۱۳۹۰ مهر ۹, شنبه


فلسطین را به رسمیت بشناسید ــ اسرائیل را تحریم کنید!



درخواست به رسمیت شناختن فلسطین به عنوان یک دولت مستقل و نمایندۀ خلق فلسطین در سازمان ملل متحد  اقدام مثبتی بود و محمود عباس چارهﺍﯼ نداشت تا به این خواست ملت فلسطین تن در دهد و در مقابل فشار آمریکا عقب ننشیند. محمود عباس به درستی درک کرده بود که با عقب نشینی از این خواست و همراه شدن با اسرائیل و آمریکا در میان خلق فلسطین  به طور کامل طرد و منزوی خواهد شد. این که آمریکا از پیش اعلام کرده بود این خواست را وتو خواهد کرد  بر کسی  پنهان نبود. لیکن  محمود عباس به خاطر فشار مردم فلسطین و فضای عمومی جهان و تغییراتی که در منطقه به وِیژه در مصر و تونس و.. رخ داد  وی را بر آن داشت تا به ارادۀ ملت فلسطین تن دهد و به درخواست آمریکا و متحدینش، نه بگوید. طرح مسئلۀ فلسطین در سازمان ملل متحد و همزمان تظاهرات و تجمعات شکوهمند ملت فلسطین در سرزمینﻫﺎﯼ اشغالی  یک گام به جلوست و ما از این اقدام عادلانه و تعرضی جنبش فلسطین دفاع می کنیم. جبهۀ خلق برای آزادی فلسطین پی. اف. ال. پ. نیز روز دوشنبه 20 سپتامبر در نوار غزه میتینگی برگذار کرد  و از درخواست به رسمیت شناختن فلسطین در سازمان ملل متحد  قاطعانه حمایت نمود.

حزب کار ایران(توفان) از مبارزات مردم فلسطین دفاع می کند. این مبارزه لیکن یک مبارزۀ موهومی نیست. رهبری این مبارزات در شرایط کنونی به طور عینی و مستقل از خواست ما در دست سازمان حماس است.

دشمنان مردم فلسطین و یاران اسرائیل می کوشند به این بهانه، مبارزۀ مردم فلسطین را تخطئه کنند. ولی حزب ما اعلام می کند که حمایت از مبارزۀ مردم فلسطین هرگز به مفهوم حمایت از ایدئولوژی ارتجاعی سازمان حماس نیست. نه تنها ایدئولوژی حماس ارتجاعی است بلکه هر ایدئولوژی دیگری نیز بغیر از سوسیالیسم یک ایدئولوژی ارتجاعی است و منوط به سازمان حماس نخواهد بود. کمونیستﻫﺎ نمی توانند به صورت غیر علمی مبنای ارزیابیﻫﺎﯼ خویش را بر ملاک ایدئولوژی استوار سازند. کمونیستﻫﺎ با تحلیل مشخص از شرایط مشخص اتخاذ سیاستﻫﺎ را مبنای تحلیل خویش قرار می دهند. آن سیاستی که در خدمت آزادی مردم فلسطین از قید اسارت امپریالیستﻫﺎ و صهیونیستﻫﺎ باشد باید مورد حمایت ما قرار گیرد. این تنها روش علمی در برخورد به واقعیت جنبش مردم فلسطین است.

حزب ما بر آن است که دفاع از جنبش مردم فلسطین نه یک دفاع ایدئولوژیک بلکه یک دفاع سیاسی است. این رهنمود است که باید مبنای تحلیل در مورد جنبشﻫﺎ قرار گیرد.

مقالۀ زیر در ارگان مرکزی حزب کمونیست سوئد، پرولتر انتشار یافته و ما این مقاله را به خاطر اهمیت مسئله و همبستگی بینﺍلمللی با ملت فلسطین انتشار می دهیم.

هئیت تحریریه

مهرماه 1390

....................



روز جمعه مجمع عمومى سازمان ملل متحد دربارۀ عضويت فلسطين در سازمان ملل متحد ــ اگر اين بار آمريکا موفق نشود که پرزيدنت فلسطينﻫﺎ٬ محمود عباس٬ را متقاعد نمايد که درخواست خود را قبل از آن پس بگيرد٬ رأى گيرى خواهد نمود. نتيجۀ اين درخواست از هم اکنون مشخص شده است. بخش بزرگى از کشورهاى جهان استقلال کشور فلسطين را به رسميت شناختهﺍند٬ اغلب آنها در چهارچوب مناطقى که در مرزهاى سال ١٩٦٧مشخص شده است. اما در سازمان ملل متحدى که خود را "جامعۀ جهانى" مي خواند اين رأى اکثريت نيست که اعتبار دارد. به همين دليل براى اين که تصميم مجمع عمومى معتبر اعلام بشود٬ شوراى امنيت بايد درخواست عضويت فلسطينيﻫﺎ را تائيد نمايد

با حق وتوﯼ ايالات متحده آمريکا در شوراى امنيت٬ دريافت اين چنين تائيدهﺍﯼ غير ممکن است. آمريکا خواست واقعى جامعۀ جهانى را مسدود خواهد نمود و در نتيجه فلسطين بايد تنها با تائيديهﺍﯼ بدون عضويت، خود را خشنود سازد.

آيا اين عمل عباس و مراجعۀ او به سازمان ملل٬ داراى مفهوميست. پاسخ ما مثبت است. قريب ٢۰ سال آمريکا و اسرائيل به اصطلاح پروسۀ صلح ميان اسرائيل و فلسطين را با هدف ادعائى ايجاد دو کشور مستقل رهبرى نمودهﺍند.

ابتدا ياسر عرفات و بعد محمود عباس٬ پشتيبانى نمودهﺍند٬ سازش نمودهﺍند و سر خم فرود آوردهﺍند٬ فقط براى اين که اين پروسه را به جلو ببرند٬ اما بدون اين که حتى قدمى به آن هدف ادعائى نزديک تر شده باشند. در عوض اسرائيل طى اين دوران بخشﻫﺎﯼ بزرگى از مناطقى را که قانوناً به فلسـطين تعلق داشته٬ به طريقى که بزودى ديگر منطقهﺍﯼ براى يک دولت فلسطينى باقى نمي ماند٬ به اشغال خود درآورده است. با توجه به اين شرايط اين براى فلسطينﻫﺎ شکلى از خودکشى خواهد بود٬ اگر با درخواست آمريکا مبنى بر ادامۀ پروسۀ قلابى صلح همراهى نمايند. فلسطين بايد در استراتژى خود تجديد نظر نمايد٬ بايد سياست سر فرود آوردن را جايگزين سياستى نمايد که حداقل فشارى را بر اسرائيل و سياست اشغالى غير قانونى او وارد بياورد. درخواست عضويت عباس در سازمان ملل لااقل گام کوچکيست در اين جهت٬ امرى که عکسﺍلعملﻫﺎ در واشنگتن و تل آويو نشانگر آنست.

شايد که جامعۀ جهانى در سازمان ملل متحد ناتوان باشد٬ اما افکار عمومى در جهانى مملو از تضادهاى پيچيده٬ بى اهميت نيستند. شرايط چيزى شبيه به اکنون يا هيچگاه مي باشد. يا جامعۀ جهانى اسرائيل را تحت فشار قرار مي دهد که حقوق خلق فلسطين را به رسميت بشمارد٬ باضافۀ حق استقلال دولتى در چهارچوب مناطقى که اسرائيل در سال ١٩٦٧ به اشغال خود درآورد٬ يا اين که راه حل ايجاد دو کشور مستقل نيز مانند برخورد به يک درگيرى حاد سقوط مي نمايد.

در کوتاه مدت ايجاد دو دولت مستقل مورد قبول ماست٬ نه به خاطر اين که دولت نژاد پرست و اشغالگر اسرائيل٬ که با اخراج دسته جمعى فلسطينيﻫﺎ در سال ١٩٤8، ايجاد شد٬ مورد تائيد ماست٬ بلکه به دليل اين که يک کشور مستقل٬ حداقل و تا اندازهﺍﯼ مردم فلسطين را به صورتى موقتى در مقابل سياست تروريستى اسرائيل حفاظت مي نمايد.

اما يک دولت غير مستقل و قبيلهﺍﯼ در مناطق خودشان٬ تحت کنترل اسرائيل و شهرک نشينان تصنعى اسرائيلى٬ گزينۀ خوبى نيست. اين امر حتى براى يک دولت فلسطينى که از حق مسلم مردم فلسطين جهت بازگشت به سرزمينﻫﺎﯼ متعلق به خودشان٬ حقى که در سازمان ملل متحد به تصويب رسيده است نيز گزينۀ خوبى نيست.

اين شرايط است که رأى گيرى در سازمان ملل متحد را به امرى تعيين کننده تبديل مي نمايد. به رسميت شناختن فلسطين حداقل گام کوچکيست به جلو در جهت عادى نمودن يک تضاد حاد٬ که در آن قدم بعدى٬ يک عقب نشينى کامل اسرائيلى از تمام سرزمينهايى که در سال ١٩٦٧ اشغال شد را طلب مي نمايد.

در چنين شرايطى اين مايۀ شرمساري است که کارل بيلد٬ وزير امور خارجۀ سوئد٬ بر اساس معمول از آمريکا حمايت نموده و به يک راه حل ــ ادامۀ مذاکره ــ که بدون فشار از جانب جامعۀ جهانى بر اسرائيل وجود ندارد٬ اشاره مي نمايد. در عوض درود بر همکار نروژى کارل بيلد٬ Jonas Gahr Störe که خواستار به رسميت شمردن فلسطين شد.

وزيران امور خارجۀ اروپا نيازى ندارند که مانند کارل بيلد براى آمريکا چاپلوسى کنند. ما در دراز مدت از ايجاد يک دولت٬ يک دولت فلسطينى حمايت مي کنيم ؛ يک فلسطين آزاد با حقوق آزاد براى همۀ مردم٬ بدون در نظر گرفتن مذهب و پس زمينۀ قومى آنها.اما در حال حاضر ما مدافع آوردن هر چه بيشتر فشار بر اسرائيل هستيم٬ به خاطر اين که آنان را ناگزير به ايجاد آن امنيتى بنماييم که يک دولت مستقل براى فلسطينيﻫﺎ به وجود مي آورد٬ بدون اين که اين استقلال به بهاى چشم پوشى نمودن از خواستﻫﺎﯼ برحق و قانونى آنها تمام بشود. اين فشار درخواست به رسميت شمردن فلسطين را از جانب سوئد٬ هر دو صورت٬ دو طرفه و در سازمان ملل٬ در بر مي گيرد. اما هم چنين درخواست تحريم اسرائيل تا زماني که اسرائيل٬ به همان ترتيبى که در اساسنامهﻫﺎﯼ سازمان ملل به تصويب رسيده است٬ از زمينﻫﺎﯼ اشغالى به صورتى کامل عقب نشينى نموده و حقوق مردم فلسطين را به رسميت بشمارد، مورد حمایت ماست.

فلسطين را به رسميت بشناسيد ــ اسرائيل را تحريم کنيد!

بر گرفته شده از کارگر، ارگان رسمى حزب کمونيست سوئد (م.ل.)

