدود و 10 سال بعد به جنگ تمام عيار باعراق آمد. اما امريکا کاری که با صدام کرد، نابودی قطعی و شخصی دولت او و خود او و يارانش بود. در ايران چنين نيست. البته در ايران ميگويند امريکا جرات حمله به ايران را ندارد. اما زمانه نشان داد که به زعم امريکا در اين منطقه عراق دشمن اصلی بود. يعنی تمام نيروی خود را متوجه صدام کرد. صدام با همهی جنايتکاريهايش در مقابل امريکا بوده است. ميخواهم بگويم روابط ساده نيست. پيچيده است. امريکا ممکن است تا خيلی جاها بيايد، ولی آماده نباشد ترکيب سياسی آن کشور به هم بخور. ممکن است ايران از اين مقوله باشد.
ممکن است دولت جمهوری اسلامی ايران بگويد امريکاجراتش را ندارد زيرا من درميان تودههای مردم مسلمان نفوذ دارم. آنها دماغ امريکا را به خاک می مالند. خوب تظاهرات پس از انتخابات نشان داد که امريکا آنقدرها هم سعی نکردتا بطور عملی و سازمان يافته از اين ماجراها بهره برداری کند. بلکه سعی ميکرد با روشهای سوگيری و حمايتی تبليغاتی مداخله کند، ولی بين سران جنبش با امريکا ارتباطی نبود. اين يک حقيقت است. اتفاقاتی که در اُکراين افتاد، در اينجا اصلا نبود. هيچ کدام از سران جنبش سبز وابسته نبودند. عملکردهای جانبدارانهی (VOA وBBC) را البته ميبينيم. با اين وجود نميتوانيم بگوييم برنامه ريزی شده بود. يک پيچيدگی وجود دارد. من جمع بنديام اين است که ايران به لحاظ اقتصادی از ديد ساختار امريکا دولتی به راه است اما در موضع سياسی که در سطح جهان مهم است، ايران ناسازگار است. چند مثال ميزنم: 1- برای غرب آنقدرها که امنيت نفت برای او مهم است، قيمت نفت مهم نيست. ديديم که نفت تا 140دلار هم رفت. ولی اگر امنيتی نفت به خطر بيافتد وارد عمل ميشود. امنيت نفت را چه کسی به خطر مياندازد؟ ايران؟ نميدانيم .
فکر نميکنم بحث ديگری که ميتوانيم مثال بياوريم اين است که امريکا در بارهی ايران دفعات زيادی وارد دوستی شد. نمونهی آن طرح ايران کنترا و ماجرای مک فارلين است. بارها اين اتفاقها افتاده است و معلوم شده که پشت پرده اتفاقهايی بوده است. حزب توده فدای همين رابطهی پنهان شد. کشف شبکهی مخفی سازمان فداييها و مجاهدين، کار ساده ای نبود. اينها توسط سيا شناسايی شدند. توسط نيروهای مستقيم و نامستيقيم جديد و قديم.
اما چرا اوباما به طور نسبی در باره حقوق بشر عقبنشينی ميکند؟ حقوق بشر برای اوباما اولويت درجه يک ندارد. در صورتی که او از بهترين (حال بهترين با چه معياری باشد برای بعد) رييس جمهورهايی است که امريکا به خودش ديده است. اما او حساسيت چندانی به حقوق بشر ايران ندارد. حساسيتشان بحث اتمی است. اين جريان اتمی چه اتفاقی است که دارد ميافتد؟ اين لايهی نوظهور که آقای مالجو گفتند دارد ميآيد، چه نيازی به غنيسازی اورانيم دارد؟ چون سرمايهداری نظامی است ديگر وميخواهد بنيهی نظامی را در برابر فشار سياسی امريکا تقويت کنند. ولی اين بدان معنی نيست که اختلاف بين امريکا و سوگيری دولت راستگرای ايران (که نوليبرال نيست و نو محافظه کار است ) يک اختلاف خيلی اساسی است تا آنجايی که عده ای حسرت به دل، دل خوش کردهاند که امريکا ميآيد و اوضاع دولت را به هم ميزند. امريکا نميآيد. نه به دليل ترس. مطلقا. درست است که در ايران ميهن پرستان ، طرفداران استقلال و نيروهای چپ و دموکرات و ضد امپرياليست زيادند و در مقابل امريکا خواهند ايستاد. ولی دليلش فقط اين نبود که خوزستان را اشغال نکرد. دليلش فقط محاسبهی هزينه است. دليلش واقعا اين است که به طور اساسی در زمينهی اقتصادی با ايران مسالهای ندارد. ولی به لحاظ سياسی دارد که اين موضوع خيلی هم ميتواند جدی و حاد باشد و بشود.
بعضی مواقع امپرياليسم امريکا برای چيزهايی ماموريت دارد. شايد بخواهد مسايل سياسياش را حل کند. شايد بخواهد ايران را تهديد کند و فروش اسلحه را در خاور ميانه بالا ببرد. زمينه سازی می کند تا تهديد شود. بحث امپرياليسم عمدتا طبقاتی است و با بحثهای پيش پا افتادهای که هر چيزی را بلافاصله ما به ازای پول و اقتصادش را در نظر نميگيرد، تفاوت دارد.
- در رابطه با حرفهای شما که اين برهم زدن و شروع کردن اين آشوب و اختلاف باعث ميشد که سود زيادی ببرند، بازار اسلحه فروش زيادی داشته باشد و قاچاقی که در ايران بخش بزرگی از اقتصاد ايران را دارد و کالاها را به واسطهی اين شرايط ميتوانند از طريق دست چندم و با نرخهای بالا به فروش برسانند. اشاره کرديد به شعارهای عدالت جويانهی اين دولت که هدفمند کردن يارانهها به کمک به اقشار پايين ميخواهد بکند. ميخواهم روی اين صحبت کنيد . پيامدهای اين طرح اگر اجرا شود عوابقش روی زندگی مردم چه خواهد بود؟ آيا اين عواقب سبب خواهد شد که مردم بيشتری به اين جنبش جاری در خيابانها بپيوندند؟
دکترمالجو: هدف دولت از اجرای اين طرح در ظاهر عبارت است از اولاً برقراری عدالت و ثانياً کاهش مصرف بنزين. اين البته ظاهر قضيه است. به گمان من هيچ يک از اين دو هدف با اجرای اين طرح تحقق نمی يابند. می گويند طبقات فرادست تر در قياس با طبقات فرودست تر به ميزان بيشتری مثلاً کالايی چون بنزين را مصرف می کنند و با توجه به قيمت يارانه ای کنونی به ميزان بيشتری از يارانه ها برخوردار میشوند. اما وقتی قيمت بنزين باصطلاح واقعی شود و در عين حال بازتوزيع منابع مالی آزادشده از طريق اين طرح ميان طبقات فرودست تر چندان عادلانه به اجرا گذاشته نشود، اتفاقی که می افتد اين است که گرچه نياز اقشار گوناگون به مثلاً مصرف بنزين کماکان ثابت است اما به دليل افزايش قيمت اين کالا حالا ديگر الگوی توانايی مالی اقشار گوناگون برای تأمين مالی نياز خود به همان صورت سابق نيست. يعنی طبقات فرودست تر بعد از اجرای طرح ديگر توانايی سابق خود در خريد را نخواهند داشت. اما طبقات فرادست تر چون حساسيت شان به افزايش قيمت مثلاً بنزين کم است چندان تغييری در الگوی مصرف خودشان نخواهند داد. بنابراين معلوم است که فشار کاهش مصرف انگار بناست عمدتاً به طبقات فرودست تر وارد شود. انگار اين است عدالتی که از آن دم می زنند. از سوی ديگر آيا ميزان مصرف طبقات فرودست تر کاهش می يابد؟ با توجه به ساختار حمل و نقل و زندگی شهری و عواملی از اين دست که تعيين کنندۀ ميزان نياز به کالايی مثلاً مثل بنزين است، بعيد به نظر میرسد ميزان مصرف بنزين به طرز چشمگيری ميان طبقات فرودست تر کاهش يابد. در واقع چون مثلاً بنزين برای طبقات فرودست تر از کشش قيمتی ناچيزی برخوردار است علیرغم افزايش قيمت آن موجب کاهش مصرف اين طبقات نخواهد شد بلکه عمدتاً باعث میشود نوعی جابجايی در سبد مصرفی اين طبقات اتفاق بيفتد يعنی اين طبقات از منابع مالی بسيار محدود تخصيص يافته به مثلاً آموزش و سلامت و اوقات فراغت و اقلامی از اين دست میکاهند تا بتوانند کمابيش ميزان مصرف ناگزير سابق خويش در زمينۀ کالاهای ضروری ای چون بنزين را ادامه دهند.بنابراين فشار اجرای اين طرح عمدتاً بر روی طبقات فرودست تر وارد خواهد شد اما نه ضرورتاً به شکل کاهش چشمگير در مصرف بنزين بلکه در قالب نابرخورداری بيش از پيش از اقلامی چون آموزش و سلامت و بهداشت و زمينه هايی از اين قبيل. اينها همه هزينه هايی است که طبقات فرودست تر جامعه برای تحقق اهداف سياسی دولت فعلی متقبل میشوند.
اما آيا اين امر باعث تغيير کنش سياسی طبقات فرودست تر نسبت به نظام سياسی حاکم خواهد شد؟ بی ترديد نارضايی های اقتصادی افزايش خواهد يافت. اما باز پرسش اين است که آيا افزايش نارضايی های اقتصادی به کنش سياسی مخالف خوان بدل خواهد شد؟ من توانايی پيش بينی در اين زمينه را ندارم.
دکتررييس دانا: به نظر من يارانهها و بحثهای مشابه را که دکتر مالجو گفت، نميتواند عدالت اجتماعی را به ارمغان بياورد. هدفی که اعلام ميکند مثلا اين است که چون بالاييها اتومبيل بيشتری دارند، بيشتر حرکت ميکنند، بايد بيشتر هم پول بدهند. اين طرح خيلی ايستاست. اقتصادی که در آن پويايی نباشد به درد نميخورد. پويايی در اين است که ميتواند بار اين هزينه را بر روی حقوق و دستمزد دريافتی يا سود منتقل کند. اين برای ما به عنوان يک روشنفکر راديکال مهم است. مصرف بنزين رابطهی معنا داری با قيمتش ندارد. مگر قيمت ها ناگهان سه يا سه و نيم برابر افزايش يابد. دست کم در سطح معينی از قيمتها. من اين را در بررسی آماری ثابت کردم که روند افزايش قيمتها تاثيری بر روی مصرف ندارد و آن را در ژورنال انگليسی زبان چاپ کردهاند.
مصرف متوسط با توجه به ساختار شبکهی رفت و آمد شهری و ساختار فنی خودروها شکل ميگيرد. اين ساختارها پيچيدهاند. تهران زير 8 ميليون جمعيت دارد. چقدر ماشين در تهران تردد دارد؟ سه و نيم ميليون. 9 ميليون اتومبيل در ايران است . يعنی از هر 2/2 نفر يک نفر ماشين دارد. ما شبکهی حمل و نقل شهری نداريم. توليد خودرو سود و سدهای ويژهی نهادی دارد. خريدار دارد روی قيمت خريد سوبسيد ميدهد. همهی اينها تحميل شده است و مردم مجبورند از آن استفاده کنند. چون بايد سر کار بروند و زندگی کنند. پس مصرف ربط چندانی به قيمت ندارد، مگر وقتی که قيمت ها ناگهان 15 برابر و يا بيشتر شود. اين تغيير اعلام شده و نامطمئن شيوهی اعطای يارانهها تاثيری روی افزايش رفاه اجتماعی ندارد، بلکه آن را بدتر ميکند. روی مصرف و بهينه سازی الگوی مصرف تاثير ندارد، بلکه موجب گسترش محروميتهای غذايي، فرهنگی و جز آن ميشود. البته روی بعضی از داروها ممکن است تاثير داشته باشد. اين لايحه در همين حد جواب ميدهد نه در همهی کالاها.
حال زيانکنندگان را به لحاظ اجتماعی اقتصادی جور ديگری هم ميشود ديد: مثلا زنان سرپرست خانوار، امکان بالا بردن دستمزدشان را ندارند. آنها هميشه کمترين دستمزدها را ميگيرند. هزينهی حمل و نقل شهری برای کارگران خيلی بالا ميرود. بعضی از کارگران ما برای اينکه سرکار بروند چند بار ماشين سوار ميشوند. برای جاهايی که سرويس ندارند اگر هم سرويس بگذارند جور ديگری از دستمزدش کم ميکنند. چون سرمايه دار که نميخواهد ضرر کند. به دهکها اگر نگاه کنيم، دولت ميگويد من 5 دهک را در اوليت گرفتهام. اول سه دهک بود و بعد مجلس گفت اشتباه کرده 5 دهک وبعد هم گفت همه ی يارانه را قطع کند و به همه بدهيد. پوپوليسم در مقابل پوپوليسم.. مرکز آمار ايران با اين آمارگيريها برای شناختن نيازهای مردم در دهکها کاملا شکست خورده . خودش ميگويد 30درصد اشتباه داريم. مگر سی درصد کم است. ما ميدانيم که وقتی شما درآمد مردم را ميپرسيد و از آن طرف ميخواهی چيزی بدهی يا ندهي، او درامدش را کم جلوه ميدهد و نيازش را بيشتر. حتما نيازهای ما با يکديگر تفاوت دارد. ممکن است من يک بيماری پرهزينه داشته باشم. بدون کتاب ، رسانه و اطلاعات نتوانم زندگی عادی داشته باشم. تشخيص اين گونه نيازها دشوار است. برای کمک به لايهی سرمايهدار نوظهور که قرار است همهی قدرت مورد نظر را داشته باشد، انبوهی را ميتوانند بفرستد به کمک آن هم با وجدان کاذب. اينها موجوار ميآيند و مورد مرحمت قرار ميگيرند مثل بسيجيها،عضو مساجد و ديگر موظفان. اين بحثها که به کی زيادی دادی و به کی کم در چارچوب مطلحت نظام پخش ميشود فضولی زياد. قانون هم ميگذارند. مصوبه هم ميگذارند. اما اگر کارگر اعتصاب کند، کارگر اعتصابی دريافتی ندارد. برای چاپ کتاب مشکل پيدا ميکنيم. چون عضو کانون نويسندگان هستی. بنابر انتقامجوييها و گرفتن عکسها و به اين بهانه که در فلان تجمع بودهاي، ميگويند به تو حقوق و يارانه نميدهيم. چون حقوق را ميبری سنديکا. ميدهی به کانون. تمام آنچه قانون اساسی به عنوان کرامت انسانی از آن نام ميبرند ، شرف انسانی اينگونه به خطر ميافتد. آن چيزی نيست که با ارزشهای ريالی بتوانی آن را ارزش گذاری کنيم که اگر به خطر بيافتند راه استثمار و فساد باز ميشود.
من هم اين را قبول ندارم که در مورد اين جملهی معروف که هر جا فشار هست، مقاومت هم هست. بسيار فشارها که مقاومت را در هم ميشکنند. بعضی وقتها مقاومت قويتر از فشار است. بجز تحليل طبقاتی که چارچوب پايهای مطالعه است، روش تحليل هم مهم است. نبايد در تلهی اقتصاد عاميانهی افتاد. اينجور نيست که فشار را کم يا زياد کنيم برای يارکشی. بازی کنش و واکنش، شطرنجی نيست. دانش اجتماعی پيچيده است. حضور مردم قابل پيش بينی نيست. درنگرش کلی واقعيت اين است که ضربههايی که در اين تابستان وارد آمد امواجی فرستاد که به رغم سرکوب نشان داده است که برای مردم خيلی راهها عينيت پيدا کرده است. نارضايتيها در ميان گروههای مختلف اجتماعی اگر شتاب بگيرد، انتظار عمومی اين است که مردم بيشتر بپيوندند به جايی که عينيت ميبخشد به نارضايتی مردم، يعنی درکف خيابان . اما آيا اين امکان بالقوه بالفعل ميشود يا نه ، نياز به چند چيز دارد.
1- چقدر دستگاه سرکوب ميتواند مصمم جلو برود و از درون تجزيه نشود. کجا دردش ميآيد. ايستاده در حالی که پسرش آن طرف خيابان مقابلشان است . مگر پسر روحالامينی نبود. در زمان شاه هم همينطور بود. ژنرالها ميديدند پسر و دختر خودشان درخيابان است.
2- خرده لايههای اجتماعی
3- امکان سازماندهی و رهبری
4- خود جريانهايی که در حال حاضر موج را در دست دارند.
مثلا مير حسين موسوی چند ماه پيش درمورد يارانهها موضع گرفت.اين مساله سابقه نوليبرالی دولت خاتمی و برنامههای کروبی را جبران نميکند. 20 سال گذشتهی او را جبران نميکند. ولی حتا اگر کلک سياسی هم باشد، اين کار را کرده است. يعنی آمده و خط نشان داده است. من ميگويم احتمال بالفعل پيوستن مردم زياداست. همانطور که احتمال بالقوهی سرکوب در دولت هم زياد است. چرا که او هم يارگيری ميکند. پاسخ اين است کارزاری در پيش داريم که ممکن است به زودی خود را نشان ندهد. پيشبينی اين مساله ديگر خلاقيت هر فرديست. البته احتمال حضور مردم به دليل حذف يارانهها بيشتر ميشود. به هر حال نيروهای متفاوتی در تبديل به پتانسيل به نيروی کارگران دست در کارند.
