۱۳۹۲ شهریور ۱۵, جمعه


بمناسبت شصتمین سالگرد تجاوز به کره و در افشای  جنایات امپریالیست آمریکا  

«جنگ بدون پایان»

 

کره آمریکا را، بدون دستیابى به صلح- شکست داد

 

در ۲۵ ژوٸن ۱۹۵۰ جنگ کره پایان یافت· در این جنگ نیروهاى نظامى آمریکا مرتکب جنایات عظیمى شدند· هنگامی که آنها مناطق جنوب را یکبار دیگر اشغال و مناطق جدیدى را در شمال به تصرف خود درآوردند مردان٬ زنان و کودکان شکنجه و به قتل رسیدند· در خلال پاییز ۱۹۵۰ دهها هزار نفر غیرنظامى را کشتند· حتى امروز جنگ در کره٬ به دلیل اینکه آمریکا از مذاکره در مورد پیمان صلح امتناع می ورزد٬ ادامه دارد·

***

در ۲۷ ژوٸیه سال ۱۹۵ به عبارت دیگر ۶۰ سال پیش در چنین روزهائى٬ توافقنامه آتش بس که آغازى بود بر پایان جنگ تمام عیار سه ساله در شبه جزیرهﻯ کره امضاء شد. در خلال جنگ بخش بزرگى از ساختمانﻫﺎ در شمال کشور با خاک یکسان و بیش از سه میلیون انسان جان خود را از دست دادند·سربازان آمریکائى و نیروهاى دست نشانده کره جنوبى در مقابل ارتش مردمى کره و نیروهاى داوطلب چینى صف آرائى می نمودند· پس از جنگ جهانى دوم جنگ کره اولین جنگ امپریالیستى و آغازى بود بر جاه طلبى امپریالیسم آمریکا به منظور هدایت و کنترل تمام جهان آنچه که در خلال جنگ جهانى رخ داد دگرگون کننده و طى بیش از چندین سال توازن نیرو در جهان را تغییر داد· تا سال ۱۹۳۹ نیروهاى نظامى آمریکا در مقایسه با دیگر قدرتﻫﺎﻯ سرمایهارى٬ انگلستان٬ آلمان٬ ایتالیا٬ ژاپن و فرانسه ضعیف و ناتوان بود·ارتش آمریکا در جایگاه هفدهم ــ جهان قرار داشت اما آمریکا٬ هنگامیکه نیروهاى دول محور شکست خوردند٬ تلفات کمترى را در مقایسه با متحدان خود متحمل و بدین ترتیب برنده بزرگ جنگ شد.

در حالیکه کشورهاى رقیب سرمایهارى دچار خرابیﻫﺎ و ویرانیﻫﺎﻯ بزرگى شده بودند، آمریکا از طریق فروش تجهیزات جنگى نظامى فراوان، اقتصاد خود را تقویت نموده بود· در این شرایط نظرات در مورد تسلط جهانى آمریکا توسعه یافت و پرزیدنت ترومن در مورد "مسٸولیت مردم آمریکا در قبال رهبرى جهان" صحبت کرد·

دههﻫﺎﻯ ۱۹۰۰ باید به "صده آمریکا"٬ که در خلال آن آمریکا بر جهان حکومت می کرد٬ تمام مردم و کشورهاى عقب مانده را رهبرى می نمود٬ مبدل می شد·همزمان ضعف دیگر قدرتﻫﺎﻯ امپریالیستى به معناى قیام فورى جنبشﻫﺎﻯ آزادیخواه ملى در کشورهاى مستعمره بود· این جنبشﻫﺎ از موفقیتﻫﺎ و نظرات سوسیالیستى اتحاد جماهیر شوروى که به سرعت منتشر می شدند الهام می گرفتند·

علاقه آمریکا به کره دو هدف را دنبال می نمود· آنها بخشاً٬ در برابر رقباى خود٬ مایل به تقویت مواضع خود در آسیا بودند و شبه جزیره کره را به عنوان پایگاهى براى گسترش بیشتر می خواستند٬ بخشاً قصد داشتند که جنبش ملى کره را در هم شکسته و مانع از انتشار نظرات سوسیالیستى بشوند حراست از تسلط سیستم سرمایهارى بخشى از نقش آمریکا به عنوان رهبر جهان بود و آنها خود را در مقابل کمونیسم مدافع آن می دیدند·  

در ضمن جنگ کره٬ ۱۹۵ زمانى آغاز شد که آمریکا پس از تجدید حیات خود وارد دورهﺍﻯ بحرانى از مازاد تولید شده بود· پایان جنگ جهانى دوم به معناى این بود که قدرتﻫﺎﻯ اروپائى، دیگر نیازى به خرید سلاحﻫﺎﻯ آمریکائى نداشتند همزمان که صنایع فروپاشیده خودشان قادر به تولید کافى به منظور تأمین مالى ادامه واردات حجیم بیشتر، از کالاهاى آمریکائى نبود·تحریم تجارى علیه بلوک سوسیالیستى نیز وضعیت را در کشورهاى اروپاى غربى وخیم تر نموده بود·

 

 

آمریکا مسٸله را با تولید جهت تجهیز نظامى ارتش خودش و به دنبال درگیرى گشتن ــ که در تاریخ جهان سرمایهارى امریست عادى٬ حل کرد·اما براى درک بهتر عللى که زمینه را براى آغاز جنگ آماده نمود آشنائى با تاریخ مدرن کره که از سال ۱۹۰۵ بعنوان کشورى تحتلحمایه ژاپن به رسمیت شناخته می شد نیز ضرورت دارد·

 

 

در خلال اشغال ژاپن فرهنگ کره سرکوب و ٽروت کشور به تاراج برده شد. کره براى مقابله، خود را سازماندهى نمود امرى که در ۱ مارس ۱۹۱۹ به شورشى خونین منجر شد و ژاپنیﻫﺎ را ناگزیر نمود که بخشاً سیاست اشغالگرانه خود را مورد بازبینى قرار دهند· 

جنبش مقاومت ابتدا توسط ملى گرایان سرمایهار رهبرى شد اما جنبش کمونیستى هوشیارانه توانست طبقه کارگر را سازماندهى نماید· مرد جوانى به نام کیم ایل سونگ٬ که در خلال دههﻫﺎﻯ ۲۰ با مارکس و لنین آشنا شده بود٬ به سرعت با تأسیس سازمانﻫﺎﻯ مختلف انقلابى و متحد نمودن نیروهاى منشعب ملى و کمونیستى ابتکار عمل را در دست گرفت·    

در خلال جنگ جهانى دوم چریکﻫﺎﻯ کره اى پیشروى کردند و با کمک ارتش سرخ ــ اتحاد جماهیر شوروى نیروهاى اشغالگر ژاپن را به عقب راندند و به منظور اداره مناطق آزاد شده سیستم کمیتهﻫﺎﻯ مردمى ایجاد نمودند·

 

 

در آنزمان ارتش آمریکا در داخل و اطراف جزایر ژاپن درگیر جنگ بود و نارضایتى خود را از موفقیتﻫﺎﻯ کره ــ شوروى به صورتى آشکار اعلام نمود· ژاپن در اوت ۱۹۴۵ تسلیم شد و ۲۰ روز بعد ارتش آمریکا به بهانه خلع سلاح ارتش ژاپن در جنوب کره پیاده شد. به منظور ممانعت از پیشروى ارتش کره و شوروى صحبت از تقسیم عرض جغرافیائى ۳۸ درجه به میان آورده شد· با ورود نیروهاى نظامى آمریکا در جنوب کره کمیتهﻫﺎﻯ مردمى ملغى و بجاى آن سازمان و ساختارهاى٬ تحت رهبرى آمریکاییﻫﺎ٬ ژاپن اشغالگر ایجاد شدند· اعلام شد که کلیه دارائیﻫﺎئى که در گذشته در جنوب در اختیار ژاپن قرار داشت٬ به عبارت دیگر امکاناتى که در عمل از مردم کره دزدیده شده بود٬ اکنون "تحت اختیار دفاتر نظامى آمریکا"٬ کنترل بیش از ۸۰ درصد از دارائیﻫﺎ در جنوب کره را در اختیار خود گرفت٬ قرار می گرفت·

به منظور متوقف نمودن بیان عقاید مخالف، کلیه فعالیتﻫﺎﻯ سیاسى که به یک حزب ٽبت شده ارجاع نمی شد غیرقانونى اعلام شد· همزمان "پشتیبانى و همکارى با٬ یا رهبرى گروه یا جنبشى که بر خلاف منافع حکومت اشغالگر عمل می نمود" ممنوع بود· در تابستان ۱۹۴۷ احزاب مترقى و گروهﻫﺎئی که در ابتدا به آنها اجازه فعالیت داده شده بود٬ با کشتارى بیرحمانه و دستگیرى جمعى اعضاى آنها٬ کاملاً ممنوع اعلام شدند· همزمان احزاب جدیدى را که حامى اشغالگران بودند٬ با پایگاهى در میان سرمایهارى وابسته و نیروهاى سابق هوادار ژاپن٬ تأسیس کردند.