مترجم: رفیق پيام پرتوى٢۰ سپتامبر ٢۰١١

اشغال نوبتی کشورها



قسمت آخر



پیشروی آغازین ارتش اروپای نازی، که با قتل عام "نا" جوانمردانۀ دهﻫﺎ هزار کارگر کلخوزی، اعم از زن و مرد همراه بود، سرمایهﺪاران جهان را به وجد آورد. تبلیغات رسمی نازیسم، به خاطر درهم شکستن روحیۀ دنیای فقیران، به مراتب بیش از آن چیزی بود که فیﺍلواقع رخ می داد. امپریالیسم می کوشید تا با برجسته کردن دروغین "پیروزی"ﻫﺎﯼ خود در جنگ، خیزشﻫﺎﯼ بعدی کارگران و بینوایان را، پیش از وقوع خفه کند... ولی دیری نپائید که جنگﻫﺎﯼ دفاعی دیکتاتوری پرولتاریا، پیشروی نازیسم را ترمز کرد و همزمان به تعرضی بی وقفه و متقابل دست زد. عقب نشینی ارتش نازی، که از طریق جنگﻫﺎﯼ ارزان و به ضرب تبلیغات سراسری "نام" آور شده بود، یکباره و در فاصلهﺍﯼ غیر قابل انتظار، آرایش نیروهای بینﺍلمللی را به سود اردوی کار دگرگون کرد. به این معنا که شکست نخستین ولی نعمت، موقعیت تمام دولتﻫﺎﯼ وفادار را متزلزل کرد و آنان را از اوج "قدرت" به سراشیب سقوط کشانید. درهای زندانﻫﺎ گشوده شد و خیزشﻫﺎﯼ تودهﺍﯼ، عملاً دستگاه دیوانی را فلج کرد. سنگر بندیﻫﺎﯼ خیابانی، نه وحشتناک که افتخار آفرین شده بود...

در چنین شرایطی، اروپای سرمایهﺪاری و امپریالیست، اروپای فاشیست، اروپای نازی و "آزاد"! ضد انسان و انسانیت، هیچ شانسی در میان میلیونﻫﺎ میلیون کارگر بیکار و شاغل، بینوایان و گرسنگان و آوارگان و "حقیرانی" که تمام هستی خود را در پشت سنگرهای خیابانی به قمار گذاشته بودند نداشت. زیرا که پرچم جنگ ضد نازی، که تمام دولتﻫﺎﯼ اروپائی را در بر می گرفت، عملاً در دست دیکتاتوری پرولتاریا بود. پیشروی بی وقفۀ ارتش سرخ در اروپا، همزمان با احیای جنبش سوسیالیستی کارگران در جوامع پیشرفته و مبارزات استقلال خواهانۀ ملل بالکان، احزاب و سازمانﻫﺎﯼ کمونیست را که از مدتها پیش و به جرم دفاع از سوسیالیسم سرکوب می شدند، عملاً به ستاد رهبری قیام تودهﺍﯼ کارگران و بینوایان ارتقاء داد که یوگسلاوی هم، به عنوان کشور مورد بحث در این نوشتار، از آن مستثنا نبود. برای اولین مرتبه، استقلال یوگسلاوی و تشکیل دولت واحد و سراسری اسلاوها، به وسیلۀ مبارزات مستقیم مردم علیۀ دولتﻫﺎﯼ دست نشانده، نه فقط به اروپا، که به جهان سرمایهﺪاری و امپریالسم تحمیل گردید. عقب ماندگی عمومی اقتصاد و به دلیل دوام کسالت آور امپراتوری عثمانی در درجۀ نخست، و سپس تجزیه و تقسیم مکرر این سرزمین پهناور بالکانیک توسط دول سرمایهﺪاری رقیب اروپائی و... باعث شد که پس از سالیان متمادی مبارزه و انتظار، دولت سراسری اسلاوها شکلی فدراتیو به خود بگیرد.

سقوط نظامی و سیاسی اروپای نازی و در جنگی به رهبری دیکتاتوری پرولتاریا، برای نخستین بار آرایشی را در بالکان موجب گردید، که راهزنان انگلیسی و فرانسوی و آلمانی و... در سازماندهی آن نقشی و یا نقش چندانی بازی نکردند. به یُمن حضور نیرومند دیکتاتوری پرولتاریا در عرصۀ سیاستﻫﺎﯼ منطقهﺍﯼ و بینﺍلمللی، دولتﻫﺎﯼ مستقل بالکان موفق شدند تا یک سلسله از اختلافات و ناروشنائیﻫﺎﯼ مرزی خود را، بدون حضور دول "آزاد"! در مذاکراتی در بالکان و نه در لندن و پاریس و برلین و... حل و فصل کنند. دولت فدرال یوگسلاوی امکان یافت تا از طریق جمهوریﻫﺎﯼ اسلوونی و بوسنی و مونته نگرو، عملاً کنترل سواحل شرقی دریای "آدریاتیک" را به طول 700 کیلومتر به دست آورد و به اتفاق دولت آلبانی، که باقیماندۀ آن را در کنترل خویش داشت، پروندۀ سیاست بازار گشائی دول سرمایهﺪاری اروپا را، اگر نه برای همیشه، ببندد. سرمایهﺪاری اروپا، با ضربتی که از "اراذل و اوباش"! کارگران و بینوایان و خلقﻫﺎ به رهبری دیکتاتوری پرولتاریا نوش کرده بود، هنوز خیلی ذلیل تر از آن بود که در برابر این تحول کوبنده، واکنشی متقابل از خود نشان دهد. و هم چنان به بازسازی اقتصاد درهم و آشفتۀ خویش به ضرب دلار آمریکائی مشغول بود. مرکز توطئۀ جهان آن روز، موقتاً از کار افتاده بود و به همین دلیل، تمام اختلافات "قومی" و "قبیلهﺍﯼ" اسلا وها هم عملاً به حاشیه رانده شده بود.

جنگ اول جهانی که بر اثر رقابت دول امپریالیستی اروپا شکل گرفت، در عمل به نتایجی منجر شد که وزن مخصوص سیاسی و اقتصادی اروپا را، چه در منطقه و چه در عرصۀ تصمیم گیریﻫﺎﯼ بینﺍلمللی، به میزان قابل توجهی کاهش داد. در درجۀ نخست، سقوط تزاریسم و استقرار دیکتاتوری پرولتاریا در روسیه، موقعیت ممتاز سرمایهﺪاری اروپا را خدشه دار کرده و"امنیت" سرمایهﻫﺎﯼ آن را در بیرون از مرزهای بومی به مخاطره انداخته بود. ضمن این که کوهی از مشکلات داخلی و مصادرۀ سرمایهﻫﺎﯼ انگلیسی و فرانسوی در روسیه، بازسازی اقتصادی کشورهای "غالب و مغلوب" امپریالیستی را پس از "ترک مخاصمه"! عملاً با مشکل کمبود سرمایه مواجه نمود. همین امر موجب شد تا دولتﻫﺎﯼ نامبرده، داوطلب تزریق سرمایهﻫﺎﯼ آمریکائی در اقتصاد بومی خود شدند. بسط سرمایه گذاری آمریکا در صنایع اروپا و برخورداری آن از بازارهای داخلی و خارجی دولتﻫﺎﯼ رقیب اروپائی، سود سرشاری را روانۀ آمریکا کرد که به سهم خود و در مدتی کوتاه، مجموع اقتصاد سرمایهﺪاری را به نفع آمریکا تغییر داده و رفته رفته زمینۀ انتقال مرکز توطئۀ جهان را از اروپا به آمریکا فراهم کرد. در این ارتباط، بدیهی است که دولت "مغلوب" آلمان بیشترین سهم سرمایهﻫﺎﯼ آمریکائی را به خود جلب نماید. ولی عجیب این که سرمایهﻫﺎﯼ اهدائی آمریکا، در حالی که صنایع مصرفی آلمان و در جریان جنگ آسیب زیادی دیده و بخشاً از کار افتاده بود، تماماً و یا قسمت اعظم آن در صنایع تسلیحاتی و شیمیائی این کشور تمرکز یافت. مردم نان و کفش و لباس و... می طلبیدند. اما بورژوآزی تولید انبوه توپ و تانک و مسلسل و... را در دستور کار خود قرار داده بود. بی دلیل نبود که امپریالیسم آمریکا، ماجراجوئیﻫﺎﯼ اروپائی نازیسم را "بی" اهمیت تلقی نموده و با خونسردی سیر حوادث را نظاره می کرد. چرا که قدرت یابی نازیسم در آلمان، پس از سقوط وال استریت بسال 1929 میلادی، نه فقط امنیت سرمایهﻫﺎﯼ آمریکائی را به مخاطره نیانداخت، سهل است، که حتی با توسعۀ صنایع تسلیخاتی و شیمیائی، سود دهی آنها را بیش از پیش افزایش داد. آن هم در شرایطی که سرمایهﺪاری آمریکا و به خاطر فرونشاندن شورشﻫﺎﯼ داخلی، نیاز مبرمی بدان داشت.

انتخاب روزولت به مقام ریاست جمهوری، که طرح "نیودیل" را برای "بهبود" معیشت مردم کم درآمد پیش کشید و مسئلۀ شناسائی دولت سوسیالیستی شوروی را پس از 16 سال سماجت احمقانه، به خاطر تضمین پیروزی انتخاباتیﺍش مورد استفاده قرار داد، در اصل معرف اوضاع آشفتۀ داخلی آمریکا بود، که می رفت تا به مرحلهﺍﯼ "خطرناک" متحول گردد.

یاد آوری می کنم که آقای "ترومن"، زمانی که پس از چهار دوره انتخاب پی در پی آقای روزولت به ریاست جمهوری، بدین مقام راه یافت، فوراً اخراج و "پاک" سازی دو میلیون کارگر صنعتی را که گرایش مساعدی نسبت به دیکتاتوری پرولتاریا بروز داده بودند، فرمان داد. با خاتمۀ جنگ دوم جهانی، که شرح آن رفت، باقیماندۀ "اعتبار" اروپای امپریالیستی هم، برای مدتی به کلی از بین رفت و به عنوان دنبالچۀ سیاست جهان گشائی امپریالیسم آمریکا، که می کوشید تا خلاء رقیبان اروپائی را در بازارهای غیر بومی پر کند، نقشﻫﺎئی کناری بازی می کرد. قابل ذکر این که امپریالیسم آمریکا و در جریان جنگ دوم جهانی، گو این که رسماً آلمان را مورد حمایت قرار نمی داد، همزمان هیچ اقدام بازدارندهﺍﯼ هم در برابر پیشروی نازیسم نمی کرد. در واقع، حضور مستقیم امپریالیسم آمریکا در جنگ دوم جهانی، از لحظهﺍﯼ جدی شد، که مقاومت دیکتاتوری پرولتاریا در برابر ارتش مهاجم نازی، عملاً شورشی جهانی را علیۀ نازیسم بر انگیخت و می رفت تا با تعرضی همه جانبه، به حیات سرمایهﺪاری اروپا خاتمه دهد. گفتنی است که ژنرالﻫﺎئی نظیر مک آرتور و پاتون و... که در میان نازیﻫﺎ از محبوبیت فراوانی برخوردار بودند، در اصل با هدف "اشغال" مسکو در جنگ شرکت داشتند...