- آقای محجوب گفتهاند پرداخت هدفمند کردن يارانهها مثل يک سيل است که اين سيل وقتی فرو مينشيند ممکن است تبديل به آب گوارايی بشود ولی وقتی که راه ميافتد ويرانگر است و همه چيز را نابود ميکند. آسيبهای اجتماعي، کارگري، آسيب به فقرا، توليد کنندگان، آسيب ملی و غيره را به دنبال دارد. و در حقيقت مثل اين است که داريم پوستين را از زير پای فقرا ميکشيم و به آنها وعده ميدهيم که ميخواهيم يک کمکهايی به شما بکنيم. يعنی در حقيقت و با توجه به صحبتهای شما، برداشت من اين است که ايشان با طرح اين قضايا به نوعی ميخواهند طرف مقابل را بترسانند تا بگويند سهم ما را هم بدهيد. حواستان باشد که اگر ما با هم نباشيم و هوای ما را نداشته باشی اين سيل ممکن است خودت را هم ببرد.
دکتررييس دانا: تا آنجا که من ايشان و سازمان متبوعش را ، خانهی کارگر را ميشناسم همهی اينها در دورهی سياستهای تغيير ساختاری به شدت سازشکار و سهمگير بودند. ولی اگر نخواهم نيتخوانی کنم. خود اين حرف درست است. منتها او به زبان خودش گفته است . بله سوابق آنها مردمی عدالت عدالت خواهانه و کارگری نيست. سوابق اپورتونيستی است تمامش . اما خود حرف درست است. اينجوری ميتوانم بگويم. ببين کار به کجا کشيده که آن دستگاهی که هميشه تمشيت امور ميداد ميگفت اين تکهاش را خوب کنيم، آن تکهاش بد است. اين قسمتش تقصيرکمونيستهاست و آن قسمتش فلان، الان ديگه نميگويد. ميگويد سيل دارد ميآيد. به اين ترتيب بله. من ميگويم چرا دولتی که ميداند سيل دارد راه ميافتد باز هم اين کار را ميکند. عرض کردم، دکتر مالجو هم گفتند، آن نتايجی را مترصد بر اين ميخواهد بگيرد. ميگويد انتقال قدرت هزينه دارد ديگر، انباشت ثروت به دست خوديها هزينه دارد ومن ميدهم. در عين حال ميگويد نيرو هم ميگيرم. نه همهی آن دهک را که نشان گرفتم. بلکه ازجمعيتها و بخشهايی که واقعا ميخواهند سازگار کنند و بخورانند، نيروها را بياورند در خيابان. ضمنا ايدئولوژی هم همراهش است. ميروند پيش آقای مصباح يزدی و ميگويد اينها مهدورالدماند. ميبينيم اين روزها چه ميگويند. در مورد آن پزشک اردوگاه کهريزک، که با آن وضع مشکوک کشته شد و يا جوانانی که در اين تظاهراتها کشته شدند،آماده اند به لحاظ ايدئولوژی دليل بتراشند. حالا اين طوفان فرزندان ناهمگون ميزايد. من تشخيص تمام شکلهای اين فرزندان را نميدانم. اما اين طوفان است. اينجا اتفاقی خواهد افتاد. من تکرار ميکنم انتظار کمتری دارم از آن گستردگی ميليونی خرداد که در شهر تهران شما به زودی ببينيد. ولی درعوض آن حرکت مقداری سطحی بود. به نظر من زين پس سطحی نخواهد بود به آن گستردگي، ولی سازمان يافتهتر و عميقتر. زير پوست شهر اتفاقهايی خواهد افتاد و قويتر خواهد شد.
- با تحليل طبقاتی اگر بخواهيم همزمانی اين دو جريان يعنی جنبشی که در خيابانهاست و اجرای طرحهايی مانند طرح هدفمند کردن يارانهها را تحليل کنيم، اين همزمانی چطور تفسير خواهد شد؟
رييس دانا: من از دکتر مالجو عذر خواهی ميکنم چون خيلی حرف زدم. اما حس ميکنم اين سوال خيلی به زبان من نزديک است. من گمان ميکنم کسی نگفته است که سوسياليستها و يا طبقهی کارگر از آرمانهای خودشان دست بکشند. اما من فکر ميکنم دموکراسی به اعلا درجه برای همهی اينها مفيد است. به ويژه دموکراسی که در بنا کردن آن خودشان دخالت داشته باشند. من به اين ترتيب گمان ميکنم با طرح خواستههای صنفی و طبقاتی خودشان ميتوانند در يک جريان دموکراتيک وظيفهی خودشان را انجام دهند. وظيفهی سوسياليستی و وظيفهی دموکراتيک را ميتوان با هم انجام داد. اگر تضاد و مانعتراشی است بگذاريم آن طرف انجام دهد. بگذار آن طرف بگويد که صفوف خود را از کارگران و زحمتکشان و چپها که سابقه مبارزاتی دارند در اين کشور جدا کنيم. البته توصيه من معنايش اين نيست که برويم و همديگر را درآغوش بگيريم و شادی کنيم و بازی سبز و قرمز و آبی در آوريم. من اين گونه نميگويم. ولی من ميگويم وقتی يک جريان دموکراسی خواهی جنبش دموکراتيک شکل ميگيرد، بسيار دريغ است که جنبش استخواندار چپ، سوسياليستي، دموکراتيک و جنبش کارگری هول شود . فوری شوری آن را بگيرد و بپرد توی ديگی که نميداند چيست. شايد ديگ دعوای قدرت باشد. يا اينکه از آن طرف برود وبگويد چون اينجا بايد بحث طبقاتی را دقيق نکرد و بگويد چون دستمزد ما و ساعات کار مستقيما در اين شعارها مطرح نيست، من مستقيما وارد عمل نميشوم و برود گوشه ای بنشيند. اما چرا بايد از طبقهی کارگر انتظار داشته باشيم که چنين کاری بکند؟ چرا نميتواند بکند؟ برای اينکه رهبری ندارد. برای اينکه سازمان خاص خود را ندارد. برای اينکه سازمانهای طرفدار کارگر فعالان و مبارزان کارگری نفوذ چندانی در کارگران ندارند که بتوانند طبقهی کارگر را به جنبش در آورند. اما يادمان نرود به هر حال هر چه باشد باز هم اينها هستند که دارند برای آزادی برای رهايی طبقهی کارگر تلاش ميکنند. همينها هستند دو تا بيشتر سه تا کمتر. من نگفتم ماستمالی ، آشتی و گره زدن. چه بسا ممکن است همينها هم باشند. اما من الان نميتوانم بگويم. من که نقش رهبری ندارم. کارکرد دموکراتيک چيزی را به من حکم نکرده است. ولی من سمت و سو را دارم ميبينم. طبقهی کارگر و چپ وسوسياليستها نه ميتوانند در آغوش چيزی خود را غرق کنند نه مطلقا خود را به بياعتنايی بزنند. آنها اگر رای ندادند ميتوانند مواضع مستقلانه و منتقدانهی خود را حفظ کنند، ولی دفاع از حقوق مردمی که به خيابان آمده اند و استفاده از فضای دموکراتيسمی که هدف آن است، به اعلا درجه برايشان مفيد است.
به نظر من بعدا ميشود چيزهای ديگر را هم اضافه کرد. کجای جهان قدرت از طريق محصلها شکل گرفته است. اين نيست. اين ديگر مشت آهنين يا طبقهی کارگر و نيروی کار است که بايد عمل کند." گمان ميکنم هنوز مشت آهنين بلند نشده است تا من به شما بگويم نظامی و سرباز و توپ و تانک چيست؟ نميخواهم از آن آرزوها به شما بگويم که نيروی مردمی اگر به پاخيزد صاعقهها رنگ ميبازند. از آن فرمهای اسطورهمانند و شعارگونه نميخواهم صحبت کنم. ولی به شما ميگويم که اين کشور و اين جامعه طاقت 10روز اعتصاب سراسری را در چند رشتهی اساسی ندارد. آن وقت در غافلگيری چيزی دست من نيست، برای آنکه من نه حزب دارم نه قائم به ذات برای جامعهی امروز نيرويی هستم. حالا من فقط يک تحليلگرم که دارم آن را ميگويم. البته اتفاقا ممکن است آن بالاييها بيايند و بگويند بس کنيد، پرهيز کنيد. دست بکشيد از خيانت و اين جور حرفها. بيايند و بگويند بر اثر کار شما دو نفر مردند و يا بچهی مردم به بيمارستان نرسيد. آنجاست که روحيهی ضد خشونت و نلسون ماندلايی آنها گل ميکند . آن موقع است که بايد گفت آقا تمام تاريخ 100 سال گذشتهی ايران شاهد خشنترين وبيرحمانه ترين عملکرد جباران بوده است، شما صدايتان در نيامد. الان که من از تنها ابزار خودم، که آن را هم به من اعطا نکردند بلکه فرصت به دست آمده تا از آن، يعني، اعتصاب استفاده کنم، برای خوشبختی فرزند تو و خودم، اين را به من ميگوييد.
به هر حال من اسطوره نميسازم. من با نظرات تروتسکی آشنايم و علاقههايی هم دارم، ولی تروتسکيست نيستم بنابراين طبقهی کارگر برای من مقدس نيست. اما عمل و سوگيری طبقهی کارگر را دارم. من اين طبقه را مسئول تاريخ ميدانم . به نظر من رمز نجات در اينجا نهفته است. چه نوع نجاتی ؟ نه آ ن نجات کار از بند سرمايه. نه از آن صحبت نميکنم. برای اينکه حداقلی از موازين دموکراسی را تثبيت کنم و در جامعه جا بياندازيم که فرزندان ما بتوانند امنيت داشته باشند. بدانيم که فساد نيست. بدانيم که سرمايه و دسترنج مردم به خارج فرار نميکند. بدانيم که فرزندانمان در کوچهها معتاد نميشوند، کشته نميشوند، به کهريزک ربوده نميشوند. بدانيم که حال اگر فرزندانمان کار ميکنند، شانس مساوی با بقيه دارند. اين حداقل نيازهای انسانی است. من اين جنبش را اگر در اين راستا در حال حرکت است، بويژه خود را از بازيگران قدرت جدا ميکند، ستايش ميکنم. توصيه من اين است که در واقع کارگران بايد از اين فرصت استفادهی مناسب و نه فرصتطلبانه کنند . ولی من نميتوانم برای آنها دستور صادر کنم.
آقای مالجو نظر شما در بارهی صحبتهای آقای رييس دانا چيست؟
دکتر مالجو: من طبيعتاً با بخش های زيادی از حرفهای ايشان موافقم، اما گيرم با استفاده از نوع ديگری از چارچوب مفهومی. کل ماجرا را من به شرحی میفهمم که الان عرض میکنم. در تمام سيسالهی قبل از 22 خرداد بر حسب اينکه از چه دهه و سالی حرف ميزنيم شکاف های اجتماعی و تضادهای گسترده ای درجامعهی ما بوده است که دولتهای گوناگون از قضا شايد مهمترين پديدآورندگان اين تضادها بوده اند. شکاف جنسيتی و فرودستی زنان و سرکوب مردسالارانه. شکاف های مذهبی و ستم نه فقط بر سنی ها بلکه بر پيروان ساير اديان. شکاف های قوميتی و مظالمی که بر برخی از اقوام هم وطنمان رفته است. و البته تضاد ميان نيروی کار و سرمايه و استثمار ممتد و طاقت فرسای نيروی کار در همۀ اين ساليان. اين تضادها همواره وجود داشته است. اين مجموعه از سلسه مراتب ها همواره اسباب نارضايی گسترده ميان بخش های فرودست در هر يک از اين دوگانگی های مذکور بوده است. نارضايی ها بسيار گسترده بوده اما ضرورتاً کنش های سياسی در راستای ريشه کنی سلسله مراتب های اجتماعی و رفع نارضايی ها چندان وجود نداشته است. نارضايی البته بوده اما فرصت سياسی برای بيان و مفصل بندی نارضايی ها چندان وجود نداشته است. عرض من اين است که 22 خرداد و فضای متعاقب آن در حقيقت نوعی فرصت سياسی پديد آورده برای به فرياد درآوردن نارضايی ها. 22 خرداد به نوبۀ خودش محصول تفرقۀ گسترده ای است که در طبقۀ سياسی حاکم پديد آمده است. همين تفرقۀ سياسی است که به انواع نيروهای مترقی که همواره تحت سرکوب شديد بوده اند مجال می دهد تا تلاش خود را برای تحقق آرمانهای خود بکنند. تفرقه در طبقۀ سياسی حاکم امر بسيار ميمون و مبارکی است. نبايد با اين پديده به اين صورت برخورد کرد که بگوييم اين دعوا اصلاً دعوای ما نيست بلکه دعوا بين خود حاکمان است. البته که اين دعوا در بين حاکمان برقرار است اما همين لحظۀ دعواست که برای شهروندان نيز مجال کنش سياسی پديد آورده است. تفرقه در طبقۀ سياسی حاکم در حقيقت نوعی فرصت سياسی برای به چالش کشيدن نظم موجود برای همۀ مخالف خوانان پديد آورده است. حالا استفاده از اين فرصت سياسی در گرو تلاش برای بقای اين فرصت نيز هست. به نظر من، بقای فرصت سياسی پديدآمده در ميان مدت بيش از چيز در گرو صيانت از استمرار تفرقۀ سياسی ميان طبقۀ سياسی حاکم است. محور اصلی تفرقه نيز بر سر موجوديت نهاد سياسی انتخابات است که در حول آن نيز خواسته های طبقۀ متوسط قرار گرفته است.
- من سوالی دارم. کی گفته که مثلا طبقهی کارگر فقط خواستههای صنفی و اقتصادی دارد. تحليلگريکی از اين تلويزيونهای خارجی ميگفت آزاديهای سياسی و اجتماعی ، آزاديهای پوشش و... اينها خواستههای طبقهی متوسط است. مثل اين است که برای کارگران مهم نيست که بتواند از اين آزاديها استفاده کند. تشکل خودش را داشته باشد.. آزاديهای دموکراتيک داشته باشد که بتواند حرفش را بزند، در کارخانه اگر انتقادی کرد مورد بازخواست واخراج و زندان قرار نگيرد و يا با نامزد يا دوستش بتواند در خيابانها به راحتی راه برود... وقتی بحث تحليل طبقاتی ميکنيم، نبايد آن را به خواستههای اقتصادی محدود کنيم يا فقط به خواستههای صنفی. دقيقا طبقهی کارگر و همهی طبقات ديگردر کنار خواستههای صنفی و اقتصاديشان يک سری خواستههای دموکراتيک دارند. خواستههای سياسی و اجتماعی هم دارند. خوب اينجوی قضيه را ببينيم. خيلی از کارگران را ميبينيم که ، به دليل امنيت شغلی جرات نميکنند که اعتراضات خيابانی را به کارخانه و محيطهای کار ببرند، اما آنها هم به خيابان ميآيند.
بعد ديگری از اعتراضات طبقهی کارگر در کارخانهها در جريان است. خيلی قبلتر از جنبش سبز شروع شده است. 6-7 سال گذشته و حتا قبلترش را هم نگاه کنيم. ببينيم چه تعداد اعتراضات در کارخانهها انجام شده است؟ چه تعداد کارگر آمدهاند، جادهها را بستهاند، کتک خوردند؟ حتا در شهر بابک کشته دادند.(اين روزها سالگرد اين کشته شدگان است) پس جنبش کارگری از خيلی قبل شروع شده و هم چنان هم ادامه دارد. در بعد اقتصادی و صنفی جهت خودش را دارد. در بعدهای ديگر هم ما حضورشان را ميبينيم. بياييد درصد بگيريم درصد طبقهی متوسط و طبقهی کارگران مزدبيگر و جمعيت تهران را . وبعد ببينيم که آيا اين جنبش محدود ميشود به طبقهی متوسط، يا طبقات ديگر هم هستند؟ چنانچه شنيدهايم از يک کارخانه بزرگ نزديک تهران 30 نفر اخراج شده اند، آن هم به دليل شرکت در اعتراضات خيابانی.
مالجو: اجازه دهيد نکتهای را اضافه کنم. فرمايش شما کاملا متين است. آدمها در نقشهای مختلفی ظاهر ميشوند. اعضای طبقه ی کارگر نيز مثل هر عضو از هر طبقه ی ديگر در نقش های گوناگونی ظاهر میشوند: مثلاً در کارخانه نقش کارگر را ايفا میکنند، در خانه نقش عضو خانواده اعم از مرد يا زن را بازی میکنند، و در خيابان نيز در نقش شهروند ظاهر میشوند. طبيعتاً اعضای طبقۀ کارگر نيز طالب آزادیهای سياسی و فرهنگی هستند. اگر ميگوييم طبقۀ کارگر هنوز به جنبش اعتراضی ماههای اخير نپيوسته است، به اين معنا نيست که اعضای طبقۀ کارگر مثلاً در نقش شهروندان در کنار ساير همشهریهای خودشان در اعتراض های اخير حضور نداشته اند، بلکه صرفاً به اين معناست که اعضای طبقۀ کارگر هنوز در نقش طبقۀ کارگر يعنی در کارخانه به جنبش اعتراضی نپيوسته اند، مثلاً در قالب کنش سياسی اعتصاب.