آمریکا براى قانونى جلوه دادن اشغال خود در کنفرانسى در مسکو در دسامبر ۱۹۴۵ تلاش نمود که میان قدرتﻫﺎﻯ بزرگ توافقنامهﺍﻯ را که بر اساس آن کره طى یک دوران ده ساله تحت سلطه نیروهاى خارجى قرار می گرفت به تصویب برساند· این امر با این حال مورد قبول شرکت کننده گانی که آمریکا را ناگزیر به قبول اینکه کره در عوض بیدرنگ به کشورى متحد٬ مستقل مبدل می شد قرار نگرفت· 

اما چند هفته پس از کنفرانس بیانیهﺍﻯ که بر اساس آن آمریکا قصد داشت که از دولت مستقر در جنوب کره حمایت نموده و بدین طریق تقسیم کشور را به امرى داٸمٸ مبدل نماید صادر شد·

این امر در تقابل با درک غالب در کره قرار داشت و در آوریل ۱۹۴۸ کنفرانسى در پیونگ یانگ٬ با شرکت احزاب مهم و سازمانﻫﺎﻯ سیاسى در جنوب و شمال کره٬ با این هدف که کلیه ارتشﻫﺎﻯ بیگانه باید عقب نشینى می نمودند و کشور متحد می شد٬ برگزار شد· علیرغم اعتراضات عظیم٬ با اینحال٬ در مى همانسال انتخاباتى سازمان داده شد که در آن ارتش به منظور ناگزیر نمودن مردم براى رفتن به پاى صندوقﻫﺎﻯ رأى بسیج شده بود در بسیارى نقاط مردم با شورش پاسخ دادند و در جزیره ججو مردم دست به اسلحه برده و موفق به متوقف نمودن روند انتخابات شدند· 

در بخش جنوبى مجموعاً فقط ۱۰ تا ۲۰ درصد از مردم به انتخاباتى که توسط قدرت اشغالگر سازماندهى شده بود رأى دادند· این امر با اینحال مانع از این نشد که آمریکا دولتى را براى "جمهورى کره" بر سر کار نیاورد و سینگمان رى ــ مزدور را که سالﻫﺎ در آمریکا زندگى کرده بود بعنوان "پرزیدنت" بر مسند قدرت ننشاند·

در شمال کره توسعهﺍﻯ کاملاً متفاوت در جریان بود· سیستمى با کمیتهﻫﺎﻯ مردمى به عنوان مدلى براى حکومت در نظر گرفته شد· اصلاحات ارضى به اجرا گذاشته شد٬ قوانینى مربوط به تساوى میان زنان و مردان به تصویب رسانده شد و ابزار تولید، ملى اعلام شدند·در اوت ۱۹۴۶ حزب کارگران کره توسط ادغام بسیارى از احزاب٬ که اتحاد میان طبقه کارگر٬ روشنفکران و کشاورزان را به منظور به اجرا گذاردن انقلاب سوسیالیستى تقویت می نمود تاسیس شد·

در اوت ۱۹۴۸ در پاسخ به انتخابات سازمان داده شده اشغالگران در جنوب انتخاباتى ملى در سراسر کره برگزار شد· اما در جنوب در خفا٬ با اینحال ۷۲٬۵۲ درصد در انتخابات شرکت کردند· در شمال بیش از ۹۹ درصد·با تکیه بر نتیجه انتخابات نماینده گانى براى بالاترین مجمع عمومى انتخاب شدند٬ که در سپتامبر ۱۹۴۸ قانون اساسى براى جمهورى خلق کره را به عنوان یک دولت مستقل عمومى به تصویب رساند و دولتى قانونى را براى تمام کره با کیم ایل سونگ بعنوان پرزیدنت انتخاب نمود· 

آمریکا در جنوب کره تحت فرمان دولت دست نشانده ارتشى کرهﺍﻯ را سازماندهى نمود توسط تبلیغات ضد کمونیستى و به اجرا گذاردن قانون خدمت نظام وظیفه عمومى مردان جوان را براى مقابله با یک جنگ پیش رو بسیج نمود· همزمان یک جنبش مقاومت٬ متشکل از کشاورزان و کارگران که دست به اسلحه بردند و یک نیروى چریکى مردمى را ایجاد نمودند رشد کرد· 

در خلال ۱۹۴۹ حکومت سینگمان رى به حکومتى تروریستى فاشیستى مبدل شد· با استناد به "قانون امنیت ملى" که در سال ۱۹۴۸ به تصویب رسیده شده بود پاکسازیﻫﺎ و بازداشتﻫﺎﻯ دسته جمعى بزرگى به اجرا گذاشته شد· کلیه روستاهائى که به دادن حمایت به چریکﻫﺎ مورد سوء ظن قرار می گرفتند به آتش کشیده می شدند در جزیره ججو٬ جائى که مقاومت بر علیه فاشیسم و اشغال آمریکا بسیار قوى بود نیروهاى نظامى سینگمان رى با کمک سربازان نیروى دریائى آمریکا٬ پیاده شدند· در آنجا آنها٬ بر اساس ارقام اراٸه شده از جانب خودشان٬ ۳۳۰۰۰ نفر را کشتند· در مجموع٬ به احتمال زیاد٬ بیش از ۱۰۰۰۰۰ نفر کشته شدند و میان سالﻫﺎﻯ ۱۹۴۸ تا ۱۹۵۰ دست کم به همان میزان به بند کشیده شدند· 

اما جنبش چریکى اعضاى جدیدى پیدا می کرد و بسیارى از ارتش کره جنوبى٬ سربازان و افسران٬ به صورت جمعى یا انفرادى٬ به چریکﻫﺎ و یا به نیروهاى نظامى کره شمالى می پیوستند٬ فرار می کردند· پس از آن پاکسازیﻫﺎﻯ بزرگى٬ حتى در میان ارتش٬ به اجرا گذاشته شد و هزاران نفر به ظن حمایت از "حزب کمونیست" اعدام شدند·

در ۲۵ ژوٸن ۱۹۵۰ جنگ پس از سالﻫﺎ بسیج و مسلح سازى آغاز شد· اما این تعریف از شروع جنگ را نمی توان بسادگى پذیرفت· نیروهاى نظامى کره جنوبى از قبل از سال ۱۹۴۹ دست به چندین حمله تهاجمى زده بودند٬ تهاجماتى که توسط نیروهاى نظامى کره شمالى به عقب رانده و با شکست مواجه شده بودند· سینگمان رى آشکارا در مورد پیشروى به سوى شمال صحبت می کرد و ارتش او به منظور ترور افراد غیر نظامى و حمله به نیروهاى نظامى در قسمت شمال بارها از عرض جغرافیایى ۳۸ درجه عبور نموده بود· 

اینها تهاجمات آشکار در مقیاسﻫﺎﻯ مختلف بودند که تمامى آنها با شکست مواجه شدند و صدمات فراوانى را با از دست دادن بیش از هزار نفر متحمل شدند· به این ترتیب شمال کره با اختصاص دادن اقدامات خود به عملیات دفاعى صبر فراوانى را از خود نشان داد وعلیرغم تلاشﻫﺎﻯ تهاجمى همچنان براى یک الحاق صلح آمیز استدلال می نمود·

با اینحال تمامى این پیشنهادات مورد قبول دستگاه ادارى سینگمان رى٬ که بنا بر فرمان آمریکا باید از هر گونه "سازش یا دادن امتیازى به کمونیستﻫﺎ" سرباز میزد٬ قرار نگرفت· اما در خلال ۱۹۴۹ دفاع خوب بخش شمالى سد محکمى را در برابر پیشروى بسوى شمال ایجاد نمود و فرماندهان آمریکائى در محل را ناگزیر نمود که به بى لیاقتى نیروهاى نظامى کره جنوبى در مقابل ماموریتشان که شکست دادن بخش شمالى بود اعتراف کنند· به همین دلیل جنگ به دخالت مستقیم آمریکا نیاز داشت·

در ۲۳ ژوٸن ۱۹۵۰ یک حمله توپخانهﺍﻯ عظیم به قلمرو شمالى کره آغاز و در ۲۵ ژوىن نیروهاى نظامى کره جنوبى از عرض جغرافیایى ۳۸ درجه عبور نمودند· پرزیدنت کیم ایل سونگ در یک سخنرانى به مردم اعلام نمود که ارتش سینگمان رى حملهﺍﻯ تمام عیار را علیه شمال کره آغاز نموده است او مردم کره را به دفاع از جمهورى دموکراتیک خلق کره٬ پایان دادن به حکومت دست نشانده در جنوب و آزاد نمودن کشور از چنگال امپریالیسم آمریکا ترغیب نمود· 