در هر حال، جنگ دوم جهانی و به صورتی که عملاً خاتمه یافت، جهان را به دو اردوگاه مختلف و متقابل تجزیه کرد و نیروهای متشکل کار و سرمایه را به جنگی فرسایشی کشانید. همزمان با اجرای "طرح مارشال"! و تزریق بیش از 15 میلیارد دلار به اقتصاد درهم ریختۀ اروپا، رهبری دنیای سرمایهﺪاری نیز از اروپا به آمریکا انتقال یافت. تمرکز اقتصادی و سیاسی سرمایهﺪاری در آمریکای شمالی، با وجود اختلافات جانبی در درون اردوگاه سرمایه، سیاست بازار گشائی امپریالیسم را تغییر داده و از توطئهﻫﺎﯼ "قومی" و "قبیله ای" به دخالت مستقیم و عریان و کودتاهای نظامی آشکار متحول کرد. در اردوی مقابل اما، بازسازی اقتصادی جامعه به هیچوجه از کانال دلارهای آمریکائی و استثمار انسان نمی گذشت. در واقع، جنگ دوم جهانی آرایش نیروهای بینﺍلمللی را به گونهﺍﯼ تغییر داد که بازسازی اقتصادی جهان عملاً بر مبنای دو الگوی متقابل جریان می یافت.

کاملاً بدیهی بود که سازماندهی مکانیسم تولید، که به بازار و مؤلفهﻫﺎﯼ بازدارندۀ آن متکی نباشد، در جمهوری فدرال یوگسلاوی به سادگی متحقق نمی شد. ولی با وجود این امکانات فراوانی، اعم از سیاسی و اجتماعی و جغرافیائی و... موجود بود. که به دولت وقت یوگسلاوی امکان می داد تا با تکیه بر آنها، و حتی استفاده از برخی مؤلفهﻫﺎﯼ معتبر اقتصاد بازار، ساختار اقتصادی متمرکز و با برنامهﺍﯼ را پی ریزی کند که بر محور نیازمندیﻫﺎﯼ مصرفی جامعه عمل نماید. و یا در بدترین حالت، ضمن استفاده از اهرم قدرت سیاسی که همچنان مورد حمایت تودهﻫﺎ قرار داشت، جهت گیریﻫﺎﯼ عمومی اقتصاد را در مسیری قرار دهد که اختلاف فاز فنی جمهوریﻫﺎﯼ ششگانه، به سود یکپارچگی نیروی کار تغییر یابد. در حالی که دستگاه رهبری حزب و دولت وقت یوگسلاوی، و از همان فردای قدرت یابی، با تشخیص زیرکانۀ این نکتۀ مهم که امپریالیسم و به دلیل حضور نیرومند دیکتاتوری پرولتاریا، در شرایطی نیست که جنگﻫﺎﯼ خانگی دیگری را در درون مرزهای رسمی کشور سازمان دهد، نواختن سازی را آغاز کرد که دنیای "آزاد" را به واکنشی بلافاصله مشتاق نمود. در جریان همین بازسازی اقتصادی بود که رهبری یوگسلاوی، در سال 1948، میلادی، تصمیم قطعی خود را گرفت و با جدائی از اردوی کار، رسماً جهت سرمایه و سرمایهﺪاری را برگزید. تا جائی که من اطلاع دارم، جدائی دولت قانونی یوگسلاوی از اردوی کار و دیکتاتوری پرولتاریا، ضمن این که با چاشنی غلیظ اتهام نیز همراه بود، هرگز "بهار" بلگرادی به وجود نیاورد...

جهت گیری سیاسی و اقتصادی دولت بلگراد به سود سرمایهﺪاری و امپریالیسم، عملاًً یوگسلاوی را در مسیر اقتصاد بازار شناور کرد. سود آوری سرمایه، که تحت عنوان "خود گردانی تولید"! قالب شد، ناگزیر جمهوریﻫﺎﯼ ششگانۀ یوگسلاوی را به مناطق فقیر و غنی تقسیم کرد و بر این مبنا، رفته رفته ترکیب طبقاتی جامعه را به سود سرمایه و سرمایهﺪاری سنگین کرد. فقدان منابع مالی معتبر داخلی، جهت به راه اندازی واحدهای "خود گردان تولید"! زمینۀ ورود سرمایهﻫﺎئی را فراهم کرد که به مرور دولت بلگراد را به عاملی بی اراده در چنگال بانکﻫﺎ و مجمع باندهائی که بانک جهانی نامیده می شود، تبدیل کرد. مکانیسم تولید سرمایهﺪاری، که دولت بلگراد ضامن بازآفرینی آن بود، اکثریت شکنندۀ جمعیت این سرزمین را به سود اقلیتی ممتاز، مستقل از تمام پرامترهای جانبی، فرهنگی و زبانی و ریشهﻫﺎﯼ قومی و... به فقر و فلاکت کشانید که به سهم خود و از مدتﻫﺎ پیش، مبارزات پردامنهﺍﯼ را موجب شد. سالﻫﺎ بود که بورژوآزی اسلاو و در ترکیب عمومی خود، مخلوطی از صرب و بوسنی و کروات و اسلوون و... همۀ اعتراضات معیشتی کارگران و بینوایان را در سراسر کشور سرکوب می کرد. ولی گویا دولتمردان جهان "آزاد"! مشغلۀ دیگری داشتند و از قضا "فرصت" نمی کردند تا مسئلۀ "نا" چیز فقر عمومی را در این کشور بالکانیک مورد بررسی قرار بدهند. روزی یا هفتهﺍﯼ نبود که پلیس ضد شورش یوگسلاوی، جمعیت انبوهی از "عوامل نفوذی" آلبانی را دستگیر نمی کرد... تا این که سیر واقعی رویدادها در عرصۀ بینﺍلمللی، به جهتی منحرف شد که ضرورت وجودی دولت واحد یوگسلاوی را به عنوان عامل "متعادل" کننده به زیر سئوال برد و احیای سیاستی را موجب گردید که دول امپریالیستی اروپا و از سال 1914، میلادی، به دنبال تحقق آن بودند.

جنگ فرسایشی اردوی کار و سرمایه، با تغییر و تحولی که در رهبری حزب و دولت شوروی به وجود آمد، رفته، رفته به سود سرمایه و سرمایهﺪاری سنگین و سنگین تر شد. بدون شک، دیکتاتوری پرولتاریا، پس خاتمۀ جنگ دوم جهانی، با مشکلات عظیم بازسازی اقتصادی روبرو بود. رشد تولید اجتماعی و به دلیل ویرانی و نابسامانیﻫﺎﯼ ناشی از جنگ، سیری نزولی یافت. ضمن این که مسئولیتﻫﺎﯼ بینﺍلمللی و حفظ صلح جهانی، که هم چنان در تهدید قرار داشت، مزید بر علت شده بود. اما در مقابل، با توجه به این که اردوی سرمایه نیز در موقعیت بسامانی قرار نداشت، امکانات فراوانی هم برای حل و فصل مسائل اقتصادی وجود داشت. معذالک، دیری نپائید که رهبران شوروی، به جای محاسبۀ دقیق ظرفیت نیروهای موجود در صحنه، در برابر حجم گستردۀ مشکلات زانو زدند و با این تصور ساده لوحانه، که گویا تشدید مبارزۀ طبقاتی مزاحم رشد اقتصادی است، شناسنامۀ دیکتاتوری پرولتاریا را در حساس ترین لحظهﻫﺎ باطل کردند. سخن برسر یک تغییر نام ساده نبود. حذف اهرم نیرومندی در مد نظر قرار داشت، که می بایست در بازسازی اقتصادی و چگونگی سازماندهی تولید اجتماعی نظارت می کرد و در جهت گیریﻫﺎﯼ اساسی حرف آخر را می زد. تمام مسئله هم اینجاست. اراجیف بعدی، که گویا استالین "چنین" و "چنان" کرد، سوای "قتل کمونیستﻫﺎﯼ برجسته"! دستور داد که 100 میلیون را "بگیرند" و به "دار آویزند"! 80 میلیون را هم راهی "زندان کنند"! و... چاشنیﻫﺎﯼ خررنگ کنی بودند که می بایست ضمن لجن مال کردن دیکتاتوری پرولتاریا که به خاطر نجات بشریت بیش از 25 میلیون قربانی داد و پوزۀ اروپای نازی را به خاک مالید؛... احیای اقتصاد بازار را "زیبا"! جلوه دهند، امری "دوست داشتنی"! برای خرده پای حریص و ابله... 

با تمام این تفاصیل، امپراتوری شوروی در کرسی یکی از دو قدرت تصمیم گیرندۀ جهان بعد از جنگ باقی ماند و تا همین چندی پیش با رقیبان آمریکائی و اروپائی خود بر سر بسیاری مسائل چانه می زد. بدین ترتیب، نظام اردوگاهی که در آغاز معرف تقابل نیروهای سازمان یافتۀ کار و سرمایه، دو الگوی متضاد و متقابل اقتصادی و اجتماعی بود و از دل مبارزۀ نیروهای فقر و ثروت در دوران معاصر بیرون آمده بود، تا حد نمایش قدرتی ارزان برای چاپیدن جهان سقوط کرد. تا جائی که حفظ این نظام، که ظاهری "متعادل" داشت، عملاً ار هر دو جهت در بن بست پرداختﻫﺎ قرار گرفت. توسعۀ صنایع تسلیحاتی و سازمانﻫﺎﯼ جاسوسی و... تقریباً تمام ظرفیت تولید جهان را بلعید. هزینهﻫﺎﯼ نجومی دستگاهﻫﺎﯼ "عجیب" و "غریبی" که اصلاً خریدار نمی یافت، عملاً تولید فرآوردهﻫﺎﯼ مصرفی و غیر نظامی را ناممکن کرده بود. نظام اردوگاهی، صرفنظر از این که چگونه از هم پاشید، دیگر قابلیت دوام نداشت. به دلیل فقر بی مانندی، که خلق کرده بود، دیگر نمی توانست هزینهﻫﺎﯼ بازآفرینی خویش را تأمین نماید. بدین ترتیب و با فروپاشی امپراتوری شوروی و به دنبال آن تعطیل دفتر مرکزی "سوسیالیسم بازاری"! پروندۀ نظام اردوگاهی هم بسته شد و... همین امر، تمام محاسباتی را که در چارچوب پیشین انجام شده بود، یکجا باطل کرد و جهانی با یک سلسله دولتﻫﺎﯼ ریز و درشت سرمایهﺪاری را به وجود آورد که هیچ مرکز ثقل قابل اعتماد و قابل اعتباری ندارد. قابل توجه این که، همان نظمی که آلمان را در تجزیه نگه می داشت، یکپارچگی دولت واحد یوگسلاوی را هم تضمین کرده بود. و پس از فروپاشی، ضمن این که محدودیتﻫﺎﯼ دولت "بن" را برطرف کرد، همزمان دولت "بلگراد" را در خطر تجزیه و تقسیم قرار داد. اتحاد و یکپارچگی اسلاوها در دولتی واحد، با سیاست بازار گشائی دول امپریالیستی اروپا خوانائی نداشت. برای امپریالیسم آلمان، حاصل هر دو جنگ اول و دوم جهانی، محرومیت از دریای "آدریاتیک" بود که دولت واحد یوگسلاوی بر 700 کیلومتر از سواحل شرقی آن فرمان می راند. بعد از فروپاشی امپراتوری شوروی و انحلال پیمان ورشو + زد و بندهای کنونی دولت روسیه، اهمیت بازار شرق و گذرگاهﻫﺎﯼ دریائی بالکان، بیش از پیش افزایش یافته و عملاً همان رقیبان سال 1914، و 1918، میلادی را، در مقابل هم قرار داده است.