دکتر رييس دانا: من فکر ميکنم بحثهای خوبی شده است. اين که شما داريد ميگوييد درست است . حتا اگر کارگران باتمام قدرت ممکن در جامعه ولی برای خواستههای دموکراتيک اعمال اثر بکنند، اين چه چيزی را تعيين ميکند. پديده ای هم داريم به نام روندهای تاريخی. پديده ای داريم به نام شرايط اجتماعی به نام مراحل گذار. آن آگاهيهايی که در خود همان يادگيری درعمل (learning by doing) در واقع به نظر من کنت آرو با اين بحث ناخواسته روش تحليل پراکسيس را خيلی عالی در آن بحث تکنولوژيها آورده، بدون اينکه اعتقادی داشته باشد، مطلب درست را گفته است. آن کنش و واکنش که بين نظريه و عمل شکل ميگيرد آن تعيين ميکند. به اين ترتيب ما از آن احزابی که نه حزب هستند و نه چپ، نه کارگرند و نه کمونيست و خارج نشسته اند و پفی می آيند و خود را نخود هر آش می کنند و خالی می بندند، نيستيم. . از آنها نيستيم که بگوييم يا ميآيم و اينهايی که من ميگويم بايد داشته باشيد. در غير اين صورت هر کس ديگری کارگران را به هر راهی برای مبارزات دموکراتيک آزادی خواهانه بکشد، ضد طبقهی کارگر است. در آن صورت ميگويد فقط يه نفر ، يک جريان هست در جهان که ميتواند منافع کارگر را بشناسد. آن هم حزب ماست. و بعد هم خودشان يک چند نفری بيشتر نيستند که در خارج از کشور نشسته اند هی از اين حرفها برای هم تيکه پاره ميکنند و تجزيه می شوند بعد هم اولين کاری که ميکنند اين است که فحش ميدهند به ملتی که وطنش را دوست دارد. يعنی خيلی از دلايل که در خيابان آمده اند به خاطر اين است که وطنی که دارند در آن زندگی ميکنند ،سرمايههای زندگی شان در آن هست دارد به غارت ميرود. ولی به محضی که اين را بگويی ، ميگويد که آهان اينها ناسيوناليست هستند و قابل اعتماد نيستند. پس معلوم نيست که خودش به زبان فارسی تلويزيون گذاشته برای ايران. چرا نميروند به نيجريه و مبارزاتشان را آنجا نميکنند. ديگه بابا چرا بند کرده ای به ايران. اينقدر دغلی ميکنند که نشان دهندهی اين است که اتفاقا کارگران و چپها را از حرکت واقعی دور کنند. اما بحث ما اين است که بله طبقهی ميتواند به خاطر خواستههای دموکراتيک وارد عمل بشود. ولی برای آنکه دچار اشتباه نشود اعتصاب نفتگران را بکند و حکومتی را سرکار بياورد و جانشين حکومت قبل بکند که بلافاصله دستش را قطع کند.
چرا تاريخ مهمترين علم بشری است؟ برای همين قانونمنديهاست که به دست ميدهد. رياضيات هم ميخواهی ياد بدهي، به قول تروتسکي، بايد بر اساس تاريخش درس بدهی. نميتوانی از اول بيايی و معادلات ديفرانسيل يا جبرو..را درس بدهی . بايد بيايی از آن اغاز شروع کنی. تاريخ اين درس را ميدهد که اين بار ، تازه اين بار هم ممکن است ما اشتباه کنيم. اين به اين معنا نيست که نبايد وارد عمل شد. به نظر من اين بار اين پيش انديشه را طبقهی کارگر دارد وکاملا هم قابل فهم است که من دارم هزينه ميدهم، وضعم اين است خرابتر هم ميشود. تک تک ما دستگير بشويم، زن و بچههايمان از اين که هست بدبختتر ميشوند، درحالی که نميبينم که رهبران جنبش حتا بپذيرد حقانيت پديده ای به نام سنديکا را بپذيرند.، اسم بردن از طبقه هم برايشان تابو است. به اين دلايل است که به صورت جمعی عقب ميکشد. اگر رهبری هم ازميان آنان بگويد به طور ماهيتی و جمعی برويم به جنبش در جواب ميگويد تو داری کار سياسی ميکنی. تو مثلا فلان حزبی. تو مييی که اول برويم انتخابات و رای بدهيم و بعد پشت رهبريش برويم و او به قدرت بردس تا بعد چه شود؟ به گمان من اين حرفها افراطی نيست. ما داريم حرفهای خيلی متعادلی ميزنيم. به اين معنا که ميگويم يک جريانی در جامعه به راه افتاده است که مستقل از جنگ قدرت و قالب فکری رهبری سياسی بخشی از آن، جريان خواستههای دموکراتيک است. ما اصلا نميدانيم اين جريان همهشان رهبری يک شکل دارند يا نه و تازه نميدانيم رهبری رسمی اعلام شدهاش چقدر پوست بياندازد و يا نه خودش را عوض کند يا نه و اصلا بپذيرد که راست يا نادرست وارد عمل شود. همهی اينها از طريق (learning by doing) است. همهی اينها از طريق پراکسيس است. وارد عمل شدن است. نه از راه دور سنجهای نداريم. کنترل از راه دور که مثلا کره ماه را شناسايی کند، اطلاعاتش را بياورد و بگويد ته دل اينها چيست. کارگران درعمل است که ميدانند و ميتوانند بيايند . وقتی هم که به ميدان ميآيند ميبينند رهبری يک جريانی هنوز هم که به قدرت نرسيده است کوچکترين انتقاد را برنمی تابد. وقتی بهشان ميگوييم سرکوبهای دههی 60 را محکوم کنيد؛ ميبينيم که خود اين حرف و گويندهاش را محکوم ميکنند. بخش مجرب و مبارز کارگران، برای اين چيزهاست که نميآيد. اما اينکه نميآيد به اين معنی نيست که نبايد درجای ديگر فعاليتش را انجام دهد. اين که يک جريانی کارگری به حد کافی کارگری نيست، نافی يک جريان کارگری نميشود. او بايد کار خودش را بکند ضمن اينکه کماکان بايد يارش را در خود اين جنبش پيداکند.
خود اين جنبش که داريم از آن حرف ميزنيم، قبل از 21 خرداد چيزی نبوده است. اگر چيزی که هيچی نبوده، پس اين مردمی که آمده اند 90درصد شان مال چه هستند؟ پس اين واقعيت است خود اين عينی است. نبايد اينها را بچسبانيم به گذشته و بگوييم که همهی اينها از اعماق دههی 60 ميآيند و سرکوبگرند. اينطور نيست. برای اينکه سن متوسط شرکتکننده اجازه نميدهد که آنها را بشناسند. ضمنا جنگ قدرت را هم در آن بالا ميبينيم و ميشناسيم. به اين سبب به گمان من عمل و کنش اجتماعی از طريق آگاهی و از طريق تجربهاندوزی در عمل و به ويژه يادگيری از درسهای تاريخی ميتواند به رهبری نوين اين جنبش کمک کند و درجهتدهی آن تاثير بگذارد. من به نگرش جبههای کاسبکارانه اعتقاد ندارم و بگويم حالا تا يک جا با هم هستيم. دعوا و سنگهايمان را بعد وا ميکنيم. نه اينجوری نيست. از اول يک تحليل معين و يک خواستههای که مورد نياز همگان در جامعه و خواستههای دموکراتيک همانطور که ايشان گفتند. طبقهی کارگر از مدتها پيش برای آزادی مبارزه ميکرده است. مثلا خواست تشکل داشته است. کارگران شرکت واحد مگر چه ميخواستند؟ اول تشکل را ميخواستند. کارگران فلزکار مکانيک مگر چه ميخواهند؟ کارگران لاستيک البرزچه ميخواهند؟ تشکل خود را . در کنارش خواست زندگی هم هست. خواست اقتصادی هم هست. همين طور طبقهی متوسط مدرن که در جنبش سبزها همکاری کرده و مداخله ميکند در کنار خواست دموکراتيک که خواست آراست، خواست صنفی هم ميتواند داشته باشد و دارد. معلمها هم ميتوانند در آنجا بگويند من هم آرايم را ميخواهم. يک نفر را نگذاری بالای سر من و وزيرش کنی. من ميخواهم يکی باشد با او مذاکرهای سازنده و آزاد و موثر داشته باشم و به او بگويم آقا اولويت من اين است نه فرستادن پولها به خارج از کشور. برای او هم که خواستههای صنفی اش را مطرح ميکند خيلی خوب است. و بايد هم مطرح کند. منتها من گمان ميکنم که در اينجا تنگ نظريهای اکونوميستی و ديدگاههای ؟؟؟ خيلی خشک و کاسبکارانه هم در کار است خاصه در کار اصلاحطلبان خيلی دولتی. اين آن چيزی نيست که معيار حرکت باشد و تحليل داشته باشد.
در انتها من به شخصه از صحبتهای اميد يعنی دکتر مالجو رفيق عزيزم بسيار استفاده کردم از او و شما سپاسگزارم.
- ما هم از شما و آقای مالجو ممنونيم.
دکتر فريبرز رييس دانا و دکتر محمد مالجو
- با سلام و تشکر از آقايان، دکتر رييس دانا و دکتر مالجو، که اين وقت را در اختيار ما قرار داده اند تا اين گفت و گو را در زمينه طرح هدفمند کردن يارانهها داشته باشيم. بدون هيچ مقدمهی ديگری به بحث اصلی ميپردازيم. لايحهی هدفمند کردن يارانهها تصويب شده است. ميدانيم که يکی از پيش شرطهای پيوستن به سازمان تجارت جهانی حذف سوبسيدهاست . اينکه سوبسيدها چه هستند واينکه با تجربه ای که ما داريم در شرايط خاص اقتصاد ايران چگونه عملی ميشود، بحث جداگانه ای است. در حال حاضر ميدانيم هر کدام از اين پيش شرطها وقتی بخواهد در ايران اجرا شود شکل و شمايل ايرانی به خودش ميگيرد. از جمله خصوصی سازی که وقتی نگاه کنيم بيشتر اختصاصی سازی است . پس از اين نقطه آغاز ميکنيم که شرايط اقتصادی ايران چگونه است و اين حذف سوبسيدها ميتواند چه تاثيری در آن داشته باشد؟
رييس دانا: يک نوع گذار دارد اتفاق ميافتد. به اين معنا که سرمايهها قدرت اقتصادی ، مديريت منابع مادي، منابع مالی و بانکی و اقتصاد ملی و زيرساختها از دولت و قسمتی از بخش خصوصی در حال انتقال به نهادهای نظامی کشور است. اين سهمی که بخشهای نظامی مستقيم و غيرمستقيم در اقتصاد دارند، تا کنون يکی از بی سابقه ترينها در تمام جهان بوده است. ده سال پيش چنين نبود. از آغاز دهه ،80 دورهی دوم رياست جمهوری خاتمی پرشد. بعد از روی کار آمدن دولت نهم به نظر من اين جريان نهادينه شدو سرعت گرفت و حجم بسيار زيادتری از منابع جابه جا شدند. خيلی چيزهای جانبی ديگر هم اينجا به اين گذاری که اتفاق ميافتد مربوط ميشود.
دو سه اشاره کنم به اين بحث که منشا اصلی (و البته نه تمامی پيکره و بدنهی) وقايع بعد از انتخابات دورهی دهم رياست جمهوری بود. آنکه منجر به بوجود آمدن جريان جنبش سبز شد، مقدار زيادی در ارتباط با همين گذار است. نکتهی ديگر بحثی است که اين روزها در بارهی کودتا پس از انتخابات دورهی دهم ميشود . گمان ميکنم که اين کودتا، اگر نام آن کودتا باشد، حالا اتفاق نيافتاد. کودتا ميتواند لباسهای متفاوتی به تن کند. ميتواند چکمه به پاکند يا گيوه. ميتواند با چهرهی دژم باشد يا با ساز و آواز به ميدان بيايد. می تواند با کارکرد و ابزار نظامی باشد و يا نباشد. کودتا به نظر من زمانی اتفاق افتاد که اين گذار و دست به دست شدن منابع اقتصادی اتفاق افتاد، يعنی در دورهی نهم. در جريان اين گذار موضوع يارانهها اهميت پيدا ميکند و دولتهای قبلي، نه ميخواستند به يارانهها را به اين شکل دست بزنند، نه ميتوانستند و نه صلاح ميديدند. با اينکه دولت خاتمی يک جهت گيری قوی اقتصادی نوليبرالی داشت ، اما در مقابل رعايت خيلی از جنبهها را ميکرد. همين دولت خاتمی نتوانست يا نخواست همهی جنبههای منفی سياست تعديل ساختاری را مهار بزند. از همان زمان هم نشانهها و علايم خيلی جدی وبرجسته ای وجود داشت که در بخش رقيب يعنی سرمايه داری ميليتاريستی در حال شکل گيری وقدرت گيری است. اين سرمايه داری که به قدرت رسيد به چند دليل برنامهی يارانهها را در دستور کار قرار دارد. يک بهانه اين بود که از برنامهی سوم تدراک هدفمند کردن يارانهها و نوعی تثبيت و جابه جايی ديده شده بود. بايد در اينجا ريشههای سياستهای خاص آن دولتها را نيز در نوليبراليسم بشناسيم. اما دليل ديگردولت اين بود که تفسير اصل 44 و نقش اين اصل در خدمت اين دولت قرار گرفت. پشتيبانی بسيار زيادی را دولت نهم از حيث قدرت عالی سياسي، نظامي، روحانيت و ايدئولوژيک بدست آورد . بنابراين امکان را بدست آورد که اين تحول و اين تغيير را انجام دهد . دليل ديگر اين بود که خود دولت احمدی نژاد به شدت مايل به چنين کاری بود. اين توضيح را لازم ميدانم که اين دولت راستگراترين دولتی است که تا کنون ايران به خودش ديده است. بعضی موقعها آدمها اشتباهی طولانی مدت ميکند . چهل سال نهضت آزادی يکی جريان ليبرال خوانده ميشد به نحوی که فکر ميکردی نهضت آزادی نمايندهی ليبرال ترين جريانهای اقتصادی و سياسی ايران است، ولی وقتی شما برنامههايی را که برای توسعهی اقتصادی توصيه ميکنند و ميبينيد که حتا مديرکلشان ، ابراهيم يزدي، هم هرگز به اندازهی برنامههای آقای احمدی نژاد در حوزهی اقتصاد راست گرا نيست. هرگز نيست. به هر جهت اين دولت به شدت سياستهای تعديل ساختاری را پی ميگيرد. به خاطر پوپوليسم و عامه گرايی با برنامه سعی ميکند خودش را زير وجهه چپ و عدالت اجتماعی و اقتصاد مردمگرا هم پنهان بکند. يکی شانسی هم که آورده و آن هم برخوردش و اختلاف سياسياش با امريکا که منجر به نزديک شدن با دولت چاوز و مورالس و ديگران شده است. همهی اينها اين اشتباه را دامن ميزنند. بنابر اين اين دولت در سايهی اين عوام فريبيهاهم جلو ميرود و سياست مربوط به حذف يارانهها را پيش ميبرد. چيزی را که دولتهای قبل جرات نکردند. اما چيزی که باز هم به دولت بيشتر جرات داد، همين مشارکت هشتادو پنج درصدی اعلام شدهی مردم در انتخابات است که وارد بحث ديگری ميشويم. اين آمار درست يا نادرست به نام نظام و دولت او مصادره شد. از بحث تقلب يا عدم تقلب يا صحت آماری فرار نميکنم، ميگذارم برای وقت ديگر. به هر حال اين پشتيبانی را از روزهای اول هم مسولان عالی رتبهی کشور اعلام کردند بدين سان که وقتی ميرويد رای ميدهيد يعنی رای به نظام ما دادهايد. بنابراين اين پشتوانه را هم به نفع خودش برداشت. دست کم در حوزهی يارانهها و پشتوانهی آن گفت کاری که من ميکنم، مردمی است و مردم با ما ميآيند. ديگر نميآيد بگويد که الان در شيراز و اصفهان رفتم استقبال کنندگان پنجاه تا نود درصد کاهش پيدا کرده است. چرا؟ به خاطر اين که اين سرمايه داری ميليتاريستی که دارد جايگزين سرمايه داری گذشته ميشود، ناگزير است از ابزارهای قدرت و انواع ويژهخواری استفاده کند. در اين مورد ما تجربهی خيلی جاها را داريم . در روسيه، چين، هند وقتی نظام سرمايه گسترش يابنده شکل گرفت سرمايه داری مافيايی و گانگستری پيشاهنگان حضور در صحنه بودند.
باری اين سرمايه داری ميليتاريستی در واقع نيازها و ضرورتهای خاص خودش را داشت که يکيشان حذف يارانهها بود. آرزوی سرمايه داری نوليبرال و نومحافظه کار (در آخر الگوی دولت احمدينژاد)حذف يارانههاست. برای اينکه ميخواهد نيروی کار را تبديل به کالا بکند و در بازار رهايش کند. مسووليتی برای حمايت از دستمزدها وسطح زندگی مردم برعهده نگيرد. اين مسئوليتها مانع حضور سرمايههای خارجی ميشود که دولت با ولعی شگفتآور به دنبال آن است. ما در طرحهای عمرانی و مطالعات اقتصادی مشخصا ميبينيم که مرتب توصيه ميکنند کاری بکنيد،حتا شده پول زيادی هم بدهيد که طرحهای شما را يک مشاور خارجی تاييد کند. در موارد زيادی ميدانند که يک مشاور خارجی ده درصد اطلاعات و توان تحليل يک مشاور داخلی را هم ندارد، ولی باز ميگويند تاييد او را بگيريد. برای اينکه ميخواهند راه را برای سرمايهداری خارجی باز کنند. سرمايه داری خارجی اتحاديه و سنديکا دوست ندارد. يارانه دوست ندارد. فقط آمده که بر بنياد کارگر ارزان يک مقدار کارش را جلو ببرد. آمده از بيکاری استفاده کند و حتا به قيمت پايين آمدن دستمزدها.