در آنزمان آمریکا کار گستردهﺍﻯ به منظور فریب افکار عمومى در غرب و جلوه دادن این امر که ارتش بخش شمالى "حملهﺍﻯ غافلگیرانه" را انجام داده بود آغاز کرد· شوراى امنیت سازمان ملل متحد٬ که آمریکا در آنزمان به دلیل اینکه دولت تایوان جاى چین را اشغال و اتحاد جماهیر شوروى شورای امنیت را به همین دلیل بایکوت نموده بود٬ تحت کنترل خود داشت، فراخوانده شد·شورا در مورد قطعنامهﺍﻯ که بخش شمالى را بعنوان متجاوز قلمداد می نمود، تصمیم گرفت و "عقب نشینى ارتش کره شمالى را تا عرض جغرافیایى ۳۸ درجه" خواستار شد· همزمان کلیه اعضاى سازمان ملل متحد را براى کمک به اجراى قطعنامه ترغیب نمود· با اتکاء به این تصمیم آمریکا مشروعیتى را که به آن نیاز داشت بدست آورد و اکنون می توانست نیروهاى نظامى خود را تحت پرچم سازمان ملل متحد وارد عمل نماید!

    

در آنزمان سربازان آمریکائى جنگ را در کنار ارتش دست نشانده کره جنوبى آغاز نمودند· با وجود این ارتش بخش شمالى توانست دشمن را شکست داده و نیروهاى آنها به سمت جنوب به عقب براند· پس از گذشت چند روز از جنگ، سٸول آزاد شد و یک ماه پس از آغاز جنگ نیروهاى ارتش آمریکا تنها منطقه کوچکى را دراطراف ساحل در جنوب تحت کنترل خود داشتند· در مواجهه با این شکست آمریکا ارتش عظیمى را در Inchon پیاده کرد· این مسٸله ارتش مردمى کره را ناگزیر به عقب نشینى تاکتیکى نمود و این امر باعٽ شد که نیروهاى نظامى سازمان ملل متحد ــ تحت فرماندهى آمریکا یکبار دیگر جنوب کره را به اشغال خود درآورد و پس از آن به سمت شمال با عبور از عرض جغرافیائى ۳۸ درجه٬ علیرغم این که قطعنامه سازمان ملل متحد مجوز این کار را صادر ننموده بود٬ پیشروى نماید

 

·    

ارتش آمریکا پس از بازپس گیرى مناطق از دست داده خود در جنوب٬ مرتکب اعمال وحشیانه شد· مردان٬ زنان٬ کودکان و افراد مسن را توسط وحشیانه ترین روشﻫﺎ شکنجه و قتل عام نمود و با زندانیان جنگى به روشى رفتار نمود که از روشﻫﺎﻯ ظالمانه نازیﻫﺎ پیشى گرفت· 

شمارى از شنیع ترین قتل عامﻫﺎ در روستاى سین چون در اکتبر ۱۹۵۰ به اجرا گذاشته شد· در آنجا در پناهگاهى که به آتش کشیده شد ۹۰۰ نفر را٬ اغلب زنان و کودکان٬ زندانى کردند· پس از اینکه محل از اجساد پر شده بود دست و پاى باقیمانده افرادى که در روستا زندگى می کردند بستند و به رودخانهﺍﻯ پرتاب کردند· شمار افراد غیر نظامى کشته شده در پاییز ۱۹۵۰ تا دهﻫﺎ هزار تخمین زده می شود·

 

 

جمهورى خلق چین با نگرانى به پیشرویﻫﺎﻯ ارتش آمریکا نگاه می کرد·اشغال کامل کره توسط آمریکا قابل قبول نبود و به آمریکا در مورد دخالت ارتش چین٬ در صورت عدم عقب نشینى٬ اخطار داده شد· در خلال زمستان داوطلبان چینى به منظور کمک به نیروهاى نظامى کره از رودخانه یالو عبور کردند· ژنرال داگلاس مک آرتور مایل به استفاده از بمب اتم بود٬ حتى علیه قلمرو چین٬ اما انجام این امر مورد قبول واقع نشد· با این کمک چین نیروهاى نظامى کره ارتش آمریکا را ناگزیر به عقب نشینى شدند و در ژانویه ۱۹۵۱ سٸول را براى بار دوم٬ که پس از آن در ماه مارس یکبار دیگر به اشغال آمریکا درآمد٬ آزاد نمایند· پس از آن٬ در جریان بقیه جنگ٬ خط جبهه عرض جغرافیایى ۳۸ درجه٬ تقریباً همانى که در زمان آغاز جنگ بود٬ تعیین شد·

 

از اواسط ۱۹۵۰ آمریکا بر روى روش فرسایشى سرمایه گذارى نمود به منظور قطع امکانات معیشت سربازان و از طریق غیر قابل تحمل نمودن زندگى براى غیرنظامیان جهت ناگزیر نمودن آنها به قبول تسلیم هر چیزى که در کره شمالى ارزش داشت بمباران نمود· تقریبا تمام ساختمانﻫﺎ را به صورتى وحشیانه بمباران کرد· کارخانهﻫﺎ٬ راه آهنﻫﺎ٬ مدارس٬ بیمارستانﻫﺎ٬ ساختمانﻫﺎﻯ آپارتمانى٬ ایستگاهﻫﺎﻯ برق و سدها ــ همه با خاک یکسان شدند· 

 

آمریکا به جز پرتاب صدها هزار بمب معمولى از ناپالم نیز استفاده کرد و جنگ بیولوژیکى بزرگى را به راه انداخت· بمب هاى پر شده از مگس٬ عنکبوت٬ شپش و دیگر حشرات ــ مبتلا به طاعون٬ تیفوس یا وبا بر روى مناطق بزرگى پرتاب شدند· اما علیرغم تمامى این جنایتﻫﺎ خلق کره از قبول شکست سرباز زد·

    

مذاکرات صلح در تابستان ۱۹۵۱ آغاز و تا دو سال قبل از اینکه توافقنامهﺍﻯ در مورد آتش بس به امضاء برسد٬ ۲۷ ژوٸیه ۱۹۵۳ ٬ بطول انجامید· قرارداد به معناى این بود که یک خط علامت گذارى شده٬ احاطه شده توسط  یک منطقه غیرنظامى در کنار عرض جغرافیاى ۳۸ درجه٬ ایجاد می شد، آتش بس بر قرار و هیچ نیروى جدید و یا سلاحى اجازه ورود به کره را نداشت· در قرارداد تصمیم گرفته شد که طى سه ماه کنفرانسى به منظور تأکید بر شرایط نهائى صلح و عقب نشینى تمامى نیروهاى بیگانه برگزار بشود.

توافقنامه آتش بس براى جمهورى خلق کره به خودى خود نوعى پیروزى به حساب می آمد چرا که آمریکا را ناگزیر نمود که از جاه طلبیﻫﺎﻯ خود در مورد اشغال تمام کره دست بردارد. سه سال جنگ، کارى دیگرى بجز تلفات مادى و انسانى عظیم با بیش از سه میلیون کشته٬ بخش بزرگى از آنها غیرنظامیان کرهﺍﻯ٬ انجام نداده بود·

 

 

اما هنوز جوهر امضاء خشک نشده بود که آمریکا از انجام وعدهﻫﺎﻯ به توافق رسیده شده سرباز زد· آنها براى استقرار داٸمى نیروهاى خود در کره جنوبى یک "قرار داد نظامى دوطرفه" را با نماینده گان کره جنوبى به امضاء رساندند· بر خلاف قرارداد، آمریکا هم چنین تا به امروز مقدار متنابهى سلاح نظامى٬ از جمله سلاح اتمى٬ وارد کشور نموده است·

  

جمهورى خلق کره بارها پیشنهاد تعویض قرارداد آتش بس با پیمان صلح را اراٸه نموده٬ اما آمریکا به همان اندازه از گفتگو درباره این مسٸله سرباز زده است· به همین دلیل تهدید در مورد آغاز جنگى دوباره همواره وجود دارد و با توجه به این پس زمینه باید تحولات در شبه جزیره کره را دنبال نمود

 

(بر گرفته از ارگان مرکزی حزب کمونیست مارکسیست لنینیست سوئد بمناسبت شصتمین سالگرد تجاوز به کره. ژوئیه 2013)
پرداخت غرامت به عفریت کنسرسیوم بین المللی نفت و قبول منت بعد از کودتا
 