زمانی که آمریکا و انگلیس و فرانسه و... مشغول "آزاد سازی" دولت شهر کویت بودند و ترجیحاً به باز پس گیری 40 در صد از ذخائر نفتی جهان، که موقتاً به دولت بعثی ــ سرمایهﺪاری عراق منتقل شده بود، می اندیشیدند. از قضا دولت "بن" نیز تجزیۀ یوگسلاوی را به خاطر قبضه کردن دریای "آدریاتیک" تدارک می دید. بی دلیل نبود که مانور یک جانبۀ آلمان در شناسائی جمهوریﻫﺎﯼ کُروات و اسلوونی، یعنی بیشترین فاصله از سواحل شرقی "آدریاتیک"، دول هم پیمان را غافلگیر کرد... دیری نپائید که "توافقی" صورت گرفت و با سفر نامنتظر "میتران" به بوسنی که استقرار 6000 سرباز فرانسوی به نام پاسداران "صلح سازمان ملل"! در آنجا را به دنبال داشت، خاطر "یاران" آلمانی هم اندکی آزرده شد. در حالی که امپریالیسم آمریکا و انگلیس، در این تقسیم "برادرانه"! به داشتن ارتباط منظم با دولت "قوی" تر بلگراد قناعت کردند. در واقع، یوگسلاوی، در میان دول امپریالیستی اروپا و این بار با شرکت مستقیم امپریالیسم آمریکا تقسیم شد. این دروغ محض است که گویا دولت واحد یوگسلاوی، به دلیل جنگﻫﺎﯼ "قومی و قبیلهﺍﯼ"! بود که تجزیه شد و بعد چندین "نیمچه دولت" زائید. در این که یوگسلاوی و همچون همۀ کشورهای پیشرفته و پس ماندۀ سرمایهﺪاری، در بحرانی سخت فرو رفته بود و عملاً آبستن یک سری حوادث داخلی بود، حرفی نیست. ولی نه به این دلیل که گویا صربﻫﺎ و کرواتﻫﺎ و بوسنیﻫﺎ و... علیۀ یکدیگر خنجر کشیده بودند. کارگران و بینوایان یوگسلاوی و با هر تعلقاتی در سراسر کشور و در تمام جمهوریﻫﺎﯼ ششگانه، قربانیان اصلی مناسباتی بودند که بورژوآزی اسلاو، در اتحادی با تمام دولتﻫﺎﯼ "آزاد"! آمریکائی و اروپائی،... در این سرزمین سازمان داد. دولتمردان جمهوریﻫﺎﯼ مختلف، از صرب و کروات و بوسنی و اسلوون،... به یک اندازه در این جنایت سهیم بودند و به اتفاق تمام حامیان مالی بینﺍلمللی، مسئول فقری بودند که تا مغز استخوان تودهﯼ کارگران و بینوایان شهری و روستائی این کشور رسوخ کرده بود. تجزیۀ یوگسلاوی حاصل توافق جداگانۀ هر یک از دول امپریالیستی با گروهی از دولتمردان مرتجع داخلی بود که می بایست شورشﻫﺎﯼ تودهﺍﯼ را علیۀ دولت فدرال در مجموع خود، به حاشیه براند.

یوگسلاوی، از سال 1989 میلادی، تورمی 2000 در صدی را تا لحظۀ آغاز جنگﻫﺎﯼ "جدائی خواهانه"! می گذراند و همراه با 17 میلیارد دلار بدهی خارجی، بیش از 20 درصد بیکار داشت. بدون شک، یوگسلاوی در موقعیت دشواری قرار گرفته بود و با یک جنگ داخلی محتمل فاصله زیادی نداشت. ولی جنگی میان اکثریت شکنندۀ مردم و اقلیت ممتازی که جمهوریﻫﺎﯼ فدرال را در قبضۀ خویش داشت. از قضا پیش از دخالت سازمان "سازمان ملل متحد"! این آدم کشان حرفهﺍﯼ آلمانی و فرانسوی و انگلیسی و... بودند که به عنوان "داوطلب"! بدانجا گسیل شدند تا از کرواتﻫﺎﯼ کاتولیک در برابر صربﻫﺎﯼی ارتودوکس و... دفاع کنند. و چنین نیز کردند. هیچ معلوم نیست که هزینۀ سنگین این جنگﻫﺎﯼ "قومی"! و "قبیلهﺍﯼ"! را چه کسی تأمین می کرد. تا این که دول "صلح دوست"! یوگسلاوی را با هم بلعیدند...  

ده سال از عملیات تروریستی 11 سپتامبر گذشت






جرج بوش پسر در سال 2000 میلادی به ریاست جمهوری آمریکا نائل آمد و این یک موفقیت بزرگ برای جناح راست افراطی و بنیادگرای مسیحی بود. در11 سپتامبر 2001 و با فروریختن دو برج دوقلو در نیویورک، جرج بوش رئیس جمهور وحشی و تروریست آمریکا جواز رسمی تجاوز به ممالک نفت خیز و استراتژیک افغانستان و سپس عراق را دریافت کرد و آن را درقالب مبارزه علیۀ تروریسم و جنگ تمدنﻫﺎ برای تحقق نظم نوین در خاورمیانه به پیش برد. جنگی امپریالیستی و تجاوز کارانهﺍﯼ که میلیونﻫﺎ انسان در اثر آن جان باختند و هم چنان تحت رهبری باراک اوباما ادامه دارد. تجاوز به لیبی نیز درهمین چهارچوب قابل تبیین است. اکنون ده سال پس از واقعۀ 11 سپتامبر، مردم جهان بربریت و کشتار و ویرانی هزار بار مصیبت بارتر وعظیم تر، که یاد آور کشتار و تجاوز به خلق ویتنام است را شاهد می باشد. طبق گفتۀ وزیر بهداری عراق بیش از دو و نیم میلیون نفر در عراق از سال 2003 تا کنون جانباختهﺍند. 11 سپتامبر به واقع یک نعمت الهی برای امپریالیست آمریکا و اعلام جنگ صلیبی علیۀ ممالک اسلامی و نفتخیز خاورمیانه در رقابت با سایر امپریالیستﻫﺎ بر سر کنترل منابع انرژی و سرکردگی جهان بوده است.تمام اشک تمساح ریختن و تبلیغات رسانهﻫﺎﯼ بورژوازی در مورد رخداد 11 سپتامبر را باید در چهارچوب اهداف استراتژیک امپریالیستی مورد بررسی قرار داد و سکوت معنی دار و راسیستی این رسانهﻫﺎ در مورد قتل عام خلقﻫﺎﯼ عراق، افغانستان، لیبی و فلسطین... را محکوم کرد. تنها پاسخ مترقی و انقلابی به این بربریت تروریستی و تجاوزات جنایتکارانه به خلقﻫﺎ، تبلیغ همبستگی بین خلقﻫﺎ و سوسیالیسم به عنوان تنها آلترناتیو این نظم پوسیده و ضد بشری امپریالیستی است. و جز این نیز نمی باشد.

اعلامیه اتحاد چپ ایرانیان در خارج از کشوردراعتراض به سفر احمدی نژاد



اعلامیه زیر در رابطه با شرکت احمدی نژاد رئیس جمهور، جمهوری اسلامی در شصت و ششمین اجلاس مجمع عمومی سازمان ملل متحد منتشر گردید و ما به خاطر اهمیت این موضوع  و معرفی مواضع اتحاد چپ آن را در توفان الکترونیکی انعکاس می دهیم:

"اتحاد چپ ایرانیان خارج از کشور" در اعتراض به این سفر، در اعتراض به جنایات رژیم جمهوری اسلامی ــ روبروی مقر سازمان ملل حضور می یابد. امسال حضور ما با اهداف روشن تر در صفوف متحد تر همراه است. امروز دیگر خواست استراتژیکی نیروهای انقلابی به ویژه چپ مبنی بر سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی که با نوشتن "مرگ بر جمهوری اسلامی" بر دیوارهای خیابانﻫﺎ بیش از سه دهه یعنی از همان آغاز سرکوبﻫﺎ جریان داشت به شعار خیابانی تودهﻫﺎﯼ میلیونی تبدیل شده است. خاورمیانه در شعلهﻫﺎﯼ انقلابی تودهﻫﺎ، سراسر سرخ شده و تودهﻫﺎﯼ بپاخاسته در روند انقلاب طومار دیکتاتورها را در هم می پیچند.

اعتراض ما به چیست و ما که امروز اینجا جمع آمدهﺍیم، چه می خواهیم؟

1 ــ ما به جهانیان اعلام می کنیم: مردم ایران زیر یوغ یکی از ارتجاعی ترین رژیمﻫﺎﯼ دینی قرون وسطائی با زور سرنیزه، زندان و شکنجه قرار دارند.

2 ــ ما به جهانیان اعلام می کنیم: طبقۀ کارگر و قاطبۀ مردم زحمتکش در وضع بسیار بد اقتصادی بسر می برند. بیکاری غوغا می کند و با گسترش محاصرۀ اقتصادی ایران، وضع آنها هر روز بد تر می شود.

3 ــ ما به جهانیان اعلام می کنیم: رژیم جمهوری اسلامی ایران در هیچ زمینهﺍﯼ اصول حقوق بشر را رعایت نمی کند. به قول خود، قوانین شریعه به کار می برد. سنگسار را در حق زنان مشروع می داند، زنان را انسانﻫﺎﯼ درجۀ دوم محسوب می دارد، مبارزات و مقاومت آنها را با اسلحه و خشونت پاسخ می گوید، در برابر اعتراضات دانشجویان و روشنفکران سرکوب را اعمال می کند، از ایجاد سازمانﻫﺎ و تشکلات کارگری جلو می گیرد، رهبران کارگران را به زندان می اندازد و خلاصه یک دیکتاتوری سیاه اسلامی را بر جامعه مسلط ساخته است.

4 ــ ما به جهانیان اعلام می کنیم: در ایران کنونی، نه آزادی بیان، نه آزادی اجتماع، نه آزادی تشکیلات، نه آزادی حتی دینی و نه آزادی در زندگی خصوصی موجود است. اسلام سیاسی حاکمین، سایۀ شوم خود را به تمام شئون فرد فرد ایرانی انداخته و زندان بزرگی را به نام ایران جمهوری اسلامی به وجود آورده است.

5 ــ ما به جهانیان اعلام می کنیم: رژیم جمهوری اسلامی به هیچوجه و با هیچ معیاری نمایندۀ مردم ایران نیست، غیر قانونی است، سرمایهﺪاران حکومتی آن بزرگ ترین جنایتکاران قرون اخیر ایران هستند.