از اينکه بگويم به هر حال هر کدام از دولتهای قبل اگر در حال حاضر به قدرت ميرسيدند، با يک بحران اقتصادی بزرگ هم روبرو بودند. هزينههای چسبندهی دولتی بسيار بالا رفته است که مقدار زيادی از آنها هزينههای نظامی و خريدهای نظامی است. مقدار زيادی از آن پولی است که دارند پخش و پلا ميکنند برای آن دو سه ميليون نفری را که در حال حاضر به يراق و پا در مرکب موتور در اختيار دارند. در آمد نفتی در فاصلهی يک سال از 60 ميليادر به 30 ميليارد رسيده است. در چنين اقتصاد پرهزينهای اين کاهش درآمد نفتی يعنی فشار بر توان حکومت. بعد هم درست است که بخش خصوصی ايران، بخش خودمونی و خصوصی شده، به شدت قدرتمند شده است. چک ميکشند سی درصد فولاد خوزستان را ميخرند، پنجاه درصد مخابرات را ميخرند، بانک درست ميکنند. اما اين شبکهی قدرت الان نياز به اين دارد که زمينههای کاهش تعهدات دولت کالالی شدن کار را را هر چه بيشتر برای خودش آماده کند. و بخش دولتی هم هنوز با اينکه داراييها را منتقل ميکند، از هزينههايش کم نشده است. در نتيجه تنها جايی که مناسب بوده و ميتوانسته به آن حملهور شود، حقوق مصرفکننده، سطح زندگی کارگران و مردم و طبقهی متوسط عادی و بازنشسته و جوانهايی است که آسيب پذيرند. از يک طرف ده بيستاز آموزش دانشگاهها تا رسانهها سال تبليغ ميکنند که تصديگری دولت بد است، يارانهها چيز بدی است. از طرف ديگر با عوامفريبی می گويد"مردمی هستيم و اگر خصوصی سازی می کنيم مردم يادمان نميرود. آنقدر وجدان کاذب گروه های مختلف ساخته می شود تا نوبت به ضربه ی اصلی برسد.
باری دولت از اين بهانهها استفاده کرد و اين ضربه را ميزند که دامن دولت را از بحران نجات بدهد.معنای ديگر اين است که سرمايهداری نظامی بتواند همواره کار خودش را جلو ببرد و با سرمايههای جهانی به پيوند برسد. حالا ديک چنی در عراق سرمايه دار بزرگ است . من اصلا بعيد نميدانم که مثلا يکی از اين نهادهای نظامی وابسته به دولت برود با ديک چنی برای ساختن مثلا فرودگاه نجف وارد سرمايه گذرای شود. آنها خيلی برايشان اين ايدئولوژيها و برخوردها با امريکا و غيره تابو نيست. آن چه که تابوست پرداختهای يارانهها بود که به نظر من به سمت حذف آن دارند حرکت ميکنند نه هدفمند کردنش.
- آقای دکتر مالجو نظر شما چيست؟ به نظر شما آيا دولتهای قبلی نميخواستند طرح حذف سوبسيدها را اجرا کنند يا نميتوانستند؟ آيا برای روی کار آمدن اين دولت نظامی ضرورتی اين چنينی هست؟ يعنی ميتوانيم اين طور برداشت کنيم که ضرورتی برای پيش بردن همين شروط بانک جهانی و سازمان تجارت جهانی وجود دارد؟ يا نه؟
دکتر مالجو: نهادهای تصميمگيرنده در خصوص طرح هدفمندسازی يارانه ها متنوع هستند، مثلاً مجلس و شورای نگهبان. اما من پاسخ به پرسش شما را صرفاً در چارچوب عزم جزم قوه مجريه برای اجرای اين طرح میدهم. عزمی که در قوۀ مجريه برای اجرای اين طرح وجود دارد محصول توافق بين دو گروه متمايز است. يک گروه عبارت است از بدنهی کارشناسی و تکنوکراتيک دولت که مثلاً اقتصاددانان دانشگاهی يا کارشناسان اقتصادی دولت و مسولان اجرايی رده های ميانی را دربرمیگيرد. گروه دوم نيز مديران ارشد قوهی مجريه هستند که ميتوانيم تحت عنوان هيات دولت شناسايشان کنيم. به نظر من توافقی که هر يک از اين دو گروه برای اجرای اين طرح دارند از دو منبع متفاوت سرچشمه ميگيرد. بايد انگيزهها و عزم جزم هر گروه را برای اجرای اين طرح مستقل از همديگر بررسی کنيم.
من ابتدا به انگيزۀ کارشناسان اقتصادی و بدنهی تکنوکراتيک دولت ميپردازم. در سالهای پس از جنگ به تدريج زمينههای تسلط نوع خاصی از تفکر اقتصادی هم در بدنهی اجرايی دولت و هم در دانشگاهها و رسانهها فراهم آمد و ما شاهد نوعی هژمونی فکری تفکر اقتصادی دست راستی بوديم. به اين معنا که بهترين شيوهی تخصيص منابع را عمدتاً اتکا به نظام بازار می انگاشتند. بر اساس اين باور، قيمتهای بازار آزاد میتواند بهترين نوع تخصيص منابع را در نظام اقتصادی به بار آورد. اين نظر در ميان بخشهای گستردهای از اقتصاددانان، رسانهها و از رهگذر اينها در افکار عمومی مقبوليت پيدا کرده است. من اين جا کاری به درست و غلط بودن و نيز نقدهايی ندارم که ميتوان به اين ايده وارد دانست. اما تسلط اين ايده بر اذهان يک واقعيت تجربی است. در چنين چارچوبی هدفمندسازی يارانهها گامی برای واقعی کردن قيمت يک سری از کالاهای استراتژيک به حساب میآيد، از جمله مثلاً بنزين. استدلال بر اين است که اگر معيشت جامعه به دست قيمتهای واقعی سپرده شود، هم مصرفکننده و هم عرضهکننده در هر زمينهای به تخصيص بهينهی منابع مبادرت می ورزند. از منظر اين ديدگاه، دسترسی به تخصيص بهينهی منابع در گرو اين است که نهادهايی غير بازاری کمترين دخالت را در چرخ معيشت جامعه داشته باشند. بنابراين اگر ميان بخشهای گسترده ای از بدنهی کارشناسي، اجماعی در خصوص حرکت به سمت هدفمند کردن يارانهها وجود دارد، عمدتاً از باور به نوعی ايدئولوژی اقتصادی سرچشمه می گيرد. مجموعهای از کارشناسان اقتصادی نه فقط در دولت کنونی بلکه در دولتهای 16 سالهی پس از جنگ که چنين باوری دارند به تدريج و آهسته آهسته با گسترش اين ايدئولوژی اقتصادی در ايران به اين باور رسيدهاند. اين مجموعه از اقتصاددانان و کارشناسان دولتی از مدتها پيش به زمينههای اجرايی چنين طرحی انديشيده اند و اين طرح را به اين يا آن شکل روی ميز سياستگذاران و تصميم گيرندگان ارشد گذاشتهاند. اما فقط در زمان دولت فعلی است که اجرای اين طرح با مقبوليت تصميم گيرندگان مواجه میشود.
حالا میرسيم به انگيزهی گروه دومی که اشاره کردم، يعنی مديران ارشد در دولت فعلی. انگيزه های توافقی که مديران ارشد دولت فعلی در خصوص اجرای طرح هدفمندسازی يارانه ها به عمل آوردند کاملاً با انگيزه های گروه اول متفاوت است. به دلايلی که محل بحث ما نيست، دولتهای قبلی اجرای اين طرح را به صلاح ندانستند. اما همين طرح در نهايت، مقبول بازيگران اصلی قوهی مجريه و هيات دولت و تصميم گيرندگان سياسی در دولت فعلی قرار گرفت. حالا برای مطالعهی انگيزههای اين گروه اخير بايد به فضای کاملا متفاوتی وارد شويم که ضرورتاً هيچ ربطی به ايدئولوژی اقتصادی ندارد. انگيزۀ دولت فعلی ضرورتاً اين نيست که تخصيص منابع به طرزی بهينه صورت پذيرد. اجازه دهيد بحثم را با يک دورخيز شروع کنم.
ببينيد دقايقی پيش آقای رييس دانا فرمودند که دولت نهم و دهم ليبرال ترين دولتی است که در طول تاريخ اخير ما وجود داشته است. کسانی نيز هستند که خلاف نظر ايشان را دارند. تا همين دو سه سال پيش خيلی ها معتقد بودند که دولت نهم چه در شعار و چه در عمل چپ گرا و خواهان عدالت اجتماعی است. اما من شخصاً با اين هر دو نظر مخالف هستم. به نظر من، مفاهيم سنتی دولت چپگرا و دولت راست گرا برای توضيح دولت نهم اصلاً کفايت نمی کند. برای تبيين و فهم دولت نهم ما به مفاهيم جديدتر و رساتری نياز داريم. در سال دوم حاکميت دولت نهم بود که من مفهوم جديدی را پيشنهاد کردم که اين جا هم در خدمت شما اجمالاً شرحی از آن به دست میدهم.
گرايش نوظهور در دولت نهم و دهم را من گرايش به حک شدگی اقتصاد در سياست می خوانم. اين گرايش يعنی حرکت به سمت نوعی نظام اقتصادی که در آن مناسبات معيشتی و اقتصادی جامعه عمدتاً تحت تأثير الزامات و ملاحظات سياسی بخش کوچکی از طبقۀ سياسی حاکم شکل میگيرد و تحتِ شعاعِ منطق سياسی مورد نظر همان گروه تعيين میشود. يعنی اين دولت به اجرای آن دسته از سياستهای اقتصادی مبادرت میکند که بتوانند در خدمت تحقق اهداف سياسی بخش کوچکی از طبقۀ سياسی حاکم قرار بگيرند. گاه سياست های اقتصادی چپگرايانه به پيشبُرد اهداف سياسی اين گروه کمک میکند و گاه سياستهای اقتصادی راستگرايانه. نه منطق اقتصادی يا منطق اجتماعی بلکه منطق سياسی است که بر سياست گذاریهای دولت فعلی در زندگی اقتصادی حاکميت میکند. برخلافِ منطق اقتصادی و منطق اجتماعی که همواره جهتگيری های مشخصی دارند، جهتگيری منطق سياسی از يک موقعيت به موقعيتی ديگر چه بسا متفاوت باشد. دقيقاً به همين دليل است که دولت فعلی همواره انگار اهدافی معين اما برنامه هايی نامعين داشته است. بنابراين دولت گاه در پوشش اجرای سياستهای دست چپی و گاه در پوشش سياست های دست راستی همواره عمدتاً درصدد تحقق اهداف سياسی بخش بسيار کوچکی از طبقۀ سياسی حاکم بوده است. بسياری از سياستهای اقتصادی دولت در حدوداً پنج سالۀ اخير مصداق اين بحث هستند.
محوری ترين هدف سياسی دولت نهم را میتوان تلاش برای ارتقای طبقاتی بخش کوچکی از طبقه سياسی حاکم دانست که تا پيش از دولت نهم نه در رأس بلکه عمدتاً در ميانۀ هرم قدرت سياسی و ثروت اقتصادی قرار داشتند، نوعی بازآرايی طبقاتی جامعه که به زيان بورژوازی پساانقلابی اما به نفع مجموعۀ کسانی از طبقۀ سياسی حاکم است که همپيمان دولت نهم هستند. اين هدف کلی را میتوان به چند هدف جزئی تر تجزيه کرد. اولين هدف عبارت است از زمينه سازی برای انتقال دارايی های دولتی به نخبگان و توده های وفادار به گروه سياسی مذکور. مثلاً تحولات اخير در خصوص بازخوانی اصل 44 قانون اساسی را به نحوی که در دولت و مجلس پيش میرود از اين زاويه میتوان نگاه کرد. در عين حال، سياست خصوصی سازی بخشی از دارايی های دولتی به پيش شرط های ديگری نيز نياز دارد. مثلاً جرح و تعديل هايی که در پيش نويس اصلاحيۀ قانون کار در وزارت کار دولت نهم مطرح شد از سويی دست کارفرمايان را برای اخراج شتابان کارگران باز می گذارد و از ديگر سو کارگران را کماکان نابرخوردار از حق تأسيس اتحاديه های کارگری مستقل نگه میدارد. اين يکی از لازمه های خصوصی سازی های گسترده ای است که در جريان است. دومين هدف عبارت است از بسيج منابع مالی برای گروه های وابسته به دولت . واگذاری پروژه های اقتصادی بزرگ به برخی ارگانها بدون مناقصه از همين زاويه قابل فهم است. همچنين کاهش نرخ بهرۀ بانکی که منابع مالی گسترده ای را برای وام گيرندگان دانه درشت به ارمغان می آورد در همين راستا معنا می دهد. سومين هدف عبارت است از توزيع منابع مالی ميان آن دسته از شهروندانی که بالقوه می توانند از گروه سياسی مذکور حمايت سياسی به عمل بياورند. مصرف بی رويه از صندوق ذخيرۀ ارزي، سفرهای استانی سابق هيأت دولت، و حتی طراحی سهام عدالت را میتوان از ابزارهای تحقق همين هدف قلمداد کرد. سرانجام چهارمين هدف نيز عبارت است از زمينه سازی برای حفاظت کليت طبقۀ سياسی حاکم از شر تحريم های بين المللی. مثلاً به نظر میرسد سهميه بندی بنزين نه ضرورتاً بر مبنای منطق اقتصادی يا منطق اجتماعي، بلکه بر اساس منطق سياسی به اجرا گذاشته شد تا در شرايط اضطراری به نحوی ناگهانی به جامعه شوک وارد نشود.
اين مثالها عمدتاً نشان میدهند که در دولت های نهم و دهم اين منطق سياسی است که در طراحی و اجرای سياستهای اقتصادی حرف اول را میزند. به اين معنا دولت فعلی همواره کوشيده است تا اقتصاد را در خدمت اهداف سياسی بخش کوچکی از طبقۀ سياسی حاکمه قرار دهد، بدون توجه به منافع ساير گروه ها در طبقۀ سياسی حاکم و بی هيچ عنايتی به منافع تودههای مردم. من اسم اين رويه را حک شدگی سياسی گذاشته ام، يعنی حک شدن اقتصاد در سياست.
با اين مقدمۀ مفصل حال میتوان هدفمند کردن يارانهها را نيز از اين زاويه نگاه کرد. اگر هيأت دولت دربارۀ اجرای طرح هدفمندسازی يارانه ها توافق دارد، مبنای تعهدش به اين طرح با انگيزه های بدنۀ کارشناسی کاملاً متفاوت است. هدف دولت از اجرای اين طرح کاملاً سياسی است. اولاً میخواهد خودش را حتی المقدور از شر هزينه های اجتماعی خلاص کند؛ ثانياً میخواهد زمينه های تسريع انباشت سرمايه به دست بورژوازی نوظهور وابسته به خود را بيش از پيش فراهم بياورد؛ ثالثاً میخواهد در جابجايی هزينههای دولت از سمت هزينه های اجتماعی به سمت هزينه های امنيتی که معطوف به مصرف در ماشين سرکوب است دست بازتری داشته باشد؛ رابعاً میخواهد در بازتوزيع منابع مالی حاصل از طرح هدفمندسازی يارانه ها بيش از پيش بکوشد تا حمايت سياسی گروه های وابسته به خويش را خريداری کند. دولت فعلی میداند که به هيچ وجه حمايت سياسی طبقۀ متوسط را با خود ندارد، لذا بابت از دست دادن آنها و نارضايی های اقتصادی طبقۀ متوسط بيش از اين نگرانی ندارد. همۀ تلاشش درصدد کاناليزه کردن منابع مالی به سمت اقشاری از جامعه است که يا از همپيمانان خودش هستند يا بالقوه محتمل است که حامی سياسی اش باشند.
- برداشت من از صحبتهای آقای مالجو اين است که دولت اين طرح را برای اهداف سياسی شروع کرده است. يعنی يک سری فعاليتهای اقتصادی و کارهای اقتصادی از جمله هدفمند کردن يارانهها برای رسيدن به يک سری اهداف سياسی. آقای رييس دانا ميخواستم بدانم شما نيز با اين برداشت موافقيد يا نه؟ آيا اين راهکارهای اقتصادی تکنوکراتهايی ،که گفته شد نمايندهی ايدئولوژی نوليبرالی ونهادهای سرمايهداری بين المللی در ايران هستند و دارند آن را تبليغ ميکنند، برای پياده شدن اين سياستهاست ؟
رييس دانا: بر اساس صحبتهای خود دکتر مالجو ،می خواهم بگويم که اصليترين انگيزههای طرح هدفمند کردن يارانهها انگيزههای طبقاتی است. البته من از صحبتهای ايشان نشنيدم که بگويد انگيزههای طبقاتی را در اين بحثها کنار بگذاريد. من بيشتر اين را متوجه شدم که ايشان ميگويند برخی از اين پرداختها يا جنبههای اصلی اين سياستها از اصل وفاداری برای يارگيری اجتماعی دارد انجام ميشود. به هر شکل من برای اينکه بحث پيش برود فرض ميکنم که نظر دکتر مالجو اين بوده که تحليل طبقاتی را در تحليل هدفمند کردن يارانهها به کار نبريم. اين را فرض ميکنم تا تاکيد کنم و بگويم بايد به کار ببريم. با توجه به اين که در آخرين گفتهشان، فرمودند: "انباشت سرمايه به دست طبقهی نوظهور." بله هيچ چيز به اندازه اين گفته، موضوع را طبقاتی نميکند. طبقهی نوظهور همان صاحبان انباشت سرمايه و ثروتهای ملی ودولتياند که بيش از اين ثروتهايی که در دست دولت بوده و حالا ميخواهد اينها را به خود، چونان بخشی از سرمايه داری خودی منتقل کند که همان سرمايه داری ميليتاريستی است. ما به اين ميگوييم تحليل طبقاتی. اصلی ترين تحليل اين است. اما اينکه اقشاری را مورد حمايت قرار ميدهد که نه کارگرند و نه سرمايه، در واقع جنبهی عوام فريبانه و پوپوليستی دارد. اين جنبهاش را بايد سياسی بگيريم. برای اينکه ميخواهد به اين وسيله اولا يک لايه دو سه ميليونی را به عنوان نيرويی که حاضرند حق الزحمه بگيرند وبه خيابان بيايند، به طور موظف در خدمت داشته باشند و بعد برای عوام تبليغ کند و بعد هم بحران امروز را به فردا بيفکند.