شرکت سابق نفت ایران و انگلیس که در سال 1909 با سرمایه دو میلیون لیره تشکیل شده بود، در فاصله بین سالهای 1914-1950 یعنی تا تاریخ تقریبی ملی شدن صنعت نفت ایران، با استخراج 324 میلیون تن نفت، سودی بالغ بر پنج میلیارد دلار بدست آورد. (نقل از Empire of oil by o´Conner New York, 1955, p.366 ، آمار از„Statistical Yeaebook نشریه وزارت صنایع و معادن ایران، سال 1958.).
واقعیت این است که این آمار بیانگر حقایق نیست. این آمار تنها در اسناد رسمی شرکت به ثبت رسیده و بیشتر جنبه تشریفاتی و تبلیغات بیرونی را دارد. آمار واقعی غارت منابع ملی مردم ایران خیلی بیش از این هاست. در زمان دکتر مصدق کاشف به عمل آمد که شرکت نفت غارتگر انگلیس نه تنها به هیچکدام از تعهدات خویش که به رضا خان دیکته کرده بود گردن ننهاده است، بلکه به کمک یک لوله مخفی انتقال نفت، نفت ایران را بدون رسیدگی و پرداخت بهای آن به صورت قاچاق به بصره می برده و از طریق عراق به انگلستان بدون پرداخت بهای آن حمل می کرده است. در عرف جهانی به این عمل نام راهزنی و دزدی و تروریسم اقتصادی و نقض حقوق ملل و حقوق بشر می گذارند. وقتی قانون ملی شدن صنعت نفت تصویب شد و دست شرکت از سرنوشت مردم ایران قطع گردید کارگران آبادان که این لوله مخفی نفت را کارگذارده بودند و دیگر جانشان در خطر نبود پرده از روی این ریاکاری جنتلمنهای انگلیسی برداشتند که ده ها سال به راهزنی دریائی مشغول بودند. این خسارت را دولت انگلستان به مردم ایران هرگز نپرداخت و شاه بعد از کودتا بر روی آن پرده استتار کشید تا اظهار امتنان خویش را نسبت به اربابان خود ابراز داشته باشد. گفته می شد کنسرسیوم بین المللی  نفت در شش سال اول فعالیت خود در ایران مبلغ 1300 میلیون دلار سود خالص و فرآورده های نفتی به بهای در حدود 4 میلیارد دلار از ایران خارج کرد. این در حالی بود که مردم خطه جنوب جائی که این ثروت در دل آن قرار دارد در منتهی فقر بدبختی روزگار می گذراندند. در این نواحی صدها هزار از اهالی بومی به طرز دهشتناکی در سرحد مرگ و زندگی بسرمی بردند. در همان زمان یکی از مردمان جنوب که بر روی طلای سیاه زندگی می کرد در نشریه خواندنیها مورخ نوامبر 1961 نوشت: "من پیوسته شاهد مناظر دهشتناک و دردآلودی از زندگی انسانها هستم. من با چشم سر ناظر جاندادن جوانان و کودکان و زنان و مردان از بیدوائی و مرگ فجیع و حسرتبار گرسنگان از گرسنگی و بیغذائی هستم... من خانواده هائی را می شناسم که در این دنیای "خاویارخور" در آرزوی یک وعده نان گندم حسرت می خورند. من زنان و دختران عفیفی را سراغ دارم که پوشاکی برای سترعورت خود ندارند و ماهها نمی توانند از خانه خارج شوند. من هر روز دسته دسته کودکان زار و نزاری را به چشم می بینم که در اثر سوء تغذیه رنگ بر چهره مظلوم و بیگناهشان نیست و سالها با پای و تن برهنه و شکم گرسنه مانند کرم در خاک میلولندو با علفهای صحرا و ماهیهای گندیده سد جوع می کنند". این گفتار را مجله خواندنیها که از مجلات درباری و خودفروخته آن دوران بود نُه سال بعد از کودتا به رشته تحریر در آورده است. در تمام این مدت محمد رضا شاه بر سر کار بود و بر غارت  نفت ایران و فلاکتی که سراسر زندگی مردم را فرا گرفته بود نظارت داشت.
کودتای خائنانه 28 مرداد به حکومت ملی دکتر محمد مصدق که نفت ایران را ملی کرده و به دسیسه های انگلستان-رضا خان پایان داده بود خاتمه داد و شاه فراری فرزند رضا خان را از ایتالیا به ایران برگرداند و دوباره برمسند کار نشاند. شرکت نفت از پرداخت بدهی هایش به ایران خودداری کرد و از پرداخت غرامت به مردم ایران نه تنها سر باز زد، بلکه با یاری محمد رضا شاه به علت تاخیر در استخراج نفت و روند استفاده شرکت نفت از ایران خسارت گرفت. در هفتم آبان 1333(29 اکتبر 1954) با انعقاد قرارداد بین دولت وقت ایران و شرکت ملی نفت از یک طرف و هشت شرکت آمریکائی و انگلیسی و هلندی و فرانسوی که متفقا کنسرسیوم بین المللی نفت را تشکیل داده بودند از طرف دیگر، مهمترین حقوق شرکت ملی نفت که عبارت بود از حق اکتشاف و استخراج و حمل و نقل و فروش نفت پایمال شد.  شاه و زاهدی قانون ملی کردن صنعت نفت را به خاکروبه افکندند و از شرکت ملی نفت، کارگزار و مجری اراده نفتخوران جهانی ساختند. شرکت ملی نفت وظیفه دخالت در امور "غیر صنعتی" را به عهده گرفت. در بند "ب" ماده 17 قرارداد جدید این وظیفه شرکت چنین تعریف شد: ""فعالیت غیر صنعتی" که در قرار داد مزبور بکاربرده شده، یعنی تامین و نگهداری کلیه موسسات کمکی و اداره آنها به میزانی که جهت فعالیت شرکتهای عامل ضروریست: منازل، مسکن و کلیه امور مربوط به آنها، نظارت بر راه های عمومی، اقدامات لازم جهت بهداری و بهداشت، اداره تدارکات مواد غذائی، غذاخوری ها، رستورانها و مغازه های لباسهای حاضر، تربیت و آموزش تکنیکی صنعتی، محافظت دارائی، امور اجتماعی، حمل و نقل عمومی، آب و برق برای اهالی و امور مشابه دیگری که در باره اجرای آنها موافقت بین شرکت ملی نفت ایران و شرکتهای عامل به عمل آید..."
در واقع به موجب این ماده سردمداران کنسرسیوم بین الملل نفت خیال خودشان را از دست ایرانی ها راحت کرده بودند. دولت ایران وظیفه داشت که نیروی کار مورد نیاز کنسرسیوم نفت را همیشه آماده و مهیای کار نگهدارد به نحوی که تاخیری در ادامه بهره برداریهای شرکت پدید نیآید. حل کلیه مسایل و معضلاتی را که رابطه مستقیم و یا غیر مستقیم با وضع زندگی و کار کارگران و کارکنان ایرانی کنسرسیوم داشت به عهده شرکت ملی نفت ایران قرار دادند و دست خود را از این کار پر درد سر کنار کشیدند. ماهیت این قرار داد استعماری به قدری اسفناک بود که سرلشگر زاهدی عامل کودتا، قراردادی به این مهمی که باید راجع به بند بند آن بحث و دل و روده اش بیرون ریخته می شد با توجه به انجام کودتا و حساسیت افکار عمومی، آنرا به قید فوریت و به عنوان ضمیمه ماده واحده در جلسات پی در پی مجلس شورا و سنا، بدون اینکه امکان خواب به نمایندگان دهند به زور و تهدید و ایجاد یک فضای تیرباران و ترور و پیگرد و شکنجه به تصویب رساندند. برخی نمایندگان معترض حتی قادر نشدند در رد این سند استعماری سخنرانی کنند و در همان نشستهای مجلس از پای درآمدند. یکی از آنها بنام سناتور دیوان بیگی که وجدانش از این همه خیانت در عذاب آمده بود از پشت تریبون مجلس سنا اعلام کرد: "ما هزینه هنگفت یک دستگاه عظیمی را به عهده گرفته، رژیم کاپیتولاسیون را قبول نموده و با تشکیل دولتی در داخل دولت ایران در واقع استقلال خود را از دست داده ایم"(روزنامه کیهان 13 اکتبر 1954). ولی کودتا دقیقا برای این صورت گرفته بود تا ایران به صورت کشوری نیمه مستعمره باقی بماند.
در قرارداد با کنسرسیوم بین المللی نفت نوشته شد که شرکت سابق با در نظر گرفتن وضع بد مالی ایران، بابت غرامت تنها به دریافت 25 میلیون لیره انگلیسی قناعت می کند. این "فروتنی" و "دست و دلبازی" انگلیسها گویا در واقع با مبلغ اصلی "غرامت" وارده مطابقت ندارد و آنها به دریافت مبلغ کمتر هم رضایت داده اند، به این ترتیب انگلیسها بعد از غارت نفت ایران صلبکار هم از کار درآمدند و سر ملت ایران منت نیز گذارد. رژیم کودتا به تمام این خیانتها و حقارتها صحه گذارد و به غارتگران بین المللی به جبران "فضولی" ملت ایران که نفتش را ملی کرده بود، خسارت داد. انگلیسها می خواستند از بالا و مغرورانه غرور ملت ایران را خورد کنند و با انگشت تهدید وی را گوشمالی دهند و محمد رضا شاه بله قربان گویان این دنائت را پذیرفت. ببینید که محمد رضا شاه تا به چه حد بی شخصیت و نوکر دست به سینه امپریالیستها بود.
در بدو تشکیل کنسرسیوم بین المللی نفت بنا بر موافقتی که بین اعضاء کارتل بین المللی نفت به عمل آمده بود، سایر اعضاء کنسرسیوم نفت متعهد شده بودند به شرکت سابق نفت انگلیس و ایران که حاضر شده بود 60% از سهام اولیه خود در نفت ایران را به کمپانیهای آمریکائی، فرانسوی و هلندی واگذار کند، مبلغ 600 میلیون دلار بپردازند. نود میلیون از این مبلغ نقدا پرداخت گردید. پرداخت 510 میلیون دلار بقیه از هر بشکه نفت 10 سنت به حساب "بریتیش کمپانی" کنار گذارده شد. از آنجا که طبق اعتراف مجله "پترولیوم تایمز" مبلغ مزبور از "میزان درآمد ویژه نفت" کسر می گردد، لذا نصف آن خواه ناخواه به حساب درآمد ایران منظور می گردد. مجموع وجوهی که بدین طریق از سهم ایران تا اول ژانویه 1961 کسر شده تقریبا در حدود 100 میلیون دلار است. آقای سناتور لسانی در سال 1954 به حق از علی امینی عاقد قراداد نفت در این زمینه پرسید که: "اگر این معامله ایست بین کنسرسیوم نفت و شرکت سابق، پس به چه دلیلی 50% آن را از ما می گیرند؟ علی امینی عاقد قرارداد کنسرسیوم و نوکر دست به سینه آمریکا، از پاسخ به این پرسش منطقی طفره رفت. آقای لسانی نیز برای حفظ مقام و ترس از جان بر پاسخ به پرسش خویش پافشاری نکرد. بدینسان مجموع "غرامتی" که شرکت سابق از بابت نفت ایران از اعضاء دیگر کنسرسیوم بین المللی نفت و از همه مضحکتر از صاحب اصلی نفت یعنی ایران دریافت نمود عبارت بود از مبلغی در حدود 240 میلیون لیره نقد و دارائی به ارزش 150 میلیون لیره که به عنوان عضو کنسرسیوم به وی تعلق می گیرد(نقل از کتاب "نفت ایران" اثر الول ساتن ص 405).(نقل از مجله پترولیوم تایمز 20 اوت 1954 صفحه 845 و پترولیوم سرویس پرس ماه مه 1959 صفحه 204).
آری کودتای 28 مرداد انجام شد تا نفت ایران را در اختیار یک استعمار جمعی قرار دهد و امپریالیست آمریکا و سایر امپریالیستها رانیز در غارت آن سهیم گرداند. کودتا انجام شد تا ملی شدن صنعت نفت ملغی شود و با پرداخت غرامت به امپریالیسم بر جراحت وی مرهمی گذارده شود. دربار پهلوی مسئول این خیانت بود. وی بود که ایران را به نیمه مستعمره بدل کرده بود و انقلاب شکوهمند و میلیونی بهمن همه این قراردادهای استعماری را بی اعتبار اعلام کرد.
بر گرفته از توفان شماره  162شهریور ماه 1392 سپتامبر سال 2013،  ارگان مرکزی حزب کار ایران(توفان)
 