6 ــ ما از مردم جهان می خواهیم، از مردمی که در سمت آزادی و برابری ایستادهﺍند، تقاضا داریم، همراه ما به نام مردم شرافتمند و محترم ایران صدای اعتراض خود را نسبت به عملکرد حاکمین کنونی ایران بلند کنند. از جنبش مقاومت و اعتراضی تودهﻫﺎﯼ وسیع در سراسر ایران، از مبارزات کارگران و زحمتکشان، جوانان و روشنفکران، زنان که در تمام سطوخ مورد ستم هستند، از مبارزات مردم در اعتراض به روش حکومت در خشکاندن دریاچِۀ ارومیه پشتیبانی نمایند.

7 ــ جنبش بزرگ تودهﺍﯼ که از دو سال پیش برخاست و با سرکوب شدید حاکمین روبرو شد، در جریان پیشروی خود راه انقلابی را در پیش گرفته و امروز با خواست برچیدن کل نظام جمهوری اسلامی، در روند اصلی و تاریخ ساز گام برداشته است. ما در سمت چنین جنبشی قرار داریم. پرچم ما پرچم کارگران و زحمتکشان است. راه نجات مردمانمان را در براندازی کل رژیم با اتکاء به نیروی خود بدون دخالت نیروهای امپریالیستی در مبارزات سرنوشت ساز مردم ایران می دانیم. استقلال، آزادی و برابری پرچم ما است. ما امروز در خیابانﻫﺎﯼ نیویورک زیر پرچم "اتحاد چپ" با بدیل سوسیالیستی به عنوان تنها راه مؤثر و در خدمت اکثریت مردم ایران گرد آمدهﺍیم.

ما با افتخار اعلام می کنیم ادامه دهندگان راه راستین کلیۀ مبارزان راه استقلال، آزادی و برابری در یک قرن گذشتهﺍیم و با تمام سرکوب و خشونتﻫﺎ، همچنان تا پیروزی نهائی از پای نمی ایستیم.

رژیم جمهوری اسلامی از پایه لرزان، از درون پوسیده و آن قدر ستم روا داشته که دیگر توانائی ادامۀ حکومت را ندارد . چنانچه مخالفین و پیشروان آنها متشکل شوند و راه و روش مبارزاتی علمی و انقلابی را در پیش گیرند، نه نادر می ماند و نه نادری.

سرنگون باد نظام جمهوری اسلامی

پیروز باد راه انقلابی سوسیالیستی

اتحاد، مبارزه، پیروزی



اتحاد چپ ایرانیان خارج از کشور

دستچینی از گفتگوها درفیسبوک توفان




چرا عدهﺍﯼ از تجاوز به لیبی و سرنگونی رژیم معمر قذافی دفاع می کنند؟استدلالشان چیست؟این آرایشگران امپریالیسم چه کسانی  هستند؟ دوستی که خود را چپ معرفی می کند در حمایت از بمباران ناتو بر فراز طرابلس چنین می گوید:

» اگر نیروهای ناتو وارد عمل نمی شدند قذافی همه را قتل عام کرده بود. مگر یادتان نیست، او با توپخانه و هواپیما‌های جنگی مردم خود را بمباران کرد . چرا بیراهه می‌ روید و از اون تونل خود ساختۀ روشنائی که فکر می کنید در آن نشسته‌ای بیرون نمی ‌زنی! دنیا در حال تحول است و شما دارید در مطالب کلی‌ و کلی‌ گوئیﻫﺎﯼ بی‌ محتوا وقت گذارانی می ‌کنید . شما باکره بمانید و به خودتان چَه چَه و بَه‌‌ بّه‌‌ بگوئید و در عملی‌ بپوسید. که ادبیات شما همان ادبیات روزنامۀ کیهان خامنه‌ای است .«

پاسخ:

با این استدلالی که شما دارید اشغال افغانستان و عراق را نیز تائید می کنید. به عبارت دیگر "اگر آمریکا رژیمﻫﺎﯼ عراق و افغانستان را سرنگون نمی کرد آنها همۀ مردم را قتل عام می کردند".!! با این منطق شما به امپریالیسم و استعمار پناه می برید تا مردم را از شر رژیمﻫﺎﯼ ارتجاعی رها کنید. امپریالیستﻫﺎ مبشر رهائی خلقﻫﺎ نیستند.آنها برای غارت و چپاول منابع طبیعی به منطقه لشکر کشی کردهﺍند و نه رهائی مردم. امپریالیسم یعنی ارتجاع سیاسی. آزادی مردم از قید ارتجاع وظیفۀ خود مردم و به دست خود آنها صورت می گیرد و نه نیروهای متجاوز خارجی. توصیه می کنیم کتاب امپریالیسم بالاترین فاز سرمایهﺪاری اثر فناناپذیر لنین را بخوانید تا پی به ماهیت آن ببرید.موفق باشید

* * * * * *

دوستی در انتقاد به بیانیۀ حزب کار ایران (توفان) درمورد  سرنگونی رژیم قذافی توسط ناتو چنین می گوید:

» من در ایران هستم و مردم ایران از سرنگونی قذافی  خوشحالند و از ان دفاع می کنند و در ضمن حزب کمونیست کارگری هیچ گاه از اشغال افغانستان دفاع نکرده است این حرفها را خودتان در آوردید... «

پاسخ:

دوست عزیز، در ایران بودن یا نبودن شما چیزی را تعیین نمی کند، مهم ماهیت موضع سیاسی است و بیهوده تلاش نکنید تا از این طریق به نظرات انحرافیتان قوت بخشید.مشکل شما مبارزه با امپریالیسم وحشی و استعمارگر نیست، بلکه برعکس شما خصلت مترقی به ماهیت آن می دهید و بر تجاوزات امپریالیستی به کشورهای" غیرمتمدن" مهر تائید می زنید.چرا سوراخ دعا را گم کردهﺍید و در هوا بحث می کنید چرا از حملۀ این مقاله به کشورهای امپریالیستی ناراحت شدید؟ آیا غیر از این است که رهبر کبیرتان آقای منصور حکمت این تز ارتجاعی را در مغزتان فرو کرده است که امپریالیسم مترقی است، صهیونیسم مترقی است، اما اسلام سیاسی وحشی و ارتجاعی است، طالبان ارتجاعی است، جمهوری اسلامی ارتجاعی است و غیرو. آری به زعم شما فقط اینها ارتجاعیﺍند اما آنها مترقیﺍند..... می گوئید نه؟ ببینید رهبرت چه گفته است:

در انترناسیونال هفتگی "حزب کمونیست کارگری" شماره3، 6 مهر 1380 در مقالۀ "دنیا پس از 11 سپتامبر" به قلم منصور حکمت در مورد ارزیابی مثبت کردن تجاوز به افغانستان توسط امپریالیست آمریکا چنین می خوانیم:

» درقبال نفس حملۀ آمریکا به افغانستان چه می توان گفت آیا "دستﻫﺎ از افغانستان کوتاه!" یک موضع اصولی و پیشروست؟ مردم افغانستان و اپوزیسیون آن جز این به شما خواهند گفت.....اما سرنگونی طالبان توسط ارتشﻫﺎﯼ خارجی به خودی خود محکوم نیست.طالبان یک دولت مشروع درافغانستان نیست باید سرنگون بشود.. «



تمام بحث منصور حکمت دفاع از امپریالیسم است، دفاع از استعمار است زیرا برای "تضعیف اسلام سیاسی" توسط امپریالیستﻫﺎ حساب ویژهﺍﯼ باز کرده و از بربریت امپریالیستی و اشغال و تجاوز به کشورهای خاورمیانه دفاع کرده است....راه دور نرویم، همین چند ماه پیش حزب شما از تصمیم تجاوزکارانۀ شورای امنیت در بمباران لیبی حمایت کرد و تحت نام کمونیسم به کمونیسم لجن می پاشد و به زائدۀ امپریالیسم تبدیل شده است. آیا اینها همه کافی نیست تا شما به خود آئید و دست از این دنباله روی بردارید. آیا فرقی بین شما و هواداران خمینی است که شعار می دادند " حزب یعنی حزب الله و رهبر یعنی روح الله! تا حالا نمی دانستیم ریختن فسفر سفید بر فرازافغانستان و کشتن مردم خصلت مترقی هم دارد!!

دوست عزیز، حزب عزیز و "مدرنتان" سالﻫﺎست از امپریالیسم و استعمار فضیلتی ساخته و به دفاع از آن پرداخته است.آقای منصور حکمت رهبر و ایدئولوگ این حزب دریافت کمک مالی از رژیم صهیونیستی اسرائیل را مطابق یک قطعنامۀ درونی در رابطه با سیاست خارجی این حزب مجاز دانسته و به تبلیغ سیاست حمایت از " اسرائیل دموکراتیک و مدرن" پرداخته است. این حزبی که شما از آن دفاع می کنید از اشغالگریﻫﺎﯼ امپریالیستی در منطقۀ خاورمیانه دفاع می کند و نیازی به اسناد و فاکتﻫﺎﯼ آنچنانی نیست.این اسناد را می توانید از آرشیو این حزب بیرون بکشید. به همین بمباران لیبی و سرنگونی رژیم قذافی بنگرید که چگونه حزبتان از سیاست استعماری دفاع کرده و به مجیزگو و هوراکش امپریالیسم تبدیل شده است. و بر همین اساس "حکک" مخالف خروج فوری و بی قید وشرط نیروهای متجاوز از خاک کشورهای عراق و افغانستان و اصل حق تعیین سرنوشت خلقﻫﺎ نزد این حزب محلی از اعراب ندارد و از واژۀ ملی و ملت و استقلال بیزار است. خوب است کمی بیشتر تعمق کنید و مانند هواداران خمینی کورکورانه شعار ندهید"

دوستی در انتقاد از مقالۀ خط مشی سکوت در برخورد با طرح و برنامۀ حزب تودۀ ایران چنین می گوید:

» ... در مورد حزب توده حرف خاصی ندارم اما در مورد استالین به نظر من استالین یک فرد راست و ناسیونالیست بود نه یک مارکسیست انقلابی.معاملات استالین با امپریالیستﻫﺎ و فاشیستﻫﺎ بر سر انقلابات چین و اسپانیا و فرانسه و....نشان از چهرۀ ضد انترناسیونالی استالین دارد.تز ساختمان سوسیالیسم در یک کشور خود پیش زمینۀ تز همزیستی مسالمت آمیز با سرمایهﺪاری بود.که از قضا این موضوع هم به استالین مربوط است.استالین انقلاب اکتبر را منحرف و یک رژیم منحط بوروکراتیک را جایگزین حکومت شوراها کرد. کشتاری که استالین از متفکرین مارکسیست کرد ضربۀ بزرگی را به جنبش کمونیستی زد. «



پاسخ :

 دوست عزیز، شما با تز امکان انقلاب سوسیالیستی در یک کشور مخالفید معلوم نیست چرا استالین را مورد حمله قرار می دهید و نه لنین.را زیرا این لنین بود که در تزهایش در مورد اروپای واحد و رشد ناموزون سرمایهﺪاری و انجصارات امپریالیستی امکان انقلاب سوسیالیستی در یک کشور را و نه در هر کشوری را تئوریزه نمود و شاگرد وفادارش استالین رهبر حزب بلشویک و ادامه دهندۀ راه او آن را عملی نمود. پس شما با لنین مخالفید و خود را پشت حمله به استالین پنهان کردهﺍید. شما اساساً مارکسیسم لنینیسم را قبول ندارید و چه خوب است، شرافتمندانه آن را بیان کنید تا بتوان شفاف تر و روشن تر به بحث پرداخت.تزهای ورشکسته و ضد انقلابی ترتسکیست و انواع و اقسام رفرمیستﻫﺎ و ضد لنینیستﻫﺎ و هم صدا شدن با هار ترین محافل سرمایه داری در فحاشی به استالین امر تازه ای نیست