اما فردا اين پرداختها، يعنی پرداختهای نقدی يارانه ای که ايشان به عمل ميآورد در مقابل تابش آقتاب تموز تورم بخار خواهد شد و تازه آن موقع است که به هر کس که دلشان بخواهند پول ميدهند و اتفاقا آن کسان را برای انباشت سرمايه ميخواهند. من گمان نميکنم که اين انباشت سرمايه را ميخواهد برای عدالت اجتماعی. اگرميخواست نميسپرد به دست افراد وابسته به خودش. اجازه نميداد سالانه 15 ميليارد دلار از کشور فرار کند. اجازه بدهيد يک رقم ديگر خدمتتان عرض کنم. که مشخص شود چقدراين مساله طبقاتی است. ميگويند سالانه ده تا 20 ميليارد دلار با اين طرح صرفه جويی ميشود. يعنی به طور متوسط 15 ميليارد دلار درآمد. اين خودش يعنی نيمی از درآمد نفت و آن وقت صرفهجويی را دارد بازی سياسی ميکند سرنوشت کل آن را بدهند دست خودش. کل ابزارش را بدهند دست خودش و بعد بر آن اساس او بخشی از آن را برای نيروهای خودی خرج کند که چه بشود؟ آيا ميخواهد به آنها عدالت برساند؟! ما که ميدانيم نه. اگر اين کار را ميخواهد بکند اصلا انتقال واحدهای دولتی ، سرمايهها و اين منابع به دست خوديها يا آن طبقات نوظهور يا بخشی از روحانيت و بخشی از بازار از چه روست؟ بنابراين نيروی اصلی آنجا دارد شکل ميگيرد. ممکن است يک نفر بگويد باشد، اين اتفاق دارد ميافتد. انباشت سرمايه به نفع يک بخش خودمانی است اما به هر حال صورت ميگيرد. اين هم مهم نيست. مهم آن پولی است که دارد برای بسيجيها ميدهد.
خوب فکر نميکنم در تحليل اقتصاد سياسی و تحليل تاريخی بتوانيم اين دومی را عامل تعيين کنندهی اولی به حساب بياوريم. همچنين چيزی را ما متداول نداريم. متداول اين است که قدرت اقتصادی در جايی دارد شکل ميگيرد. اين به صورت انباشت و به صورت توان اقتصادی نيروی نظامی و ترکيب اين دو تا به اضافهی ارادهی سياسی و ايدئولوژيک ، آنها دارند همه چيز را تعيين ميکنند.
آمديم بر سر عملکردهای اين دولت. ببينيد سه تا چهار سياست را دکتر مالجو برشمردند که نعل و ميخی بود. يعنی سياستهای چپ روانه و سياستهای راست روانه . من به عنوان يک اقتصاددان با ايشان، که ميدانم اقتصاد دان توانايی است، صحبت ميکنم. حاصل جمعی کارهای چپ روانه دولت، بيش از 5درصد کل منابعی نيست که برای کارهای راست روانه اش هزينه ميکند. به سياست کاهش نرخ بهره اشاره کرديد. کاهش نرخ بهره بانکي، اتفاقا برای انباشت سرمايهی ميليتاريستی است. بعد هم وقتی نرخ بهره را کاهش داد، سطح اعتبارات برای نيروهای خودی افزايش يافت. يعنی پول ارزان در اختيار نيروی خودی قرار گرفتن. خيلی ساده. چون ميدانستند آن آقا عرضه و لياقت آن سرمايهدار واقعی را نداردکه آنتروپرونو است. بخش خصوصی برای توليد ميخواهند و دعوا بر سر گشايش بازار است. اما به توليدکنندگان واقعی اعتبار نميدهد. به کسانی ميدهد که مشق صف جمع کردهاند، آن بالا نشستهاندو مدعی هم هستند. تصرف زمين ها و ساختمان سازی های بی حساب و کتاب با پول های ارزان شده است که کار نيروهاي اقتصادی نيروهای نظامي، بی توجه به مصالح و منافع مردم. بورژوازی مستغلات با بورژوازی ميليتاريستی قاطی شده است. بله کاهش نرخ بهره به سود اينها دارد انجام ميشود. تمام امتيازهای زمين شهری را به آنها ميدهند و حاصل ارزش افزوده هم که به خارج فرار می کند.
از سياستهای چپ روانهی دولت ميگويند، توجه داشته باشيد گسترش بيمههای روستايی چندان چيزی نبوده است. طرح شهيد رجايی و بيمهی درمانی روستايی و سرنوشت سالمندان روستايی را در اختيار کميتهی امداد، که مال خودشان است، قرار دادهاند. يعنی وابستگان همين لايهی نوظهور که فرموديد. درمورد انتقال منابع شما گفتيد که منابع را به سمت اين و آن منتقل ميکند. بله به سمت نهادهايی منتقل ميکنند که بتوانند از آنها نيرو بگيرند. مثل بنياد مسکن يا مسکن مهر. در واقع اينها مال خودشان است و از ارادهی بودجهی عمومی خارج ميشود. خزانهداری کل يک سند نميتواند از آنها بخواهد يا نمونهی ديگرهمين بنياد مستضعفان است. الان نهادهايی که پاسخگو نيستند،نهادهايی از اين دست هستند که زير حمايت دولت قرار گرفته اند.
دکترچيزی ميتوانستند بگويند که به نفع فرمايش ايشان بود و آن سهام عدالت است. اتفاقا تمام سهم عدالت يک پوشش پوپوليستی داشت. اماچه گير مردم آمد؟ چيزی بود که کاربرد انتخاباتی داشت. اما در زمانی که سهام عدالت را توزيع ميکردند، 15 ميليارد دلار از کشور فرار کرده است. اين سهام عدالت تمام پرداختی اش به يک ميليارد دلار هم نميرسد. برای سال بعد هم متوقف شد. تمام آن لايهی نوظهور ايستاده اند تا يکی يکی تمام سهم عدالت مردم را از چنگشان در آوردند، آن هم به ثمن بخس. بعد ميروند آن کارخانه را از آن خودشان ميکنند. واحدهای توليد را از آن خودشان ميکنند. دولت به دنبال کارهای درست راستی ، پوپوليستی ظاهرسازانه است. من نگفتم اين دولت ليبرالترين دولت بوده است. گفتم دستراستيترين است. راست گراترين حکومت. ليبرالهای قرن نوزدهمی خارج از حوزهی اقتصاد، ميدانيم آنقدر منش دارد که بگذارد من و شما حرفمان را بزنيم و او هم حرفش را بنزد. آن دوران تمام شده است.
حال چند نمونه از کار اين دولت ميآورم. سرکوب سنديکاها، واحدهای کارگری که دست به اعتصاب زده اند به شدت سرکوب شده اند. زندان رفتند. کتک خوردند . پرونده های جنايت های سی سال پيش آنها رو شده است. حالا فقط شرکت واحد بر سر زبانهاست يا نيشکر هفت تپه. ولی ما بيش از يکصد واحد صنعتی داريم که دچار بحران عظيم کارگری است. و همهی آنها به نوعی سرکوب شدهاند. آيا اين چپروی دولت است؟ اما به اتاق بازرگانی از گل نازکتر نگفتهاند. نگذاشتند حتا برگ کل زير پای بزرگان بازار و موتلفه برود. موقع انتخابات در اتحاديه های کارفرمايی با تيتر 24 روزنامههای زرد وسبز و سياه خبر ميزنند. ولی وقتی که روز اول ماه مي که کارگرانی را ميگيرند که صرفا برای بزرگداشت در پارکی جمع شده بودند و آنگونه وحشيانه ميزنند و تعداد زيادی را دستگير و زندانی ميکنند، دولت و اتحاديههای کارگری ميايستند و حمايت ميکنند. واردات به شدت آزاد شده است، همهی خوديها مجوز واردات گرفتهاند. زمان دولت پنجم وششم تا حدی کنترل به ميان آمد. واردات اتومبيل را جلويش را گرفتند، همان زمان بود که سياستهای تعديل اقتصادی به ايران آمد. دولتهای پيشين نتوانستند اين همه پيش بروند که اين دولت دست راستی ميرود.
کشور شده انبار بنجلهای چينی. کشور ايران شده سولهی بزرگ کالاهای چينی و ترک و مازاد انبارهای امارات. تمام کاسبکاران و سرمايهداران جزء شکست خوردهاند. خود و کارگران زير دستشان متلاشی شدهاند. بيکار کردنهای فراوان، نرخ رشد بيکاری به شدت بالا رفته است و دولت اعتنايی نميکند. نکبتی کردن قانون کا ر در زمان اين دولت اتفاق افتاده است.
حالا آمديم بر سر انتقال واحدهای دولتی . تمام آنها را انتقال ميدهند به نيروهای خودی. اين نيروها مثلا چک ميکشند و 51درصد سهام مخابرات را ميخرند. من اگر عضو دولت بودم تا خون در بدن داشتم نميگذاشتم مخابرات، کشتی راني، کشتی سازي، هواپيمايی ملي، يک ملت را بدهند دست بخش خصوصی. آن هم اين گونه خصوصی که شيفته ی سرمايهداران خارجی هم هست. مگر امريکا ميدهد؟ مگر اجازه داد که بندری در لوس آنجلس را حتا يک سهمش را به امارات بدهند؟ مگر شاه را که ميخواست پان امريکن را بخرد، مسخره نکردند.
اما اينها تا مرزچاههای نفت را هم خصوصی کردهاند. آقای جابر ميآيد فولاد خوزستان را ميخرد. بعد پس ميدهد و قوهی قضاييه حکم صادر ميکند که بايد پس بگيرند. بهره برداری ازمجتمع شهيد رجايی که جز و 9 بندر بزرگ دنيا است، فروخته و خصوصی کرده است. کار به جايی رسيده که شش يا هفت سال قبل يکی از اعضای برجستهی اتاق بازرگانی ، که در آن وقت رييس بود، در مصاحبه راديو تلويزيونی تقاضای خصوصيسازی بانک مرکزی را ميکند. اين همان کسی است که چندماه پيش گفته بود هم حالا يک چک می دهم، نمايشگاه تهران مال من(آخر تا حدی هم رقيب سرمايه داران ميليتاريستی است). از کارهای ديگر آقای احمدينژاد آن که تمام تجربهی 55 ساله برنامهريزی را داغان کرده استو عملا گفت برنامه بی برنامه . فقط راست گرايان ميتوانند اين را بگويند. اين راست افراطی است و سياست يارانهای که آن هم در اختيار اوست. به دستور ايشان تمام بدهی بانکهای ورشکسته را پرداخت ميکنند. اين شده که مثل قارچ بانک ميرويد. سامان، سرمايه ،مولی الموحدين، انصار المهدي، و ...
امتياز تفسير اصل 44 به رييس جمهور داده شده است. مساله کنترل و آن نظارتهای دولتی به آن صورت تماما از بين رفته است. آوردن ماليات ارزش افزوده يعنی انداختن بار مالياتی به دوش مصرفکننده (مردم) چيزی که لنين به آن ميگفت ظالمانهترين اختراعات بشر (مالياتهای غيرمستقيم) که تو برای اينکه بتوانی آن را بگيری بايد به مردم فشار بياوری. عضويت در سازمان تجارت جهانی که تند و تند با آن مخالفت شده، جدی ميشود.
اما فراموش کردن حقوق بشر توسط غرب در ايران. موضوع غرب ديگر کمتر از حقوق بشر و آزادی شده است. موضوع اتم و غنيسازی است. و در بحث غنيسازي، پديدهای به نام حقوق بشر و حقوق کارگری بااولويت لازم وجود ندارد. حقوق کارگری در قلب حقوق بشر است و يا در کنار آن بحث آن ديگری در ميان نيست توسعه اعتبارات بانکی به نفع نيروهای خودی. همهی اينها نشان ميدهد که اين دولت به شدت راست گراست. سياست يارانهاي اين دولت بايد پايهای داشته باشد. چرا اين کار را ميکند؟ شما ميگوييد برای اينکه به يک سری وفادارانش چيزهايی برسد و من ميگويم اين جزيی از تصاحب و انباشت است و برای اين امر انجام می شود. برويم ببينيم يارانهها به چه کسانی داده خواهد شد؟
دعوايی که در خيابانها درگرفت، آرزوهای بخشی از طبقهی متوسط و تحصيل کرده بود. البته بسيار هم اثرگذار بود. مردم به خيابانها آمدند. ناراضی بودند از اين که به آنها بياعتنايی ميشود و حقوقشان ناديده گرفته ميشود. از اينکه اعتراض ميکنند به نتيجهی انتخابات اما با ارعاب و قتل و زندان و شکنجه و تهديد روبرو ميشوند. گروههای متفاوت از مردم عميقا ناراضی بودند و هستند. ما نيز از اين حقوق آنان دفاع ميکنيم، گر چه نه از انگيزه ها و محتوای جنگ قدرت درون نظام . حقيقت اين است که تا قبل از 20 خرداد و 21 خرداد چنين حسابهايی در کار نبود. حقيقت اين است يکی از رهبران اين جنبش 20 سال بود از خانه بيرون نيامده بود و حقيقت اين است کههاشمی که آماج حملات اين جناح قدرت بود، هزينهی انتخابات را ميداد و آمده بود جلوی پيشروی رقيب به سمت منافع خود و خوديهايش را بگيرد. آمده بودند در همين نظام قدرت اجرايی را به دست بگيرند. اگر گرفته بودند توانی به مراتب کمتر از خاتمی برای حقوق بشر و آزادی به نمايش می گذاشتند. از همان آغازجنگ اصلي، جنگ موقعيت اقتصادی بود.
باز در اينجا ميگوييم نقش طبقات را ببينيم.. يعنی اگر نبينيم که در منطقه يک و دو و سه شهرداری تهران که البته يک و نيم ميليون جمعيت دارد و جوانها در آن برجسته و زيادند و به ميدان تظاهرات آمدند.، اما ازساکنان منطقه ،18،19،20،17 بسيار اندک در اين تظاهرات شرکت کردند. تحليلمان پس از بررسی حق، ديگر ريشه يابی نميشود. اگر روی لايه بنديهای اقتصادی بحث نکنيم، چه کنيم؟ چرا محرومان شهری به شکل تودهای نيامدند؟ نه اينکه راضی بودند يا همه فريب دولت را خورده بودند. نه چنين نبود. آنها اميدی به جناح مقابل نداشتند. يعنی رهبری پشتپردهی رفسنجانی آنها را تکان نميداد و در اساس به انتخابات بی اعتنايی کردند يا حتا از روی بياعتنايی و لجاج طرف هاشمی به ميدان آمدند. آنان که انتخابات مجلس هشتم را تحريم ميکردند، يک زمانی 55 درصد بودند. حالا شده اند 25درصد و يا به قول رسمی 15درصد. عيبی ندارد. زندگی بالا و پايين دارد. ولی همان 15درصد کم نيست. اين آقايان ميگويند 15 درصد؛ من ميدانم که آمار انتخابات در يک ضريبی ضرب ميشود که ممکن است تا25 درصد هم باشد. خيلی از اين افراد ِآگاه کارگران آگاه و طبقهی متوسط مدرن را از دست دادهاند. اين دولت هم طبقهی متوسط سنتی را دوست دارد و آنها را می خواهد. در بازار و در جاهای ديگر طبقات مدرن را از دست داده است. اگر تحليلهای طبقاتی را به صورت مکانيکی به کار ببريم ممکن است يک نفر بياييد بگويد سرمايه داری اين است و کارگر اين، و نفهمد سرمايه داری تغيير ميکند و وقتی تغيير ميکند، تحليل طبقاتي، نه اين که از بين برود، جلوه و رنگ آن دگرگون ميشود و چه بسا به چشم نميآيد. مدتها طول ميکشد تا شناخته شود. به نظر من در ايران چنين بوده است. ضمن اين که تحليل طبقاتی روی يارانهها روی وقايع بعد از خرداد و ارتباط اينها را به کار ميبريم. معنياش اين نيست که خواستههای فرهنگی ومبارزات سياسی را فراموش ميکنيم. اتفاقا من از اين تحليلهای فرهنگی و مستقل به جای خود دفاع ميکنم. باز دوباره تاييد ميکنم که بله، مقدار زيادی از اين سياستهای يارانهای در واقع برای يارگيری بوده است. برای متشکل کردن حلقهی وفاداران. اما گمان ميکنم بحث به اينجا تمام نميشود. بحث از اينجا آغاز ميشود. يا دست کم لازم است آن بحث ما در کنار بحث شما برجسته شود.