صفحه حزب کار ایران (توفان) در شبکه جهانی اینترنت
 
نشانی پست الکترونیکی(ایمیل)
 
 سایت کتابخانه اینترنتی توفان
 سایت آرشیو نشریات توفان
 توفان در توییتر
توفان در فیسبوک
توفان درفیسبوک به زبان انگلیسی
  
باز هم پیرامون
انترناسیونالیسم پرولتری و میهنپرستی پرولتاریا
رفیقی در نامه ای به هیات تحریریه نشریه "توفان"، ارگان مرکزی حزب کار ایران، از مقاله "انترناسیونالیسم پرولتری مکمل میهنپرستی پرولتاریاست" در توفان شماره 152 ستایش کرده و نوشته: "در یکی از حساسترین لحظات حیات سیاسی کشور ما که امر  جنگ و تجاوز محتمل و هم چنین اشغال ایران مدام از سوی برخی از محافل امپریالیستی مطرح می گردد و در قبال آن عکس العمل و مواضع گروه بیشماری از نیروهای کمونیست و "چپ" دچار تردد و یا انحراف از مواضع مارکسیستی گشته اند، توانسته است به درستی از نقطه نظرهای مارکسیستی دفاع نماید...". رفیق منتقد در عین تائید اساس مقاله توفان، از یک زاویه دیگر به مسئله برخورد کرده و انتقاداتی را نیز مطرح می کند.
حزب ما انتشار این مقاله را برای تعمیق دانش مارکسیستی لنینیستی مثبت دانسته و مصمم است به این بحث دامن بزند. حزب ما در آینده نیز مجددا در باره امر دفاع از میهن کمونیستها و درک مارکسیستی- لنینیستی از آن سخن خواهد گفت و جوانب دیگر این مسئله را در شرایط وجود امپریالیسم و نه در شرایط نگارش "بیانیه حزب کمونیست" که امپریالیستی در جهان وجود نداشت، با تحلیل مشخص از شرایط مشخص بررسی خواهد کرد. این مبارزه برای ارتقاء سطح دانش کمونیستی بر ضد وطنفروشی "کمونیستی" و تروتسکیسم، بر ضد عمال ستون پنجم امپریالیست در ممالک مستقل است که دروازه های کشورشان را با توسل به عبارتی نفهمیده از مارکس و انگلس، بر روی امپریالیستها می گشایند. حال ما در این شماره توفان صرفا نامه رفیق و نظریات ارسالی  وی را منتشر می نمائیم: 
"علیرغم نکته فوق اجازه می خواهم که در یک ایده و نظریه رفقا تردید کنم ... "توفان" برآن است که: "در این جاست که کارگران این ممالک غارتگری که در خدمت استثمار ملتی توسط ملت دیگر قرار گرفته اند، باید خود را از این تسلط رهانیده و در مقابل عوامفریبی "میهن پرستانه" بورژوازی توسعه طلب و غارتگر فریاد زنند که ما وطن نداریم"(تکیه از نگارنده) و یا " پرولتاریا در نبردهای بزرگ عادلانه و ضد امپریالیستی و ضد استعماری از میهن خودش دفاع می کند و این میهنپرستی مکمل بی وطنی پرولتاریای ممالک غارتگر است". به این ترتیب از نقطه نظر "وطن" و "وطنپرستی" پرولتاریا به دو بخش تقسیم می شود. پرولتاریای کشورهای متروپل و استعمارگر که بی وطنند و پرولتاریای کشورهای تحت ستم و استعمار که صاحب وطن اند و باید از آن دفاع کنند تا میهنپرست محسوب گردند.
در این که پرولتاریای مثلا آلمان خود را در خدمت استثمار و استعمار ملت های دیگر قرار داده است-و این امر سوای اراده و خواست او صورت می پذیرد- تردیدی نیست. اما مگر غیر از آن است که همین پرولتاریای کشورهای استعمارگر، خود تحت استثمار بورژوازی خودی(که یک بورژوازی بزرگ، امپریالیستی و ستمگر در سطح جهانی است) می باشند؟ چرا پرولتاریای مثلا الجزایر این حق را دارد که از وطن خود دفاع کند ولی پرولتاریای آمریکا نه؟ مگر غیر از این است که بورژوازی هر آن جا که بر مقام حاکمیت قرار گرفته و سرمایه داری شیوه تولید حاکم و رایج است، نه تنها وسایل تولید، بلکه مجموعه جامعه و حتی میهن همه اقشار و طبقات آن جامعه و ملت(ویا ملت های یک کشور) را تصاحب کرده است؟
زمانی که مارکس در مانیفست حزب کمونیست می نویسد: "کارگران میهن ندارند" هرگز منظور او تنها کارگران کشورهای استعمارگر نبوده است و هرگز قصد تقسیم کارگران جهان را به "بی وطن" و "صاحب وطن" نداشته است. چنانچه غیر از این می بود آن را حتما صراحتا بیان می کرد. از این جمله مارکس تنها می توان چنین درک کرد که او بر آن است که بورژوازی حاکم با تصاحب وسایل تولید و نتیجتا تمام جامعه، میهن پرولتاریا را که در آن به دنیا آمده، بزرگ شده و ریشه دوانده است از او سلب کرده است. نه تنها وسایل تولید را بلکه وطن را نیز اشغال کرده و تصاحب نموده است. و این امر در هر کشور و جامعه سرمایه داری صادق است و تقسیم پذیر نیست.
مگر غیر از آن است که طبقه کارگر و کمونیست ها نه تنها خواهان رهائی پرولتاریا بلکه تمام جامعه و همراه آن همه طبقات از قید سیادت و اسارت طبقاتی اند؟ چگونه ممکن است که مثلا یک کارگر و یا کمونیست آمریکائی با رهائی خویش از قید "وطن پرستی" به آمال کمونیستی خویش و رهائی همه جامعه ، همه انسانها و طبقات کشور آمریکا بی علاقه باشد و عملا به آنها با شعار "ما وطن نداریم" پشت پازند؟ "میهن" پدیده ای است اجتماعی که در یک برهه از زمان از تکامل جامعه بوجود آمده و زمانی نیز همه انسانها را از قید "بی وطن" و یا "وطن پرستی" رها کرده و کلا ناپدید خواهد گشت. اما آن زمان هنوز نیامده است و هیچ انسان واقع بین و بمراتب اولی هیچ کمونیستی نمی تواند وجود آن را انکار کند. میهن را نه تنها می توان همانند بورژوازی تصاحب کرد و ربود، بلکه و هم چنین می شود با مبارزه آن را به دست آورد. در تمام طول تاریخ تمدن بشری(تاریخ جوامع طبقاتی) هر طبقه نوینی که حاکمیت را به دست آورده است، کوشش نموده که مالکیت بر وسایل تولید و هم سرزمین و جامعه را به چنگ خویش آورده و تابع منافع و آمال خود سازد. از مانیفست: "تمام طبقات پیشین، پس از رسیدن به سیادت می کوشیدند آن وضع وموقع حیاتی را که به چنگ آورده اند تحکیم کنند و تمام جامعه را به شرایطی که طرز تملک آن ها را تامین کند، تابع سازند."