مسئلۀ هر انقلابی کسب قدرت سیاسی است و انقلاب اکتبر با کسب قدرت سیاسی توسط حزب بلشویک سر آغاز انقلاب پرولتاریائی در سراسر جهان است. لنین در بحث با آن جریاناتی که در انتظار انقلاب جهانی بودند و بلشویکﻫﺎ را از پیشروی برای ساختمان سوسیالیسم منع می کردند زیرا انقلاب در غرب با شکست مواجه شد، پاسخ دندان شکنی داد و گفت حال که قدرت سیاسی را در دست داریم، حمایت قدرتمند کارگران و دهقانان را با خود داریم و از حمایت معنوی زحمتکشان سراسر جهان برخورداریم ... آیا اینها کافی نیست تا به امر ساختمان سوسیالیسم بپردازیم. بدین رو اکثریت رهبری حزب بلشویک به دور نظر لنین حلقه زدند، آستینﻫﺎ را بالا زدند و به کار عظیم رهبری ساختمان سوسیالیسم پرداختند. ترتسکیستﻫﺎ از آنجا که امکان ساختمان سوسیالیسم را باور ندارند و امکان انقلاب و کسب قدرت سیاسی را نیز بیهوده می پندارند، دائماً سفسطه می کنند. ظاهراً از انقلاب سخن می گویند لیکن در عمل چوب لای چرخ انقلاب می گذارند و خرابکاری می کنند. آنها در انتظار انقلاب جهانی هستند و این یک نظریۀ ضد انقلابی و ضد لنینیستی است. کسانی که انقلاب اکتبر را رد می کنند، ساختمان سوسیالیسم را به تمسخر می گیرند، به لنین و استالین و رهبران انقلاب اکتبر حمله می کنند و تمام دستآوردهای عظیم اکتبر را به هیچ می انگارند پاسیویستﻫﺎﯼ ضد کمونیستی هستند که اساساً اعتقادی به انقلاب و ساختمان سوسیالیسم و درس آموزی از تجارب تاریخی پرولتاریا ندارند. حملات ضد کمونیستی با حمله به استالین آغاز شد سپس به لنین و مارکس رسید. امروز دیگر روشن شده، که همۀ آنهائی که به مخالفت با استالین پرداختند سرانجام به نفی انقلاب و سوسیالبسم و حزبیت و تمام مبانی اصولی کمونیستی رسیدند.دوست عزیز، امیر عباس، اگر شما مخالف امکان ساختمان سوسیالیسم در یک کشور هستید پس چرا موافق کسب قدرت سیاسی و امکان انقلاب سوسیالیستی در یک کشور هستید؟ اگر به چیزی اعتقاد ندارید چگونه می خواهید کارگران را دعوت به امری بکنید که خود بدان ایمان ندارید؟

طبق نظر شما پرولتاریا در روسیه و چین نمی بایست قدرت سیاسی را می گرفتند و دست به ساختمان سوسیالیسم می زدند. اگر چنین است پس شما با تز رشد نیروهای مولدۀ منشویکﻫﺎ و ترتسکیستﻫﺎ و رهبری بورژوازی برای فراهم کردن کامل شرایط مادی انقلاب و انتظار انقلاب جهانی موافقید. بی دلیل نیست اکثر احزاب ترتسکیست در جهان گرایش شدید سوسیال دموکراتیک دارند و عملاً در این احزاب ادغام شدهﺍند

دوست عزیز، نظرات شما درهم و برهم و ملقمهﺍﯼ از همه چیز است.شما اصول و مبانی مارکسیسم لنینیسم را قبول ندارید و تحت تأثیر تبلیغات ضد کمونیستی هستید. لطفاً برای قضاوت در مورد دادگاهﻫﺎﯼ مسکو و تغییر تحولات شوروی در آن سالﻫﺎ کتابﻫﺎﯼ منتشر شدهﺍﯼ نظیر توطئۀ بزرگ و افسانۀ استالینسم را بخوانید تا منطقی به قضاوت بنشینید. این کتابﻫﺎ را می توانید از کتابخانۀ اینترنتی توفان تهیه کنید.



* * * * * *



دوستی که خود را چپ معرفی می کند با حمله به استالین، حزبیت را  مردود اعلام  کرده، به دفاع از آنارشیسم و  سیستم شورائی  بدون رهبری حزب می پردازد. کعبۀ آمال این دوست، باکونین است. لُب مطلب این دوست چنین است:



» استالین باعث شد که زحمتکشان جهان و روسیه از سوسیالیسم دولتی رو گردان شوند و بهانه برای تبلیغات ضد کمونیستی در جهان شود که به دست بورژوازی انجام می گیرد. البته این تبلیغات هر چند بر اساس بعضی از واقعیتﻫﺎﯼ جنایتکارانۀ استالین بوده است ولی نشانی از ترس و وحشت جهان غرب سرمایهﺪاری از کمونیست دارد. حزب "آهنین پرولتاریا" را اگر آن طور که استالین در عمل انجام داد، لنین و مارکس رد می نمودند و پس از تجارب با احزاب این چنین "آهنین " که "قاطعیت انقلابی" را در اعدام و پاکسازی استالینیستی بیان می کنند و بعد از چند دهه تجربه با احزاب مختلف داخلی و خارجی که در تاریخ احزاب به اصطلاح مارکسیستی نشان داده شده است باید گفت که زحمتکشان نیاز به خود سازماندهی شورائی دارند و نه یک حزب که به جای ولایت فقیه بنشیند و خود را مقدس بخواند و "نمایندۀ پرولتاریا" و بعد هم پدر پرولتاریا را جلوی چشمش بیاورد و هرکس هم که انتقادی کرد به سبک حزبﺍلهیﻫﺎﯼ رژیم به عنوان عامل امپریالیسم معرفی کرده و بعد هم اگر در قدرت باشد سرکوب نماید. نه! زحمتکشان نیاز به این نوع احزاب ندارند و باید خود پایهﻫﺎﯼ حکومت خود را بر اساس شوراها به پا کنند و اگر هم با تهمت منشویسم آمدهﺍید. من معتقد هستم اگر مارکس و لنین هم زنده بودند و این دگماتیسم و مقدس بودن حزب و احزاب را تجربه می کردند، امروز حرف دیگری می زدند همان طور که بین گفتهﻫﺎﯼ مارکس جوان و مسن تر تفاوت بود. امروز هم پس از بیش از گذشت صدسال، مارکس در این رابطه با سازماندهی زحمتکشان حرفﻫﺎﯼ دیگری می زد که حتماً دگماتیستﻫﺎﯼ حزبی امروزی او را نیز مورد اتهامات مختلف قرار می دادند. «



پاسخ:

دوست عزیز،سرویسﻫﺎﯼ جاسوسی جهان سرمایهﺪاری که به مدرن ترین دستگاهﻫﺎﯼ تکنیکی قرن بیستم مجهزند و جعل اسناد و یا بهتر بگوئیم تولید اسناد جعلی مورد لزوم برای تبلیغات ضد کمونیست، فقط یکی از کارهایشان است، میلیاردها دلار صرف مخدوش کردن حقایق تاریخی کرده و می کنند. دیگر چه کسی است که کتاب "مشهور" سولشنیتسین را که هدفش فقط و فقط سمپاشی علیۀ استالین است، نشناسد؟ و یا کتاب 700 صقحهﺍﯼ "روی مدودف" را تحت عنوان "در دادگاه تاریخ" که به فارسی نیز ترجمه شده و ابتکارجالبش جمع آوری تمامی دروغﻫﺎﯼ تاریخ نویسان بورژوازی علیۀ استالین در یک جلد است. و یا کتاب "اسرار مرگ استالین"، "اسرار مرگ گورکی" و غیره، لیست کامل این کتابﻫﺎ که هر کدام به سبک دیگری افسانۀ استالینیسم را نشخوار می کنند.............

بت پرستی کارگری یک عقب گرد تاریخی به دوران قبل از انقلاب اکتبر است. این تفکر انحرافی به زمانی بر می گردد که لنین با اکونومیستﻫﺎ به مبارزه برخاسته بود و کتاب مشهورش را بنام چه باید کرد به رشتۀ تحریر در آورد. این کتاب مبنای تئوریک حزب طبقۀ کارگر است. تفکر "کارگر پرستی" و "بت سازی" از کارگران غیر کمونیست به صِرف کارگر بودن و "دستﻫﺎﯼ پینه بسته" شکل معینی از همان تفکر اکونومیستی است که تا کنون در اشکال "توده پرستی" و دنباله روی از "توده ها" تا کنون در جنبش کمونیستی ایران به عنوان انحرافات خطرناک بروز کرده است.

در اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی این تفکر اکونومیستی پس از کسب قدرت سیاسی نیز بروز کرد و منحرفین درون حزب می خواستند با شعار "کارگران همه چیز و حزب هیچ چیز" نقش رهبری حزب طبقۀ کارگر، نقش عامل آگاهی و ایدئولوژیک را به صفر برسانند و زمینۀ خلع سلاح حزب و عملاً زوال دولت شوروی را فراهم آورند. با این تفکرات آنارکو سندیکالیستی و حامیان "خودمختاریﻫﺎﯼ کارگری" به شدت مبارزه شد و نقش ضد انقلابی آنها در همان زمان حیات رفیق لنین برملا گردید.

امروز نیز ما با ضدیت با حزبیت روبرو هستیم. این ضدیت محصول خیانت رویزیونیستﻫﺎ است که سالﻫﺎﯼ فراوان در پشت نقاب "حزب طبقۀ کارگر"، نظریات ضد انقلابی خویش را پخش می کردند که با مخالفت روبرو شد. بودند کسانی که در دام رویزیونیستﻫﺎ افتادند و به نفی حزب رسیدند زیرا به زعم آنها این حزب بود که رویزیونیسم می آفرید. آنها رابطۀ میان ایدئولوژی، سیاست و سازمان را که مارکس و لنین به آن تکیه می کردند نفهمیدند. این انحراف تفالۀ دوران مبارزه با رویزیونیسم خروشچفی است. سرنوشت احزاب رویزیونیستی که از منافع طبقۀ کارگر دفاع نمی کنند و حتی در عراق از استعمار به حمایت برخاستهﺍند در مقابل ماست.