- نکته ای که شما گفتنيد با توجه به صحبتهای آقای مالجو در حقيقت همان وجه ايرانی شدهی اين هدفمند کردن يارانههاست. قرار است سالانه حدود 20 ميليارد دلار از هزينهها صرفهجويی شود. حالا دولت ميخواهد خودش تعيين کند که آن را چگونه توزيع کند و بخش عمدهی آن را به سمت نهادهای سياسی و نظاميای است که از او حمايت ميکنند. انتقال قدرت به نهادهای نظامی از دولت نهم ودهم شروع نشده است. به دورهی تعديل اقتصادی بر ميگردد که نهادهای اطلاعاتی وارد کارهای اقتصادی شدند و گاه گاهی خبرهای آن پخش ميشد. آنچه آقای مالجو به عنوان سياستهای به اصطلاح چپروانه و راستروانه دولت مطرح کردند، تماما شروط سازمان تجارت جهانی است. در اينجا به نظر تضادی در رفتار دولتهای نوليبرال به چشم ميخورد. با وجود اينکه اينها به سرعت دارند به سمت آن ميروند و دربست شروط آنها را اجرا ميکنند، اما در ظاهر نهادهای بينالمللی نوليبرال و دولتهايی مثل امريکا با اين دولت مخالفت ميکنند. اين را چگونه توضيح ميدهيد؟
دکتر مالجو: من ابتدا اشارهای به صحبتهای آقای رييس دانا ميکنم. آقای دکتر به خوبی نشان دادند که سياستهای اقتصادی اين دولت در طول پنج سال گذشته سياستهای دست چپی نبوده است. عرض من هم همين است. فقط از پوشش سياستهای دست چپی استفاده شده است اما هدف اصلی عبارت بوده است از انتقال منابع مالی برای برآمدن يک طبقه ی نوظهور که حالا میتوانيم بورژوازی نظامی نامگذاری اش کنيم. من تأکيد دارم که از قضا به همين معنای سنتی کلمه نيز اين دولت به معنای دقيق چندان نوليبرال نبوده است. برای همين هم هست که عرض کردم مفاهم راست و چپ برای توضيح اقتصاد سياسی اين دولت اصلاً کفاف نمیدهد. دولتهای نوليبرال غالباً با توجه به يک آرايش پيشاپيش موجود طبقاتی در جامعه می کوشند نوعی قاعدهی بازی در حوزۀ اقتصادی را حکمفرما سازند که منافع طبقه ای که از ابزار توليد و سرمايهی انسانی و اقتدار سازمانی به درجات بيشتری برخوردار است بهتر برآورده شود. آزادی اقتصادی به معنای مداخلهی هر چه کمتر نهادهای غيربازاری در اقتصاد از اين زاويه نوعی قاعدهی بازی است که دست طبقات برخوردار را در استثمار طبقات نابرخوردار باز می گذارد. اجرای چنين قواعدی برای بازی معمولاً مهمترين دستور کار دولت های نوليبرال است. حالا حرف من اين است که دولت نهم به اين معنا نوليبرال نبوده است. دستور کارش اين نبوده که فضايی پديد بياورد تا طبقه ای که از ابزار توليد و سرمايهی انسانی و اقتدار سازمانی به بيشترين حد برخوردار است منتقع شود. بلکه کوشيده است اصولاً آرايش طبقاتی جامعه را به هم بزند، آن هم عمدتاً به ضرر بورژوازی برآمده از فرزندان انقلاب و به نفع کسانی که پيشترها نه در رأس بلکه در ميانهی هرم قدرت سياسی و ثروت اقتصادی قرار داشتند. برای اين منظور نيز گاه از پوشش سياستهای اقتصادی چپگرايانه بهره برده و گاه از پوشش سياستهای اقتصادی راستگرايانه. اگر دولت احمدی نژاد عمر کند و اگر هدف اصلی خودش يعنی بازآرايی طبقاتی در جامعه را به حد اعلا بتواند به انجام رساند، بيترديد به يک دولت نوليبرال تمام عيار بدل خواهد شد. اما من به تحقق دو شرطی که الان عرض کردم سخت مشکوکم. تا پيش از تحقق اين دو شرط معتقدم گرايش اين دولت عبارت است از استفاده از سياستهای اقتصادی برای تحقق اهداف سياسی بخش کوچکی از طبقۀ سياسی حاکم.
حالا برگرديم به پرسش شما. با اين مقدمه شايد بتوان گفت اختلاف نظر ميان نهادهای بين المللی سرمايه با دولت فعلی ضرورتاً از نوع سياستهای اقتصادی مورد نظر دولت سرچشمه نمی گيرد بلکه ريشۀ اختلافات را بايد در اهداف سياسی مورد نظر اين دولت جستجو کرد. مشکل نهادهای بينالمللی سرمايه با دولت فعلی سر ايدئولوژی اقتصادی دولت نيست بلکه سر ايدئولوژی سياسی دولت است.
- آقای دکتر رييس دانا شما اگر بخواهيد بحث بحران اقتصادی جهانی را هم در اين رابطه ببينيد، اختلاف نهادهای بينالمللی را با اين دولت چگونه ميبينيد؟ آيا وجود چنين دولتی با اين سياستهای خاص، کمکی به حل بحرانهای جهانی ميکند يا خير؟ يا با نظر آقای مالجو موافقيد؟
رييس دانا: موافقم که تبلور اختلاف در سمت و سوهای سياسی است. اختلافهای اساسی اقتصادی نيست. به ويژه ثابت شده که اين دولت در راستايی حرکت ميکند که اگر فقط انرژی هستهای يا برخی اتهامات مداخله در کشورهای همسايه و شبيه اينها نبود ، درست يا نادرست سابقهی فعاليتهای تروريستی نبود، عملکرد اين دولت، برای تلفيق شدن با نظم نوين جهانی چيزی از دولتهای ترکيه يا مصر کم ندارد که سهل است عملکرد و کارامدی بيشتری دارد. سرعت خصوصی سازی در ايران (طبق نظرسنجيها و سنجشهای انجام شده) رتبهی اول در جهان است. گذشت آن زمانی که 65 تا 70درصد اقتصاد در دست دولت بود. الان 55 درصد تا 60 درصد در دست بخش خصوصی است. فولادمبارکه ، فولاد خوزستان ، باشگاههای فوتبال ، صنايع پتروشيمی ، پيمانکاريهای بزرگ تماما توسط بخش خصوصی صورت ميگيرد. بخش عمده انباشت سرمايه دردست بخش خصوصی است. در کشاورزی سرمايه گذاری دولتی تقريبا وجود ندارد. کشت و صنعتها واگذار شدهاند. 99درصد ساختمانهای مسکونی که ساخته ميشود توسط بخش خصوصی است. تازه خدمات شهری و شهرداری هم خدماتش را به بخش خصوصی منتقل کرده است. منابع شهرداريها منابع ناپايدار هستند برای اينکه فرصت ميدهد که بخش خصوصی سرمايه گذاری کند. بنابراين بخش خصوصی الان خيلی فعال است. طرحهای عمرانی دولت نيز جز به پيمانکاران خصوصی يا به پيمانکاری نهادهای وابسته داده نميشود.
سازمان تجارت جهانی بيش از بيست بار تقاضای ايران را برای شرکت در تجارت جهانی را پس فرستادهاند. ايران آن را به نفع تجارت جهانی و عمدتا غرب تعديل کرد. غرب روی خواستههای خود ايستاد و ايرانيها خواستههای خود راتغيير دادند. تا دراين زمان که بالاخره در سازمان آن هم با شرايط عمدتا تحميلی امريکا به طور مقدماتی پذيرفته شديم. حالا مانده است مذاکرات و امتيازدهيهای بعدی. ولع عجيبی که در اينجا برای آوردن سرمايهداری خصوصی خارجی وجود دارد که در کمتر کشوری ميتواند مشاهده کرد. اما قهر و ناز سرمايه داران خارجي، بی حد و حساب است. ای بابا کمی مناعت طبع هم خوب چيزی است. در ديپلماسی اقتصادی بگذاريد بيايند خواستگاری. خودتان به اين خانه و آن خانه ندويد.
من نظر آقای مالجو را در اين زمينه قبول دارم که ميگويند در مجموعه در خدمت جايگزين کردن يک لايه اقتصادی صورت ميگيرد. بله اين سياست حاکم آن لايه است. اين اصلی ترين است. من يک قدم عقب تر و يا جلوتر صحبت کردم. زياد فرقی نميکند. معتقدم آن لايه بايد با آن انباشت سرمايه مجهز شودو اين مجموعه را ميتوان به نوعی جمع و جور کرد. من ميخواهم بحث تکميلی کنم . موقعی که اتحاد شوروی وجود داشت تقسيم بندی کشورها بر حسب مواضعشان نسبت به غرب ساده بود. يعنی جمال عبدالناصر را درکنار اتحاد شوروی ميگذاشتيم . گرچه او با کمونيستها برخورد سرکوبگرانه کرده بود. عبدالکريم قاسم را در کنار شوروی ميگذاشتيم که با کمونيستها برخورد نکرده بود. قاسم، که خود ديکتاتوری خشنی را بگزيده بود اما هدفش استقلال نسبی در برابر انگلستان بود، کمونيستها را نکشت و به همين جهت هم آماج کودتای عبدالسلام قرار گرفت. به هر حال دولت ها تکليف خود را درسطح جهان ميدانستند. کشورهاي آفريقايی نيز اين گونه بودند. اتيوپی گرايش شرقی داشت سومالی نه . يمن جنوبی گرايش چپ داشت و در ويتنام هم همين طور. پس از فروپاشی شوروي، تک قطبی شدن از يک سو و رقابتی شدن بازارهای جهانی بين قدرتهای بزرگ از ديگر سو و تشخيص مشکل شده است. بايد بدانيم کشوری که مستقل است وعلم مخالفت با امريکا و امپرياليسم را برمی دارد تا چه حد جلو ميرود و با منافع مردم و کارگران و در گسترش دموکراتيسم چه می کند. هم اکنون شما در کشوری حرف ميزنيد که با امريکا بيشترين مخالفت را دارد اما کاربرد کلمهی امپرياليسم و سنديکا ممنوع است. امپرياليسم معنای اقتصادی دارد که مشخص است. من معتقدم امپرياليسم بيشتر از تمام تاريخ اکنون زنده است يا مسالهی زمان حال است. در سطح جهان اگر اتحادی بين مردم است فراتر از طبقات يکی از دلايلی آن بايد استقلال باشد يکی ديگر دموکراسی است. اين وضعيت پيچيده است و در اين پيچيدگی به سادگی نمی شود گفت که بوليوی در کجای کار قرار دارد و ونزوئلا در کجا ايستاده است و ديگر کشورها در امريکا چه ميکنند.
مثال ديگری ميزنم. ايران 94 ماه با عراق در جنگ بود و بعد هم اتفاقهای منطقهای ديگری پيش آمد، امريکا در 1990به جنگ محدود و 10 سال بعد به جنگ تمام عيار باعراق آمد. اما امريکا کاری که با صدام کرد، نابودی قطعی و شخصی دولت او و خود او و يارانش بود. در ايران چنين نيست. البته در ايران ميگويند امريکا جرات حمله به ايران را ندارد. اما زمانه نشان داد که به زعم امريکا در اين منطقه عراق دشمن اصلی بود. يعنی تمام نيروی خود را متوجه صدام کرد. صدام با همهی جنايتکاريهايش در مقابل امريکا بوده است. ميخواهم بگويم روابط ساده نيست. پيچيده است. امريکا ممکن است تا خيلی جاها بيايد، ولی آماده نباشد ترکيب سياسی آن کشور به هم بخور. ممکن است ايران از اين مقوله باشد.
ممکن است دولت جمهوری اسلامی ايران بگويد امريکاجراتش را ندارد زيرا من درميان تودههای مردم مسلمان نفوذ دارم. آنها دماغ امريکا را به خاک می مالند. خوب تظاهرات پس از انتخابات نشان داد که امريکا آنقدرها هم سعی نکردتا بطور عملی و سازمان يافته از اين ماجراها بهره برداری کند. بلکه سعی ميکرد با روشهای سوگيری و حمايتی تبليغاتی مداخله کند، ولی بين سران جنبش با امريکا ارتباطی نبود. اين يک حقيقت است. اتفاقاتی که در اُکراين افتاد، در اينجا اصلا نبود. هيچ کدام از سران جنبش سبز وابسته نبودند. عملکردهای جانبدارانهی (VOA وBBC) را البته ميبينيم. با اين وجود نميتوانيم بگوييم برنامه ريزی شده بود. يک پيچيدگی وجود دارد. من جمع بنديام اين است که ايران به لحاظ اقتصادی از ديد ساختار امريکا دولتی به راه است اما در موضع سياسی که در سطح جهان مهم است، ايران ناسازگار است. چند مثال ميزنم: 1- برای غرب آنقدرها که امنيت نفت برای او مهم است، قيمت نفت مهم نيست. ديديم که نفت تا 140دلار هم رفت. ولی اگر امنيتی نفت به خطر بيافتد وارد عمل ميشود. امنيت نفت را چه کسی به خطر مياندازد؟ ايران؟ نميدانيم .
فکر نميکنم بحث ديگری که ميتوانيم مثال بياوريم اين است که امريکا در بارهی ايران دفعات زيادی وارد دوستی شد. نمونهی آن طرح ايران کنترا و ماجرای مک فارلين است. بارها اين اتفاقها افتاده است و معلوم شده که پشت پرده اتفاقهايی بوده است. حزب توده فدای همين رابطهی پنهان شد. کشف شبکهی مخفی سازمان فداييها و مجاهدين، کار ساده ای نبود. اينها توسط سيا شناسايی شدند. توسط نيروهای مستقيم و نامستيقيم جديد و قديم.
اما چرا اوباما به طور نسبی در باره حقوق بشر عقبنشينی ميکند؟ حقوق بشر برای اوباما اولويت درجه يک ندارد. در صورتی که او از بهترين (حال بهترين با چه معياری باشد برای بعد) رييس جمهورهايی است که امريکا به خودش ديده است. اما او حساسيت چندانی به حقوق بشر ايران ندارد. حساسيتشان بحث اتمی است. اين جريان اتمی چه اتفاقی است که دارد ميافتد؟ اين لايهی نوظهور که آقای مالجو گفتند دارد ميآيد، چه نيازی به غنيسازی اورانيم دارد؟ چون سرمايهداری نظامی است ديگر وميخواهد بنيهی نظامی را در برابر فشار سياسی امريکا تقويت کنند. ولی اين بدان معنی نيست که اختلاف بين امريکا و سوگيری دولت راستگرای ايران (که نوليبرال نيست و نو محافظه کار است ) يک اختلاف خيلی اساسی است تا آنجايی که عده ای حسرت به دل، دل خوش کردهاند که امريکا ميآيد و اوضاع دولت را به هم ميزند. امريکا نميآيد. نه به دليل ترس. مطلقا. درست است که در ايران ميهن پرستان ، طرفداران استقلال و نيروهای چپ و دموکرات و ضد امپرياليست زيادند و در مقابل امريکا خواهند ايستاد. ولی دليلش فقط اين نبود که خوزستان را اشغال نکرد. دليلش فقط محاسبهی هزينه است. دليلش واقعا اين است که به طور اساسی در زمينهی اقتصادی با ايران مسالهای ندارد. ولی به لحاظ سياسی دارد که اين موضوع خيلی هم ميتواند جدی و حاد باشد و بشود.
بعضی مواقع امپرياليسم امريکا برای چيزهايی ماموريت دارد. شايد بخواهد مسايل سياسياش را حل کند. شايد بخواهد ايران را تهديد کند و فروش اسلحه را در خاور ميانه بالا ببرد. زمينه سازی می کند تا تهديد شود. بحث امپرياليسم عمدتا طبقاتی است و با بحثهای پيش پا افتادهای که هر چيزی را بلافاصله ما به ازای پول و اقتصادش را در نظر نميگيرد، تفاوت دارد.
- در رابطه با حرفهای شما که اين برهم زدن و شروع کردن اين آشوب و اختلاف باعث ميشد که سود زيادی ببرند، بازار اسلحه فروش زيادی داشته باشد و قاچاقی که در ايران بخش بزرگی از اقتصاد ايران را دارد و کالاها را به واسطهی اين شرايط ميتوانند از طريق دست چندم و با نرخهای بالا به فروش برسانند. اشاره کرديد به شعارهای عدالت جويانهی اين دولت که هدفمند کردن يارانهها به کمک به اقشار پايين ميخواهد بکند. ميخواهم روی اين صحبت کنيد . پيامدهای اين طرح اگر اجرا شود عوابقش روی زندگی مردم چه خواهد بود؟ آيا اين عواقب سبب خواهد شد که مردم بيشتری به اين جنبش جاری در خيابانها بپيوندند؟
دکترمالجو: هدف دولت از اجرای اين طرح در ظاهر عبارت است از اولاً برقراری عدالت و ثانياً کاهش مصرف بنزين. اين البته ظاهر قضيه است. به گمان من هيچ يک از اين دو هدف با اجرای اين طرح تحقق نمی يابند. می گويند طبقات فرادست تر در قياس با طبقات فرودست تر به ميزان بيشتری مثلاً کالايی چون بنزين را مصرف می کنند و با توجه به قيمت يارانه ای کنونی به ميزان بيشتری از يارانه ها برخوردار میشوند. اما وقتی قيمت بنزين باصطلاح واقعی شود و در عين حال بازتوزيع منابع مالی آزادشده از طريق اين طرح ميان طبقات فرودست تر چندان عادلانه به اجرا گذاشته نشود، اتفاقی که می افتد اين است که گرچه نياز اقشار گوناگون به مثلاً مصرف بنزين کماکان ثابت است اما به دليل افزايش قيمت اين کالا حالا ديگر الگوی توانايی مالی اقشار گوناگون برای تأمين مالی نياز خود به همان صورت سابق نيست. يعنی طبقات فرودست تر بعد از اجرای طرح ديگر توانايی سابق خود در خريد را نخواهند داشت. اما طبقات فرادست تر چون حساسيت شان به افزايش قيمت مثلاً بنزين کم است چندان تغييری در الگوی مصرف خودشان نخواهند داد. بنابراين معلوم است که فشار کاهش مصرف انگار بناست عمدتاً به طبقات فرودست تر وارد شود. انگار اين است عدالتی که از آن دم می زنند. از سوی ديگر آيا ميزان مصرف طبقات فرودست تر کاهش می يابد؟ با توجه به ساختار حمل و نقل و زندگی شهری و عواملی از اين دست که تعيين کنندۀ ميزان نياز به کالايی مثلاً مثل بنزين است، بعيد به نظر میرسد ميزان مصرف بنزين به طرز چشمگيری ميان طبقات فرودست تر کاهش يابد. در واقع چون مثلاً بنزين برای طبقات فرودست تر از کشش قيمتی ناچيزی برخوردار است علیرغم افزايش قيمت آن موجب کاهش مصرف اين طبقات نخواهد شد بلکه عمدتاً باعث میشود نوعی جابجايی در سبد مصرفی اين طبقات اتفاق بيفتد يعنی اين طبقات از منابع مالی بسيار محدود تخصيص يافته به مثلاً آموزش و سلامت و اوقات فراغت و اقلامی از اين دست میکاهند تا بتوانند کمابيش ميزان مصرف ناگزير سابق خويش در زمينۀ کالاهای ضروری ای چون بنزين را ادامه دهند.بنابراين فشار اجرای اين طرح عمدتاً بر روی طبقات فرودست تر وارد خواهد شد اما نه ضرورتاً به شکل کاهش چشمگير در مصرف بنزين بلکه در قالب نابرخورداری بيش از پيش از اقلامی چون آموزش و سلامت و بهداشت و زمينه هايی از اين قبيل. اينها همه هزينه هايی است که طبقات فرودست تر جامعه برای تحقق اهداف سياسی دولت فعلی متقبل میشوند.