"کارگران میهن ندارند" بارها سبب سوءتفاهم و گاهی نیز عامدا مورد تحریف قرار گرفته است. این امر مربوط به بورژوازی نیست، بلکه عمدتا کمونیستهای بیشماری تفسیرهای گوناگون از آن به دست می دهند. شاید بیهوده نباشد که یکبار دیگر تاکید کنیم که این جمله به معنی آن نیست که کارگران هرگز به میهن احتیاجی نداشته و به آن با دیده غریبه نگاه می کنند. اگر چنین می بود چرا می بایستی کارگران وسایل تولید را که بورژوازی از آنان سلب مالکیت کرده و در اختیار خود قرار داده است بدست آورند؟ چرا دولت بورژوازی را سرنگون ساخته و دولت خود را بسازند؟ کارگران سراسر جهان از همه چیز-تقریبا همه چیز- محروم اند. ولی هرگز برای به دست آوردن آن ها از مبارزه غافل نمی شوند. وسایل تولید، فرهنگ، بهداشت و همه جامعه در اختیار بورژوازی است. همه آنها، یعنی همه جامعه در یک کشور واحد که معمولا میهن نام دارد جای گرفته اند. پرولتاریا همه جامعه را در اختیار خویش، در اختیار عامه گذاشته، جامعه سوسیالیستی و میهن خود را فاقد هرگونه ستم طبقاتی برپا می سازد. "کارگران میهن ندارند" همانند آن است که بگوئیم: کارگران وسایل تولید را در اختیار ندارند. این امر بیان آن چیزی است که هم اکنون واقعیت دارد و نه آن که تن به این واقعیت داده به تبلیغ بی وطنی پرداخته و یا از کسب قدرت و سوسیالیستی کردن وسایل تولید صرف نظر کنیم. بازهم نگاهی کوتاه به مانیفست می اندازیم: "مبارزه پرولتاریا بر ضد بورژوازی در آغاز، اگر از لحاظ معنی و مضمون ملی نباشد از لحاظ شکل و صورت ملی است. پرولتاریا هر کشوری طبیعتا درابتدای امر باید کار را با بورژوازی کشور خود یکسره نماید."
طبقه کارگر در سراسر جهان علیرغم تمام تحولات و تغییرات کمی و کیفی که در عرض چندین ده سال گذشته همراه با رشد سرمایه داری امپریالیستی و گلوبالیزه، دچار آن گشته است، طبقه ای است، مستقل و سلب شده از هرگونه مالکیت وسایل تولید و امکانات رشد اجتماعی.
طبقه ای است به طور عینی انقلابی با دورنمای سوسیالیستی و متاسفانه بطور ذهنی عمدتا عاری از آمال و اندیشه های انقلابی و سوسیالیستی. بورژوازی جهانی طبقه کارگر را چه در گذشته چند صد ساله و چه در حال از هرگونه امتیازات اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و اجتماعی محروم ساخته و در کناره اجتماع پرتاب نموده است. بورژوازی طبقه کارگر را به مثابه طبقه ای غیر ملی و بدون هویت تکامل یافته و مستقل ملی(همانند خود بورژوازی و یا فئودالها در قرون گذشته) در اسارت خود نگاه داشته است. شیوه زندگی، روابط اجتماعی و خانوادگی و کلا تمام فرهنگ و منش پرولتاریا(چنانچه بتوان در این زمینه از فرهنگ نام برد) سوای بورژوازی است. روابط حاکم در جامعه کلا بورژوازی است و برای طبقه کارگر غریب. اما او ناچار است که همه این محصولات غریبه را در خود فرو برد. دو جهان مختلف و متباین در برابر هم قرار گرفته اند. ملت تنها بورژوازی است و در او خلاصه می شود. در جامعه سرمایه داری درست به علت خصلت شدید انحصارگری بورژوازی، حاکمیت در چنگ او، مردم در اختیار او و میهن در تصاحب اوست.
بد نیست بازهم نگاهی به "مانیفست حزب کمونیست" بیاندازیم. در آن جا چنین می خوانیم: "کارگران میهن ندارند. کسی نمی تواند از آن ها چیزی را که ندارند بگیرد. زیرا پرولتاریا باید قبل از هر چیز سیادت سیاسی را بکف آورد و به مقام یک طبقه ملی ارتقاء یابد و خود را به صورت ملت در آورد.".
روشن است که در این جا مارکس "اشغال و تصاحب" میهن را از سوی بورژوازی مد نظر دارد. کارگران باید از طریق کسب سیادت سیاسی خود را به "مقام یک طبقه ملی ارتقاء" داده و "خود را به صورت ملت"  در آورند و میهن خویش را تصاحب نمایند. تنها در این حالت است که می شود سخن از "میهن سوسیالیستی" زد.
بازهم تاکید می کنم که تمام کارگران جهان(یعنی حتی کارگران کشورهای امپریالیستی و ستمگر) در هر کشوری که هستند، دارای وطن مشخصی هستند سوای وطن های دیگری که در آن زیست می کنند. وطنی در چنگ بورژوازی و گرفتار آفت سرمایه داری. هیچ دلیلی وجود ندارد که ما، کارگران کشورهای رشد یافته و ستم گر را از دیگر کارگران جدا کرده و به طور ضمنی میهن آنان را از ایشان سلب کنیم. این میهن تسخیر شده و اسیر را کارگران باید با انقلاب سوسیالیستی و کسب قدرت و شکل گرفتن خود به صورت یک طبقه کامل، واحد و حاکم به میهن سوسیالیستی بدل سازند.
تنها زمانی که در جهان ماهیچ کشوری وجود نداشته باشد که در آن شیوه استثمار انسان ار انسان موجود باشد، تنها زمانی که جهان از قید طبقات و سیادت آنان و از قید دولتهای طبقاتی رها شده باشد، آری تنها در این شرایط است که میهن راقعیت عینی و ضرورت خود را از دست داده و در جای مناسب خود، در موزه تاریخ قرار خواهد گرفت.
امیدوارم که این توضیحات بتواند بر مسئله "میهنپرستی" و یا "بی وطنی" طبقه کارگر پرتوی روشن بیافکند.
18/06/2013
 
بر گرفته از توفان شماره  162شهریور ماه 1392 سپتامبر سال 2013،  ارگان مرکزی حزب کار ایران(توفان)
 