در برخورد به شورا و حزب



همه می دانند که تودۀ مردم به طبقات تقسیم می شوند..... و طبقات معمولاً و در اکٽر موارد و اقلاً در کشورهای متمدن کنونی از طرف احزاب سیاسی رهبری می شوند! و احزاب سیاسی بر حسب قاعدۀ معمول از طرف گروهﻫﺎﯼ کم و بیش ٽابت از اشخاصی که صالح تر و صاحب نفوذ تر و مجرب تر هستند و برای کارهای مسئولیتﺪار انتخاب شده و رهبر خوانده می شوند٬ اداره می گردند... ولی اگر بخواهیم در این بحٽ به جائی برسیم... که به طور کلی دیکتاتوری تودهﻫﺎ را با دیکتاتوری پیشوایان در مقابل یکدیگر قرار دهیم سفاهت و مفت گوئی خنده آوری است.تنها رهبری حزب طبقۀ کارگر قادر است که انرژی بی پایان تودهﻫﺎ را برای پیکار عظیم و دورانساز کنونی رها ساخته و به تخریب دنیای ستم بکشاند. انگلس نیز حاکمیت حزب را از حاکمیت طبقۀ کارگر جدا نمی داند و در مورد حزب آلمان می نویسد:

» حزب طبقۀ کارگری سوسیال دموکراتیک آلمان از آنجا که حزب طبقۀ کارگر است٬ لزوماً "سیاست طبقاتی" سیاست طبقۀ کارگر را اعمال می کند و چون هر حزب کارگری از این مبداء برمی خیزد که حاکمیت را در دولت تصرف کند٬ حزب کارگری سوسیال دموکراتیک آلمان نیز خواستار حاکمیت خود٬ حاکمیت طبقۀ کارگر و بدین قسم حاکمیت طبقه است. « (دربارۀ مسکن ــ انگلس)

طرح حذف رهبری حزب بر این ارگانﻫﺎ در حقیقیت همان شعار معروف "بی حزبی" بورژوازی است رهبری حزب انقلابی از شوراها و یا اتحادیهﻫﺎ و هر ارگان تودهﺍﯼ دیگر حذف گردد آن ارگان از محتوی انقلابی خود خالی شده و راهی جز پذیرش رهبری احزاب غیر پرولتری باقی نمی ماند. حتی یکی که بی حزبی را برای پرولتاریا تبلیغ می کند٬ نه برای خود و حذف رهبری حزب بر این ارگاﻫﺎ را نیز به معنی حذف رهبری حزب خود نمی داند. تجربۀ قیام کارگران و ملوانان کرونشتاد (١٩٢١) و شوراهای آن نمونۀ قابل توجهﺍﯼ است،.این شورش که توسط منشویکﻫﺎ و اس ارها و بر زمینۀ کمبودها و گرسنگی تحمیلی متأٽر از سالیان متمادی جنگ به وجود آمد٬ توانست بخشی از کارگران را که تحت تأٽیر محیط خرده بورژوازی ــ قرار داشتند٬ علیۀ بلشویکﻫﺎ و رژیم شوروی بشورانند تا "شوراهای بدون کمونیستﻫﺎ" در روسیه مستقر گردد. شعار این شورش که بورژوازی بینﺍلمللی، آن را "انقلاب خلق" و کرونشتاد را "دژ تسخیر ناپذیر کارگران" می نامید٬ "حاکمیت به شوراها٬ نه به احزاب" بود ــ همان بیانی که اغلب ضد لنینیستﻫﺎ از "زاویۀ چپ" در تجزیه و تحلیل انقلاب روسیه و علل شکست به کار می برند ــ تا دولت دیکتاتوری پرولتاریا را سرنگون کنند. اما لنین ماهیت این دغلکاری خرده بورژوازی را که با شعار دهن پرکن "کارگری" به مقابلۀ حزب بلشویک برخاسته بودند٬ بر ملا ساخت و بی توجه به عناصر کارگری شرکت کننده در این دام بورژوازی٬ دستور سرکوب و تصرف این "دژ تسخیر ناپذیر" را صادر نمود

شما می گوئید اگر آنها (مارکس و انگلس) زنده بودند به نظرشما می رسیدند و در تئوری حزبیت تجدید نظر می کردند.دوست عزیز٬ کمی تعمق کن و بعد بنویس!

مارکس چون پیش بینی می کرد که عدهﺍﯼ نازا و ضد حزب به نام کارگران به پرت و بلا گوئی خواهند پرداخت از همان آغاز، مانیفست را به نام مانیفست حزب کمونیست انتشار داد تا برنامه، مورد سوء استفادۀ آنارشیستﻫﺎ قرارنگیرد. وی با این کار خود زبان دراز آنارشیستﻫﺎ را کوتاه کرد.



"می گوئید مارکسیسم دگم نیست"

این درست است که مارکسیسم شریعت جامد نیست و همواره تکامل پیدا خواهد کرد. سرمایهﺪاری رقابت آزاد به انحصارات و سرمایۀ مالی یعنی امپریالیسم تبدیل شد. لنین با توجه به این تکامل سرمایهﺪاری تئوری و تاکتیک پرولتاریا در عصر امپریالیسم را تدوین کرد و تئوری مارکس را تکامل داد و به جلو راند. لنینیسم محصول تکامل مارکسیسم در دوران امپریالیسم است. انقلاب در یک کشور آن هم در کشور عقب مانده با رشد پائین نیروهای مولده، ممکن است. دیدیم که انقلاب در روسیۀ عقب مانده آغاز شد و تحت رهبری حزب بلشویک به پیروزی رسید.این صحت تزهای لنین و تکامل مارکسیسم را به اثبات می رساند.لنین حزب و تئوری حزبیت مارکس را نیز تکامل داد همان طور که تئوری دیکتاتوری پرولتاریای مارکس را تکامل بخشید. شما دوست عزیز، الفبای مارکسیسم را که سازمان و حزب کمونیست است را به دور افکندهﺍید و همراه با بورژوازی بی حزبی و بی سازمانی را تبلیغ می کنید در حالی که بورژوازی حزب و تشکیلات خود را دارد و از این طریق کارگران را تحمیق و به دنبال خود می کشاند. آیا غیر از این است که مارکسیسم با انقلاب، کسب قدرت سیاسی، استقرار سوسیالیسم و دیکتاتوری پرولتاریا و طرح با نقشه و هدفمند اقتصاد برای جلوگیری از هرج و مرج و آنارشی و تولید بر اساس نیاز مردم و نه سود و همۀ اینها تحت رهبری ستاد فرماندهی واحد یعنی حزب تعریف می شود؟ با لجبازی که نمی توان به مسائل بغرنج جامعه پاسخ داد. مارکس آگاهانه کلمۀ کمونیست را بعد از مانیفست قرار داد و این امر بدین معناست که حزب کمونیست برای کارگران و زحمتکشان و روشنفکران کمونیست است یعنی عناصر پیشرو و نه کارگران عقب مانده و نا آگاه. کارگرانی که هنوز به مارکسیسم نرسیدهﺍند، در اتحادیهﻫﺎﯼ صنفی متشکل می شوند تا در این مکتب آموزش پایهﺍﯼ فعالیت تشکیلاتی را فراگیرند..... .سوسیالیسم جامعۀ آگاهیست زیرا رهبری سیاسی آن در دست آگاه ترین نیروی جامعه است که از همۀ کارگران و زحمتکشان دفاع می کند. شما امروز به آنارشیسم رسیدهﺍید که این نه تکامل مارکسیسم بلکه یک پس رفت سیاسی و بر ضد اصول و مبانی کمونیستی است

                                           حزبیت و پیوستن به حزب چارۀ درد است



در جمع است که می توان به نیروی جمع پی برد و با منش فردی و روحیات خرده بورژوائی مبارزه کرد و زمینهﺍﯼ را فراهم نمود که امکان خوش رقصی و رشد انفراد منشی و روحیۀ ضد حزبی را از بین برد. این است که دشمنان حزب که در جبهۀ ضد حزبی با منش فردی و بر اساس "منیّت" خویش گرد آمدهﺍند با تلاش زیاد مانع آن هستند که رهروان صمیمی راه آزادی طبقۀ کارگر راه درست خویش را پیدا کنند. دامن زدن به آشفته فکری از این قبیل سلاحﻫﺎئی است که آنها در مبارزۀ ایدئولوژیک از آن استفاده می جویند. آنها مریدان خویش را پند و اندرز می دهند که صبر را پیشه سازند تا آنها از غوره حلوا سازند و همۀ مسایل جنبش را در گذشته و حال و آینده حل کرده و برای آنها پاسخ قانع کننده پیدا نموده و آن گاه از نقطۀ صفر شروع به مبارزه نمایند. مبارزهﺍﯼ که باید بر خلاف مبارزۀ گذشتگان "بی عیب و نقص" باشد و مو لای درزش نرود. با این اطمینان که دیگر در مقابل همۀ مانورهای دشمن، تهدیدات، ستون پنجمیﻫﺎ و اشتباهات مصونیت پیدا کردهﺍند.

داروی این بیماریﻫﺎ حزب است که بر اساس اعتقاد به دانش مارکسیسم لنینیسم، قبول حزبیت و تن در دادن به موازین حزبی سازمانی قادر است که این افکار را مهار کند و پادزهر آن را مهیا نماید و راه کسب قدرت سیاسی را با زدودن غبار راهﻫﺎ بگشاید

.

اعلامیۀ حزب کمونیست کارگری در رابطه با حضور احمدی نژاد در نیویورک:

» سخنان فاشيستی احمدی نژاد در کنفرانس قبلی دوربان با پرتاب گوجه فرنگی گنديده و ترک بسياری از حاضرين از سالن، جواب گرفت. چرا اين بار که هزاران صفحۀ ديگر به پروندۀ اعدامﻫﺎ، شکنجهﻫﺎ، تجاوزها و سرکوبﻫﺎﯼ سران جمهوری اسلامی اضافه شده، به رئيس جمهورش اجازه حضور در اين کنفرانس داده شود؟ حضور و پذيرش رئيس چنين دولت سرکوبگری در يک مجمع بينﺍلمللی نه تنها از جانب مردم ايران بلکه از جانب هر انسان آزادهﺍﯼ در سراسر جهان به شدت محکوم است. شرکت در کنفرانسی که مدعی بحث حول نژادپرستی و حقوق بشر است، مشروعيتی به جنايتکاری مانند احمدی نژاد نمي دهد، برعکس علامت سؤال بزرگی بالای سر چنين کنفرانسی قرار مي دهد. «..تشکيلات خارج کشور حزب کمونيست کارگری ايران ١٥ سپتامبر ٢٠١١

پاسخ:

این حرف درصورتی صادقانه است که این شامل حال رژیم نژاد پرست و متجاوز اسرائیل و یا عربستان سعودی که همین تازگیﻫﺎ بحرین را به اشغال خود در آورد و جنایتش کمتر از رژیم ضد انسانی جمهوری اسلامی نیست.... گردد. اما اعلامیه پایش در این موارد می لنگد و خواهان نزاع و جدل با اسرائیل نیست.. (منتقد)

                                          ......

هوادار حکک :"اساس سوسیالیسم انسان است"



"چرا هر وقت کسی خواستار مجازات رژیم اسلامی می شود پای اسرائیل به وسط کشیده می شود من موافق مخالفت با عدم شرکت احمدی نژادم و اعتقاد دارم نباید چشم را بر روی واقعیتﻫﺎ بست اسرائیل تنها کشوری در خاورمیانه که از انتخابات آزاد و آزادیﻫﺎﯼ سیاسی برخوردار است و از خود در برابر فاشیستﻫﺎﯼ حماس و حزبﺍلله دفاع می کند اگر حزب کمونیست کارگری این قدر شرف و جرأت دارد و این واقعیتﻫﺎ را ابراز می کند نباید شانتاژ شود. منصور حکمت از حق همۀ انسانﻫﺎ دفاع کرد و شامل همۀ انسانﻫﺎ، اسرائیلیﻫﺎ هم می شوند. احمدی نژاد فاشیست است ولی مسلمانان افراطی را رهبری می کند عامل اصلی نا آرامیﻫﺎ در عراق و افغانستان، رژیم اسلامی است و اگر وجدان داریم پشت سر تجاوز و بمباران به اسرائیل هم حماس و حزبﺍلله تروریست هستند یعنی احمدی نژاد. اگر اسرائیل نبود شاید تا به حال رژیم اسلامی تا به حال بمب اتمی هم می داشت"



........................................................................................