اما آيا اين امر باعث تغيير کنش سياسی طبقات فرودست تر نسبت به نظام سياسی حاکم خواهد شد؟ بی ترديد نارضايی های اقتصادی افزايش خواهد يافت. اما باز پرسش اين است که آيا افزايش نارضايی های اقتصادی به کنش سياسی مخالف خوان بدل خواهد شد؟ من توانايی پيش بينی در اين زمينه را ندارم.
دکتررييس دانا: به نظر من يارانهها و بحثهای مشابه را که دکتر مالجو گفت، نميتواند عدالت اجتماعی را به ارمغان بياورد. هدفی که اعلام ميکند مثلا اين است که چون بالاييها اتومبيل بيشتری دارند، بيشتر حرکت ميکنند، بايد بيشتر هم پول بدهند. اين طرح خيلی ايستاست. اقتصادی که در آن پويايی نباشد به درد نميخورد. پويايی در اين است که ميتواند بار اين هزينه را بر روی حقوق و دستمزد دريافتی يا سود منتقل کند. اين برای ما به عنوان يک روشنفکر راديکال مهم است. مصرف بنزين رابطهی معنا داری با قيمتش ندارد. مگر قيمت ها ناگهان سه يا سه و نيم برابر افزايش يابد. دست کم در سطح معينی از قيمتها. من اين را در بررسی آماری ثابت کردم که روند افزايش قيمتها تاثيری بر روی مصرف ندارد و آن را در ژورنال انگليسی زبان چاپ کردهاند.
مصرف متوسط با توجه به ساختار شبکهی رفت و آمد شهری و ساختار فنی خودروها شکل ميگيرد. اين ساختارها پيچيدهاند. تهران زير 8 ميليون جمعيت دارد. چقدر ماشين در تهران تردد دارد؟ سه و نيم ميليون. 9 ميليون اتومبيل در ايران است . يعنی از هر 2/2 نفر يک نفر ماشين دارد. ما شبکهی حمل و نقل شهری نداريم. توليد خودرو سود و سدهای ويژهی نهادی دارد. خريدار دارد روی قيمت خريد سوبسيد ميدهد. همهی اينها تحميل شده است و مردم مجبورند از آن استفاده کنند. چون بايد سر کار بروند و زندگی کنند. پس مصرف ربط چندانی به قيمت ندارد، مگر وقتی که قيمت ها ناگهان 15 برابر و يا بيشتر شود. اين تغيير اعلام شده و نامطمئن شيوهی اعطای يارانهها تاثيری روی افزايش رفاه اجتماعی ندارد، بلکه آن را بدتر ميکند. روی مصرف و بهينه سازی الگوی مصرف تاثير ندارد، بلکه موجب گسترش محروميتهای غذايي، فرهنگی و جز آن ميشود. البته روی بعضی از داروها ممکن است تاثير داشته باشد. اين لايحه در همين حد جواب ميدهد نه در همهی کالاها.
حال زيانکنندگان را به لحاظ اجتماعی اقتصادی جور ديگری هم ميشود ديد: مثلا زنان سرپرست خانوار، امکان بالا بردن دستمزدشان را ندارند. آنها هميشه کمترين دستمزدها را ميگيرند. هزينهی حمل و نقل شهری برای کارگران خيلی بالا ميرود. بعضی از کارگران ما برای اينکه سرکار بروند چند بار ماشين سوار ميشوند. برای جاهايی که سرويس ندارند اگر هم سرويس بگذارند جور ديگری از دستمزدش کم ميکنند. چون سرمايه دار که نميخواهد ضرر کند. به دهکها اگر نگاه کنيم، دولت ميگويد من 5 دهک را در اوليت گرفتهام. اول سه دهک بود و بعد مجلس گفت اشتباه کرده 5 دهک وبعد هم گفت همه ی يارانه را قطع کند و به همه بدهيد. پوپوليسم در مقابل پوپوليسم.. مرکز آمار ايران با اين آمارگيريها برای شناختن نيازهای مردم در دهکها کاملا شکست خورده . خودش ميگويد 30درصد اشتباه داريم. مگر سی درصد کم است. ما ميدانيم که وقتی شما درآمد مردم را ميپرسيد و از آن طرف ميخواهی چيزی بدهی يا ندهي، او درامدش را کم جلوه ميدهد و نيازش را بيشتر. حتما نيازهای ما با يکديگر تفاوت دارد. ممکن است من يک بيماری پرهزينه داشته باشم. بدون کتاب ، رسانه و اطلاعات نتوانم زندگی عادی داشته باشم. تشخيص اين گونه نيازها دشوار است. برای کمک به لايهی سرمايهدار نوظهور که قرار است همهی قدرت مورد نظر را داشته باشد، انبوهی را ميتوانند بفرستد به کمک آن هم با وجدان کاذب. اينها موجوار ميآيند و مورد مرحمت قرار ميگيرند مثل بسيجيها،عضو مساجد و ديگر موظفان. اين بحثها که به کی زيادی دادی و به کی کم در چارچوب مطلحت نظام پخش ميشود فضولی زياد. قانون هم ميگذارند. مصوبه هم ميگذارند. اما اگر کارگر اعتصاب کند، کارگر اعتصابی دريافتی ندارد. برای چاپ کتاب مشکل پيدا ميکنيم. چون عضو کانون نويسندگان هستی. بنابر انتقامجوييها و گرفتن عکسها و به اين بهانه که در فلان تجمع بودهاي، ميگويند به تو حقوق و يارانه نميدهيم. چون حقوق را ميبری سنديکا. ميدهی به کانون. تمام آنچه قانون اساسی به عنوان کرامت انسانی از آن نام ميبرند ، شرف انسانی اينگونه به خطر ميافتد. آن چيزی نيست که با ارزشهای ريالی بتوانی آن را ارزش گذاری کنيم که اگر به خطر بيافتند راه استثمار و فساد باز ميشود.
من هم اين را قبول ندارم که در مورد اين جملهی معروف که هر جا فشار هست، مقاومت هم هست. بسيار فشارها که مقاومت را در هم ميشکنند. بعضی وقتها مقاومت قويتر از فشار است. بجز تحليل طبقاتی که چارچوب پايهای مطالعه است، روش تحليل هم مهم است. نبايد در تلهی اقتصاد عاميانهی افتاد. اينجور نيست که فشار را کم يا زياد کنيم برای يارکشی. بازی کنش و واکنش، شطرنجی نيست. دانش اجتماعی پيچيده است. حضور مردم قابل پيش بينی نيست. درنگرش کلی واقعيت اين است که ضربههايی که در اين تابستان وارد آمد امواجی فرستاد که به رغم سرکوب نشان داده است که برای مردم خيلی راهها عينيت پيدا کرده است. نارضايتيها در ميان گروههای مختلف اجتماعی اگر شتاب بگيرد، انتظار عمومی اين است که مردم بيشتر بپيوندند به جايی که عينيت ميبخشد به نارضايتی مردم، يعنی درکف خيابان . اما آيا اين امکان بالقوه بالفعل ميشود يا نه ، نياز به چند چيز دارد.
1- چقدر دستگاه سرکوب ميتواند مصمم جلو برود و از درون تجزيه نشود. کجا دردش ميآيد. ايستاده در حالی که پسرش آن طرف خيابان مقابلشان است . مگر پسر روحالامينی نبود. در زمان شاه هم همينطور بود. ژنرالها ميديدند پسر و دختر خودشان درخيابان است.
2- خرده لايههای اجتماعی
3- امکان سازماندهی و رهبری
4- خود جريانهايی که در حال حاضر موج را در دست دارند.
مثلا مير حسين موسوی چند ماه پيش درمورد يارانهها موضع گرفت.اين مساله سابقه نوليبرالی دولت خاتمی و برنامههای کروبی را جبران نميکند. 20 سال گذشتهی او را جبران نميکند. ولی حتا اگر کلک سياسی هم باشد، اين کار را کرده است. يعنی آمده و خط نشان داده است. من ميگويم احتمال بالفعل پيوستن مردم زياداست. همانطور که احتمال بالقوهی سرکوب در دولت هم زياد است. چرا که او هم يارگيری ميکند. پاسخ اين است کارزاری در پيش داريم که ممکن است به زودی خود را نشان ندهد. پيشبينی اين مساله ديگر خلاقيت هر فرديست. البته احتمال حضور مردم به دليل حذف يارانهها بيشتر ميشود. به هر حال نيروهای متفاوتی در تبديل به پتانسيل به نيروی کارگران دست در کارند.
- آقای محجوب گفتهاند پرداخت هدفمند کردن يارانهها مثل يک سيل است که اين سيل وقتی فرو مينشيند ممکن است تبديل به آب گوارايی بشود ولی وقتی که راه ميافتد ويرانگر است و همه چيز را نابود ميکند. آسيبهای اجتماعي، کارگري، آسيب به فقرا، توليد کنندگان، آسيب ملی و غيره را به دنبال دارد. و در حقيقت مثل اين است که داريم پوستين را از زير پای فقرا ميکشيم و به آنها وعده ميدهيم که ميخواهيم يک کمکهايی به شما بکنيم. يعنی در حقيقت و با توجه به صحبتهای شما، برداشت من اين است که ايشان با طرح اين قضايا به نوعی ميخواهند طرف مقابل را بترسانند تا بگويند سهم ما را هم بدهيد. حواستان باشد که اگر ما با هم نباشيم و هوای ما را نداشته باشی اين سيل ممکن است خودت را هم ببرد.
دکتررييس دانا: تا آنجا که من ايشان و سازمان متبوعش را ، خانهی کارگر را ميشناسم همهی اينها در دورهی سياستهای تغيير ساختاری به شدت سازشکار و سهمگير بودند. ولی اگر نخواهم نيتخوانی کنم. خود اين حرف درست است. منتها او به زبان خودش گفته است . بله سوابق آنها مردمی عدالت عدالت خواهانه و کارگری نيست. سوابق اپورتونيستی است تمامش . اما خود حرف درست است. اينجوری ميتوانم بگويم. ببين کار به کجا کشيده که آن دستگاهی که هميشه تمشيت امور ميداد ميگفت اين تکهاش را خوب کنيم، آن تکهاش بد است. اين قسمتش تقصيرکمونيستهاست و آن قسمتش فلان، الان ديگه نميگويد. ميگويد سيل دارد ميآيد. به اين ترتيب بله. من ميگويم چرا دولتی که ميداند سيل دارد راه ميافتد باز هم اين کار را ميکند. عرض کردم، دکتر مالجو هم گفتند، آن نتايجی را مترصد بر اين ميخواهد بگيرد. ميگويد انتقال قدرت هزينه دارد ديگر، انباشت ثروت به دست خوديها هزينه دارد ومن ميدهم. در عين حال ميگويد نيرو هم ميگيرم. نه همهی آن دهک را که نشان گرفتم. بلکه ازجمعيتها و بخشهايی که واقعا ميخواهند سازگار کنند و بخورانند، نيروها را بياورند در خيابان. ضمنا ايدئولوژی هم همراهش است. ميروند پيش آقای مصباح يزدی و ميگويد اينها مهدورالدماند. ميبينيم اين روزها چه ميگويند. در مورد آن پزشک اردوگاه کهريزک، که با آن وضع مشکوک کشته شد و يا جوانانی که در اين تظاهراتها کشته شدند،آماده اند به لحاظ ايدئولوژی دليل بتراشند. حالا اين طوفان فرزندان ناهمگون ميزايد. من تشخيص تمام شکلهای اين فرزندان را نميدانم. اما اين طوفان است. اينجا اتفاقی خواهد افتاد. من تکرار ميکنم انتظار کمتری دارم از آن گستردگی ميليونی خرداد که در شهر تهران شما به زودی ببينيد. ولی درعوض آن حرکت مقداری سطحی بود. به نظر من زين پس سطحی نخواهد بود به آن گستردگي، ولی سازمان يافتهتر و عميقتر. زير پوست شهر اتفاقهايی خواهد افتاد و قويتر خواهد شد.
- با تحليل طبقاتی اگر بخواهيم همزمانی اين دو جريان يعنی جنبشی که در خيابانهاست و اجرای طرحهايی مانند طرح هدفمند کردن يارانهها را تحليل کنيم، اين همزمانی چطور تفسير خواهد شد؟
رييس دانا: من از دکتر مالجو عذر خواهی ميکنم چون خيلی حرف زدم. اما حس ميکنم اين سوال خيلی به زبان من نزديک است. من گمان ميکنم کسی نگفته است که سوسياليستها و يا طبقهی کارگر از آرمانهای خودشان دست بکشند. اما من فکر ميکنم دموکراسی به اعلا درجه برای همهی اينها مفيد است. به ويژه دموکراسی که در بنا کردن آن خودشان دخالت داشته باشند. من به اين ترتيب گمان ميکنم با طرح خواستههای صنفی و طبقاتی خودشان ميتوانند در يک جريان دموکراتيک وظيفهی خودشان را انجام دهند. وظيفهی سوسياليستی و وظيفهی دموکراتيک را ميتوان با هم انجام داد. اگر تضاد و مانعتراشی است بگذاريم آن طرف انجام دهد. بگذار آن طرف بگويد که صفوف خود را از کارگران و زحمتکشان و چپها که سابقه مبارزاتی دارند در اين کشور جدا کنيم. البته توصيه من معنايش اين نيست که برويم و همديگر را درآغوش بگيريم و شادی کنيم و بازی سبز و قرمز و آبی در آوريم. من اين گونه نميگويم. ولی من ميگويم وقتی يک جريان دموکراسی خواهی جنبش دموکراتيک شکل ميگيرد، بسيار دريغ است که جنبش استخواندار چپ، سوسياليستي، دموکراتيک و جنبش کارگری هول شود . فوری شوری آن را بگيرد و بپرد توی ديگی که نميداند چيست. شايد ديگ دعوای قدرت باشد. يا اينکه از آن طرف برود وبگويد چون اينجا بايد بحث طبقاتی را دقيق نکرد و بگويد چون دستمزد ما و ساعات کار مستقيما در اين شعارها مطرح نيست، من مستقيما وارد عمل نميشوم و برود گوشه ای بنشيند. اما چرا بايد از طبقهی کارگر انتظار داشته باشيم که چنين کاری بکند؟ چرا نميتواند بکند؟ برای اينکه رهبری ندارد. برای اينکه سازمان خاص خود را ندارد. برای اينکه سازمانهای طرفدار کارگر فعالان و مبارزان کارگری نفوذ چندانی در کارگران ندارند که بتوانند طبقهی کارگر را به جنبش در آورند. اما يادمان نرود به هر حال هر چه باشد باز هم اينها هستند که دارند برای آزادی برای رهايی طبقهی کارگر تلاش ميکنند. همينها هستند دو تا بيشتر سه تا کمتر. من نگفتم ماستمالی ، آشتی و گره زدن. چه بسا ممکن است همينها هم باشند. اما من الان نميتوانم بگويم. من که نقش رهبری ندارم. کارکرد دموکراتيک چيزی را به من حکم نکرده است. ولی من سمت و سو را دارم ميبينم. طبقهی کارگر و چپ وسوسياليستها نه ميتوانند در آغوش چيزی خود را غرق کنند نه مطلقا خود را به بياعتنايی بزنند. آنها اگر رای ندادند ميتوانند مواضع مستقلانه و منتقدانهی خود را حفظ کنند، ولی دفاع از حقوق مردمی که به خيابان آمده اند و استفاده از فضای دموکراتيسمی که هدف آن است، به اعلا درجه برايشان مفيد است.
به نظر من بعدا ميشود چيزهای ديگر را هم اضافه کرد. کجای جهان قدرت از طريق محصلها شکل گرفته است. اين نيست. اين ديگر مشت آهنين يا طبقهی کارگر و نيروی کار است که بايد عمل کند." گمان ميکنم هنوز مشت آهنين بلند نشده است تا من به شما بگويم نظامی و سرباز و توپ و تانک چيست؟ نميخواهم از آن آرزوها به شما بگويم که نيروی مردمی اگر به پاخيزد صاعقهها رنگ ميبازند. از آن فرمهای اسطورهمانند و شعارگونه نميخواهم صحبت کنم. ولی به شما ميگويم که اين کشور و اين جامعه طاقت 10روز اعتصاب سراسری را در چند رشتهی اساسی ندارد. آن وقت در غافلگيری چيزی دست من نيست، برای آنکه من نه حزب دارم نه قائم به ذات برای جامعهی امروز نيرويی هستم. حالا من فقط يک تحليلگرم که دارم آن را ميگويم. البته اتفاقا ممکن است آن بالاييها بيايند و بگويند بس کنيد، پرهيز کنيد. دست بکشيد از خيانت و اين جور حرفها. بيايند و بگويند بر اثر کار شما دو نفر مردند و يا بچهی مردم به بيمارستان نرسيد. آنجاست که روحيهی ضد خشونت و نلسون ماندلايی آنها گل ميکند . آن موقع است که بايد گفت آقا تمام تاريخ 100 سال گذشتهی ايران شاهد خشنترين وبيرحمانه ترين عملکرد جباران بوده است، شما صدايتان در نيامد. الان که من از تنها ابزار خودم، که آن را هم به من اعطا نکردند بلکه فرصت به دست آمده تا از آن، يعني، اعتصاب استفاده کنم، برای خوشبختی فرزند تو و خودم، اين را به من ميگوييد.