صفحه حزب کار ایران (توفان) در شبکه جهانی اینترنت
 
نشانی پست الکترونیکی(ایمیل)
 
 سایت کتابخانه اینترنتی توفان
 سایت آرشیو نشریات توفان
 توفان در توییتر
توفان در فیسبوک
توفان درفیسبوک به زبان انگلیسی
 
ادعای تحول فکری، بدون انتقاد از خود، حرف بیهوده است
 
وقتی انقلاب به شکست می انجامد ارتداد رشد می کند و این ارتداد بیشتر دامن روشنفکرانی را می گیرد که از منشاء طبقاتی غیر پرولتری به صفوف پرولتاریا پیوسته و در دوران اعتلاء جنبش و وجاهت مارکسیسم لنینیسم، خود را به رنگ روزآمدترین آرمانها در آورده بودند. این روشنفکران خرده بورژوا هیچ کس را بنده نبودند و طوری تبلیغ می کردند که توگوئی مارکس و انگلس شاگردان آنها بشمار آمده و پیش از آنها مارکسیست لنینیستی در عرصه گیتی پیدا نمی شده است. بنظر این جریانات روشنفکرانه ی خرده بورژوا، آنها نمایندگان طرز تفکر "نوین" اند و هر آنچه قبل از آنها بوده، کهنه، پوسیده، تاریخ مصرف گذشته و ضد انقلابی بوده است. این روشنفکران که درکی از مبارزه طبقاتی پرولتری و ماتریالیسم دیالکتیک و تاریخی ندارند، تاریخ جهان را به قد و قواره امیال و هوسهای روز خود در می آورند و سراپا با آفت خودنمائی آرایش می کنند. آنان پدیده ها را نه در سیر تحول از نظر تاریخی و در متن شرایط روز، بلکه خارج از زمان و مکان مورد بررسی قرار می دهند. آنها نمی فهمند که هر پدیده ای از کودکی به سالمندی می رسد و در مسیر تحول خود تابع قوانین دیالکتیک تکامل است. آنها در اطلاق صفت "نوین" بخود که همان تکرار کهنه و فقط در لفظ نوین جلوه گر می شود، مانند روشنفکران خرده بورژوا خیلی دست و دلبازند.
 
 وقتی نهضت شکست می خورد این رفیقان نیمه راه، رنگ عوض می کنند و طلبکار می شوند و با فریادهای آی! دزد را بگیر! تلاش می کنند از منتقدان دیروزی پیشی بگیرند و رهبری نقادان طلبکار را با نقالی به کف آورند. آنها می خواستند هم دیروز رهبر باشند و هم امروز. در اصلِ درستی و برحق بودنِ دائمیِ نظراتِ آنها، کسی نباید حق شک و تردید بخود راه دهد.
این پهلوان پنبه ها و بی سوادان تئوریک و انقلابیهای درگوشی، همانطور که در دوران اوج نهضت به طور مصنوعی خود را جلو انداخته و با تظاهر چندش آوری خودنمائی می کردند و قهرمانان تقلید و انقلابی نمائی بودند، در دوران فروکش نهضت نیز همه فن حریفند و سینه سپر می کنند و به گذشته خود با کینه توزی و تمسخر برخورد کرده و خود را قهرمان "منطق" و "انعطاف پذیری" و "واقعبینی" و "بلوغ سیاسی" جلوه می دهند که گویا با مطالعه همه جانبه آثار مارکس و انگلس متوجه شده اند، که آنها نادرست می گفته اند. آنها لبه تیز انتقاد را متوجه دیگران می کنند که به آرمانهای خویش وفادارند تا از انتقاد از خویش بگریزند. این "دانشمندان و نخبگان سیاسی" تازه بالغ، حال از لیبرالیسم بورژوائی که در عصر امپریالیسم مرده است، به دفاع برمی خیزند و با ابراز دشمنی با کمونیسم سعی دارند سری در سرهای بورژواهای سنتی و ریشه دار پیدا کنند. قلم می زنند و آسمان و ریسمان را بهم می بافند تا توجیهی بر مقبولیت افکار جدیدیشان در نزد عموم بتراشند.
پاره ای از آنها بیکباره مدعی می شوند که تمام جنبش کمویستی جهانی قبل از حضور این پهلوان پنبه ها هیچ درک درستی از مارکسیسم نداشته اند و هیچکس تا امروز مارکسیسم را نفهیمده است و دلیل صحت نظرشان این است که شخص آنها به نتایج دیگری رسیده اند که "کله پوکهای سنتی" فاقد این سعادتند.
 
وقتی شما با شگفتی جویای این تغییر عقیده 180 درجه ای می شوید، به شما پاسخ می دهند: "مگر تغییر عقیده ممنوع است"، "ما مثل شماها استالینیستی فکر نمی کنیم"، "انسانها می توانند با مطالعه به نتایج جدیدی دست پیدا کنند" و آنوقت برای ایجاد رعب همراه با القابی نظیر "استالینیست" که به سوی شما حاتم طائی وار پرت می کنند، می پرسند: مگر شما مخالف مطالعه و کتاب خوانی، و هوادار سانسور هستید؟. چنین سخنانی از زبان کسانی که در بی سوادی تئوریک بسر می بردند و بی سوادی را با پوشاک شعار تزئین می کردند، شگفت انگیز بنظر می آید.
 
با این روش، رنگ عوض کردن و بوقلمون صفتی توجیه می شود. با این روش وقتی کشتیها غرق می شوند موشها به عرشه آمده و در پی فرار "به موقع" بر می آیند. فریادهای "مقصران را بیابید" گوش فلک را کر می کند.
ولی برخورد مارکسیستی لنینیستی به این مسایل چگونه است؟
در مارکسیسم مقوله ای وجود دارد به عنوان تئوری شناخت. شناخت عبارت است از بازتاب فعال جهان عینی و قوانین آن در مغز انسان، سرچشمه شناخت ،جهان پیرامون انسان است. از نظر مارکسیستها عمل(پراتیک) مبداء و اساس روند شناخت است. پراتیک عبارت است از فعالیت انسانها برای تغییر طبیعت و جامعه. اساس آنرا کار و تولید مادی تشکیل می دهد. مبارزه طبقاتی و سیاسی، جنبش رهائی بخش ملی و همچنین تجارب علمی نیز اجزاء متشکله پراتیک هستند.
مائو تسه دون نوشت: "مارکسیستها بر آنند که فعالیت تولیدی جامعه انسانی قدم به قدم از یک سطح دانی بیک سطح عالی تکامل می یابد، و بدین سبب شناخت بشر نیز، چه در باره طبیعت و چه در باره جامعه، گام به گام از یک سطح دانی بیک سطح عالی، یعنی از سطح به عمق و از یکجانبه به چند جانبه رشد می یابد.
در طول تاریخ یک دوره تاریخی بسیار طولانی، بشر تاریخ جامعه را فقط یکجانبه می توانست درک کند، زیرا که از یکسو تعصب مغرضانه طبقات استثمارگر پیوسته موجب تحریف تاریخ جامعه می گردید و از سوی دیگر حجم نازل تولید، افق دید انسان را محدود می ساخت..."(تکیه از توفان).
 
مائو اشاره می کند که روند شناخت انسانها از مرحله حسی که در ارتباط با دنیای عینی، خارج از وجود و تفکر وی وجود دارد و انسان آنرا توسط ارگانهای حسی خویش، درک می کند و احساس می نماید، آغاز شده و بیک مرحله ژرف شناخت که مرحله منطقی است گذر می کند. از کمیت به کیفیت گام می گذار و انسان در روند شناخت خویش قادر می شود ارتباط منطقی میان اجزاء گوناگون دنیای عینی را که به مغز خویش راه داده است، برقرار کند و نسبت به پدیده خارجی شناخت پیدا کند.
اگر کسی این روند شناخت را با دیدن و نظاره کردن حدود پیرامونی به دست آورده باشد و آنرا با تئوری های پیش یافته که دلایل و ارتباط آنها را به ویژه در مبارزه طبقاتی توضیح داده اند، تلفیق دهد و آنها را در پرتو این تئوریها که خود محصول پراتیک اجتماعی هستند ملاحظه کند، آنوقت با شناخت عمیقی که کسب نموده همواره در کنار طبقات استثمارشده تاریخ قرار خواهد گرفت و درک می کند که تنها راه نجات بشریت تحقق سوسیالیسم و کمونیسم است. لیبرالیسم بورژوائی یک بن بست اجتماعی و موجب تخریب جامعه انسانی در فرجام خود می باشد. کسی که به دانش مارکسیستی دست می یابد و چشمانش نسبت به تحولات اجتماعی گشوده می شود، این درک را دارد که تاریخ به صورت علم در آمده است و دیگر نمی توان تاریخ را محصول رویداهای بی ربط بایکدیگر و تواتر و تراکم وقایع که پشت سرهم می آیند توضیح داد. نمی توان افکار پوسیده کارل پوپر و پوزیویستی وی را مبنای ارزیابی سیر تحولات قرار داد.
حال کسانی که مدعی اند در گذشته مارکسیست لنینیست بوده اند، بیکباره رنگ عوض می کنند و این تغییر رنگ را با دستیابی به "دانش جدید و معرفت نوین" خویش توضیح می دهند. آیا صرف ادعا کافی است تا انسان به صداقت این ادعاها ایمان آورد؟ بنظر حزب ما کافی نیست.
 