واقعاً هوادار منصور حکمت صادق است و من به صداقت ایشان که بی پرده از رژیم نژاد پرست و صهیونیست و متجاوز اسرائیل که بیش از 60 سال خلق فلسطین را آواره و قتل عام کرده و هر روز جنایت می آفریند و علاوه بر اشغال سرزمین فلسطین بخشی از خاک لبنان و سوریه را نیز تحت اشغال خود دارد و به هیچ یک از قوانین بینﺍلمللی احترام نمی گذارد،.... حمایت می کند و آن را یک رژیم دموکراتیک می داند، احترام می گذارم.حال از ایشان نهایت تشکر را میکنم  که به همین روشنی دریافت کمک مالی از اسرائیل را که حزبشان مورد اتهام است بیان کنند و از این امر دفاع نمایند. شما واقعاً صادق هستید. من به شما احترام می گذارم(منتقد)

یاد رفقا احمد دالری و  ذولفقار عمرانی تبار گرامی باد
 

رفیق احمد دالری



رفیق احمد دالری در سال ١٣٣٢ در خانوادهﺍﯼ زحمتکش در شهر شیراز به دنیا آمد. دوران کودکی و نوجوانی را در شهر آبادان گذراند و جهت ادامۀ تحصیل به انگلستان رفت. در آنجا با کنفدراسیون دانشجویان و محصلین ایرانی (اتحادیۀ ملی) آشنا گشت و بزودی در زمرۀ فعالین آن در شهر برادر فورد در آمد و در همین اوان با سازمان مارکسیستی ــ لنینیستی توفان آشنا گشت.

رفیق احمد از رفقای اصولی و فعال کنفدراسیون بود. او همواره با متانت و صبوری که خاص وی بود صحبت می کرد و کلامی دلنشین داشت. از جمله فعالیتﻫﺎﯼ وی در افشای رژیم منفور شاه در خارج از کشور در اشغال کنسولگری منچستر و هم چنین تدارک و شرکت در اعتصاب غذای ٥ روزه که در شهر منچستر در اعتراض به کشتار رژیم شاه و به خاطر آزادی زندانیان سیاسی برگزار گردید بود. هم زمان با انقلاب خلقﻫﺎﯼ ایران در بهمن ٥7، رفیق احمد به همراه عدهﺍﯼ از رفقایش رهسپار ایران گردید و در شهر آبادان به فعالیت پرداخت. بعد از شروع جنگ به سازماندهی مردم محل خود که با دست خالی مجبور به مقابله با ارتش متجاوز عراق بودند٬ پرداخت ولی بزودی تحت تعقیب از طرف رژیم انحصار طلب جمهوری اسلامی قرار گرفت و مجبور به ترک آبادان شد و به خانوادۀ خود در شهر شیراز پیوست و در آنجا تا زمان دستگیری در بهار ١٣٦٢ دمی از فعالیت جهت تحقق آرمان والای پرولتاریا باز نایستاد. و بالاخره به جرم "عضویت در حزب طبقۀ کارگر ایران و مبارزه برای دنیائی خالی از استٽمار٬ توسط جلادان رژیم سیاه دل جمهوری اسلامی و پس از تحمل شکنجهﻫﺎﯼ بسیار در مهر ماه ٦٢ به دار آویخته شد.
 

رفیق ذولفقارعمرانی تبار



رفیق ذولفقار از کمونیستﻫﺎﯼ با سابقه بود که قبل از احیای حزب به سازمان مارکسیستی ــ لنینستی توفان پیوسته بود. او ٣٦ سال پیش در محمود آباد مازندارن به دنیا آمد. دوران کودکی خود را با فقر و رنج گذراند. از همان آغاز زندگی مجبور شد که روی پای خود بایستد و همراه با کار سخت در تلاش معاش به تحصیل نیز بپردازد. او به دلیل هوش و استعداد سرشار خویش و به همت پشتکار و جدیت خود٬ علیرغم آن شرایط بد اقتصادی موفق شد که به دانشگاه راه یافته و مهندسی برق را بپایان رساند. در دوران دانشگاه به همراه رفقای قهرمان خویش رفیق قدرت فاضلی و رفیق جان برار روحی تظاهرات متعددی علیۀ رژیم شاه رهبری نمودند.

رفیق ذولفقار که در کورۀ زندگی پرمشقت خویش درس مبارزه آموخته و آبدیده شده بود٬ به جستجوی پذیرش اندیشۀ دوران سازی بود تا بتواند تمامی آمال و آرزوی مردم دردمندی را که خود به آنها تعلق داشت٬ پاسخ دهد. طولی نکشید که عاقبت محبوب خود را یافت و از طریق رفیق قدرت با سازمان توفان آشنا گردید و با آن وصلت نمود ؛ وصلتی که تا پایان عمر پر ٽمر خویش بر تعهدات آن وفادار ماند. تمامی زندگی رفیق ذولفقار زندگی سازمانی بود. او یک کادر حرفهﺍﯼ حزب بود٬ از آن کادرهای ارزشمندی که حزب بدون آنها قادر به حیات نمی تواند باشد. او کادری بود که در رابطه با رفیق قدرت رشد یافت٬ پرورش نمود و به یک کمونیست ارزنده تبدیل گردید. او از یاران نزدیک و قدیمی رفیق قدرت بود و صادقانه تا آخرین قطرۀ خون خود به راه دوست٬ همرزم و آموزگار خود وفادار ماند.

رفیق ذولفقار پس از پایان تحصیلات از آنجا که نمی خواست تا به عنوان مهندس برای تأمین سود بیشتر بورژوازی فرماندۀ سیستم استٽمار باشد٬ علیرغم حقوق و درآمد چنین مشاغلی برای پرورش نسلی انقلابی به معلمی روی آورد و در روستاها و شهرهای شمالی کشور معلم شد. همه می دانند که چنین افرادی با چه عشقی و ایمانی معلمی را انتخاب می کنند٬ آنها نه تنها وظایف یک معلم معمولی را انجام داده بلکه به همراه آن درس انسان بودن٬ درس شهامت داشتن٬ و درس مبارز بودن را می آموزنند.

رفیق ذولققار در جریان انقلاب علیۀ رژیم پهلوی فعالیت بسیار داشت و در جریان این مبارزات بارها تا نزدیکی مرگ پیش رفت. هر جا که تظاهراتی بود٬ هر جا که اعتراضی صورت می گرفت٬ او در آنجا حضور داشت. نقش رفیق در فعالیتﻫﺎﯼ روستائی نیز بسیار ارزنده بود. یکی از مهم ترین دستاوردهای مبارزاتی این رفیق به همراه رفیق جان برار و رفقای دیگر محمودآباد٬ برپائی شورای دهقانی در روستای "سرخه رود" از توابع محمود آباد بود.

به همت این رفقا شورای ده به وجود آمد که کنترل و ادارۀ ده را به دست گرفت٬ زمیندار بزرگ ده متواری شد٬ ویلا٬ انبار ذخیره٬ لوازم کشاورزی و زمینﻫﺎﯼ او به نفع مردم در اختیار شورا قرار گرفت. رفقای ما در آنجا به کمک دوستان و هوادارن پزشک خود یک درمانگاه برای مردم زحمتکش و یک داروخانۀ کوچک به وجود آوردند که برایگان خدمات پزشکی در اختیار روستائیان قرار می داد. آنها این روستا را به صورت کانون گسترش و انتقال قدرت به شورای دهقانان در آورده و به نقاط دیگر نیز سرایت داده بودند.

پس از انقلاب رفیق ذولفقار به مسئولیت کمیتۀ حزب انتخاب گردید و به کمک رفیق قدرت توانست شبکهﻫﺎﯼ حزبی را به سرعت در آن منطقه گسترش دهد. همین فعالیتﻫﺎﯼ شبانه روزی بزودی او را به عنوان یک مدافع سرسخت زحمتکشان، معروف و مشخص نمود. این امر باعٽ شد که پس از ٣۰ خرداد و تسلط فاشیسم او دیگر نتواند در محل خود باقی بماند و به مازندارن انتقال یافت و در غیاب رفیق مسئول مازندران، که به دلایل مشابه به نقاط دیگر انتفال یافته بود٬ مسئول مازندران گردید. او بیش از یک سال در این سمت بود و در آن شرایط سخت٬ تشکیلات حزب را در مازندران که یکی از مهم ترین و بزرگ ترین شاخۀ تشکیلاتی حزب بود٬ هدایت نمود. رفیق ذولقفار در تابستان ٦١ پس از اخراج خلیل دبیر اول حزب به مشاورت مرکزی حزب انتخاب شد و در اواخر شهریور توسط پاسداران خمینی در بابل دستگیر شد. او را به شدت شکنجه کردند تا از طریق او سرنخی را به دست آورده و تشکیلات را متلاشی نمایند. اما کاملاً طبیعی بود که رفیقی چون او در مقابل این شکنجهﻫﺎ چون کوه بایستد و لب نگشاید.

شدت کینه و شکنجهﻫﺎﯼ حیوانی به حدی بود که علیرغم بدن ورزیدهﺍﯼ که داشت٬ بیش از دو روز دوام نیاورد و با سربلندی و افتخار زندگی را بدرود گفت. جلادان از ترس مردم از افشای این جنایت خودداری کردند. خانوادۀ رفیق به همۀ زندانﻫﺎﯼ ایران مراجعه کردند ولی همه جا جواب سربالا شنیدند. هیچکس از او سراغی نداشت. تا اینکه پس از ٣ سال یک زندانی سیاسی که هم بندی وی بود پس از آزاد شدن٬ خبر آورد که خود شاهد آخرین دقایق زندگی رفیق بود و بدین ترتیب این جنایت هولناک برملا گردید. پس از آن خانوادۀ رفیق به زندان مراجعه می کنند و معلوم می شود که او سه سال پیش مخفیانه در جائی به خاک سپردهﺍند.

یاد او گرامی و راهش پُر رهرو باد!



» تاریخ کلیۀ  جوامعی که تا کنون وجود داشتهﺍند،جز تاریخ مبارزۀ طبقاتی نبوده است، به استثنای تاریخ جامعه بدوی. مرد آزاد و برده، اشراف و اعوام، ارباب و سرف، استاد کار و کارگر روزمزد، در یک کلام ستمگر و ستمکش، همواره در تضاد بودهﺍند و به نبردی لاینقطع، گاه نهان و گاه آشکار، مبارزهﺍﻯ که هر بار یا به تحول انقلابی سازمان سراسر جامعه و یا به فنای مشترک طبقات متخاصم ختم می گردید، دست زدهﺍند. «  مارکس و انگلس  مانیفست حزب کمونیست