به هر حال من اسطوره نميسازم. من با نظرات تروتسکی آشنايم و علاقههايی هم دارم، ولی تروتسکيست نيستم بنابراين طبقهی کارگر برای من مقدس نيست. اما عمل و سوگيری طبقهی کارگر را دارم. من اين طبقه را مسئول تاريخ ميدانم . به نظر من رمز نجات در اينجا نهفته است. چه نوع نجاتی ؟ نه آ ن نجات کار از بند سرمايه. نه از آن صحبت نميکنم. برای اينکه حداقلی از موازين دموکراسی را تثبيت کنم و در جامعه جا بياندازيم که فرزندان ما بتوانند امنيت داشته باشند. بدانيم که فساد نيست. بدانيم که سرمايه و دسترنج مردم به خارج فرار نميکند. بدانيم که فرزندانمان در کوچهها معتاد نميشوند، کشته نميشوند، به کهريزک ربوده نميشوند. بدانيم که حال اگر فرزندانمان کار ميکنند، شانس مساوی با بقيه دارند. اين حداقل نيازهای انسانی است. من اين جنبش را اگر در اين راستا در حال حرکت است، بويژه خود را از بازيگران قدرت جدا ميکند، ستايش ميکنم. توصيه من اين است که در واقع کارگران بايد از اين فرصت استفادهی مناسب و نه فرصتطلبانه کنند . ولی من نميتوانم برای آنها دستور صادر کنم.
آقای مالجو نظر شما در بارهی صحبتهای آقای رييس دانا چيست؟
دکتر مالجو: من طبيعتاً با بخش های زيادی از حرفهای ايشان موافقم، اما گيرم با استفاده از نوع ديگری از چارچوب مفهومی. کل ماجرا را من به شرحی میفهمم که الان عرض میکنم. در تمام سيسالهی قبل از 22 خرداد بر حسب اينکه از چه دهه و سالی حرف ميزنيم شکاف های اجتماعی و تضادهای گسترده ای درجامعهی ما بوده است که دولتهای گوناگون از قضا شايد مهمترين پديدآورندگان اين تضادها بوده اند. شکاف جنسيتی و فرودستی زنان و سرکوب مردسالارانه. شکاف های مذهبی و ستم نه فقط بر سنی ها بلکه بر پيروان ساير اديان. شکاف های قوميتی و مظالمی که بر برخی از اقوام هم وطنمان رفته است. و البته تضاد ميان نيروی کار و سرمايه و استثمار ممتد و طاقت فرسای نيروی کار در همۀ اين ساليان. اين تضادها همواره وجود داشته است. اين مجموعه از سلسه مراتب ها همواره اسباب نارضايی گسترده ميان بخش های فرودست در هر يک از اين دوگانگی های مذکور بوده است. نارضايی ها بسيار گسترده بوده اما ضرورتاً کنش های سياسی در راستای ريشه کنی سلسله مراتب های اجتماعی و رفع نارضايی ها چندان وجود نداشته است. نارضايی البته بوده اما فرصت سياسی برای بيان و مفصل بندی نارضايی ها چندان وجود نداشته است. عرض من اين است که 22 خرداد و فضای متعاقب آن در حقيقت نوعی فرصت سياسی پديد آورده برای به فرياد درآوردن نارضايی ها. 22 خرداد به نوبۀ خودش محصول تفرقۀ گسترده ای است که در طبقۀ سياسی حاکم پديد آمده است. همين تفرقۀ سياسی است که به انواع نيروهای مترقی که همواره تحت سرکوب شديد بوده اند مجال می دهد تا تلاش خود را برای تحقق آرمانهای خود بکنند. تفرقه در طبقۀ سياسی حاکم امر بسيار ميمون و مبارکی است. نبايد با اين پديده به اين صورت برخورد کرد که بگوييم اين دعوا اصلاً دعوای ما نيست بلکه دعوا بين خود حاکمان است. البته که اين دعوا در بين حاکمان برقرار است اما همين لحظۀ دعواست که برای شهروندان نيز مجال کنش سياسی پديد آورده است. تفرقه در طبقۀ سياسی حاکم در حقيقت نوعی فرصت سياسی برای به چالش کشيدن نظم موجود برای همۀ مخالف خوانان پديد آورده است. حالا استفاده از اين فرصت سياسی در گرو تلاش برای بقای اين فرصت نيز هست. به نظر من، بقای فرصت سياسی پديدآمده در ميان مدت بيش از چيز در گرو صيانت از استمرار تفرقۀ سياسی ميان طبقۀ سياسی حاکم است. محور اصلی تفرقه نيز بر سر موجوديت نهاد سياسی انتخابات است که در حول آن نيز خواسته های طبقۀ متوسط قرار گرفته است.
- من سوالی دارم. کی گفته که مثلا طبقهی کارگر فقط خواستههای صنفی و اقتصادی دارد. تحليلگريکی از اين تلويزيونهای خارجی ميگفت آزاديهای سياسی و اجتماعی ، آزاديهای پوشش و... اينها خواستههای طبقهی متوسط است. مثل اين است که برای کارگران مهم نيست که بتواند از اين آزاديها استفاده کند. تشکل خودش را داشته باشد.. آزاديهای دموکراتيک داشته باشد که بتواند حرفش را بزند، در کارخانه اگر انتقادی کرد مورد بازخواست واخراج و زندان قرار نگيرد و يا با نامزد يا دوستش بتواند در خيابانها به راحتی راه برود... وقتی بحث تحليل طبقاتی ميکنيم، نبايد آن را به خواستههای اقتصادی محدود کنيم يا فقط به خواستههای صنفی. دقيقا طبقهی کارگر و همهی طبقات ديگردر کنار خواستههای صنفی و اقتصاديشان يک سری خواستههای دموکراتيک دارند. خواستههای سياسی و اجتماعی هم دارند. خوب اينجوی قضيه را ببينيم. خيلی از کارگران را ميبينيم که ، به دليل امنيت شغلی جرات نميکنند که اعتراضات خيابانی را به کارخانه و محيطهای کار ببرند، اما آنها هم به خيابان ميآيند.
بعد ديگری از اعتراضات طبقهی کارگر در کارخانهها در جريان است. خيلی قبلتر از جنبش سبز شروع شده است. 6-7 سال گذشته و حتا قبلترش را هم نگاه کنيم. ببينيم چه تعداد اعتراضات در کارخانهها انجام شده است؟ چه تعداد کارگر آمدهاند، جادهها را بستهاند، کتک خوردند؟ حتا در شهر بابک کشته دادند.(اين روزها سالگرد اين کشته شدگان است) پس جنبش کارگری از خيلی قبل شروع شده و هم چنان هم ادامه دارد. در بعد اقتصادی و صنفی جهت خودش را دارد. در بعدهای ديگر هم ما حضورشان را ميبينيم. بياييد درصد بگيريم درصد طبقهی متوسط و طبقهی کارگران مزدبيگر و جمعيت تهران را . وبعد ببينيم که آيا اين جنبش محدود ميشود به طبقهی متوسط، يا طبقات ديگر هم هستند؟ چنانچه شنيدهايم از يک کارخانه بزرگ نزديک تهران 30 نفر اخراج شده اند، آن هم به دليل شرکت در اعتراضات خيابانی.
مالجو: اجازه دهيد نکتهای را اضافه کنم. فرمايش شما کاملا متين است. آدمها در نقشهای مختلفی ظاهر ميشوند. اعضای طبقه ی کارگر نيز مثل هر عضو از هر طبقه ی ديگر در نقش های گوناگونی ظاهر میشوند: مثلاً در کارخانه نقش کارگر را ايفا میکنند، در خانه نقش عضو خانواده اعم از مرد يا زن را بازی میکنند، و در خيابان نيز در نقش شهروند ظاهر میشوند. طبيعتاً اعضای طبقۀ کارگر نيز طالب آزادیهای سياسی و فرهنگی هستند. اگر ميگوييم طبقۀ کارگر هنوز به جنبش اعتراضی ماههای اخير نپيوسته است، به اين معنا نيست که اعضای طبقۀ کارگر مثلاً در نقش شهروندان در کنار ساير همشهریهای خودشان در اعتراض های اخير حضور نداشته اند، بلکه صرفاً به اين معناست که اعضای طبقۀ کارگر هنوز در نقش طبقۀ کارگر يعنی در کارخانه به جنبش اعتراضی نپيوسته اند، مثلاً در قالب کنش سياسی اعتصاب.
دکتر رييس دانا: من فکر ميکنم بحثهای خوبی شده است. اين که شما داريد ميگوييد درست است . حتا اگر کارگران باتمام قدرت ممکن در جامعه ولی برای خواستههای دموکراتيک اعمال اثر بکنند، اين چه چيزی را تعيين ميکند. پديده ای هم داريم به نام روندهای تاريخی. پديده ای داريم به نام شرايط اجتماعی به نام مراحل گذار. آن آگاهيهايی که در خود همان يادگيری درعمل (learning by doing) در واقع به نظر من کنت آرو با اين بحث ناخواسته روش تحليل پراکسيس را خيلی عالی در آن بحث تکنولوژيها آورده، بدون اينکه اعتقادی داشته باشد، مطلب درست را گفته است. آن کنش و واکنش که بين نظريه و عمل شکل ميگيرد آن تعيين ميکند. به اين ترتيب ما از آن احزابی که نه حزب هستند و نه چپ، نه کارگرند و نه کمونيست و خارج نشسته اند و پفی می آيند و خود را نخود هر آش می کنند و خالی می بندند، نيستيم. . از آنها نيستيم که بگوييم يا ميآيم و اينهايی که من ميگويم بايد داشته باشيد. در غير اين صورت هر کس ديگری کارگران را به هر راهی برای مبارزات دموکراتيک آزادی خواهانه بکشد، ضد طبقهی کارگر است. در آن صورت ميگويد فقط يه نفر ، يک جريان هست در جهان که ميتواند منافع کارگر را بشناسد. آن هم حزب ماست. و بعد هم خودشان يک چند نفری بيشتر نيستند که در خارج از کشور نشسته اند هی از اين حرفها برای هم تيکه پاره ميکنند و تجزيه می شوند بعد هم اولين کاری که ميکنند اين است که فحش ميدهند به ملتی که وطنش را دوست دارد. يعنی خيلی از دلايل که در خيابان آمده اند به خاطر اين است که وطنی که دارند در آن زندگی ميکنند ،سرمايههای زندگی شان در آن هست دارد به غارت ميرود. ولی به محضی که اين را بگويی ، ميگويد که آهان اينها ناسيوناليست هستند و قابل اعتماد نيستند. پس معلوم نيست که خودش به زبان فارسی تلويزيون گذاشته برای ايران. چرا نميروند به نيجريه و مبارزاتشان را آنجا نميکنند. ديگه بابا چرا بند کرده ای به ايران. اينقدر دغلی ميکنند که نشان دهندهی اين است که اتفاقا کارگران و چپها را از حرکت واقعی دور کنند. اما بحث ما اين است که بله طبقهی ميتواند به خاطر خواستههای دموکراتيک وارد عمل بشود. ولی برای آنکه دچار اشتباه نشود اعتصاب نفتگران را بکند و حکومتی را سرکار بياورد و جانشين حکومت قبل بکند که بلافاصله دستش را قطع کند.
چرا تاريخ مهمترين علم بشری است؟ برای همين قانونمنديهاست که به دست ميدهد. رياضيات هم ميخواهی ياد بدهي، به قول تروتسکي، بايد بر اساس تاريخش درس بدهی. نميتوانی از اول بيايی و معادلات ديفرانسيل يا جبرو..را درس بدهی . بايد بيايی از آن اغاز شروع کنی. تاريخ اين درس را ميدهد که اين بار ، تازه اين بار هم ممکن است ما اشتباه کنيم. اين به اين معنا نيست که نبايد وارد عمل شد. به نظر من اين بار اين پيش انديشه را طبقهی کارگر دارد وکاملا هم قابل فهم است که من دارم هزينه ميدهم، وضعم اين است خرابتر هم ميشود. تک تک ما دستگير بشويم، زن و بچههايمان از اين که هست بدبختتر ميشوند، درحالی که نميبينم که رهبران جنبش حتا بپذيرد حقانيت پديده ای به نام سنديکا را بپذيرند.، اسم بردن از طبقه هم برايشان تابو است. به اين دلايل است که به صورت جمعی عقب ميکشد. اگر رهبری هم ازميان آنان بگويد به طور ماهيتی و جمعی برويم به جنبش در جواب ميگويد تو داری کار سياسی ميکنی. تو مثلا فلان حزبی. تو مييی که اول برويم انتخابات و رای بدهيم و بعد پشت رهبريش برويم و او به قدرت بردس تا بعد چه شود؟ به گمان من اين حرفها افراطی نيست. ما داريم حرفهای خيلی متعادلی ميزنيم. به اين معنا که ميگويم يک جريانی در جامعه به راه افتاده است که مستقل از جنگ قدرت و قالب فکری رهبری سياسی بخشی از آن، جريان خواستههای دموکراتيک است. ما اصلا نميدانيم اين جريان همهشان رهبری يک شکل دارند يا نه و تازه نميدانيم رهبری رسمی اعلام شدهاش چقدر پوست بياندازد و يا نه خودش را عوض کند يا نه و اصلا بپذيرد که راست يا نادرست وارد عمل شود. همهی اينها از طريق (learning by doing) است. همهی اينها از طريق پراکسيس است. وارد عمل شدن است. نه از راه دور سنجهای نداريم. کنترل از راه دور که مثلا کره ماه را شناسايی کند، اطلاعاتش را بياورد و بگويد ته دل اينها چيست. کارگران درعمل است که ميدانند و ميتوانند بيايند . وقتی هم که به ميدان ميآيند ميبينند رهبری يک جريانی هنوز هم که به قدرت نرسيده است کوچکترين انتقاد را برنمی تابد. وقتی بهشان ميگوييم سرکوبهای دههی 60 را محکوم کنيد؛ ميبينيم که خود اين حرف و گويندهاش را محکوم ميکنند. بخش مجرب و مبارز کارگران، برای اين چيزهاست که نميآيد. اما اينکه نميآيد به اين معنی نيست که نبايد درجای ديگر فعاليتش را انجام دهد. اين که يک جريانی کارگری به حد کافی کارگری نيست، نافی يک جريان کارگری نميشود. او بايد کار خودش را بکند ضمن اينکه کماکان بايد يارش را در خود اين جنبش پيداکند.
خود اين جنبش که داريم از آن حرف ميزنيم، قبل از 21 خرداد چيزی نبوده است. اگر چيزی که هيچی نبوده، پس اين مردمی که آمده اند 90درصد شان مال چه هستند؟ پس اين واقعيت است خود اين عينی است. نبايد اينها را بچسبانيم به گذشته و بگوييم که همهی اينها از اعماق دههی 60 ميآيند و سرکوبگرند. اينطور نيست. برای اينکه سن متوسط شرکتکننده اجازه نميدهد که آنها را بشناسند. ضمنا جنگ قدرت را هم در آن بالا ميبينيم و ميشناسيم. به اين سبب به گمان من عمل و کنش اجتماعی از طريق آگاهی و از طريق تجربهاندوزی در عمل و به ويژه يادگيری از درسهای تاريخی ميتواند به رهبری نوين اين جنبش کمک کند و درجهتدهی آن تاثير بگذارد. من به نگرش جبههای کاسبکارانه اعتقاد ندارم و بگويم حالا تا يک جا با هم هستيم. دعوا و سنگهايمان را بعد وا ميکنيم. نه اينجوری نيست. از اول يک تحليل معين و يک خواستههای که مورد نياز همگان در جامعه و خواستههای دموکراتيک همانطور که ايشان گفتند. طبقهی کارگر از مدتها پيش برای آزادی مبارزه ميکرده است. مثلا خواست تشکل داشته است. کارگران شرکت واحد مگر چه ميخواستند؟ اول تشکل را ميخواستند. کارگران فلزکار مکانيک مگر چه ميخواهند؟ کارگران لاستيک البرزچه ميخواهند؟ تشکل خود را . در کنارش خواست زندگی هم هست. خواست اقتصادی هم هست. همين طور طبقهی متوسط مدرن که در جنبش سبزها همکاری کرده و مداخله ميکند در کنار خواست دموکراتيک که خواست آراست، خواست صنفی هم ميتواند داشته باشد و دارد. معلمها هم ميتوانند در آنجا بگويند من هم آرايم را ميخواهم. يک نفر را نگذاری بالای سر من و وزيرش کنی. من ميخواهم يکی باشد با او مذاکرهای سازنده و آزاد و موثر داشته باشم و به او بگويم آقا اولويت من اين است نه فرستادن پولها به خارج از کشور. برای او هم که خواستههای صنفی اش را مطرح ميکند خيلی خوب است. و بايد هم مطرح کند. منتها من گمان ميکنم که در اينجا تنگ نظريهای اکونوميستی و ديدگاههای ؟؟؟ خيلی خشک و کاسبکارانه هم در کار است خاصه در کار اصلاحطلبان خيلی دولتی. اين آن چيزی نيست که معيار حرکت باشد و تحليل داشته باشد.
در انتها من به شخصه از صحبتهای اميد يعنی دکتر مالجو رفيق عزيزم بسيار استفاده کردم از او و شما سپاسگزارم.
- ما هم از شما و آقای مالجو ممنونيم.
اشتراک در:
پستها (Atom)