 
البته حزب ما نیز بر آن است که افراد می توانند به علل معرفتی و یا طبقاتی تغییر نظر دهند، ولی صرف ادعای آنها برای بیان این تغییر فرصت طلبانه کافی نیست. هر فرصت طلب و بوقلمون صفتی می تواند از امروز به فردا با توجه به جهت باد چرخش صد و هشتاد درجه کند. هر کشتی شکسته سیاسی می تواند قبل از غرق کشتی و قبل از بی آبروئی به خاطر اعمال زشتی که در خفا انجام داده اند، بر دیگران پیشدستی کرده و از کشتی بیرون بپرد تا سایرین را در سمینارهای نمایشی توسط افراد نظیر خودش، گناهکار جلوه داده و برای خود بستر کلاهبرداری جدیدی بیآفریند، ولی این روشها، روش یک عنصر انقلابی که می خواهد نمادی برای تجربه اندوزی نسل بعدی باشد، نیست.
هر کس که مدعی تکامل فکری خود است و مبلغ فقدان اصولیت و هردمبیلی نیست، باید به انتقاد از خود، نسبت به گذشته خویش دست زده و با توضیح منطقی و علمی به شنونده یا خواننده نشان دهد که دلایل اینکه وی مارکسیسم لنینیسم را در گذشته پذیرفته بوده و امروز به "نادرستی" آن پی برده است، چه بوده است. باید روشن کند کدام آثار مارکسیستی را مطالعه کرده است که منجربه کمونیست شدن وی در گذشته شده است، کدام پراتیک طبقاتی را داشته که در آن مقطع زمانی صحت مارکسیسم لنینیسم را به وی ثابت کرده است و امروز که دارای آن نظریات نیست و در آنها به عنوان "تکامل فکری" و "بلوغ سیاسی" تجدید نظر می کند، از طریق کدام معجزه به این نظریات جدید رسیده است. دلایل پذیرش این نظر جدیدش چیست؟ و اگر این داروی سحر آمیز را بدست آورده است، چرا این داروی شفابخش را به دیگران برای درمان قطعی آنها و درمان قطعی بشریت تجویز نمی کند؟
 
 
در حقیقت یک چنین شخصی که با چنین ادعاهای بزرگی به میدان می آید، باید اسناد و مدارک این تحول سترگ فکری خویش را به توده ها طوری نشان دهد که پیگیری آن از طرف مردم قابل فهم و شفاف باشد. تا مردم نیز در این راه به سرای حقیقت برسند و نه به سراب بی دورنمائی. فقط در آن صورت پوئیدن روند یک چنین تحول فکری، رنگ عوض کردن بوقلمون صفتانه نیست. چنین تغییر نظری می تواند کاملا دلایل طبقاتی داشته باشد.
 
 
آدمکهائی که نه در گذشته مطالعه می کردند و نه از ماهیت و نه از تاریخ جنبش جهانی کمونیستی و جنبش کمونیستی در ایران با خبر بودند، کسانی که فقط از طریق "گوشی"، "مارکسیست لنینیست قهاری" بودند، حال آنچه را که نفهمیده بودند و در موردش روند شناخت را طی نکرده بودند، اکنون بدور می افکنند و مانند ماهی مرده در جهت آب شنا می کنند و بازهم به کتب و اسناد مطالعه نکرده جدید استناد می کنند. این افراد غیر قابل اعتمادند. نه گذشته ی صمیمانه و انقلابی داشته اند و نه حالِ درست و انقلابی دارند. آنها فرار از سنگر مبارزه طبقه کارگر را به علت مشکلات روزافزون و شکستهای پی در پی اش، با "خردمندی" و "تحول فکری" خویش توجیه می کنند که به این نحو قابل قبول نیست. حزب ما هرگز یک نقد انقلابی از این آدمکها نشنیده است. استالین آموزگار بزرگ پرولتاریا یکشبه برای آنها "دیوِ از بند رسته" شده و ترجیع بند "استالینیستها" را حتی به یاران هیتلر نیز الصاق می کنند. همه آنها که برای مائوتسه دون گریبان می دریدند، بیکباره بدون برخورد به گذشته خود دشمن مائو از کار درآمده و سراپای مقالاتشان با واژه "مائوئیسم" مزین است. همه آنها که با الهام از مارکسیسم لنینیسم انقلابی نمای دو آتشه بودند که حاضر نبودند، بدون تفنگ در دست و کتاب در زیر پا به نطقهای غرا دست بزنند، حال از تقبیح "خشونت" و مبارزه با "تروریسم" دم می زنند. کسانی که نقد انقلابی به گذشته خویش، به گذشته افکار و سازمانشان ندارند، پر سر و صدا آمده و می خواهند یواشکی دربروند. آن کس که برای مبارزه مسلحانه یقه می درید و کفِ دهانش از مبارزه بر ضد "اپورتونیسم تاریخی حزب توده" خشک نمی شد، حال چمدان کش اصلاح طلبان و غیر اصلاح طلبان است و به سایرین پرخاش می کند که مستبدند و مبلغ تفکر استبدادی بوده اند و آنهم بدون برخورد به گذشته خویش، بدون برخورد به یاران و همدستان گذشته خویش، و بدون اینکه زحمت آنرا بکشد که به مردم نشان دهد که وی در گذشته ی مورد انتقادش در کجای این حرکت ایستاده بوده است و خودش چه نقش مهم و یا بی مقداری در پیشبرد این تفکر مورد انتقادامروزیش داشته است و امروز چرا آنرا و به چه علل تغییر داده است و به چه علت تقصیرات را به گردن سایرین می گذارد، تا مردم نیز از ریشه های این تحول با خبر شوند و به "گمراهی" نروند. این "نخبگان" ضد کمونیست، تنها امروز ضد کمونیست نبوده اند، دیروز هم ضد کمونیست بوده و تنها با لباس سرخ با کمونیسم مبارزه می کردند. این "نخبگان" هم دیروز "محق" بوده اند و هم امروز و هم فردا. همین که این افراد هیچگونه احساس مسئولیتی نمی کنند تا به گذشته خود و رفقایشان انتقاد کنند و دلایل تحولات فکری خویش را به مردم نشان دهند، دستان ناپاکشان را نشان می دهند و این گویای آن است که در وجود آنها یک جو صمیمیت انقلابی و احساس علاقه نسبت به مردم نیست. مبارزه سیاسی برای آنها دکان است، کاسبکاری است و مانند تجار بازار با چند دست بازی می کنند. باید با این دشمنان مارکسیسم لنینیسم با افشاء ماهیتشان مبارزه کرد. ادعاهای آنها را افشاء کرد و طلب نمود که سیر تحولات فکری خود و دلایل آن و انتقاد به گذشته خویش را که چه مواضعی داشته اند، بنویسند. مردم باید بفهمند که تاثیر مواضع اشتباه آنها در جنبش کمونیستی ایران تا به چه حد بوده است. البته این روش در سازمانهای بورژوائی نیز به نحو دیگری بروز می کند. فرصت طلبانی ظهور می کنند که از مصدقی دوآتشه به کمونیستهای ضد بلشویسم می رسند و سپس شاهپرستهای اسرائیلی از کار در می آیند که همواره در ته دلشان دوستدار آمریکا بوده اند. این افراد نیز انتقادی به خود وارد نمیدانند و به "بلوغ سیاسی" نوینی دست یافته و همیشه و در هر دوره ای "محق" بوده اند.
نمی شود همیشه "پاکیزه" از مبارزه فرار کرد. حزب ما حداقل در حد توانش این اجازه را نمی دهد.
   
بر گرفته از توفان شماره  162شهریور ماه 1392 سپتامبر سال 2013،  ارگان مرکزی حزب کار ایران(توفان)
 
صفحه حزب کار ایران (توفان) در شبکه جهانی اینترنت
 
نشانی پست الکترونیکی(ایمیل)
 
 سایت کتابخانه اینترنتی توفان
 سایت آرشیو نشریات توفان
 توفان در توییتر
توفان در فیسبوک
توفان درفیسبوک به زبان انگلیسی